تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
دوشنبه، ۵ مرداد ۱۴۰۶
منبع: «چپ» (soL)
نویسنده: ییگیت گونای
یکشنبه، ۲۳ ژوئیه ۲۰۲۶
آیا «دیدن فیلم پس از اکران آن» کافی است؟ کسانی که به جای خواندن نسخه هومر، نسخه نولان از ادیسه را تماشا میکنند، چه چیزی را از دست میدهند؟

فیلم «ادیسه» اثر کریستوفر نولان، یکی از برجستهترین کارگردانان سینمای معاصر هالیوود، جمعه گذشته اکران شد.
این فیلم، هرجومرج یونان باستان را در عصر برنز، دورهای که با یکی از پیچیدهترین تحولات اجتماعی بشریت – مبارزات و درگیریهای خشونتآمیز گذار به کشاورزی و زندگی یکجانشینی – مشخص میشود، در یک تجربه تماشایی سه ساعته و جذاب به تصویر میکشد.
برای دستیابی به این هدف، بستر کاملاً معاصر است و داستان به فرمول سادهای که هالیوود همیشه از آن استفاده کرده است، تقلیل مییابد. اودیسئوس، شخصیت اصلی داستان که ویژگی بارز او زیرکی است، دائماً در مناطق خاکستری اخلاقی حرکت میکند و از وحشیانهترین خشونتها ابایی ندارد، در روایت نولان، در قالب شخصیتی یکنواخت، سطحی، مالیخولیایی و گاه ابله از دهه ۲۰۰۰ فشرده شده است که ایده آوردن اسب به تروی را در سر میپروراند، اما به محض پیاده شدن در شهر از کرده خود پشیمان میشود و سپس دچار «اختلال استرس پس از سانحه» (Post-Traumatic Stress Disorder) شد – وضعیتی که سالها بازنمایی سینمای آمریکا از سربازان سابق جنگ ویتنام آن را تقویت کرده است.
ما قصد نداریم در این مقاله به نقد و بررسی جامع فیلم بپردازیم؛ زیرا مقالات مفصلتری در دست نگارشاند و در آینده نیز به رشتهٔ تحریر درخواهند آمد.
پس از خواندن اخبار دوران تبلیغات پیش از اکران – مانند اینکه «نولان تمام عوامل را در پشت صحنه گرد آورد، «آشوب»، شاهکار کوروساوا را به آنها نشان داد و گفت: داستان را باید اینگونه روایت کرد»، و سپس به تماشا نشستن فیلم و نیافتن حتی یک نشان از تکنیک داستانسرایی بصری کوروساوا، تا حدودی اشتیاق انسان برای نقد کردن فروکش میکند.
بهویژه در زمینهٔ «جهانسازی بصری» که هالیوود حداقل در این یک مورد کمی بهتر عمل میکند – پس از تماشای یک فیلم سهساعته که با توجه به بودجهٔ تزریقشده و امکاناتِ در دسترس، تجربهای بهغایت فرسایشی و ملالآور بود، شور و شوقی باقی نمیماند.
اما، بررسی این اثر از زاویه دیگری حائز اهمیت است: با تماشای این فیلم به جای مطالعهٔ کتاب، چه چیزی را از دست میدهیم؟
«ببیند، ببیند، اینجا یک ارجاع وجود دارد!»
طبق نقدهای منتشرشده دربارهٔ فیلم، یکی از بهیادماندنیترین سکانسها از نظر بصری، اپیزود پولیفموس سیکوپ (یکچشم) است.
برای نمونه، گورسل توکماکاوغلو، نظامی بازنشسته و رئیس پیشین ادارهٔ اطلاعات نیروی هوایی، در مقالهای که برای ـایندیپندنت ترکی» (Independent Türkçe) نوشته، شرح میدهد که چقدر تحت تأثیر این سکانس قرار گرفته است:
کمتر کارگردانی میتواند یک متن حماسی و لایه لایه و جاودانه مانند «ادیسه» را به زبان سینمایی معاصر ترجمه کند، و هم عمق بصری و هم عمق فکری ایجاد کند. فیلم یک روایت کلاسیک را با یک تجربه سینمایی مدرن بدون ایجاد اختلال در آن ترکیب میکند. نحوه ترکیب خشونت اساطیری و درماندگی انسان، به ویژه در صحنه پولیفموس، با ارجاعاتی به گویا، به طور ویژهای قابل توجه است.
به تصویر کشیدن غول یکچشم (تپهگوز) در این سکانس، نحوهٔ نورپردازی و قاببندیها چنان به نقاشی معروف فرانتسیسکو گویا یعنی «ساتورن فرزندش را میبلعد» شباهت دارد که همین موضوع برای گذاشتن اظهارنظر «ببینید، اینجا یک ارجاع وجود دارد!» کافی به نظر میرسد.

در سمت چپ، سکانس پلیفموس (غول یکچشم) از فیلم نولان و در سمت راست، نقاشی گویا را مشاهده میکنید.
با این حال، هیچ شباهتی بین موضوعات، زمینهها یا پیامها وجود ندارد. نقاشی گویا، وحشت و سرخوردگی نقاش اسپانیایی را در مواجهه با شکست نهایی و سرکوب خونین انقلاب در دوران ظهور جهان مدرن منعکس میکند.
در روایت هومر، سیکلوپها موجوداتی هستند که در جزایر خود با آرامش زندگی میکنند و هیچ ارتباطی با نظم، جنگ و خدایانی که دو سوی دریای اژه را ویران میکنند، ندارند. اما این خلاصه کوتاه، بیانصافی در حق داستانی بسیار عمیقتر است.
هیولای مسخشده
کتاب نهم حماسه اودیسه که به روایت سیکلوپها (غولهای یکچشم) میپردازد، بخشی است که به وضوح نشان میدهد در جهان یونان باستان، مفهوم «تمدن»، هویتسازی و طرد غیرخودی بر اساس تضادهای طبقاتی چگونه عمل میکرد.
در جزیره کشاورزی انجام نمیشود. زمین شخم زده نمیشود، بذری کاشته نمیشود و محصولی درو نمیگردد. آنها با هر آنچه طبیعت خودبهخود فراهم میآورد، زندگی میکنند. کشاورزی که پایه و اساس «تمدن» است، بیاهمیت انگاشته میشود. هیچ اثری از آن نظم طبقاتی مبتنی بر بستر قانونی «آگورا-مجلس» که توسط مردان ثروتمند و با گذار به کشاورزی و تمدن پدید آمده است، وجود ندارد. خدایانی نیز که به جهان فکری آن نظم شکل میدهند، نه شناخته میشوند و نه اهمیتی به آنها داده میشود.
در واقع، هومر نیز به عنوان راویِ سویِ «متمدن» این تقابل، هنگامی که ساکنان این جزیره را طرد میکند، با انعکاس ادراک یونان باستان، آنها را نه تنها از شهروندی، بلکه از انسانیت نیز ساقط میسازد. او اهالی جزیره را که «کمفهم و کندذهن» میداند، به صورت موجوداتی یکچشم توصیف مینماید.
در فیلم نولان، اودیسه و خدمهاش پا به جزیره میگذارند، و وارد غار غول یکچشمی به نام پلیفموس میشوند؛ آنها گوسفندان و پنیرها را میبینند، و مینشینند تا صاحبخانه برگردد. غول یکچشم سرانجام از راه میرسد؛ ناهنجاری جسمانی او در مقایسه با روایت هومر بسیار اغراقآمیز است و آنچه بر پرده سینما نقش میبندد، یک هیولای تمامعیار است. پلیفموس، که در کتاب کاملاً سخن میگوید، با اودیسه وارد بازیهای ذهنی و کلامی میشود، و پس از کور شدن، با قوچهایش دردودل کرده و گریه میکند؛ در فیلم، موجودی مسخشده و عجیب نشان داده میشود که وقتی کلاً چند کلمه از دهانش خارج میشود، خدمه کشتی با تعجب مفرط میگویند: «آاااخ، ببینید این موجود میتواند حرف بزند!»
جزیره که جنگ اصلی در آن رخ میدهد
هزینه این رجحان برای تأثیر بصریِ سطحی چیست؟
در مجموعه آثار هومر به این موضوع فراوان پرداخته شده است، اما ما آن را از کتاب «آیا انسان خودخواه است؟» نوشته نوزاد اوریم اونال، نویسنده نشریه «سول» (soL)، نقل میکنیم:
در شرایطی که نابرابری از بیرون تحمیل میشود، معمولاً زمانی اتفاق میافتد که جوامع نسبتاً قدرتمندی که از درون در حال فروپاشی هستند و مجبور به مهاجرت دستهجمعی برای فعالیتهای کشاورزی بیشتر یا یافتن مراتع جدید برای گلههای خود شدهاند، به جوامعی که در زمینهای مساعد ساکن شدهاند اما قدرت دفاع از خود را ندارند، «تجاوز» میکنند. (…)
از آنجا که معمولاً فاتحان بودند که داستان این روندها را ثبت میکردند، روایت گسترش تمدن نیز بر همین اساس شکل گرفت. واضحترین نمونه این، زبان نفرتانگیز در ادیسه است، در بخشی که ادیسه و همراهانش به جزیره سیکلوپها میرسند، سیکلوپهایی که با گلهداری بز و گوسفند زندگی میکنند و کشاورزی نمیدانند. در اینجا، میل به تصاحب آنچه متعلق به دیگران است بسیار مشهود است و هیچ اثری از برادری بین گیلگمش و انکیدو وجود ندارد. سیکلوپها «غیرقانونی و وحشی» هستند، «نه میکارند و نه شخم میزنند»، «در غارهایی بر فراز کوههای بلند زندگی میکنند» و در اینجا «هر کس خانه خود را اداره میکند (…) هیچ کس به دیگران اهمیت نمیدهد.» اما مسئله صرفاً تفاوت در آداب و رسوم نیست؛ تمدن به سرزمینهایی که سیکلوپها در آن زندگی میکنند، چشم دوخته است و نمیتواند از صحبت در مورد پتانسیلهای بکر آن سرزمینها دست بردارد:
در این جزیره کوچک نه چراگاهی هست و نه کشتزاری؛
این زمین، بیکشتوزرع و بیخرمن است، و رویِ انسان را به خود نمیبیند،
این زمین فقط غذای بزهای را که هر روز بعبع میکنند فراهم میسازد.
این غولهای یکچشم را
نه کشتیهای سرخفام است و نه نجارهایی که قایقهایی با عرشههای استوار بسازند؛
که اگر میداشتند، با آن کشتیها به شهرهای آدمیان میرفتند،
همچون دیگر مردمان از راه دریا دادوستد میکردند،
کالاهای فراوان میآوردند و میبردند،
و جزیره خود را با بناهایی زیبا آباد میکردند.
زیرا این زمین، خاکِ بدی نیست؛
زیرا به وقتِ هر فصل، همهچیز را فراوان به بار میآورد؛
در کرانه دریایِ کفآلود، چمنزارهایی سیراب و نرم هست،
و تاکستانهایی همواره آباد میتواند در اینجا جان بگیرد.
شخم زدن و پروردن این خاک چقدر آسان است، آه که چه آسان!
انتخاب تماشای فیلم به جای خواندن کتاب به معنای از دست دادن این ژرفا است.
بهانه آسان: «نسل جدید اصلاً کتاب نمیخواند»
با این حال، باید یک نکته را اینجا اضافه کنیم. این بدان معنا نیست که کتابها همیشه از هنرهای تجسمی برترند. اشکال هنری مانند عکاسی، نقاشی و شعر اساساً روند از تقطیر هستند و با ثبت و ارائه جوهره، بر سازشی که در «حجم» ایجاد میکنند، غلبه مینمایند و در نتیجه به عمق دست مییابند. سینما نیز این قدرت را دارد.
بیایید یک گام فراتر بریم. همچنین باید خاطرنشان کرد که نوعی «فتیشیسم کتاب» که به شاخههای هنر تودهایِ مدرن و در راس آنها سینما پوزخند میزند، با یک «فتیشیسم نسلی» که مدام به نسلهای جدید افاده میفروشد، دست در دست هم حرکت میکنند.
این حقیقت که شوخیِ خود نسل جوانتر برای تمسخر خویش یعنی عبارت «فیلمش که اومد میبینیم» جدی گرفته میشود، و به چاشنی و مِزهای برای حرفهایی چون «این نسل جدید اصلاً کتاب نمیخواند» تبدیل میگردد، خود نشانه بارز این وضعیت است.
امروزه این یک حقیقت غیرقابلانکار است که نسل جوانتر، به علت و تأثیر تلفنهای همراه، بیشترین زمان از روز خود را به مطالعه اختصاص میدهد. اینکه چه چیزی مطالعه میشود خود بحث دیگری است که اتفاقاً دغدغه اصلی این یادداشت نیز به شمار میرود.
اما باید دانست که بسنده کردن به گرایش همیشگی تاریخ بشریت، یعنی افاده فروختن و رو ترش کردن به نسلهای جدید برای تبرئه و منزه جلوه دادن نسل خود، بزرگترین سطحینگری ممکن است.
در کشور ما که یکی از فعالترین جمعیتهای سیاسی روی زمین را دارد، این واقعیت که افسانه «جوانان غیرسیاسی هستند» بارها و بارها تکرار شد، تا چایی که کاملاً مندرس شد، بازتاب روشنی از این موضوع است. این واقعیت که دنیز گوکتاش، که حتی با گویندگی برنامههای کمدی رمضان آکیورک به شهرت رسیده بود، اکنون در نتیجه نفوذی که به دست آورده در زندان است، خلاف این را ثابت میکند. حقیقت این است که نقص این نسل، فقدان سازماندهی است، اما از آنجایی که نسلهای قدیمیتر نیز از همین بیماری رنج میبرند، عبارت «جوانان بسیار غیرسیاسی هستند، در حالی که ما هر روز در قهوهخانه گپ میزنیم» برای تطهیر نسل خود، که یک سرگرمی ملی بشریت است، مناسب است.
اگر قرار است به این پرسش که «کسانی که کتاب را نمیخوانند و فیلم را میبینند، چه چیزی را از دست میدهند؟» از طريق قیلم نولان پاسخ داده شود، پاسخ را باید در چنین بستری جستجو کرد. مسأله صرفاً این نیست که نسل جدید تماشای فیلم را به خواندن کتاب ترجیح میدهد. هر چه باشد، حتی رئیس سابق اداره اطلاعات نیروی هوایی – که از او به عنوان «نورچشمیِ نیروهای مسلح ترکیه» یاد میشد- نیز در صحنه غول یکچشمِ فیلم نولان، «ژرفای ذهنی» کشف میکند!
موضوع اصلی، شناسایی این فقدانِ ژرفا که فراتر از خود رسانهها میرود و ایستادگی در برابر آن است.
تغییرات تکنولوژیکی اجتنابناپذیرند. مقاله مشهور والتر بنیامین به بررسی تأثیرات نسخهبرداری و توزیع آسان هنرهای تجسمی، و دگرگونی قواعد دسترسی تودهها به هنر میپردازد. اینکه نولان فیلم خود را با فناوری و تجهیزاتی ساخته که تماشای آن به همان صورتی که مدنظرش بوده، فقط در ۴۱ سینما در سراسر جهان امکانپذیر است، بیش از آنکه حاصل تغییرات فنی و خلاقیت هنری باشد، محصول تکبر طبقاتی و انسداد زیباییشناختی است. هنر، اما، توانایی آفریدن در درون محدودیتها و قیود تحمیل شدن توسط تکنولوژی است
«سینما این را در گذشته بارها انجام داده است، و هنوز هم میتواند انجام دهد.
اما باید درک کرد که این به تنهایی کافی نخواهد بود.
در جهان امروز ما که همهچیز سطحی شده است، کسانی که نولان را تماشا میکنند اما هومر را نمیخوانند، کسانی که اخبار خود را از شبکههای اجتماعی میگیرند و نشریه «چپ» (soL) را نمیخوانند، و کسانی که میکوشند کشور و زندگی را نه بر اساس تضاد و چالش اصلی آن، بلکه با توجه به مشرب و سلیقه فکری خود و از طریق سخنان اردوغان، اوزل، قلیچداراوغلو یا اماماوغلو درک کنند، در واقع ژرفای زندگی را از دست میدهند.
واقعیت اصلی در همان ژرفا نهفته است؛ و در آن تضاد بنیادینی که از آن ژرفا تقطیر و پالایش شده، به سطح میآید و به همهچیز رنگ و بوی خود را میبخشد.
——————————————————————
* فرانسیسکو دِ گویا (۱۸۲۸-۱۷۴۶). گویا نقاش و حکاک برجسته اسپانیایی اواخر قرن ۱۸ و نقاش دربار چارلز سوم، چارلز چهارم و فردیناند هفتم اسپانیا بود.
