تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

منبع: صدای مردم، نشریه حزب کمونیست کانادا
نویسنده: کیمبال کاریو
۳ سپتامبر ۲۰۲۴

بحث چندقطبی: بر روی هدف متمرکز بمانیم

 

در صفحات «صدای مردم» و دیگر رسانه‌های چپ، بحث‌های مستمری پیرامون چگونگی دستیابی به تغییرات اساسی جلوه می‌نمایند. این یک بحث آکادمیک درباره راه‌های آینده رسیدن به قدرت نیست، و این نویسنده ادعا نمی‌کند که پاسخ‌ها را دارد.

آن‌چه که من می‌خواهم طرح کنم این است که ما باید، به جای این‌که به یک صفحه شطرنج چند سطحی از بازیگران ژئوپلیتیکی رقیب بیاندیشیم، بر روی هدف – ایجاد نیروها و جنبش‌ها با ظرفیت انجام انقلاب‌های سوسیالیستی تمرکز نماییم.

از این منظر، بحث معاصر بر سر مفاهیمی مانند چندقطبی و نقش گروه‌بندی «بریکس+» برای مقاصد تحلیلی مهم، و گاه در لحظات خاص حیاتی است، اما هدف اصلی کمونیست‌ها نیست. امروزه، نظرات مکرری وجود دارد مبنی بر این‌که چندقطبی، «بریکس+» یا دلارزدایی از ارزها باید به مثابه «گام‌های مثبت به سوی سوسیالیسم» تلقی شوند. همان‌طور که اخیراً در یکی از مقاله‌های «صدای مردم» مطرح شد «بریکس+ ائتلافی است با ویژگی طبقاتی مشخص، که در جنوب جهانی ریشه دارد، و اغلب با منافع شمال امپریالیستی در تضاد است.»

برخی از جدل‌ها «بریکس+» را به عنوان شالوده مادی برای تغییر به سوسیالیسم مطرح می‌کنند، اگرچه آن مقاله می‌گوید «این‌که اکثر کشورهای بریکس+ سرمایه‌داری‌ هستند، ممکن است درست باشد.» (خیر. با توجه به این‌که اضافه‌شده‌های اخیر- مصر، ایران، اتیوپی، امارات متحده عربی، و عربستان سعودی در پی آن‌ها- همه کشورهای سرمایه‌داری هستند، این یک فاکت غیرقابل انکار است، و نه یک «ممکن است»).اما این عبارت در چارچوب توصیف غیرمارکسیستی مقاله از «بریکس+» به عنوان «ائتلافی با ماهیت طبقاتی مشخص» گویاست.

کدام «ماهیت طبقاتی» احتمالاً می‌تواند شامل هم طبقه کارگر حاکم کوبای سوسیالیستی، و هم بخش‌های ارتجاعی سرمایه بزرگ دولت هندوتوای مودی در هند باشد؟ لنین طبقات را نه بر اساس موقعیت جغرافیایی، بلکه به‌عنوان «گروه‌های بزرگی از مردم، که از نظر جایگاهی که در یک نظام تولید اجتماعی تعیین‌شده تاریخی اشغال می‌کنند، با رابطه آن‌ها … با وسایل تولید، با نقش آن‌ها در سازمان اجتماعی کار، و نتیجتاً، با ابعاد سهم ثروت اجتماعی که آن‌ها در اختیار دارند و شیوه به دست آودرن آن» توصیف کرد.

درک من از موضوع کاملاً متفاوت است. ظهور قدرت‌های در حال صعود و روابط اقتصادی در حال تغییر پدیده جدیدی نیست که مستلزم باز-تعریف امپریالیسم باشد. چنین تغییراتی برای قرن‌ها در امور اقتصادی بین‌المللی یک ثابت بوده‌اند و به دوران ماقبل سرمایه‌داری بازمی‌گردند.

عوامل جدید، مانند اینترنت، توسعه اشکال نامتقارن جنگ، افزایش یا کاهش ارزش منابع خاص و غیره، تسریع چنین تغییراتی را ممکن می‌سازند.

«چندقطبی»، در خود، می‌تواند به مثابه یک لحظه تاریخی درک شود که طی آن قدرت‌های مسلط قدیمی با چالش‌های جدیدی روبه‌رو می‌شوند. بین اواسط دهه ۱۴۰۰ تا حدود ۱۸۰۰، انگلستان، فرانسه، هلند، پرتغال و اسپانیا امپراتوری‌هایی در قاره آمریکا، آفریقا، هند و هند شرقی ساختند.

در مقابل، روسیه، ایتالیا، آلمان، ایالات متحده و ژاپن در دوره از اواسط دهه ۱۸۰۰ تا ۱۹۱۴ به قدرت‌های امپریالیستی تبدیل شدند – لحظه «چند قطبی» که رقابت‌ها به یک جنگ مرگ‌بار امپریالیستی تبدیل شد.

تشابهات تاریخی می‌توانند اغراق‌آمیز باشند، و به نتیجه‌گیری‌های نادرست بیانجامند. هیچ مدرکی مبنی بر این‌که توازن نسبتاً برابر نیروها در میان قدرت‌های رقیب برای یک مدت طولانی در تعادل باقی خواهد ماند وجود ندارد. از دیگر سو جنگ‌های بین-امپریالیستی می‌توانند شرایط مساعدتری را برای انقلابیون ایجاد کنند تا زنجیر سلطه استعمار و سرمایه‌داری را پاره کنند، و گاه این شرایط را ایجاد کرده‌اند.

اشتباه برخی از مشتاقان چندقطبی، گرایش به این است که این‌گونه توفیق‌ها بنحوی خودکار از شرایط مشخصی ناشی می‌شوند. این گرایش نکته لنین را نمی‌بیند، که شرایط برای یک وضعیت انقلابی عبارتند از: ناتوانی طبقات حاکم برای ادامه حکومت به شیوه قدیمی؛ درد و رنج حادتر و خواست طبقات تحت ستم؛ و نتیجتاً، افزایش قابل توجه در فعالیت توده‌ها، که «در “زمان صلح”، بدون شکایت اجازه می‌دهند غارت شوند.»

به نظر من، این عنصر سوم اصل مطلب است. برای کمونیست‌ها و دیگر انقلابیون ناکافی است که تضادها در میان قدرت‌های جهانی و اتحادهای اقتصادی را تشریح نمایند، سعی کنند به طبقه کارگر اطمینان دهند که امپراتور عریان است– که استیلای امپریالیستی با انزوا و شکست بدست رقبای آن روبه‌رو است. این در واقع ممکن است، در لحظه‌ای که ایالات متحده به سمت خشونت داخلی سیاسی‌شده نوسان می‌کند، اقتصاد آن از رشد چین عقب مانده است، و سلطه آن بر مسائل جهانی ضعیف شده است، درست باشد. برای کوبای سوسیالیستی و دیگر کشورهایی که تحت تحریم‌ها و محاصره‌های آمریکا دست و پنجه نرم می‌کنند، این خبر خوبی است.

اما به تاریخ نگاه کنید، که نمونه‌های زیادی بدست می‌دهد. انقلاب ضد برده‌داری هائیتی به رهبری توسن لوورتور ضربه بزرگی علیه قدرت امپریالیستی فرانسه بود، اما تضمینی برای رهایی طبقه کارگر نبود. امروزه، تداوم افول قدرت ایالات متحده به معنای پیروزی جهانی سوسیالیسم – یا حتی لزوماً پیش درآمد برای تغییر طبقاتی واقعاً بنیادی نیست.

چنین تغییری مستلزم احیای گسترده ایدئولوژی انقلابی طبقه کارگر است. از نظر عینی، طبقه کارگر بین‌المللی هم‌اکنون ظرفیت سرنگون کردن سرمایه‌داری را دارد. سازمان جهانی کار گزارش می‌دهد که در کشورهای سرمایه‌داری، درصد افراد کاملاً مزدبگیر («کارکنان») بین سال‌های ۱۹۹۱ تا ۲۰۱۹ از ۴۴ درصد به ۵۳ درصد افزایش یافته است، و این‌که در اقتصاد‌های بسیار پیشرفته، حقوق بگیران حدود ۹۰ درصد از کل اشتغال را تشکیل می‌دهند. آن‌چه در اکثر کشورها وجود ندارد عامل ذهنی است – افزایش قابل توجه آگاهی طبقاتی، که توسط احزاب کمونیستی قدرتمند و جنبش‌های اتحادیه‌های کارگری مبارز منعکس شود.

این‌ها، برای حرکت از یک موضع دفاعی به موضع تهاجمی، برای ایجاد وحدت حول اتحادهای وسیع برای معکوس کردن نظامی‌گری و تغییرات اقلیمی، برای سدکردن ظهور نسخه‌های به اصطلاح «پوپولیستی» فاشیسم، برای کاهش سریع شکاف بزرگ بین غنی و فقیر، نیروهای ضروری می‌باشند. تهدیدهای جدی نسبت به بقای انسان مستلزم اقدامات رادیکال در مقیاس جهانی، در یک چارچوب زمانی محدود تاریخی است.

این بستر واقعی بحث‌های امروز پیرامون استراتژی و تاکتیک است: رویاروی با پیچیدگی بی‌سابقه هرج و مرج اقلیمی و یک توازن نامطلوب موقت نیروهای طبقاتی، ما چگونه می‌توانیم با خطرات فوری مقابله کنیم، برای تقویت نیروهای انقلابی دارای ظرفیت رسیدن به یک آینده سوسیالیستی، زمان بخریم. بطور مشخص، این به تضعیف سلطه بزرگ‌ترین قدرت امپریالیستی جهان، که بارها و بارها از اهرم‌های قدرت اقتصادی، نظامی، سیاسی، فرهنگی و دیپلماتیک برای جلوگیری از کوشش‌ها برای به دست آوردن قدرت مردم یا ساختمان سوسیالیسم استفاده می‌کند، کمک می‌کند.

البته، دیگر قدرت‌های امپریالیستی و حتا کشورهای سرمایه‌داری نسبتاً کوچک‌تر در الزام ایالات متحده برای حفاظت از نظام سودورزی خصوصی به عنوان یک کل شریک می‌باشند. اما از پایان جنگ جهانی دوم، و به ویژه پس از سرنگونی دولت‌های سوسیالیستی اروپایی، ایالات متحده ابرقدرت شماره یک سرمایه‌داری، کابوی جهانی بوده است. هر انقلاب پیروزمند با هدف کسب قدرت سیاسی طبقه کارگر باید بر مقاومت ایالات متحده غلبه کند، یا حداقل از یک آمریکای منزوی و ضعیف بهره‌برداری نماید.

اما این باید اقدام آگاهانه جنبش‌های طبقه کارگر با تفکر انقلابی باشد، نه نتیجه خود به خودی ضعف‌ها و شکاف‌های طبقه حاکم.

این چالش با موانع بزرگی، به ویژه ضعف نسبی بسیاری از احزاب کمونیست و انقلابی (البته نه همه) از اوایل دهه۱۹۹۰، روبه‌رو است. حقیقت این است که بحران عمیق امپریالیسم از زمان رکود نزدیک به سقوط ۲۰۰۸-۲۰۰۷ آشکارتر شده است، و به نظر می‌رسد که نظام در وقت اضافی زندگی می‌کند. از آنجایی که سرمایه‌داری در گذشته بر بحران‌های شدید غلبه کرده است، پیش‌بینی‌ها برای افراد ضعیف نیست. نظام سودورزی خصوصی با شک و تردید فزاینده‌ کارگران روبه‌رو است. با این حال، این تاکنون به تجدید حیات حمایت جهانی از احزاب کمونیست منجر نشده است، و در واقع، احزاب فاشیست نیز دستاوردهایی داشته‌اند. ترسناک‌تر از همه، دانشمندان هشدار می‌دهند که زمان باقی‌مانده برای توقف و معکوس کردن فاجعه زیست‌محیطی، که احتمالاً در مقیاس سال‌ها، نه دهه‌ها یا قرن‌ها اندازه‌گیری می‌شود، رو به اتمام است.

با توجه به این وضعیت دلهره‌آور، انتقاد از کشورها و جنبش‌هایی که تحت سلطه امپریالیسم آمریکا به سر می‌برند به دلیل جستجوی کمک فوری، اشتباه است. همانطور که ارشمیدس گفت: «به من یک مکان برای ایستادن و یک اهرم به اندازه کافی طولانی بدهید، و من جهان را حرکت خواهم داد.» چرا کوبا نباید در جستجوی شرکای خود در برابر محاصره غیرقانونی ایالات متحده، که کمبود شدید کالاهای مصرفی و تجهیزات پزشکی را بر تنها کشور سوسیالیستی در نیمکره غربی تحمیل می‌کند، به گروه «بریکس+» روی آورد. در حالی‌که تعداد بیش‌تری از کشورها محاصره ایالات متحده را نادیده می‌گیرند، یا از ارزهای دیگری غیر از دلار یانکی استفاده می‌کنند، کوبا تجارت آزادانه با دیگر شرکا را آسان‌تر خواهد یافت.

همین مفهوم درباره طیف وسیعی از کشورها، صرف‌نظر از ساختارهای سیاسی و اقتصادی صدق می‌کند. ایالات متحده در نقش بخود-محول کرده به عنوان ژاندارم جهانی، با انبوهی از منتقدان و مخالفان، و یک جنبش رو به رشد برای دلارزدایی از اقتصاد جهانی روبه‌رو است.

اما، این بطور جادویی راهی از خشت‌های سرخ برای سوسیالیسم جهانی قرن ۲۱ نمی‌آفریند. بعنوان مثال، درک این‌که رهبری ایران، که از طریق طیف گسترده‌تری از شرکای اقتصادی و سیاسی بر بحران اقتصادی غلبه می‌کند، از قدرت خود برای سرکوب نارضایتی طبقه کارگر استفاده خواهد کرد، به اندکی تصور نیاز دارد.

این یک استدلال بر علیه رفع تحریم‌های ایالات متحده نیست، که پیامدهای مخربی برای زحمتکشان در ایران و بسیاری از کشورها دارد. اما به عنوان یک نکته هشدار دهنده عمل می‌کند. همانطو که یک تحلیل اخیر در «صدای مردم» توسط پرابهات پاتنایک از هند می‌گوید، این روند ممکن است حداقل تا حدی، انحصار نهادهای امپریالیستی را بر اقتصاد جهانی تضعیف کند، و زمینه مساعدتری را برای ضربه زدن زحمتکشان جهان به امپریالیسم فراهم نماید.

اما، ما باید این ضربه را بزنیم. طبقات حاکم کشورهای «بریکس+» هر قدر که با واشنگتن اختلاف داشته باشند، این‌را برای ما انجام نخواهند داد.

کیمبال کاریو یکی از اعضای قدیمی کمیته اجرایی مرکزی حزب کمونیست کانادا و رهبر این حزب در ایالت بریتیش کلمبیا است.

https://pvonline.ca/2024/09/03/the-multi-polarity-debate-keeping-our-eyes-on-the-prize/