تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

منبع: دمکراسی مردم، نشریه حزب کمونیست هند (مارکسیست)
نویسنده: پرابهات پاتنایک
۱۷ نوامبر ۲۰۲۴

بحران لیبرالیسم

 

پیروزی ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا با روالی که در حال حاضر در سراسر جهان قابل مشاهده است، یعنی فروپاشی مرکز لیبرال و افزایش حمایت از چپ، یا راست افراطی، نئوفاشیست‌ها- در شرایطی که چپ غایب یا ضعیف است- مطابقت دارد. این در فرانسه، که حزب ماکرون به طور قابل ‌توجهی شکست خورد، و بالا آمدن نئوفاشیسم تنها توسط اتحاد چپ که عجولانه شکل گرفت متوقف گردید، مشهود بود؛ این موضوع در همسایگی خود ما، در سریلانکا، نیز مشهود است، که یک نامزد چپ با افزایش ناگهانی و قابل‌توجه در آرای خود به عنوان رئیس‌جمهور ظاهر شد و رئیس‌جمهور پیشین را که به مرکز لیبرال تعلق داشت شکست داد. این فروپاشی فراگیر مرکز لیبرال، که نشان دهنده بحران لیبرالیسم است، بارزترین پدیده دوران معاصر است؛ ریشه‌های آن در این واقعیت قرار دارد که لیبرالیسم سیاسی امروز هم‌چنان به نئولیبرالیسم اقتصادی که خود دچار بحران شده است، گره خورده است.

فلسفه سیاسی لیبرالیسم کلاسیک، که اساس پراکسیس سیاسی لیبرالی را تشکیل می‌داد، توسط سنت طولانی تفکر اقتصادی بورژوایی، که هم اقتصاد سیاسی کلاسیک و هم اقتصاد نئوکلاسیک را در بر می‌گرفت، حفظ شد. هر دوی این رشته‌ها، علی‌رغم تفاوت‌های قابل توجهی که بین آن‌ها وجود داشت، به مزیت‌های بازار آزاد، که به زنجیر کشیدن آن توسط دخالت دولت باید بعنوان یک اولویت برطرف شود، معتقد بودند.

پوچی کل این خط استدلال با جنگ جهانی اول (که ریشه‌های اقتصادی آن دروغ بودن همه ادعاهای مربوط به مزیت‌های بازار را نشان داد) و البته حتا بی پرده‌تر با رکود بزرگ آشکار شد. کینز نشان داد که سرمایه‌داری آزاد، به استثنای «دوره‌های کوتاه هیجان»، به‌طور سیستماتیک شمار زیادی از کارگران را به‌طور غیردواطلبانه بیکار نگه می‌دارد، که بازار آزاد، برخلاف توصیف آن نه فقط یک نهاد ایده‌آل نیست، بلکه آن‌قدر معیوب است که سرمایه‌داری را در معرض خطر سرنگونی توسط موج فزاینده سوسیالیسم قرار می‌دهد. اما چون یک لیبرال بود، و نگران تهدید سوسیالیستی در صورت عدم اصلاح نظام بود، نسخه جدیدی از لیبرالیسم را پیشنهاد کرد (که آن‌را «لیبرالیسم جدید» نامید)، که مشخصه آن مداخله دائمی دولت برای تقویت تقاضای کل و دستیابی به اشتغال بالا، به جای اجتناب از آن بود.

اما، کینزگرایی هرگز توسط سرمایه مالی پذیرفته نشد. خود کینز از این مبهوت بود و آن‌را به عدم درک تئوری خود نسبت داد. با این حال، علت واقعی عمیق‌تر، در ترس از این بود که هرگونه مداخله سیستماتیک دولت از نقش اجتماعی سرمایه‌داران، به‌ویژه بخشی از سرمایه‌داران که در حوزه مالی فعالیت می‌کردند و کینز آن‌ها را «سرمایه‌گذاران بدرد نخور» («functionless investors») نامیده بود، مشروعیت‌زدایی کند؛ این یک ترس مستمر است و تا به امروز باقی مانده است. کینزگرایی تنها پس از جنگ به سیاست دولتی تبدیل شد، زیرا جنگ سرمایه مالی را تضعیف کرده بود و به تفوق سوسیال دموکراسی، که کینزگرایی را پذیرفته بود منجر شد.

رونق پس از جنگ در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری شاهد استحکام سرمایه مالی و گسترش اندازه آن به حدی بود که به طور فزاینده‌ای بین‌المللی شد. در همان زمان، سرمایه‌داری پس از جنگ، اگرچه مداخله دولت به آن افزوده شد، با نوع دیگری از بحران مواجه شد، بحرانی که از ناکافی بودن تقاضای کل ناشی نمی‌شد، بلکه از یک جهش تورمی تشکیل می‌شد که در اواخر دهه ۱۹۶۰و اوایل دهه ۱۹۷۰ رخ داد. این بحران در پدیده‌های دوقلویی ریشه داشت که مشخصه سرمایه‌داری پس از جنگ بود: اشتغال بالا که ارتش ذخیره کار را کاهش داد و «نفوذ تثبیت‌کننده» آن‌ در اقتصاد سرمایه‌داری را رفع کرد، و استعمارزدایی که مکانیسم منقبض کردن تقاضا در جهان سوم را برای پایین نگه داشتن قیمت کالاهای اولیه از بین برد. این به سرمایه مالی بین‌المللی جدید امکان داد تا رژیم مدیریت تقاضای کینزی را (با کمک و همراهی احیای تدافعی اقتصادیات بورژوایی که دوباره مزیت‌های بازار آزاد را اشاعه می‌داد) بی‌اعتبار نماید، و رژیم‌های اقتصادی نئولیبرال را در همه‌جا ارتقا دهد. چون در شرایط جدید، حفظ «اعتماد سرمایه‌گذاران» (یعنی جلوگیری از فرار سرمایه با کُرنش به خواسته‌های سرمایه مالی بین‌المللی) دغدغه اصلی سیاست دولت بود، «لیبرالیسم جدید» کینز باید کنار گذاشته می‌شد؛ مرکز لیبرال، بخش عمده سوسیال دموکراسی و حتی بخش‌های مشخصی از چپ، پشت نئولیبرالیسم صف کشیدند.

اما، نئولیبرالیسم پیش از آن‌که دجار بحران شود، رنج عظیمی را برای طبقه کارگر در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری، و رنج حتا بزرگ‌تری را برای زحمتکشان در جهان سوم به بار آورد. نرخ رشد اقتصاد جهانی در دوره نئولیبرال در مقایسه با دوره اقتصاد ارشادی به طور قابل‌توجهی کاهش یافت. و در دوره پس از سال ۲۰۰۸ که آخرین حباب قیمت دارایی ایالات متحده ترکید، کاهش بیش‌تری یافت. این بحران که نتیجه ناکافی بودن تقاضای کل به علت افزایش عظیم نابرابری درآمدی تحت نئولیبرالیسم است (که همواره تمایل به تولید بیش از حد را ایجاد می‌کند) صرفاً توسط حباب‌های قیمت دارایی‌های ایالات متحده که تقاضای کل جهان را از طریق تأثیر ثروت حفظ کرده بود، به تعویق افتاد؛ بحران با ترکیدن حباب خود را نشان داد. در چهارچوب نئولیبرالیسم نمی‌توان بر آن غلبه کرد، زیرا نئولیبرالیسم دامنه مدیریت کینزی تقاضا را از بین می‌برد؛ و حباب جدیدی که بتواند تا حدودی از شدت آن بکاهد، با تجربه حباب‌های قبلی که مردم را محتاط‌تر کرده‌اند، منتفی است. در واقع، سیاست پولی با هدف تحریک یک حباب جدید، فقط در تحریک تورم از طریق افزایش درصد سود، حتا در بحبوحه تقاضای راکد، موفق بوده است، که فقط بحران را تشدید می‌کند.

به طور خلاصه، لیبرالیسم معاصر، چون به نظم نئولیبرال متعهد است، برای کاهش رنج مردم کار چندانی انجام نمی‌دهد، و در واقع نمی‌تواند انجام دهد. تعجب‌آور نیست که مردم از آن به سمت دیگر تشکل‌های سیاسی به راست و به چپ روی می‌گردانند. راست‌ نیز نمی‌تواند برای کاهش رنج مردم کاری انجام دهد: لفاظی‌های آن پیش از انتخابات همیشه با سیاست نئولیبرالی‌ آن پس از انتخابات مغایرت دارد، همانطور که ملونی در ایتالیا نشان داده است، و همانطور که جوردن باردلا، نامزد نخست‌وزیری مارین لوپن، حتا پیش از انتخابات از طریق تغییر موضع حزبش در برابر سرمایه مالی بین ‌المللی، نشان دادن خود را آغاز کرد. اما راست لفاظی‌هایی را علیه «دیگری»، معمولاً برخی از اقلیت‌های مذهبی یا قومی، یا مهاجرین، به راه می‌اندازد تا ظاهری از یک نوع کنش‌گری در رویارویی با بحران را ایجاد کند، در حالی‌که مرکز لیبرال به ندرت وجود بحران را تأیید می‌کند. سرمایه انحصاری در این شرایط برای حفظ هژمونی خود در رویارویی با بحران، حمایت خود را به سمت راست، یا نئوفاشیست‌ها سوق می‌دهد، که دلیل دیگری بر تضعیف مرکز لیبرال و بحران لیبرالیسم است.

شاید بتوان گفت که ترامپ یک دستور کار اقتصادی دارد، محافظت از اقتصاد ایالات متحده در برابر واردات نه فقط از چین بلکه حتا از اتحادیه اروپا؛ او نمی‌تواند مانند ملونی، صرفاً به پیروی از نسخه نئولیبرال قدیمی متهم شود. اما در این‌جا باید به چند نکته اشاره کرد: یکم، ترامپ حتا در حالی که از تجارت لیبرال به سمت حمایت‌گرایی دور می‌شود، هرگز از اعمال محدودیت بر حرکت آزاد فرامرزی سرمایه مالی بین‌المللی سخنی به میان نیاورده است، به طوری که اصل ترتیبات نئولیبرالی از سوی او، حتا در لفاظی‌های پیش از انتخابات، بدون چالش باقی ماند. دوم، حمایت‌گرایی ایده مبتکرانه ترامپ نیست؛ این حتا در دوره اوباما شروع شده بود. علاوه بر این، حمایت‌گرایی به تنهایی اقتصاد ایالات متحده را احیا نمی‌کند؛ این در بهترین حالت می‌تواند تولید داخلی را به بهای واردات از اقتصادهای رقیب تشویق کند، اما به خودی خود نمی‌تواند اندازه بازار داخلی را بسط دهد، زیرا برای آن افزایش هزینه‌های دولتی، یا از طریق کسری مالی یا از طریق مالیات بر ثروتمندان، ضروری است. اما با آشکار شدن تمایل وی به کاهش مالیات شرکت‌ها در اولین دوره ریاست‌جمهوری‌اش، ترامپ به مخارج بالاتر دولتی متوسل نخواهد شد، نتیحتاً در بهترین حالت پس از یک وقفه موقت ناشی از حمایت بیش‌تر، اقتصاد ایالات متحده دوباره در رکود و بحران فرو خواهد رفت.

بنابراین، در حالی‌که در انطباق با پدیده جهانی فروپاشی مرکز لیبرال، انتظار می‌رفت ترامپ پیروز شود، این نشان می‌دهد که مردم برنامه اقتصادی او را، در پایبندی به اصول اساسی نئولیبرالیسم (به غیر از معرفی حمایت‌گرایی بیش‌تر که در بهترین حالت می‌تواند باعث افزایش موقت مشاغل بشود و در عین حال به دلیل نبود واردات ارزان وضعیت تورمی را بدتر کند) ندیده‌اند.

بستر بین‌المللی برای صعود چپ مساعد است، فقط چپ می‌تواند با پایان دادن به نئولیبرالیسم به بحران جاری پایان دهد، و فقط چپ می‌تواند به جنگ‌هایی که در حال حاضر در جریان است (و مرکز لیبرال در آن مقصر است، موضوعی که در فرصت بعدی مورد بحث قرار می‌گیرد) پایان دهد. اما، چپ باید برای این وظیفه آماده شود.

https://peoplesdemocracy.in/2024/1117_pd/crisis-liberalism