لیبرالیسم کاری به این‌که خلق، در لحظه تاریخی معین، کدام یک از طبقات و اقشار جامعه را در برمی‌گیرد ‏و لذا حاکمیت خلق به چه معناست، ندارد. از نظر لیبرال‌ها، خلق و ملت به یک معنی است. ولی از نظر ‏جامعه‌شناسی علمی و انقلابی، خلق آن بخشی از ملت است که از طبقات و قشرهای حاکمه مرتجع و ‏محافظه‌کار و ممتاز جوامع سرمایه‌داری جداست و منافعش با این طبقات و قشرها وارد تصادم می‌شود. به ‏طور مشخص، در کشور ما کارگران، دهقانان، پیشه‌وران، روشنفکرانی که خدمتگزار خلق هستند و نیز ‏بورژوازی کوچک و متوسط ضدامپریالیستی (یا ملی)، خلق است و الیگارشی ارتجاعی و ممتاز، یعنی ‏سرمایه‌داران و زمینداران بزرگ وابسته و تکنوکرات‌های لشکری و کشوری در خدمت آن‌ها (که در ایران ‏خاندان پهلوی سلسله جنبانشان بود) «ضدخلق است» و حال آن‌که آن‌ها هم در مفهوم عام «ملت ایران»، ‏یعنی «همه کسانی که تابعیت قانونی دولت ایران را دارا هستند» وارد می‌شوند.‏

تارنگاشت عدالت – بایگانی دورۀ دوم

احسان طبرى
برخى مسايل حاد انقلاب ایران (مجموعه مقالات)
جلد ۲، تیرماه ۱۳۵۸‏
گزینش و تایپ: ع. سهند

 

لیبرالیسم، دمکراتیسم و پیوند آن با موضع‌گیرى ضدامپریالیستى

 

ما در گذشته چند بار توضیح دادیم که از دیدگاه جامعه‌شناسی علمی، دو مفهوم لیبرالیسم (یا ‏آزادی‌گرايی) و دمکراتیسم (یا مردم‌گرايی) با یکدیگر فرق دارند و هرکدام از آن‌ها بیانگر مشی سیاسی ‏طبقات و قشرهای اجتماعی معینی است و لذا رابطهٔ آن‌ها از جهت موضع‌گیری ضدامپریالیستی یکسان ‏نیست. یعنی دمکراتیسم حتماً ضدامپریالیستی است، ولی لیبرالیسم ضرور نکرده است که با موضع‌گیری ‏ملی و ضدامپریالیستی همراه باشد.‏

بحث‌های گوناگون نشان می‌دهد که در اینجا گرهی است که در اذهان بسیاری گشوده نشده و هنوز به ‏سبک متداول در جامعه‌شناسی بورژوايی، آزادی را، که تنها بخشی از دمکراسی، به معنای دمکراسی به ‏طور اعم می‌گیرند و آن را نیز شرط ضرور و ناگزیر برای مبارزهٔ ضدامپریالیستی می‌دانند، لذا به این نتیجه ‏می‌رسند: «نمی‌توان با امپریالیسم مبارزهٔ مؤثر کرد، تا زمانی که آزادی نیست.» از این حکم ناچار این نتیجه ‏حاصل می‌شود: «چون وجود آزادی شرط ضرور مبارزهٔ کامیابانه با امپریالیسم است، لذا این مبارزه برای ‏آزادی است که مسألهٔ مقدم است و نه مبارزه با امپریالیسم» و نیز این نتیجه: «طرفداران آزادی بر طرفداران ‏هرگونه محدودیتی در آزادی به طور قطعی ترجیح دارند، صرف‌نظر از منشأ و موضع طبقاتی این دو گروه و ‏موضع آن‌ها در مبارزه بر ضد امپریالیسم.»‏

اهمیت این احتجاجات، که ما آن را برای تسهیل به شکل ساده و کوتاه بحث، فرمولبندی کرده ایم، در عمل ‏سیاسی فوق‌العاده جدی است.‏

اگر این احتجاجات درست باشد، پس لازم می‌آید که شما به عنوان مبارز ترقی‌خواه با یک دولت ‏ضدامپریالیستی که آزادی‌های سیاسی را مراعات نمی‌کند، یا چنانکه باید مراعات نمی‌کند، بیش‌تر مخالف ‏باشید تا یک دولت هوادار امپریالیسم، که آزادی‌ها را در چارچوب سیستم پارلمانی بورژوایی، ولو تا حدودی، ‏مراعات می‌کند. در چارچوب چنین احتجاجاتی، مثلاً کارامانلیسِ یونان از بومدینِ الجزایر مثبت‌تر از آب در ‏می‌آید! یا حتا مناخیم بگین در اسرائیل (که حزب کمونیستِ کاملاً مخالف خود را تحمل می‌کند) بر معمر ‏قذافی در لیبی ترجیح می‌یابد! معلوم می‌شود که به ناچار در این احتجاجات چیزی نادرست است. باید دید ‏این نکته نادرست، که موجب اعوجاج در احتجاج و انحراف در قضاوت می‌شود، در کجاست؟

نکته نادرست در قبول مفهوم «دمکراسی» به شیوهٔ بورژوايی آن، به معنای «آزادی‌های سیاسی» و پُربها ‏دادن روشنفکرمآبانه به این مفهوم است، و حال آنکه در «جامعه‌شناسی انقلابی»، بین آزادی‌گرايی یا ‏‏«لیبرالیسم»، که محتوای «دمکراسی» را تا سطح آزادی‌های سیاسی متداول در برخی کشورهای دارای ‏سیستم پارلمانی سرمایه‌داری تنزل می‌دهد، و مردم‌گرايی یا «دمکراتیسم»، که اصل حاکمیت خلق را در ‏مرکز توجه قرار می‌دهد، تفاوت کیفی است.‏

لیبرالیسم کاری به این‌که خلق، در لحظه تاریخی معین، کدام یک از طبقات و اقشار جامعه را در برمی‌گیرد ‏و لذا حاکمیت خلق به چه معناست، ندارد. از نظر لیبرال‌ها، خلق و ملت به یک معنی است. ولی از نظر ‏جامعه‌شناسی علمی و انقلابی، خلق آن بخشی از ملت است که از طبقات و قشرهای حاکمه مرتجع و ‏محافظه‌کار و ممتاز جوامع سرمایه‌داری جداست و منافعش با این طبقات و قشرها وارد تصادم می‌شود. به ‏طور مشخص، در کشور ما کارگران، دهقانان، پیشه‌وران، روشنفکرانی که خدمتگزار خلق هستند و نیز ‏بورژوازی کوچک و متوسط ضدامپریالیستی (یا ملی)، خلق است و الیگارشی ارتجاعی و ممتاز، یعنی ‏سرمایه‌داران و زمینداران بزرگ وابسته و تکنوکرات‌های لشکری و کشوری در خدمت آن‌ها (که در ایران ‏خاندان پهلوی سلسله جنبانشان بود) «ضدخلق است» و حال آن‌که آن‌ها هم در مفهوم عام «ملت ایران»، ‏یعنی «همه کسانی که تابعیت قانونی دولت ایران را دارا هستند» وارد می‌شوند.‏

شاخص دمکراتیسم چیست؟ چنانکه در فوق نیز یاد کردیم، دمکراتیسم مسأله این‌که حاکمیت در دست ‏کیست و علیه کیست را در مرکز توجه قرار می‌دهد و خواستار حاکمیت خلقی است و این را مهم‌ترین ‏وثیقه دمکراسی می‌داند.‏

این دمکراسی، که ما آن را دمکراسی انقلابی نیز می‌توانیم بنامیم (در مقابل «دمکراسی بورژوايی»)، ‏دارای محتوای طبقاتی معینی است و به ویژه ایدئولوژی سیاسی قشرهای متوسط جامعه است، که بخش ‏مهمی از خلق را تشکیل می‌دهد. بدون شک این دمکراسی انقلابی که از جهت خلقی بودن و ملی (یا ‏ضدامپریالیست) بودن از لیبرالیسم بورژوازی مترقی‌تر است، خود دارای یک طیف متنوع درونی است. در آن ‏می‌توان جناح‌های راست، میانه‌رو و چپ را تشخیص داد. درست به این علت، از بابت پیگیری، در نبرد علیه ‏امپریالیسم و از جهت پیگیری در استقرار دمکراسی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، همگونی بین ‏قشرهای متوسط نیست. جناح چپ دمکراسی انقلابی، در همه این عرصه‌ها پیگیرتر است و جناح راست ‏به ویژه تمایلی دارد که آزادی‌های دمکراتیک را پامال کند و خلقیت را محدود سازد و تنها به مواضع ملی ‏بسنده نماید.‏

طبیعی است که موضع‌گیری طبقه کارگر نسبت به دمکراتیسم انقلابی، از موضع‌گیری وی نسبت به ‏لیبرالیسم بورژوايی مثبت‌تر است. به همین ترتیب موضع‌گیری این طبقه نسبت به جناح چپ دمکراسی ‏انقلابی مثبت‌تر از جناح میانه‌رو، و نسبت به جناح میانه‌رو، مثبت‌تر از جناح راست است. همهٔ‌این‌ها اموری ‏طبیعی و منطقی است.‏

وجود این طیف سه‌گانه، راست، میانه‌رو و چپ در درون آن قشرهای جامعه، که دمکراسی انقلابی ‏ایدئولوژی سیاسی آن‌هاست، نبرد درونی دمکرات‌های انقلابی، نبردی گاه بی‌امان را موجب می‌شود. واژهٔ ‏انقلابی در مورد این دمکرات‌ها برای آن به کار برده می‌شود که آن‌ها در انقلاب ملی و رهایی‌بخش ‏‏(ضدامپریالیستی) ذیمدخل و سهیم هستند و در بسیاری از کشورها نقش درجه اول ایفا کرده اند.‏

اما انقلابیون اصیل، وقتی در مسأله «آزادی‌های سیاسی»، بین لیبرال‌ها و دمکرات‌های انقلابی تناقضی ‏پیدا شود، چه باید بکنند؟ آن‌ها باید بگویند: «ما بدون شک به وجود آزادی‌های سیاسی، فوق‌العاده اهمیت ‏می‌دهیم و تأمین جامع آن‌ها را می‌طلبیم و با اسالیب تحمیلی و انحصارطلبانه حکومت صریحاً و جداً ‏مخالفیم، ولی بین حاکمیت لیبرال‌ها از سويی و حاکمیت دمکرات‌های انقلابی، ولو قشرهای ‏محافظه‌کارش، از سوی دیگر، ما علی‌رغم ناپیگیری‌ها یا تمایلات نادرستی که ممکن است نسبت به ‏آزادی‌های سیاسی در میان گروه اخیر وجود داشته باشد یا در آینده پیدا شود، دمکرات‌های انقلابی را، به ‏علت موضع آن‌ها در برابر امپریالیسم بر لیبرال‌ها ترجیح می‌دهیم، ولو این دمکرات‌ها از جهت مشی ‏عمومی خود، حتا نمایندۀ برخی قشرهای عقب‌مانده‌تر و راست‌گراتر خلق باشند. روشن است که این ‏ترجیح به شرط آنست که آن‌ها در خورد عنوان دمکرات‌های انقلابی باقی بمانند، یعنی به مواضع ‏ضدامپریالیستی و خلقی خود وفادار باشند.‏

چرا؟ زیرا دمکراسی انقلابی، با همه معایبی که می‌تواند در زمینهٔ مراعات پیگیر آزادی‌های سیاسی داشته ‏باشد (که البته این ابداً از ضروریات خود «دمکراتیسم» نیست، بلکه ناشی از روش سیاسی برخی ‏قشرهای راست‌گرا یا عقب‌مانده در داخل این دمکراسی است)، زمینه تاریخی و عینی تکامل جامعه را بهتر ‏فراهم می‌کند و موضع‌گیری ضدامپریالیستی مطمئن‌تر و پیگیرتری به جود می‌آورد تا لیبرالیسم. در انقلاب ‏ملی و رهایی‌بخش (ضدامپریالیستی، مسأله «مبارزه علیه امپریالیسم» محور مقدم است، اولویت دارد، ‏اساسی است، که نباید فراموش کرد.‏

به علاوه، در روند انقلابی جهان امروز، مسأله مبارزه با امپریالیسم مسأله مرکزی است، لذا در این زمینه ‏هیچ‌گونه تزلزلی نمی‌توان داشت. دمکراتیسم، طبق سرشت خود (چنانکه گفتیم، ولو آن‌که به طور عمده ‏دمکراتیسم بماند)، مجبور است ضدامپریالیستی باشد. ولی لیبرالیسم، که ایدئولوژی سیاسی بورژوازی ‏لیبرال است، در شرایط کنونی جهان مسلماً ضدامپریالیست نیست و فوقش، اگر بخواهد، همکاری با ‏امپریالیسم را جانشین چاکری از امپریالیسم و قبول تحمیلات آن، می‌سازد.‏

ممکن است گفته شود: آیا مشی سیاسی قشرهای متوسط تنها دمکراتیسم است؟ آیا این قشرها ‏نمی‌توانند به سوی فاشیسم بروند؟

فاشیسم از جهت علمی یعنی چه؟ فاشیسم دیکتاتوری تروریستی مرتجع‌ترین و شووینیست‌ترین و ‏جهانخوارترین عناصر سرمایهٔ مالی است. وقتی بورژوازی بزرگ نتواند با اسلوب‌های عادی لیبرالی حکومت ‏کند، آنگاه به فاشیسم متوسل می‌شود. البته امپریالیسم، در عصر ما، شیوه‌های فاشیستی اعمال ‏حاکمیت را به مثابه «اسلوب ادارهٔ کشور»، به رژیم‌های دست‌نشاندهٔ خود می‌آموزد و به کشورهای آنان ‏‏«صادر می‌کند» (مانند نمونهٔ شیلی پینوشه و ایران دوران پهلوی). لذا فاشیسم متعلق به قشرهای ‏تشکیل دهندهٔ خلق نیست، ولی در درون این قشرها، شیوه‌های انحصارگرایی و تحمیلی ادارهٔ کشور ‏می‌تواند پدید شود و به آزادی‌های سیاسی زیان برساند. ولی تا زمانی که حاکمیت این قشرها، منافع ‏عمومی خلق را نقض نمی‌کند، به ویژه در برابر سرمایه جهانی (امپریالیسم) می‌ایستد و از استقلال ‏سیاسی و اقتصادی کشور دفاع می‌کند، چنانکه گفتیم، ما نمی‌توانیم و حق نداریم لیبرالیسم را بر آن ‏ترجیح دهیم. این درست است که دمکراتیسم انقلابی، در صورت پایمال کردن پیگیر آزادی‌های دمکراتیک، ‏به تدریج خود را به مسخ و استحاله کیفی محکوم می‌کند و در نتیجه به مبارزهٔ ضدامپریالیستی لطمه ‏می‌زند و راه را برای ضدانقلاب باز می‌کند. ولی مسأله به زمان نیاز دارد و تا مدتی می‌تواند به طور عمده ‏کیفیت اولیه انقلابی خود را حفظ کند، و حزب انقلابی حق ندارد با روش بی‌محابا و ناسنجیدهٔ خود، آن را ‏‏«هول دهد» و به سوی راست براند.‏

حزب ما اهمیت آزادی‌های سیاسی را برای پیشرفت مبارزهٔ خود و دیگر سازمان‌های مترقی و انقلابی، ‏برای تسهیل مبارزهٔ ضدامپریالیستی، بسیار خوب و با گوشت و پوست خود درک می‌کند و در این زمینه به ‏هیچ توصیه و تأکیدی نیاز ندارد. در زمینه ضرورت دفاع از آزادی‌های دمکراتیک، برای احزاب کارگری، ‏توصیه‌های مکرر کلاسیک‌های مارکسیسم- لنینیسم وجود دارد. ولی حزب اهمیت درجه اول نبرد علیه ‏امپریالیسم، نبرد اقتصادی و سیاسی و نظامی علیه امپریالیسم و بر رأس آن‌ها امپریالیسم جهانخوار آمریکا ‏را نیز بسیار خوب می‌فهمد و در این گستره به خود اجازه نمی‌دهد دچار سهل‌انگاری و غفلت شود. لذا ‏دمکرات‌های انقلابی را (تأکید می‌کنیم، تا زمانی که آن‌ها واقعاً دمکرات‌های انقلابی هستند و به سود خلق ‏و حاکمیت مردم گام‌هایی بر می‌دارند و با امپریالیسم مبارزه می‌کنند) بی‌تزلزل بر لیبرال‌ها ترجیح می‌دهد. ‏لیبرال‌ها نه تنها در مقابل امپریالیسم نمی‌ایستند، بلکه حقوق دمکراتیک مردم را نیز در پرده می‌گذارند و ‏فقط مسألهٔ آزادی‌های سیاسی را برجسته می‌کنند.‏

تمام حکمت موضع‌گیری حزب ما به سود انقلاب ایران و رهبری آن، در دوره‌هایی که تاکنون گذرانده و ‏می‌گذراند، از همین جا سرچشمه می‌گیرد. مردم ایران وقتی بین مشی شاپور بختیار و همکارانش (که بعد ‏از او جدا شدند و در جبهه خلق باقی ماندند) و مشی امام خمینی، مشی اخیر را انتخاب کردند، در واقع ‏همین روش را داشته اند و الهام‌بخش حزب نیز در تعیین مشی سیاسی خود همین روش قاطع اکثریت ‏مردم است.‏

اگر این مطلب برای کسی حل نشود، مطلب زیادی دربارهٔ درستی یا نادرستی مشی حزب حل نشده ‏است و همه چیز به «مانور» و «تاکتیک» (به معنای نیرنگ) حمل خواهد شد.‏

تمام جان کلام در درک درست تفاوت بین لیبرالیسم و دمکراتیسم و طیف درونی و محتوای اجتماعی این ‏دمکراتیسم و پیوند آن‌ها با مبارزهٔ ضدامپریالیستی است، در درک تفاوت بین «آزادی‌های دمکراتیک» و ‏‏«حقوق دمکراتیک»، در درک تفاوت بین «بورژوازی لیبرال» و «دمکرات‌های انقلابی» عصر ماست. اگر این ‏مقولات و مفاهیم با هم مخلوط شود، سردرگمی ایجاد خواهد شد، و پایهٔ بسیاری از سردرگمی‌ها در جدا ‏نکردن مفاهیم نزدیک و خویشاوند است، که گاه با هم تفاوت‌های جدی دارند. مطالب بغرنج اجتماعی را ‏عاطفی نمی‌توان درک کرد. آن‌ها را باید تعقلی و به کمک مفاهیم علمی فهمید، والا اشتباه ناگزیر است.‏

برای تکمیل این بحث، این مطلب را نیز می‌توان افزود که، جامعه‌شناسی معاصر بورژوایی، مقوله‌ای به نام ‏پوپولیسم (که آن را می‌توان به عامه‌گرايی ترجمه کرد) وارد ساخته و همه رژیم‌هایی که می‌توانند توده‌های ‏مردم (عامه) را به دنبال خود بکشند، صرف‌نظر از منشأ و سرشت طبقاتی آن‌ها، از این نظرگاه، عامه‌گرا و ‏یا پوپولیست نامیده می‌شوند. از لحاظ این مفهوم قلابی و اشتباه‌انگیز، گاندی و مائو و هیتلر در کنار هم ‏قرار می‌گیرند، زیرا آن‌ها توانسته اند عامه را به‌دنبال خود بکشند. این مفهوم ابهام‌آفرین مانند مفاهیم ‏دیگری که جامعه‌شناسی بورژوايی ایجاد می‌کند، نمی‌تواند ما را به نتیجه‌ای برساند. پیدایش عنصر ‏عوام‌گرايی و عوام‌فریبی در همه جنبش‌های بزرگ خلقی (مانند جنبش خلقی چین و هند) و حتا در برخی ‏هیجانات شوونیستی ماهیتاً ضدخلقی (مانند هیتلریسم)، که انعکاس طرز تفکر و عمل قشرهای ‏عقب‌مانده است، دیده می‌شود، ولی نمی‌توان این عناصر را مطلق کرد و زمینه و پشتوانه طبقاتی جنبش ‏را ندید.‏

در همین مقطع باید از نقش «لومپن»ها صحبت کرد (این واژه آلمانی است و باید با کسر «پ» خوانده ‏شود. لومپ، یعنی ژنده، لومپن پرولتاریا، یعنی پرولتاریای ژنده‌پوش، نامی که به قشرهای بی‌طبقه و وازده ‏مانند دزدان، ولگردان، قاچاقچیان، فواحش، گدایان و غیره داده شده است). کسانی مفهوم «عقب‌ماندگی ‏فرهنگی» را با مفهوم «لومپن پرولتاریا» مخلوط می‌کنند. در جامعه ما ممکن است قشرهایی ابداً لومپن ‏پرولتاریا نباشند، ولی دچار «عقب‌ماندگی فرهنگی» یا «عامی‌گری سیاسی و اجتماعی» باشند و ‏عوام‌فریبان رنگارنگ بتوانند آن‌ها را به دنبال خود بکشانند. قشرهای عقب‌مانده و زحمتکشان و پیشه‌وران از ‏این جهت به «لومپن» بدل نمی‌شوند و وجود چنین پدیده‌هایی در جنبش بزرگ انقلابی کشوری مانند ایران، ‏آن جنبش را به «پوپولیسم» و «لومپن‌گرايی» مبدل نمی‌کند. وجود این پدیده‌ها تنها حاکی از آنست که در ‏این کشورهای «عقب‌مانده» و «عقب نگه داشته شده»، هنوز خودآگاهی سیاسی و طبقاتی، سطح ‏فرهنگ عمومی، نیروی قضاوت در مسايل، نازل است. و طبیعی است که هر جا گروهی چشم‌بسته و ‏ناآگاه باشند، ناچار عناصر فریبکاری پیدا می‌شوند و آن‌ها را بی‌راهه می‌برند. آیا ما حق داریم تمام جنبش ‏انقلابی و مردمی ایران را به عوام‌گرايی (پوپولیسم) و اوباش‌گرايی (لومپنیسم) متهم کنیم؟ ابداً و اصلاً، این ‏جنبشی است خلقی، که در آن، مانند هر جنبش دیگر، عوام‌فریبی‌ها و نادانی‌ها هم می‌تواند نقش داشته ‏باشد.‏

لنین استراتژی و تاکتیک احزاب انقلابی کارگری را برای همه ادوار و همه مناطق در روند انقلاب‌های ‏ضدامپریالیستی روشن ساخته و ما آن را می‌توانیم در نکات زیرین خلاصه کنیم:‏
‏۱- میهن‌دوستی راستین، یعنی دفاع از منافع خلق‌های میلیونی میهن، در برابر غارت امپریالیستی و هیأت ‏حاکمه وابسته بدان و تلفیق این اصل با اصل دوستی و همبستگی با سایر خلق‌ها که علیه امپریالیسم ‏مبارزه می‌کنند (جهان‌گرايی پرولتری)؛
‏۲- حفظ و دفاع از استقلال سیاسی و سازمانی حزب طبقه کارگر؛
‏۳- فعالیت در آنجا که توده‌ها هستند و تربیت توده‌های مردم براساس تجربهٔ سیاسی خودشان؛
‏۴- مبارزهٔ پیگیر برای جلب قشرهای وسیع مردم از میان طبقات غیرپرولتاری به اتحاد و مبارزه در راه ایجاد ‏جبههٔ واحدی از نیروهای ضدامپریالیستی، که ترکیب آن را خصلت دوران، یعنی روند انقلابی کشور تعیین ‏می‌کند؛
‏۵- شرکت فعال در نبردهای انقلابی دمکراتیک و ضدامپریالیستی و برکنار نماندن از این مبارزات (تحت این ‏بهانه که پرولتاری نیست)؛
‏۶- محاسبه سطح واقعی آگاهی توده‌ها، محاسبه ویژگی‌های شرایط محلی، برخورد معقول به احساسات ‏و عقاید مذهبی و ملی، احتراز اکید از اقدامات پیش از موقع و تدارک نشده، که می‌تواند به امحاء عبث ‏توده‌های زحمتکش و ترمز کردن روند انقلاب منجر شود.‏

جا دارد که به این توصیه‌های بسیار بسیار مهم توجه درجه اول معطوف گردد.‏

این بحث را با نقل قولی از لنین خاتمه می‌دهیم:‏
‏«اشتباه عمده‌ای که می‌توانند انقلابیون مرتکب شوند، آنست که به واپس بنگرند. به انقلابات گذشته، و ‏حال آن‌که زندگی این همه عناصر نوین به وجود می‌آورد.» (کلیات آثار به فرانسه، ج ۴۳، ص. ۱۴۵)‏