تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
امپریالیسم / ضد امپریالیسم / میهنپرستی | ارزیابیهای جاری / موضع سوسیالیستی
بهروزرسانی پیرامون مسأله ملی و حق تعیین سرنوشت خویش

نشریه «گلنک» («سنت») نمیتواند یک خرگوش از آستین خود بیرون بکشد یا پیرامون مسأله ملی شعبدهبازی کند. از زمان آغاز انتشار «گلنک» در سال ۱۹۸۶، چهل سال از فعالیت ما میگذرد. از ابتدا، این جنبش به دنبال آفریدن یک چارچوب تئوریک بوده است که هدف آن انقلاب سوسیالیستی است و طبقه کارگر را در کانون آن قرار میدهد. منظور من از «آفرینش»، بهروزرسانی مارکسیسم-لنینیسم است، کاری که ما انجام دادیم. در شرایطی که تئوری و جنبش انقلابی به شدت محاصره و حتی منحل شده بود، بهروزرسانی «گلنک» ضروری بود. مارکسیسم-لنینیسم هر روز به کشف دوباره نیاز ندارد. اما در دوراهی تاریخ، این وظیفه نمیتواند نادیده گرفته شود.
بیایید با یک یادآوری آغاز کنیم. و بیایید به شماره ۱۶ «گلنک» درمارس ۱۹۸۸ برویم. با دو مقاله یک بستر منسجم ایجاد شد. آثار هارون کوچاک (سلیمان بابا) و آیدین گیریتلی (آ. گولر) و یک ماه پس از آن نوشتار حکیم اوغلو (کمال اوکویان) منتشر شد.[۱] چارچوب اولیهای که در آن زمان وضع شد، تا به امروز معتبر است. در آنجا اشاراتی برای گامهای سیاسی روزانه وجود دارد. من میتوانم آنرا یک خط قرمز بنامم، زیرا آن زمان، دوره حرکت برخلاف جریان بود، اما بدون هیچ گونه اظهار نظر منفی، اساس ابتکارات سیاسی در آنجا نهفته است..
رویکرد «گلنک»، قدرت و قاطعیت خود را از ارائه تزهای کاملاً جدید به دست نیاورد. بلکه شجاعانه آنچه را که در حال زوال و فروپاشی بود در جایگاه شایسته آن قرار داد. یک مثال؟ مقاله هارون کوچاک با عنوان «نه ناسیونالیسم، بلکه طبقهگرایی» با یک نقلقول از استالین آغاز میشود، مردی که تصور میشود پاشنه آشیل سنت ماست، اما در واقع بسیار سترگ است:
«وظایف سوسیال دموکراسی، که از منافع پرولتاریا دفاع میکند، و حقوق ملت که توسط طبقات گوناگون شکل گرفته است، دو چیز متمایز میباشند.»
این یک موضع قاطع است، و هرگونه ریاکاری را که در نگاه اول ممکن است موجه به نظر برسد، مانند «اکنون بیایید از چشمانداز این طبقات یا ملتها به آن نگاه کنیم» کنار میگذارد.
نمونه بعدی جسارت، در پرسشی مطرح میشود که بر اساس دیدگاههای یک نشریه چپگرای آن زمان مطرح شده است:
«یک برنامه رهاییبخش مبتنی بر شکست جنبش سوسیالیستی به طور کلی امروز چقدر میتواند واقعبینانه باشد؟»
موضوع بر محور جنبش طبقه کارگر یک کشور مستعمره و جنبش رهاییبخش ملی آن میچرخد. اگر جنبش اول رهبری را به دست بگیرد، مشکلی وجود ندارد و جامعه استعماری باید مسیر سوسیالیسم را دنبال کند. اما اگر خلاف این باشد؛ اگر جنبش طبقه کارگر در مبارزه برای سوسیالیسم ضعیف شده باشد، در حالی که جنبش رهاییبخش ملی قدرت گرفته باشد، چطور؟
جنبشهای سوسیالیستی سنتی هرگز پیرامون تدوین یک روایت «رهاییبخش» بر اساس شکستهای خود بحث نکردند! اگر گزینه سوسیالیستی ندرخشد، اگر پویایی طبقه کارگر نتواند بر این روند تأثیر بگذارد، در اینصورت «رهایی ملی» نمیتواند در دستور کار «ملت تحتستم» باشد… متأسفانه، زندگی تا این حد بیرحم است!
از آن روز، ما پیوسته استدلال کردهایم که اگر سوسیالیسم شکست بخورد، مسأله ملی نیز برای مسأله رهایی بیربط میشود..
بدون تردید دلائل گوناگونی میتواند به سکتاریسم در معادل سیاسی اصول تئوریک منجر شود. تئوری به تنهایی سیاست را نجات نخواهد داد. اما، داشتن یک پایه مستحکم، پیشنیاز یک گشایش نیرومند در سیاست است. در غیر این صورت… آشفتگیای که چپ ترکیه از دهه ۱۹۸۰ تجربه کرده و اکنون به نظر میرسد کامل شده است، اجتنابناپذیر میشود. در غیر این صورت؛ همانطور که در مورد «حزب جمهوریخواه خلق» وقتی من نشستم این را بنویسم، وجود دارد، حتی کسانی که در راس هستند نمیدانند یک جهان بدون تئوری به کجا ختم خواهد شد. «حزب جمهوریخواه خلق» مشخص نمیکند که در گشایش باغچلی-اوجالان چه باید کرد، زیرا هیچ پایه و اساسی ندارد. نگویید: «البته که نه، حزب جمهوریخواه خلق چه ربطی به تئوری دارد؟»؛ پراگماتیسم و آپورتونیسم مفاهیمی است که به بهترین وجه چپ ترکیه را توصیف میکنند! آیا هیچ معیار تئوریکی در چپ باقی مانده است که فکر کند از مارکسیسم الهام گرفته است؟
در فضا چپگرایانهای که در آن تئوری و اصول طرد شدهاند، بایگانی «گلیک» مانند واحهای در بیابان است. من مقاله را با ارجاع به گذشته ادامه نخواهم داد. همانطور که عنوان نشان میدهد، قصد من تلاش برای بهروزرسانیهایی، هرچند محدود است. اما نمیتوانم از سهم حکیماوغلو در «متدولوژی گلیک» چشمپوشی کنم.
بهروزرسانی به معنای آوردن نقلقول گسترده از آثار کلاسیک نیست. هیچ متن مقدسی وجود ندارد؛ و آنها باید ضمن وفاداری به روش، دوباره ارزیابی شوند. کمال اوکویان، در حالی که بحثهای چپ پیرامون گزینههای سازماندهی متحد یا جداگانه طبقه کارگر را رد نمیکند، معیار دیگری را مطرح کرد.
مقاله «مسأله ملی و ناسونالیسم در قرن بیستم» به خوانندگان یادآور شد که راهحل تاریخی برای مسائل ملی، ملت-دولت بوده است. امپراتوریها سقوط نمودند، جوامع قومی استقلال یافتند، نظام استعماری فروپاشید… با این حال، در مورد ما، یک فرض پایدار در چپ باقی ماند: اگر منطقه کردنشین یک مستعمره در نظر گرفته شود، ما جداگانه سازماندهی خواهیم کرد. اگر آن را به عنوان یک «ملت تحتستم» در نظر بگیریم، آنگاه رویکرد صحیح، یک سازمان واحد خواهد بود.
با این حال، تشکیل ملت-دولت نتیجه تاریخی ملتسازی بود. بدون تردید، لازم بود از فاکتهای مشخص، نه نامگذاری رسمی، شروع نمود اما پس از تحقق ملت-دولت، یعنی پس از تکمیل روند ملت-دولت، «در نتیجه و در سطح جهانی، «سازماندهی واجد» ضروری است. «گلیک»، بحث اینکه آیا این یک مستعمره بود یا یک ملت تحتستم را جدی نگرفت.
«هر موجودیت (در زمان ما معمولاً دولت) که سرمایهداری به طور عینی در آن یک بازار داخلی ایجاد میکند، فراتر و علیرغم تقسیمات ملی که در درون خود دارد، یک روند واحد بحران و انقلاب ایجاد خواهد کرد.»
هیچکس انکار نکرد که ترکیه یک «واحد» مبتنی بر بنیانهای اقتصادی و اجتماعی است…
تنها استدلال مخالف این تز میتواند این باشد که «اگر (هنوز) هیچ روند انقلابی در جریان نباشد، چه؟» این پرسشی است که سلیمان بابا در شماره قبلی به آن پاسخ داد. اگر سوسیالیسم، مبارزه طبقاتی و معادلهای سیاسی برای اینها وجود نداشته باشد، در آنصورت «رهایی» هم وجود نخواهد داشت!
برای علاقهمندان، یک تحقق نیز در «گلنک» وجود دارد که به بررسی و تلخیص مجموعه آثار مربوط به مسأله ملی میپردازد. مقاله شماره ۹۸ با عنوان «مسأله ملی و حزب در مسیر تاریخی آن: حق تعیین سرنوشت انقلاب»[۲] یک بررسی محکم از جایی که آمدهایم را ارائه میدهد. این مقاله بیست سال، تا سال ۲۰۰۸ را پوشش میددهد…
در همان شماره، کمال اوکویان یک گام فراتر میرود:
«در زمان ما، دولتهای “جدید” تقریباً بدون هیچ استثنایی در حال پذیرش پروژههای امپریالیسم هستند؛ ایالات متحده به عراق حمله کرد و نزدیکترین همدستان آن در آن کشور دو قبیله بزرگ کرد هستند؛ جنگی که از دهه ۱۹۸۰ جان دهها هزار نفر را گرفته و روستاها را ویران کرده است، مستقیماً میلیونها نفر را تحت تأثیر قرار داده و باعث از خودبیگانگی روانی شده است؛ روندی که امروز “مبارزه آزادی کردها” نامیده میشود، مصمم است حتی به یکی از مشکلات اساسی فقرای کرد رسیدگی نکند، و در این مدت، بورژوازی ترکیه بیرحمانهترین حملات تاریخ خود را انجام میدهد؛ گزینههای پیش روی ما سست شدن ساختار اداری ترکیه، کشانیدن آن به منطقه یا تجزیه آن توسط کشورهای امپریالیستی است و “حق جدایی” همه این گزینهها را تغذیه میکند؛ مبارزه برای برابری و مشارکت و “حق جدایی” واقعبینانه نیست؛ پیام «اگر برابری وجود نداشته باشد، ما جدا خواهیم شد» توسط معتبرترین صداها بیان میشود و در فضای سیاسی ما،… این چیزی غیر از اثبات «عزم برای جدایی» نیست.[۳]
حق ملتها برای تعیین سرنوشت خویش، بدون تردید، حق جدایی است. چه به این صورت بکار برده شود یا نشود، در جایی که گزینه یک دولت جداگانه یک انتخاب ارتجاعی است، حق تعیین سرنوشت صرفاً یک عبارت نمادین باقی میماند. این وضعیت پس از فروپاشی اتحاد شوروی به طور جهانی به دست آمد. پلی که بین مسأله ملی و «مسأله رهایی» ساخته شده بود، با سوسیالیسم واقعاً موجود نابود شد. مسأله ملی به ابزاری برای مبارزات هژمونیک امپریالیستی و روندهای رقابتی تبدیل شد. آیا ما باید همچنان وانمود میکردیم که هیچ اتفاقی نیفتاده است؟ بسیاری این کار را کردند!
مسأله ملی توسط موج انقلابی بورژوازی قرن نوزدهم تعریف شد. قرن بیستم شاهد استقرار هژمونی سوسیالیسم واقعاً موجود و جنبش طبقه کارگر بود. این هژمونیها به قرن بیست و یکم منتقل نشدند. اکنون، چشمانداز جدایی و ایجاد کشورهای مستقل به معنای تضعیف بیشتر، حتی حذف، چپ در هر سطحی است. در گذشته، کشورهای جدید به مثابه حق تعیین سرنوشت ملتهای تحتستم مورد تحسین قرار میگرفتند. اکنون، آنها انتقام امپریالیسم هستند. فروپاشی اتحاد شوروی، چکسلواکی، یوگسلاوی و یکپارچگی دوباره آلمان انتقامی است که از «عصر طولانی انقلاب» گرفته شده است.
در آن عصر طولانی که به عنوان یک انقلاب بورژوایی آغاز شد و به رهبری طبقه کارگر رسید، چارچوب اصلی مرزهای ملی اخیراً و به طور مشخص توسط دو جنگ جهانی ترسیم شده بود. آیا انگلیس و ایالات متحده، به عنوان دو رهبر تاریخی متوالی نظام امپریالیستی-سرمایهداری، میتوانستند صادقانه تأثیرات انقلاب کبیر اکتبر و جنگ کبیر میهنی را بپذیرند؟ ذهنیت امپریالیستی هرگز از تلاش برای پاک کردن این تأثیرات از نظام بینالمللی دست نکشیده است. در این مرحله، مسأله ملی در برنامه تاریخی امپریالیسم ادغام شده است.
در این شرایط، نباید بیتفاوت بود. آیا به نام حق تعیین سرنوشت و آزادی ملی، باید بیتفاوت بمانیم تا ساختار قرن بیستم برچیده شود، یا باید سیستم موجود ملت-دولتها و نمود ملموس آن – مرزهای دولتی – را به عنوان خط دفاعی بپذیریم؟ اگر قرار است در برابر تهاجم امپریالیستی مقاومت شود، باید راه دوم انتخاب شود.
دوپهلو گفتن و اعلام احترام به حق تعیین سرنوشت، به معنای مشروعیت بخشیدن به مداخلات امپریالیستی در امور داخلی تعدادی از کشورها در طول و پس از دهه ۱۹۹۰ خواهد بود، مداخلاتی که توسط همدستان تسهیل شده است – به عنوان مثال، پیروزی مجاهدین تحت حمایت «سیا» در افغانستان، که با قتل عام وحشیانه ای همراه بود. با این حال، در چرخه ضد-انقلابی که جهان بیش از سی سال با آن دست و پنجه نرم کرده است، تلاش برای تشخیص اینکه کدام تغییر سیاسی، حق تعیین سرنوشت ملی مشروع را تشکیل میدهد و کدام یک عملیات امپریالیستی است، و در نتیجه چسبیدن به یک اصل منسوخ، بیهوده است. این در مورد بحثهای بیمعنی در مورد اینکه چه کسی باید و چه کسی نباید یک ملت نامیده شود، نیز صدق میکند… راه انقلاب سوسیالیستی را با قهرمانان شکست خورده نمیتوان باز کرد!
حق ملتها برای تعیین سرنوشت خویش یکی از کلیدهایی بود که انقلاب اکتبر را به پیروزی رساند. در جریان برچیدن استعمار، رهبران یک پویایی انقلابی بینظیر، همین حق را بر پرچمهای خود حک کردند. آنچه در پی آن آمد تاریکی بود…
برای ما غیرممکن است که آینده را دقیقاً بدانیم. با این حال، برای پیوند دادن پویایی رهایی ملی به سوسیالیسم، نباید یک گزینشپذیری طبقه-محور در رویکردمان به ملتها را کنار بگذاریم. این رویکرد دقیق، که همیشه باید حفظ شود، با درگیریهای درونی بین جنبشهای ملی و قومی ارتجاعی و همدست امپریالیسم، پیچیدهتر میشود. در این وضعیت، گامی فراتر از گزینشپذیری استاندارد ضروری است: واکنش اولیه کمونیستها و انقلابیون باید پافشاری بر گذار از ناسیونالیسم به طبقه باشد.
من بخش یادآوری را میبندم تا به سراغ موضوع بهروزرسانی بروم…
آیا ما حق انتصاب را از دست دادیم؟
درست است که ما باختیم، اما نه دقیقاً در این جبهه.
تئوری حزب کمونیست شوروی درباره «سه رکن» روند انقلابی جهانی اشتباه نبود. این ارکان عبارت بودند از: مبارزه برای سوسیالیسم توسط طبقات کارگر در کشورهای توسعهیافته سرمایهداری؛ مبارزات علیه امپریالیسم در مناطق توسعه نیافته؛ و در مرکز آن، نظام سوسیالیستی، با اتحاد شوروی به عنوان پیشرفتهترین دستاورد جنبش کارگری بینالمللی.
ما در مرکز شکست خوردیم. احیای سرمایهداری در کشورهای سوسیالیستی واقعاً موجود در فروپاشی جبههها در دو منطقه جغرافیایی دیگر، در کشورهای توسعهیافته و توسعهنیافته، تعیینکننده بود. مبارزات طبقاتی در کشورهای توسعهیافته به کنار، ما باید درک کنیم که پویایی ایجاد شده توسط جنبشهای رهاییبخش ملی مستقیماً با هویت ما مرتبط نیست.
عرصه بینالمللی، میدان نبرد رویارویی تاریخی بین سوسیالیسم و سرمایهداری، بین طبقه کارگر و بورژوازی است. طرفین برای ایجاد هژمونی خود در آنجا مبارزه میکنند. دقیقاً به همین دلیل است که حق تعیین سرنوشت یک «اصل سیاسی» است که نمیتواند جهانی شود و همیشه و در همه جا معتبر نخواهد بود.
جنگ در عرصه بینالمللی مغلوبه نشده است، و در آنجا نیز نمیتواند پیروز شود. طبقه کارگر و سوسیالیسم بدون قیام در مبارزه طبقاتی نمیتوانند در مسأله ملی صدای رسایی داشته باشند.
انقلاب سوسیالیستی، پویایی مسأله ملی را با پذیرش صرف آن به همان شکلی که بود، در اجزای خود ادغام نکرد. در تعدادی از کشورهایی که بورژوازی مسلط بود و جنبش کارگری در درجه دوم اهمیت قرار داشت، ملت-دولتهای جدید، فقط قصد داشتند از شرایط بینالمللی قرن بیستم بهرهمند شوند. این، از یک سو، مستلزم نیرو گرفتن از کشورهای سوسیالیستی علیه امپریالیسم بود؛ از سوی دیگر، اجتناب از نزدیک شدن به نظام سوسیالیستی تا حدی بود که حاکمیت طبقاتی بورژوازی را در داخل کشور تهدید کند. خاورمیانه نمونههای بارزی از این اقدام متوازنکننده را ارائه میدهد.
روند جهانی انقلاب سوسیالیستی، تا جایی که در تلاقی با پویاییهای طبقاتی داخلی در کشورهایی بود که آنها را به خط اتحاد ضد-امپریالیستی جذب کرده بود، یک مؤلفه محکمتر، یک صندلی سهپایه واقعی، به دست آورده است. کوبا و ویتنام نمونههای بارز آن هستند.
«راه رشد غیرسرمایهداری» مفهومی بود که پذیرش جمعی این نسل گسترده و ناهمگن را پیشبینی میکرد. اگرچه از نظر تئوریک نمیتوانیم در این مقوله انسجام پیدا کنیم، زیرا یک دولت غیرسرمایهداری جدای از سوسیالیسم غیرممکن است، اما این پیامدهای عملی داشت.
به طور خلاصه، پویاییهای رهایی ملی (و در گذشته، دولتهای متحد با سوسیالیسم) یک نسل میانی، یک میدان نبرد دو نظام هستند.
پویاییهای ملی به چه سمت میروند؟
ما احتمال شکست دائمی سوسیالیسم را رد میکنیم. اما اگر کمونیستها به موفقیتی دست یابند که به آنها امکان دهد بار دیگر با پویاییهای ملی درگیر شوند، واقعیت چگونه خواهد بود؟
آیا بستری که بلشویکها در آن ملتهای تحتستم را به شعار اتحاد کارگران همه کشورها اضافه کردند، هنوز معتبر است؟ آیا در آینده همان شرایطی را خواهیم یافت که تحت آن حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی مبارزات رهاییبخش ملی را به مثابه بخشی از یک روند بزرگتر تعریف میکرد؟
گسترش جهانی سرمایهداری، بازتولید آن در کشورهای گوناگون، به هم پیوستگی بازارهای ملی – به طور خلاصه، سطح همگرایی- از زمان فروپاشی سوسیالیسم جهش آشکاری را بخود دیده است. ما دیگر صرفاً از تکمیل تشکیل ملت-دولتها صحبت نمیکنیم، بلکه از همگرایی بیسابقه این واحدهای معین صحبت میکنیم.
بدون تردید، «وابستگی متقابل» که ایدئولوژی بورژوازی برای پنهان کردن روابط وابستگی ابداع کرده بود، محقق نشده و نمیتواند محقق شود. در چارچوب نظام سرمایهداری، مراکز امپریالیستی، مناطق میانی و کشورهایی وجود دارند که جایگاه آنها را میتوان به سادگی «وابسته» توصیف کرد. با این حال، آغاز یک دستور کار رهایی ملی در کشورهای وابسته، موازی با سطح معناداری از خودمختاری است. این زمینه محدود شده است. با استفاده از یک عبارت قدیمی برای سهولت درک، یافتن کشورهایی که بتوان آنها را به «راه رشد غیرسرمایهداری» دعوت کرد، دیگر آسان نیست…
آیا مقوله موضوعات ملی به پایان رسیده است؟
پاسخ به این پرسش، البته، منفی است. در نظام سرمایهداری، حذف هیچ مقولهای از مسأله تاریخی غیرممکن است. مسأله، ماهیت و شکل خود را تغییر میدهد، اما قانون رشد نامتوازن حاکم است و تضادها به شیوههای دائماً پیچیدهای تشدید میشوند.
ساختار دولت پس از ۱۹۹۰، بازتابی از فایدهگرایی مداخله امپریالیستی است. بنابراین، آشکار است که دولتهای قرن بیست و یکم در مقایسه با قرن گذشته، دارای نقصهای تصنعی هستند و مفهوم ملت-دولت زیر ذرهبین قرار دارد. در گذشته، قدرتهای استعماری، دولتهای کوچکی را، که اغلب به عنوان «جمهوریهای موز» تحقیر میشدند، برای محافظت از دستاوردهای چند صد ساله خود ایجاد میکردند. اکنون، سازمانهای گوناگونی، چه عضو سازمان ملل متحد باشند و چه نباشند، وجود دارند که علت وجودی آنها از هتلهای توریستی، کلاهبرداریهای بانکی، یا ابزار چانهزنی برای قدرتهای بزرگ ناشی میشود.
سپس مواردی وجود دارند که از فروپاشی رسمی یا بالفعل ملت-دولتهای قدیمی ناشی شدهاند… نادیده گرفتن پویاییهای داخلی در تمام این انواع گوناگون مصنوعی اشتباه خواهد بود. به عنوان مثال، کردستان عراق، درست در کنار ما، اکنون تاریخ، منابع، بازار، سازمان دولتی و ارتباطات بینالمللی خود را توسعه داده است. آیا این یک ملت-دولت جدید است که به واحدی از مبارزات طبقاتی تبدیل شده است، یا اینکه با فروپاشی/تضعیف ملت-دولت عراق، مشکلات ملی جدیدی پدیدار شدهاند؟
از سوی دیگر، فروپاشی نظام دولتی، جنگهای همراه آن و فقر جهانی ناشی از غارت سرمایهداری، امواج بزرگ و پیچیدهای از مهاجرت را بوحود آوردهاند. ملت-دولتهای مستقر که مدتها پیش روند ملتسازی خود را به پایان رساندهاند، اکنون ساکنان جدید زیادی دارند که نمیتوانند آنها را جذب کنند. سرمایهداری اروپای غربی نه تنها مهاجران آسیایی و آفریقایی را به عنوان نیروی کار ارزان وارد کرد، بلکه در خود قاره به پویاییهای قومی و ملی جدیدی شکل داد… در قرن بیستم، کارگران مهاجر، چه خوب و چه بد، در طبقه کارگر مستقر ادغام شدند. حتی اگر فضاهای زندگی کاملاً مشترک نبودند، الگویی از ادغام طبقاتی قابل مشاهده بود. احاطه تفاوتهای ملی بر اساس طبقه، امروز یک دغدغه نیست. اگر سازمان طبقه کارگر ضعیف یا در حال عقبنشینی بود، بورژوازی کشور میزبان جای آن را میگرفت و «ادغام» خارجیهای منفعل مورد بحث قرار میگرفت. اینها چیزهای مربوط به گذشته است. مسأله مهاجران را میتوان نوع جدیدی از مساله ملی دانست…
این مسائل پایان نخواهند یافت. اما ما دیگر با یک مسأله ملی از نوع قرن نوزدهم و بیستم، همراه با مقاهیم آن، روبهرو نیستیم…
آیا یک ملت تحتستم برخودار از حمایت امپریالیسم میتواند وجود داشته باشد؟
این اکنون وجود دارد… بیایید به خیلی دور نگاه نکنیم؛ ما به راحتی میتوانیم بگوییم که کردهای ترکیه از حد متوسط فقیرترند، نرخ بیکاری بالاتری نسبت به میانگین دارند و احتمال بیشتری وجود دارد که قربانی مرگ و میر در محل کار شوند. این واقعیت که علیرغم قدرت انباشت شده توسط سیاست کردی، یک بحران هویت وجود دارد، نباید نادیده گرفته شود. رقصیدن مکرر هالای با موسیقی کردی [رقص آذربایجانی با موسوسیقی کردی-عدالت] میتواند موضوع یک تحقیق شود، و بخش قابل توجهی از جامعه این تداخل را غیرعادی نمیداند!
با این حال، حمایت امپریالیستی در سیاست کردی بیش از یک ربع قرن آشکار بوده است. من حتی به سالهای اولیه که این رابطه مشخص نبود، زمانی که سیاست کردی موضع ضد-امپریالیستی خود را رها نکرده بود، اشاره نمیکنم…
پویایی کردی هرگز در گذشته در رکن سوم روند انقلابی جهانی گنجانده نشد. با این حال، وضعیت کنونی آشکارا متفاوت است.
نباید فرض شود که روندهای ملتسازی در گذشته در برابر تأثیرات امپریالیستی بسته بودند. این تعجببرانگیز نخواهد بود اگر روندی که ذاتاً ماهیت بورژوایی دارد، یک جنبه معطوف به سایر طبقات استثمارگر را نیز داشته باشد.
نزدیکترین مثال، دولتهای بالکان است که از درون امپراتوری عثمانی پدیدار شدند، جایی که بُعد آنچه امروز «قدرت نیابتی» مینامیم، کاملاً به وضوح قابل مشاهده است. اگرچه پایههای مادی و پیشینه تاریخی ملتسازی یونانی قویترین پویایی بود، اما نخستین پادشاه یونان مستقل، یک شاهزادهای باواریایی متولد سالزبورگ بود، و یک اشرافزاده دانمارکی جانشین او شد!
مارکس مفهوم «ملتهای بدون تاریخ» خود را بر اساس امکان تحریکات روسیه تزاری بنا نهاد…
جنبش ملی لهستان، که یک مبارزه رهاییبخش ملی معمولی اروپایی محسوب میشد، بار دیگر در چارچوبهای بینالمللی آشکار شد…
غیر از این غیرقابل تصور است. یک جنبش رهاییبخش ملی منزوی که بر اساس منابع محلی/ملی خویش ساخته شده باشد، حتی در مناطقی از جهان با سطوح پایین ادغام نیز به سختی یافت میشود.
در این مورد، نمیتوانیم از معیاری به نام «مصونیت در برابر تأثیرات خارجی» صحبت کنیم. نمیتوان قدرتهای بزرگ را پشت در گذاشت. معیار ما این است که آیا یک جنبش، تاریخ را به پیش میبرد یا نه.
مارکس که جرأت انتقاد از اروپامحوری را به خود داد، درست میگوید. مارکسیسم که در پی تحلیل جهت حرکت تاریخی است و به پیشرفت اولویت میدهد، بین آنچه مترقی است و آنچه قهقرایی است تمایز قائل میشود. اینکه آیا در یک وضعیت مشخص رویکرد صحیح اتخاذ شده است یا نه، امری فرعی است؛ روش اساسی است. بر اساس روش، شخصیت ملی ذاتاً دارای ویژگی مثبت نیست. توسعه برخی ملتها طبقه کارگر را به آینده نزدیکتر میکند، در حالی که ملتسازی برخی دیگر به موج انقلابی ضربه میزند…
پس از پایان عصر انقلابهای بورژوایی، در قرن بیستم رابطه با امپریالیسم در خود به یک معیار تبدیل شد. این دگرگونی در مارکسیسم نیز مورد بحث قرار گرفت. مارکسیسم اتریشی، که به دنبال یک الگوی راهحل در چارچوب سرمایهداری و بیارتباط با مبارزه برای سوسیالیسم بود، از طریق برنامه خودمختاری فرهنگی خود را با اروپای امپریالیستی همسو کرد، در حالی که مسیر دیگری توسط بلشویکها پدیدار، اصلاح و تدوین شد: تبدیل قدرت ضد وضع-موجود ملل وابسته/تحتستم، که از عقبمادگی برخاسته بود، به یک منبع انرژی و متحد بالقوه برای طبقه کارگر…
زمانی که استراتژی پیروز شود، ما یک الگوی تثبیتشده داریم. بدین دلیل که دستاوردهای جهانی طبقه کارگر علیه امپریالیسم در روسیه شوروی تجسم یافته است. «ملل بورژوایی» که در برابر انقلاب اکتبر مقاومت کردند، ارتجاعی هستند و حق تعیین سرنوشت ندارند. امپریالیسم انگلیس پیش از این دست یاری به سوی آنها دراز کرده است. اما، متحدین در آسیا، در حالی که در مرحله بسیار عقبماندهتری از ملتسازی هستند، حق تعیین سرنوشت دارند.
مفهوم ملت تحتستم یک میراث از این دنیای کهن است. چگونه میتوانیم از یک اصطلاح متعلق به گذشته همانطور که بود، استفاده کنیم، در زمانی که گشایس به سوی هدایت امپریالیستی، حتی انتصاب جنبشهای ملی به عنوان جنبشهای نیابتی، به یک هنجار تبدیل شده است؟ رابطه ستمگر-تحتستم میتواند معکوس شود. این رابطه میتواند بسته به برتری یک ملت بر ملت دیگر یا بر قومیت دیگر تغییر کند…
این مضحک است که به جامعهای که از جانب امپریالیستها حمایت میشود، برچسب «تحتستم» بزنیم.
بنابراین، با استفاده از اصطلاحات قدیمی، آیا کردها یک ملت تحتستم هستند؟
به ترکیه خواهیم رسید. ابتدا، کشورهای دیگر…
اگرچه سرکوبگری منتسب به سیاست کردی رژیم بعث سوریه جای بحث بسیار دارد، اما اقدامات صدام حسین را نمیتوان توجیه کرد. اما آیا میتوانیم نقش ناسیونالیسم کردی در نابودی عراق توسط ائتلاف امپریالیستی به رهبری ایالات متحده – روندی که با کشتار جمعی، ترور رئیسجمهور و غارت منابع اقتصادی و داراییهای تاریخی آن مشخص میشود – را به عنوان یک عمل از حق تعیین سرنوشت ملی در نظر بگیریم؟ با توجه به ویرانیهایی که هم جمعیت سنی و هم شیعه در عراق متحمل شدهاند، آیا نگاه به کردهای جنوبی به عنوان یک ملت تحت ستم، شکست خود این مفهوم نیست؟ آیا سپردن ریاست جمهوری به طالبانی در رژیم جدیدی که توسط اشغال تأسیس شده است، میتواند بهای مشروع دههها نادیده گرفتن ملت کرد باشد؟
رهبری صدام حسین که در گذشته نماینده طبقات مالک عراق بود و در جنگ با ایران به عنوان نماینده امپریالیسم عمل کرد، در رویارویی با تهاجم امپریالیستی موضع جدیدی اتخاذ کرد و مردم را به مقاومت فراخواند. در این معادله سیاسی مشخص، جایگاه انقلابیون باید در صفوف مقاومت باشد. ماهیت سنی مقاومت عراق و تکامل ارتجاعی آن بیاهمیت نیست، اما هیچ رویدادی وجود ندارد که بتواند همکاری سیاست کردستان عراق با امپریالیسم را توجیه کند.
علاوه بر این، هر دو جریان سیاسی اصلی در میان کردهای جنوبی، قبیلهای هستند. این قبایل ممکن است، به ویژه پس از دستیابی به خودمختاری، مدرن شده و به بورژوازی کرد تبدیل شده باشند. اما، آشکار است که این تصویر، یک داستان کلاسیک از ملتسازی را ارائه نمیدهد. این مدرنیزاسیون نمونهای است که در آن فئودالیسم هم در مالکیت زمین و هم در روبنا حفظ شده است.
من اینجا توجه دارم و عادت ندارم یک جنبش یا طبقه سیاسی را با وابستگی ملی آن برابر قرار دهم. من نمیگویم «کردها»، من به جنبشهای سیاسی مشخص کرد، طبقه غالب جامعه کرد، اشاره میکنم. تحقیر کردها در کشورهای گوناگون، دیده نشدن آنها به عنوان «شهروندان عادی»، به عبارت دیگر، ستم بر آنها، یک واقعیت است. با این حال، نباید از حجابی که این واقعیت را میپوشاند، غافل شد. در میان احزاب سیاسی که امروز نام آنها را ذکر میکنیم، هیچیک نماینده طبقه کارگر فقیر کرد نیست. با این حال، یک حزب میتواند به خوبی ستم بر ملت خود را به مبارزه سیاسی تبدیل کند. این واقعیتی است که ما در گذشته با آن روبهرو بودیم و امروز وجود ندارد.
بیایید رایجترین بحث را نادیده نگیریم. آشکار است که دستاوردهای کردها در عراق و سوریه مدیون ایالات متحده است. رویکرد تدافعی در قبال این وضعیت این است که در مواقع بحران و جنگ، گزینه دیگری وجود نخواهد داشت. اگر بخواهیم با چپها وارد بحث شویم، حتی میتوان به یاد آورد که انقلاب بلشویکی نیز در آن زمان در آلمان امپریالیستی پژواک داشت.
نکته آخر شایسته پاسخ نیست، اما نکته دیگر را باید جدی گرفت. در واقع ممکن است وضعیتهای مرگ و زندگی وجود داشته باشد که در آنها نتوان انتظار دقت ایدئولوژیک-سیاسی داشت. با این حال، در خاورمیانه، چنین وضعیتهای غمانگیزی نه به عنوان غافلگیریهای غیرمنتظره ظهور کردهاند، و نه هیچ نشانهای از درس گرفتن از تجربیات تلخ گذشته وجود دارد. قرار گرفتن در زیر بالهای ایالات متحده اکنون ماهیتی تاریخی پیدا کرده است. این واقعیت که هیچ درسی آموخته نشده است، در بحث آزاد امروز درباره احتمال ایفای نقش کردهای شرقی در یک عملیات بالقوه علیه ایران مشهود است! اگر فردا یا پسفردا، سیاست کردی در ایران نیز با امپریالیسم، صهیونیسم و شاید نئوعثمانیگرایی همکاری کند، آیا آنها دوباره به درماندگی و فقدان گزینهها متوسل خواهند شد؟
آیا با مبارزه ملی کردها ناعادلانه رفتار شد؟
وقت آن رسیده است که به مثال ترکیه و مسأله کردها، مسألهای که هرگز از ذهن ما پاک نمیشود، نگاهی دقیقتر بیندازیم. ادعاهایی مبنی بر اینکه با قیامهای کردها ناعادلانه رفتار شده و رویکرد بلشویکی و سیاست شوروی متناقض و پراگماتیستی بوده است، بیاساس است. در سال ۱۹۱۸، استالین نوشت که دوره «تمام قدرت به بورژوازی ملی» برای روسیه شوروی به پایان رسیده است.[۴] در قیامهای کردها در دوران جمهوریخواهی، حتی گفته نشد «تمام قدرت به بورژوازی ملی»؛ بلکه گفته شد «قدرت به اربابان فئودال». مطمئناً هیچکس به احتمال کسب قدرت سیاسی توسط دهقانان فقیری که در جریان قیامها قتلعام شدند، اشاره نخواهد کرد.
این موضوعی نیست که بتوان آن را ساده گرفت یا به عنوان «ویژگی منحصر به فرد جامعه کرد» نادیده گرفت. فئودالیسم نمیتواند موتور توسعه ملی باشد… یک جنبش ملی، در بهترین حالت، فقط میتواند بعداً، زمانی که به دنبال ریشههای عمیق تاریخی میگردد، در آن ژرفا کاوش نماید. البته ارتباطاتی وجود دارد. زبان، فرهنگ و الگوهای رفتاری دیرپا هستند. اما، فئودالیسم در برابر ملتسازی مقاومت میکند. اگر ما در مورد یک روند ملتسازی کردی، که به اندازه ملتسازی ترکیه مدرن بود، صحبت میکردیم باز هم مقاومت میکرد!
علاوه بر این، این شورش علیه یک انقلاب بورژوایی ضد-امپریالیستی بود که در عرصه بینالمللی با شوروی در صلح بود.
این معادله آنقدر واضح بود که حزب کمونیست ترکیه در آن زمان حتی نیازی به بحث درباره آن احساس نمیکرد. در حالی که پیوندهای بالقوه انگلیس امروز در مقایسه با پیوندهای نزدیک جنبش ملی کرد با امپریالیسم ممکن است کاملاً بیضرر به نظر برسد، مسیر تضعیف جمهوری ترکیه تا محاصره اتحاد شوروی کوتاه بود.
این بارها در جاهای دیگر ذکر شده است، اما تکرار آن در اینجا بجاست. اگرچه وظایف حزب کمونیست ترکیه و کمینترن متفاوت بود، اما رویکردهای آنها مشترک بود و «راه حل ما» این بود که انقلاب ترکیه با برچیدن مالکیت فئودالی بر زمین، دهقانان فقیر را به خود جلب کند.
موازنه قدرت در آنکارا اجازه این کار را نمیداد. برای دههها، قدرتهای مسلط در ترکیه ترجیح میدادند که دوستان خود را جذب کنند. این واقعیت که سرمایهداری به یک جغرافیای مشخص نفوذ نکرده بود، و اینکه مسیر همسانسازی از طریق مدرنیزاسیون مطلوب نبوده است، به عنوان یک ترجیح عمدی برای توسعه نیافته نگه داشتن جمعیت کرد تفسیر میشود. این ترجیح همچنین گاهی اوقات به عنوان یک خصومت هویتی توضیح داده میشود. با این حال، یک نکته اساسی وجود دارد که باید اضافه شود: در پشت این ترجیح، تمایل به عدم پرداختن به حوزه نفوذ نخبگان قبیلهای و طایفهای نهفته است.
مسأله اصلی این است، اتحاد طبقات صاحب ثروت، به قیمت محکوم کردن جامعهی کرد به عقبماندگی! این ایده که کمونیستها از درک این واقعیتها عاجزند و در «احساسات ضد کردی» که به ترکها نسبت داده میشود، همدست هستند، کاملاً بیمعنی است.
آیا مطالبات ملی تغییرناپذیر وجود دارد؟
در گذشته، برخی به معیارهای کپنهاگ و برخی دیگر به منشور اتحادیه اروپا پیرامون خودمختاری محلی اشاره میکردند… اینها خواهند گذشت، اما تجربه شوروی باقی خواهد ماند.
ما میتوانیم مطمئن باشیم که بلشویکها از حق تعیین سرنوشت خویش برای ملتهای پیرامون روسیه که در آن قدرت را به دست گرفته بودند، حمایت میکردند، نه با این آرزو که آنها راه خود را برای تبدیل شدن به کشورهای مستقل طی کنند، بلکه برای تشکیل یک اتحادیه مستحکم و داوطلبانه. این به وضوح بیان شده است.
بلشویکها نه تنها برنامه خودمختاری فرهنگی مورد حمایت سوسیال دموکراتهای اتریشی پیش از انقلاب را به عنوان جستجوی یک راهحل در چارچوب سرمایهداری، یعنی رفرمیسم، مورد انتقاد قرار دادند، بلکه افزودند که مطالبه خودمختاری فرهنگی این توهم را تقویت میکند که در چارچوب سرمایهداری بک راهحل امکانپذیر است. همانطور که قبلاً اشاره کردم، آنها همچنین استدلال میکردند که این فقط میتواند ایده بورژوازی در قدرت باشد… آنچه آنها جایگزین آن کردند حق تعیین سرنوشت خویش بود که نظم بورژوازی را به چالش میکشید.
این رویکرد را با روسیه نیز تطبیق دهید؛ به آن سیاست نزدیکی و در نهایت اتحاد بین حزب طبقه کارگر و زندانیان رژیم تزاری، زندان ملتها را اضافه کنید… این یک سیاست جامع علیه تلاشهای سرمایهداری برای بیگانه کردن مردم از یکدیگر است.
با این حال، آرمانشهر جهانی بیطبقه و عاری از استثمار، عنصر دیگری نیز دارد: پیشبینی اینکه تقسیمات ملی به تدریج از بین خواهند رفت و حتی منجر به همگرایی به سمت یک زبان جهانی واحد میشوند. در سرمایهداری، بیعدالتیهای چندوجهی ایجاد شده توسط همسانسازی و نظام استثماری که با ساختمان ملت- دولت همراه است، باعث میشود دو روند جدا به طور همزمان عمل کنند. اما در سوسیالیسم چطور؟
«چه کسی میتوانست تصور کند که روسیه تزاری قدیم، حداقل پنجاه ملت و گروه ملی را در خود جای داده باشد؟ اما انقلاب اکتبر این زنجیرهای کهنه را پاره کرد و بسیاری از خلقها و ملیتهای فراموششده را به صحنه آورد و به آنها زندگی و توسعهای نو بخشید.»[۵]
اتحاد شوروی میتوانست تعداد بسیار بیشتری از ملتها و گروههای ملی را در بر بگیرد. سوسیالیسم باید ناشناختهها را آشکار میکرد… تجربه شوروی، آزادیای را که اتریشیها در دوران سرمایهداری آرزویش را داشتند، زنده کرد و به آن دست یافت:
«… دوره پیروزی سوسیالیسم در یک کشور، شرایط لازم برای اتحاد ملتها و زبانهای ملی را ایجاد نکرد؛ برعکس، این دوره شرایط مساعدی را برای تولد دوباره و شکوفایی ملتهایی که قبلاً تحت ستم امپریالیسم تزاری بودند و اکنون توسط انقلاب شوروی از ستم ملی رهایی یافتهاند، ایجاد نمود.»[۶]
فاصله بین ملتها، گروههای ملی و قومی نه با تصمیمگیری، بلکه با رهایی میتواند از بین برود. آرمانشهر مارکس در برنامه سوسیالیسم واقعاً موجود ادغام شد. سوسیالیسم واقعاً موجود، که به بنیانگذارانش حمله کرده میشد، الکوی بورژوایی خودمختاری فرهنگی را در درون سوسیالیسم به اوج خود رساند و آزادیخواهی خود را اعلام کرد.
همگرایی هویتهای ملی با متمرکزترین وحدت ممکن دولت همراه است. البته، اتحاد شوروی فقط میتوانست یک ساختار فدرالی داشته باشد. با این حال، ملت و فرهنگ، ایدئولوژی و غیره مرتبط با آن، به روبنا تعلق دارند و ساختار اجتماعی، با اقتصاد در هسته آن، روبنا را مشروط میکند. این بدون برنامهریزی مرکزی، توزیع عادلانه منابع و محصولات، و توسعه کشورهای کمتر توسعهیافته غیرممکن خواهد بود.
هرچه ساختار سستتر باشد، نابرابری، رقابت و پویایی کشمکش بیشتر است. هرچه تمرکز بیشتر باشد، آزادی و برابری بیشتر است! و هرچه تمرکز بیشتر باشد، وحدت طبقه کارگر بیشتر است! در یک ساختار اقتصادی سست، وحدت کارگران با پیشینههای گوناگون قابل دستیابی نیست.
چرا این را مطرح کردم؟ چون هم در سرمایهداری و هم در سوسیالیسم، برنامههای ملیِ پرسشبرانگیز تقریباً منحصراً در آرمانشهر مشترک هستند. البته، انقلابیون با اعطای امتیاز به یک هویت نسبت به هویت دیگر مخالفت خواهند کرد. با این حال، این در درجه اول به ایجاد یک فرهنگ نوین عدالت کمک میکند. برخی از عناصر هیچ شانسی برای اجرا در سرمایهداری ندارند. علاوه بر این، خود سرمایهداری دورههای تاریخی گوناگونی طی میکند.
کمونیستها میگویند خودمختاری محلی و منطقهای رهاییبخش نیست، بلکه نابرابریهای تولید شده توسط بازار را تشدید میکند. دموکراسی از طریق محلیگرایی حاصل نمیشود. در دوران نئولیبرال سرمایهداری، محلیگرایی به بورژوازی امکان میدهد آزادی عمل خود را افزایش دهد. علاوه بر این، تعصبات شوونیستی، حتی خصومتها، در چهره اجتماعی محلیگرایی بورژوایی زنده نگه داشته میشوند. متأسفانه، حس برادری که در محیطهای انقلابی بورژوایی گسترش مییافت، چیزی متعلق به گذشته است. علاوه بر این، حتی در انقلابیترین لحظات، برادری شهروندان توسط دو محور خراب میشد. اولاً، وابستگی هویتی بورژوازی و نهاد سیاسی غالب بر سایر هویتها غلبه خواهد کرد. برای میزان سود بورژوازی بهتر خواهد بود اگر زبان آنها سرکوب شود! ثانیاً، برخی از شهروندان کار خود را به دیگران میفروشند…
اما، در سوسیالیسم، تمرکزگرایی در سیاستهای اقتصادی در روبنای مربوط به موضوع ما منعکس نمیشود. در سوسیالیسم نگرانی در مورد ظهور ویژگیهای ملی جدید لازم نیست. این یک اعتماد به نفس بزرگ به آینده است. حداقل، این همان چیزی است که در اتحاد شوروی تجربه شد.
اما آیا غنای فرهنگی که تجربه شوروی به راحتی ارائه داد، بعداً به یک مشکل تبدیل نشد؟
علت اصلی مشکلاتی که در طول و پس از روند انحلال پدید آمد، ضدانقلابی بود که هدفش بازگشت به سرمایهداری بود. آنچه در تجربه سوسیالیسم واقعاً موجود ناقص ماند، سازمان انقلاب بود و این سازمان باید ادامه یابد. محدود کردن آزادی فرهنگی مردم به دلیل نقاط ضعف ادراکشده در این زمینه، تنها در خدمت بهانه دادن به ضدانقلاب است.
آزادیخواهی بورژوایی ابزاری در دست امپریالیسم نئولیبرال است و انحلال ملت-دولتها را به نفع بازار تسهیل میکند. در شرایط سرمایهداری، خودمختاری فرهنگی نمیتواند یک راهحل برای مسأله ملی باشد. با این حال، آزادیخواهی ذاتی سوسیالیسم چیزی نیست که با برنامهریزی اقتصادی متمرکز «همزیستی مسالمتآمیز» داشته باشد؛ آنها به هم وابستگی متقابل دارد؛ یکی بدون دیگری نمیتواند وجود داشته باشد.
زبان به کجا منتهی میشود؟
در مورد ایده «زبان واحد جهانی» که در این بین مطرح شد… اگر این یک خیالپردازی باشد، تنها در مقاطع مشخصی که انقلاب به طور خارقالعادهای دگرگونی جهان را تسریع کرده است، میتواند برقرار شود. استالین این امکان را به سازماندهی جهانی کمونیسم موکول کرد و پیشبینی کرد که این روند از مراحلی مانند جذب زبانهای همسایه و توسعه زبانهای منطقهای عبور خواهد کرد.
من مطمئن نیستم که ما هنوز به این اوتوپی نیاز داشته باشیم. پیشرفتهای تکنولوژیکی به سرعت در حال بهبود توانایی مردم برای درک یکدیگر با استفاده از زبانهای مختلف هستند. اما بیایید وارد این بحث نشویم؛ به جای اینکه اجازه دهیم موضوع به بنبست برسد، بیایید به اصل موضوع بپردازیم. این ایده از این منظر معتبر است: ملت دیگر یک واحد سیاسی نخواهد بود و همه تفاوتهای بین جوامع انسانی بیاهمیت میشوند، که همه اینها بخشی از نظامی است که در آن بشریت به مثابه یک کل، منافع مشترک دارد.
گرچه ایستگاههای «رادیو-تلویزیون ترکیه» ادعا میکنند که زبان ترکی تقریباً از زمانهای بسیار قدیم وجود داشته است، اما تکامل زبانها، در بسیاری از موارد، هنوز فوقالعاده پیچیده و سریع است. ملیسازی یک زبان مستقیماً با ملت-دولت مدرن و متمرکز مرتبط است. سرمایهداری روند تولید را به شیوههای بیسابقهای ادغام کرده است، و درک متقابل بین تودههای عظیم به یک ضرورت حیاتی تبدیل شده است. آموزش پایه، آموزش زبان و سیاستهای شکلدهی فرهنگی، ساختارهای مدرن هستند.
اما، همسانسازی اجباری، مردم را در مقابل یکدیگر قرار میدهد. ملت-دولتها مدتها امیدوار بودند که از طریق این روش به همگنی جمعیتی دست یابند. ناسیونالیسم در این زمینه توجیهپذیر نبود. ملت-دولتهای بورژوایی مدرن که روی همسانسازی سرمایهگذاری کردند، به اندازه کافی قوی نبودهاند.
در مرحله نئولیبرالی، جایی که سرمایهداری سازوکارهای عمومیِ مانعِ سلطه بازار را از بین برد، شاهد بودیم که بورژوازی با دستان خود ساختار قدیمی و فرسوده را از بین برد. همسانسازی در واقع برگشتپذیر است. «رهایی» سرمایه از کنترل اجتماعی، شتاب آن و کسب آزادی مطلق حرکت، از هر نظر جوامع را به سمت فروپاشی سوق میدهد. در قرن بیستم، آخرین امپراتوریهای استعماری فروپاشیدند. اکنون نوبت کشورهای وابسته و توسعه نیافته سیستم است. حتی در کشورهای مرکزی، گاهی اوقات شاهد آرامش هستیم و جنبشهای جداییطلب منطقهای در قلب اروپا رواج دارند. هم جداییطلبی و هم واکنش به فروپاشی در ظهور راست جدید نقش دارند…
در سوسیالیسم، همه چیز آسان بود. همگرایی اقتصادی برنامهریزیشده نمیتوانست توسط آموزش به زبان مادری تهدید شود. نیاز جوامع مختلف به درک یکدیگر روز به روز افزایش مییافت و در درازمدت، زبانهای ملی پیشرفتهترین عناصر را از یکدیگر به ارث میبردند. از بین بردن ساختار مرکزی غیرقابل تصور بود. تلاش برای تبدیل تفاوتهای ملی به واگرایی، عملی خصمانه علیه سوسیالیسم بود…
مشخص بود که کار ما در گذشته چگونه بود. در شرایط سرمایهداری، کمونیستها با همه اشکال ناسیونالیسم مخالفند. آنها به سرکوب فرهنگهای ستمدیدگان اعتراض دارند، اما میدانند که ناسیونالیسم ملتهای تحت ستم، وحدت کارگران را به خطر میاندازد. بلشویکها در مبارزه با بوندیسم که از سازماندهی جداگانه کارگران یهودی حمایت میکرد، دوران سختی را سپری کردند…
با این حال، امروز باید اذعان کنیم که شرایط کاملاً چالشبرانگیز است.
یکم: آزادیخواهی (لیبرتاریانیسم) نئولیبرالی بسیا سریع، از اوایل دهه ۱۹۹۰، به ناسیونالیسم قومی، گرایش به اتمیزه کردن جامعه و سیاستهای هویتی، که مبارزه طبقاتی را چندپاره میکرد، منجر شد. انتقاد از این مسیر به دلیل ایجاد این توهم که یک راهحل در چارچوب سرمایهداری امکانپذیر است، خندهدار و پیشپاافتاده خواهد بود. مشکل فراتر از ایجاد آسیب ایدئولوژیک در میان طبقه کارگر بود؛ بلکه به تقسیم کشورهای مدرن به نفع هژمونی امپریالیستی منجر شد. سازمانها، اتحادیهها و احزاب سنتی طبقه کارگر تسلیم نئوبوندیسم شدند. اتفاقاً، یکی از پویاییهای پاکسازی اتحادیهها در ترکیه، ظهور سهمیه ترک-کرد در تقسیم کار در «کنفدراسیون اتحادیههای کارمندان دولت» (KESK) بود…
دوم: آزادسازی هویت، قطب مخالف خود را ایجاد کرد و ناسیونالیسمی که قرار بود به موازات آزادسازی از شدت آن کاسته شود، گسترش یافت. اگر مسأله، تثبیت نظام سرمایهداری استثمارگرانه باشد، هر چیز دیگری فرعی است. این یک روند کلی است که به وضوح در ترکیه مشاهده میشود. ناسیونالیسمی که بورژوازی به آن حمله کرده بود، خیلی زود جایگاه ممتاز خود را در زرادخانه به دست آورد…
سوم: کمونیسم نمیتواند از سرکوب آزادیها حمایت کند. هیچکس را نمیتوان از آموختن زبان یا توسعه فرهنگ خود منع کرد. ما اصل وحدت داوطلبانه را رها نخواهیم کرد. از یک سو، ثابت شده است که همسانسازی اجباری، مدرنیته را تقویت نمیکند، بلکه آن را تضعیف میکند و موانعی را برای آن ایجاد میکند. از سوی دیگر، امپریالیسم و سرمایه در حال سست کردن و انحلال ساختار اجتماعی هستند و باید در برابر این مقاومت کرد.
دروغ نیست که زبان و فرهنگ کردی پس از حمله آمریکا در عراق آزاد شد. با این حال، کل کشور، از جمله اقلیم خودمختار کردستان، به دلیل خصومتها، واکنشهای مذهبی و پویایی جنگ داخلی، بسیار بیشتر از گذشته بعثی خود به عقب پرتاب شده است. کمونیستها حتی یک قدم، که این احتمال را تقویت کند، برنخواهند داشت.
آنچه که ما انجام نخواهیم داد، روشن است. برای مثال، این بحث که آزادسازی زبانهای متعدد به تجزیه کشور منجر خواهد شد، قابل قبول نیست. در حال حاضر، اتوپی همگنی ملی فروپاشیده است و وضعیت معمول این است که جوامع چندزبانه و چندفرهنگی دارای یک دولت مشترک هستند. بنابراین، صرف نظر از تفاوتهای زبانی و فرهنگی، این ادعا که یک پیوند ضروری بین ملت بودن و دولت بودن وجود دارد، باید رد شود. حتی این واقعیت که این پرسش که کدام جامعه حق تأسیس دولت را دارد، امروز به میز مذاکره کشیده شده است، برای بشریت مخرب است.
مخالفت ما بر این فرض استوار است که ویژگی تعیینکننده دولت، ملیت نیست، بلکه طبقه است. افزایش تعداد دولتهای بورژوایی در این جهان، بشریت کارگر را به رهایی از استثمار اقتصادی بیسابقهای که متحمل میشود، نزدیکتر نمیکند؛ برعکس، آن را از آن دور میسازد. در دورانی که بورژوازی انقلابی بود، فروپاشی امپراتوریها رهایی را نزدیکتر کرد. در دوران بعدی، زمانی که طبقه کارگر پتانسیل انقلابی خود را نشان داد، سرزمینهایی که استعمار و امپریالیسم از آنها بیرون رانده شدند، بدون تردید به بشریت کارگر امید بخشیدند. اکنون، باید اهدای دولتهای جدید به این جهان را رد کرد.
اما آیا مطالبه آزادی زبان و فرهنگ به نفع مردم عادی، با مخالفت با انحلال دولتها – بیایید آن را فدرالیسم بنامیم – به نام منافع امپریالیستی، در تضاد نیست؟
ما نمیتوانیم این تضاد را در درون پویایی قدرت موجود نادیده بگیریم. مشکل مشابهی در مورد مسأله مهاجرت نیز مطرح میشود. کمونیستها طرفدار بستن درها به روی کارگران فقیری که مجبور به مهاجرت شدهاند، نیستند. با این حال، شدت مهاجرت، حقوق کارگران را از بین میبرد، طبقه کارگر را دچار تفرقه میکند، کارگران جامعه میزبان را ملیگرا میکند، نرخ استثمار سرمایهداری را افزایش میدهد، ابزار سیاسی بیرحمانهای مانند تغییر ساختار جمعیت را در اختیار حاکمان ارتجاعی قرار میدهد و جوامع را از هم میپاشد…
از آنجایی که ممنوع کردن مردم از صحبت کردن به زبانهایشان یا پشت کردن به مهاجران قابل قبول نیست، باید پویایی قدرت موجود تغییر کند!
آنچه ترکیه را با تجزیه تهدید میکند، زبان کردها و اعراب یا فرهنگ ارمنیها و یونانیها نیست، بلکه نظام سرمایهداری و امپریالیسم است. زمانی که این تز سازماندهی شود، موازنه قدرت تغییر میکند!
حق هر ملت برای تأسیس دولت را نمیتوان مقدم بر حق کارگران برای رهایی از استثمار، یا حق کشورها برای رهایی از سلطه امپریالیستی قرار داد. تنها آینده حراج «هر ملت، یک دولت»، جنگ است. زمانی که این تز سازماندهی شود، موازنه قدرت تغییر میکند!
گسترش محلیسازی، آزادی نمیآورد. برعکس، الگوهای فدرالی امروز حوزههایی را که سرمایه میتواند در آنها مستقر شود، افزایش میدهند و استثمار آنها را تشدید میکنند. کسانی که از دو طرف مخالف به یکدیگر نگاه میکنند، برادر نمیشوند، بلکه دشمن میشوند. نظم سرمایهداری و تلاش ایدئولوژی لیبرالی برای فاصله گرفتن از مفهوم آزادی و اصل برابری باید رد شود. وقتی این رد سازماندهی شود، موازنه قدرت تغییر خواهد کرد!
امروز روز حمله به پویاییهای قدرتی است که کارگران و ترقیخواهان را خفه میکند.
پینویسها:
۱- در گلنک شماره ۱۶ (مارس ۱۹۸۸)، هارون کوچاک نوشت: «طبقه، نه ملیت» و آیدین گیریتلی نوشت: «مارکس، انگلس، مسأله ملی».
۲- در گلنک شماره ۱۷ (مه ۱۹۸۸)، جمال حکیماوغلو نوشت: «مسأله ملی و ناسیونالیسم در قرن بیستم». آرشیو گلنک را میتوان در Geleneksel.org مشاهده کرد.
۲- آیتِک سونر آلپان، «در مسیر تاریخی خود…»، گلنک شماره ۹۸، فوریه ۲۰۰۸
۳- اوکویان، «مسأله کرد از منظر قدرت سوسیالیستی».
۴- بنابراین، درک قدیمی بورژوایی از اصل حق تعیین سرنوشت و شعار آن «تمام قدرت به بورژوازی ملی» با پیشرفت انقلاب آشکار و کنار گذاشته شد. درک سوسیالیستی از اصل حق تعیین سرنوشت، با شعار آن «تمام قدرت به تودههای کارگر ملیتهای تحتستم»، به اجرا درآمد و اجرای آن ممکن شد.» (استالین، «انقلاب اکتبر و مسآله ملی»، ۶ و ۱۹ نوامبر ۱۹۱۸.
۵- استالین، کلیات آثار، جلد ۴، نوامبر ۱۹۱۷-۱۹۲۰، انتشارات زبانهای خارجی، مسکو، ۱۹۵۳.
۶- استالین، ۱۸ مارس ۱۹۲۹، آثار، جلد ۷، صفحه ۱۴۱.
