تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
منبع: ایران، قلب من، نیکوش بلتاس دوکاریس، ترجمه اَرمیا،انتشارات حزب تودۀ ایران، پاییز ۱۳۷۳
گزینش و تایپ: ع. سهند

ایران قلب من- تقدیم به خسرو روزبه
۲
آرام، آرام،
در شبِ کور
تردیدها میگریختند
چراغهای راهنمایی خاموش میشدند
گاهنامهها عوض میشدند
باغچهها بیدار میشدند
شجاعت گسترده میشد
و در فکر بیخواب
دو همزاد زندگی و آرزو متولد میشدند.
فاصلهها را پشت سر میگذاریم،
هویت دیگری جز افق بیپایان
با باران کوبنده و آویخته از بال ابرهای کوهستان
وجود ندارد.
باران، حاصلخیزیِ
آسمان را در زهدان زمین
جا بجا میکرد.
در برابر چشمها، جادههای کودکی
با بازیهای پابرهنه کودکان
در فصای چرکین و متروک، و فقرای حاکم بر کوچهها
عبور میکنند.
بی هیچ
مرزی
بین بازی
و شادی
خیالی…
بر در خانه دوستان ناشناس میکوبیم
دوستان ناشناس بر در خانه ما میکوبند؛
هر که زودتر برسد، رازی را
که به طبلی مانَد، برای دیگری میبَرد
و ترس را از پنجرههای خواب آلودِ کلبههای
فلزی بیرون میرانَد.
لجن و برف
گرما و غبار
بر چهرۀ مرگ زدۀ
محله ما
داغ میزنند.
اما در ورای هر بَدشگونی و درد
در ورای هر دیوار و نگهبان
در ورای هر اشک و آه
مبارزۀ ما طلوع میکند و ما راه میپیماییم.
از نواحی زاینده رود، پرندگان دو رنگ
گلهای وحشی، و سلامهای رزمجویانه رسیدند؛
آنها چهرۀ نگران خانهها را با لبخند
میپوشانند و بذر امید میافشانند.
از نواحی زاینده رود سه دوست شرقی
آمدند، با آتشی در رگها.
یکی تار میزد، دیگری سنتور
و سومی نی لبک، و با هم
ترانهای از آهن گداخته میسرودند: «زاینده رود
برادر بزرگ زندگی، فرزند اَبرِ قطب شمال،
پدر مزرعه و نان،
خروش تو ساعات خواب ما را
از اسرار گرانبها و هیجانهای بکر سیراب میکند.
زاینده رود، زاینده رود، در اندیشه ما
صد اسب جوان لگام گسیخته میتازند.
تو بال راستین مرگ، لباس پر هیبت رزم،
بُرندگی حقیقت، و مشت کوبندۀ خسرو رزوبه را
به جهانیان نشان بده.
رود گسترده، رود خروشنده و خسرو روزبه.»
از نگاه رنگ پریده،
لبخند کودکانه، و مزرعه ذرت رسیده میشکفت
چهار مهتاب و سه آفتاب،
راه توفانی به سوی خلیج،
فصل نعناع، فصل زنبق، فصل رازیانه،
فصل شایق، فصل گل سرخ، فصل توفان.
مردم مشتها را
بر زانوها میکوبیدند، در شیپورها میدمیدند
و با صدای بلند میخواندند:
«خسرو روزبه، خسرو روزبه،
نور کلامت را، مرگ شریفت را،
و چکش دست کاوره را،
به ما نشان بده.
خسرو روزبه،
چشمه رویاهای ما در رگها،
رفیق خسرو روزبه».
برف با گامهای سنگین، باغچه را لگدمال میکرد
و دریا با پاروی خشم، رودخانه را به زیر میکشید.
ما در سکوت و انتظار،
زیر بام طبلهای عنان گسیخته توفان،
در را به روی خود میبستیم و خاموش
نان جو، چربی بز، زیتون شور،
و صبر میخوردیم.
کسی چیزی میگفت چون شعلهای
کم سو، از زمانهای از یاد رفته
که بی صدا از نگاهها و اندیشههای خوابآلود
عبور میکرد و آرام آرام
به آتشی بدل میشد.
آتشی از هیجان مقدس
و از فانوس زرکوب آرزوها
که تردیدها و فاصلهها را میسوزاند.
ما از زندان آهنگران و شعرا،
از اندیشه آرزوهای آبی رنگمان
در مقابل سرنیزۀ شاه،
از لحظههای عبور رفیق خسرو روزبه
از خطری به خطر دیگر،
و از مبارزۀ خود که از پلکان آفتاب
بالا میرفت، سخن میگفتیم.
اینچنین، در پایان بیخوابی،
به آثار باران بوسه
بر پیشانی شب،
و بر دفتر خاطرات ایران که با خون شهدا
نوشتهاند، میاندیشیدیم.
چه کسی از آخرین هجای باران
بر گور مهاجر محکوم سخن گفت؟
من، رفیق! در لحظههای پر دردم،
در لحظههای ناامیدیِ
شب خاموشی که فریاد میکشید.
چه کسی از لبخند تلخِ
مادر در عزای فرزند شهید
و از نفرین نوعروسانِ
با آزوهای خاموش، سخن گفت؟
من، رفیق! در لحظههای تلخِ عریان
در لحظه امید برقآسا،
در روز فاجعه باور نکردنی.
چه کسی از ورود خسرو روزبه
به دشت اندیشههای ما
و از امواج متلاطم اقیانوسِ
ارادهها سخت گفت؟
ما، رفیق! در لحظه داوریِ باد،
در لحظه لرزش سردِ
تبعید ناگهانی ما.
ما از ورود خسرو روزبه،
از تداعی حضور رفیق خسرو روزبه
در پرواز چلچلهها،
از حرکت پر یقین انقلابِ چشمهای
دوده گرفته، سخن گفتیم.
ما برای گندمهای طلایی کوهپایهها،
از عزم زمین برای سیر کردن رهروان،
از دعای خیر باران برای آبیاری مزارع،
از مهربانی ابر برای آفرینش باران،
از سخاوت زاینده رود برای زایش ابر
سخن کفتیم.
ما با چشمان خود
همآوازی محله کودکان پابرهنه را
با باران، با ابر، با زاینده رود، دیدیم.
ما با چشمان خود
اشتیاق محله کودکان پابرهنه را
برای ذرههای همدردی
از سوی گندمهای طلایی کوهپایهها دیدیم.
هیچ کس به فکر مخالفت نیفتاد.
و آنگاه با آن سه دوستِ
رسیده در شب از اطراف زاینده رود،
همنوا شدیم
نوایی آرام چون آب روشن،
چون آسمان تابستان.
آبشاری از فریادهای از بند رسته
افکار ما را نورافشان میکرد.
(ادامه دارد)

