هرچه هم که وضع پیچیده باشد ما میان دریای مدیترانه و رود اردن هستیم، زیاد هم هستیم و زیادتر هم میشویم و صهیونیستها هیچ راهی ندارند جز اینکه یا دولتی با دو قومیت را بپذیرند که ما هم استقبال میکنیم، یا دو دولت برای دو ملت. ما در تنگنا نیفتادهایم. این دعوا صد سال است به پا شده و اگر صد سال دیگر هم طول بکشد مشکلی پیش نمیآید. چه اتفاقی برای ما میافتد؟… ما ملت فلسطین ملتی گوش به فرمان نیستیم که همه کورکورانه از یک رهبر تبعیت کنیم. ما ملتی زنده و آزاد ایم مثل همهی ملتهای دنیا و تکثر داریم. هم فتح داریم هم حماس هم جبههی مردمی هم جنبش دموکراتیک هم حزب ملت و دیگر احزاب و گروهها و این علامت سلامت است نه بیماری. تکثر فکری و سیاسی و ایدئولوژیک در میان ملت فلسطین علامت سلامت است. میدانم کسانی این را علامت چندپارگیمان میدانند. اما نه، ما چندپاره نیستیم، این امری طبیعی است. نمیخواهیم مثل امریکا یک حزب دموکرات داشته باشیم و یک حزب جمهوریخواه… چه کسی گفته مقاومت و بازدارندگی با دموکراسی نمیسازد؟

درنگ
٢۴ تیر ١٣۹٣
ترجمه: سید احسان موسوی خلخالی
گفتوگو علاء حلیحل با سمیح القاسم شاعر مقاومت
با سمیح القاسم در اتاق کار کوچکش در روستای جلیلیِ رامه نشسته و از مرگ سخن میگوییم. القاسم از مرگ فقط یک خواهش کوچک دارد: «فقط از او میخواهم که فرصت دهد چند کار ناتمام را به پایان ببرم. میخواهم یاسر (پسر کوچکش) را زن دهم و چندتا کتاب دیگر را که دارم رویشان کار میکنم منتشر کنم، شاید هم چند «کار کوچک» دیگر بنویسم، شاید… اما اگر آمد، خب گور پدرش!. امیدوارم مرگی مرتب و منظم باشد؛ یعنی میز و اوراقم مرتب باشند، کتابهایی که میخواهم چاپ کنم در چاپخانه باشند، بدهکار نباشیم، پسرانم سروسامان گرفته باشند، خانهام مرتب باشد و وقتی مرگ میآید حمامم را رفته باشم و لباسهای شیک و مرتب تنم باشد. من شیک بودن را دوست دارم حتی وقت مرگ. دوست دارم شیک و تمیز و زیبا و مرتب باشد».
این سخنان با سردی و عقلانیت دهشتآورشان دربارهی مرگ آخرین چیزی بود که دربارهاش صحبت کردیم، پس از سه جلسهی طولانی که این گفتوگوی مفصل به طول انجامید. القاسم از دوپهلو حرف زدن اصلاً خوشش نمیآید و صریح و مستقیم دربارهی هرچیز سخن میگوید: دربارهی مرگ، بیماری سرطان که به جانش افتاده، طایفهی اعراب دروزی و رابطهشان با جامعهی عربزبان، یک سالی که در ارتش اسرائیل زندانی شد و به معلمی گذراند، و عشق بزرگش به دوست و همراه قدیمیاش محمود درویش و از وقتی که درویش در ۱۹۷۰ کشور را ترک کرد و او احساس کرد در حقش «خیانت» شده است. چند بار در طول دیدارهای طولانیمان هنگام سؤال از مسائل حساس، مثلاً موضوع زنان، احساس کردم دستپاچه شدهام، اما او مثل هر موضوع دیگری که مطرح کرد یا مطرح کردم از چیزی فرار نکرد و دستپاچه نشد. با اعتماد به نفس فراوان میگوید: «بله، شاعرِ خوب باید دون ژوان باشد… دست کم دربارهی خودم که اینطور است» و میخندد.
برای همین، از آغازکردن این گفتوگو با این سخن از مرگ دیگر احساس دستپاچگی نکردم. مرگی که پیشدرآمد دشوار زندگیِ سهل و ممتنعی است که شاعر مقاومت از آغاز حیاتش در پیش گرفته است. با عشق تازهای به شعر و فرهنگ مقاومت از پیش القاسم بیرون آمدم، حال آنکه پیش از آن نیز من و نسلم را از آن اندوخته بود. میان آن به رسمیت نشناختن سابق و این عشق تازه نُه ساعت حرف و سخن فاصله بود. هدف اول و آخر این گفتوگو شنیدن سخنان یکی از مهمترین و برجستهترین شاعران عرب و فلسطین است و تلاش برای شناخت طول و عرض مسیری که پیموده. پس از پیادهکردن سخنانش احساس کردم، برخلاف برنامهریزی قبلیام، جایی برای پرداختن به تجربهی شعریاش نیست. این تجربه در آثار انتقادی بسیاری بررسی شده و در اختیار علاقهمندان و پژوهشگران است.
وقتی صدایش میزنم: «رفیق»، خوشحال میشود و میگوید: «کلمهی رفیق دیگر به موزهها رفته، خوب است که به کارش میبری. براوو… عبارتی انسانی است، حتی خدا هم نامش رفیق اعلاست».
القاسم از حضور من در آنجا استفاده میکند و در سیگارکشیدن و قهوهخوردن زیادهروی میکند، من هم با او همراهی میکنم هرچند تلاش میکنم استفاده از هر دو را کم کنم. اما در چنین حالتهایی سیگارکشیدن نوعی دست به دست هم دادن و مبارزه با بافتی است که در آن قرار گرفتهایم. با لبخند میگوید: «یک چیزی خیلی برایم جالب است. یک سال پیش یا بیشتر مقالهای علیه برنامههای آشپزی که در شبکههای ماهوارهای عربی پخش میشود نوشتم، با عصبانیت هم نوشتم. دیگر این «شف رمزی»[١] و شف نمیدانم کی و آشپزی ایتالیایی و فرانسوی و نمیدانم چی چه صیغهای است؟ ما امتی گرسنهایم! به زور یک لقمه نانی گیرمان بیاید، این برنامهها دیگر چیست؟ دیوانهام میکرد. این به معنای بدلیسازی زندگیمان است. مشکل امت عربی این روزها آشپزی نیست، مشکل ما یک تکه نان است. دربارهی کارگران بیکار برنامه بسازید، دانشگاهیان بیکار، تحصیلکردگان بیکار. اما این روزها، از وقتی بیماریام شروع شده، مجبور شدهام مدتهای طولانی در خانه بمانم. و با تکراریشدن برنامههای خبری ناگهان به خودم آمدم و دیدم برنامههای آشپزی را پیگیری میکنم! (میخندد). این همان عذابِ خندهآور است… با خودم مخالفت کردم… بعد از آنکه یک مقالهی تند علیه این برنامهها نوشتم».
در نوامبر ۲۰۱۱، سمیح القاسم زندگینامهای از خود منتشر کرد با نام: «این فقط یک گردگیر است»[٢] و پایین عنوان اصلی به صورتی نامتعارف اینگونه نوشت: «اثر ابی محمد سمیح بن محمد بن قاسم بن محمد بن حسین بن محمد علی بن حسین بن سعید بن خیر بن محمد بن سلمان بن حسین بن علی بن خیر بن محمد بن حسین». چیزی شبیه شجرهنامهای با نامهایی که مدام تکرار میشوند و هستهی استمرار و در پی هم بودن را در خود دارند. سمیح القاسم این شجرهنامه را دوست دارد. روی دیوار روبهرویش، در همان اتاق کار کوچک، پنج یا شش عکس از پدران و اجدادش گذاشته است.
نمیتوانی در برابر این عشق و این رابطه با چهرهها و شاخهها و تاریخ خانوادگیـقومی بیطرف بمانی. به این افتخار میاندیشم و به فضای بزرگی که در زندگینامهاش به خانوادهاش، آل حسین، اختصاص داده فکر میکنم.
نظرت دربارهی علاقه و شیفتگیات به آل حسین، خاندانت چیست؟ چگونه یک انسان مستقل، متفکر، و متفاوت در این فضای عاطفی شکل میگیرد؟ فضایی سرشار از علاقهی خفقانآور به خاندان.
این چارچوبی است که کودک در آن شکل میگیرد. مثلاً شما، خانوادهی حلیحل، خانوادهی بزرگی هستید اما هرکدامتان شخصیت خودش را دارد. یک سری آجرهای جدا از هم نیستید، از یک دستگاه هم بیرون نیامدهاید. مثلاً شَنفَرا[۳]، دوست عزیزی که برایش احترام قائل ام و بسیار بسیار دوستش دارم، با قبیلهاش دشمن شد، چون به او ظلم کردند؛ پس محیطش ضدش بود. اما در مورد من، برعکس، محیط و خاندانم مرا در خود پذیرفتند و هیچ شرطی برای من تعیین نکردند. مثلاً در رامه یک شورای محلی هست و انتخابات دارد و آل حسین، خاندان من، که حرفش را زدی، از آغاز تأسیس این شورا در آن عضو بودهاند. اما وقتی لیست حزب کمونیست و افراد غیر حزبی تشکیل شد، من در لیست غیر حزبیها بودم و دربرابر لیست خاندانم وارد انتخابات شدم. بار اول موفق نشدم، اما بار دوم شدم. یعنی تسلیم آنها نبودم. اول کار از دستم عصبانی شدند اما بعداً به موضعم احترام گذاشتند آنقدر که حاضر شدند لیست خانوادگی را منحل کنند و به لیست ما بپیوندند.
آدم باید به وابستگیهای قومیتی و قبیلهای و خانوادگی و فامیلیاش افتخار کند، عاشق محلهاش باشد، از آن دفاع کند و به آن برسد، نه از باب تناقض و تعارض که از باب تکامل. مثلاً این بزرگان خانواده را ببین ( به دیوار پر از عکس اتاقش اشاره میکند)، تاریخشان محترم است و به آنان افتخار میکنم، در میانشان کسانی امام مسجد بودهاند و کسانی کدخدا، اما من دوست ندارم امام مسجد یا کدخدا باشم. و اگر یکیشان تاریخ سیاهی داشته باشد عکسش را آویزان نمیکنم، میاندازم دور، حتی اگر پدربزرگم باشد. یکی از اجداد من از سرداران صلاحالدین ایوبی بوده و در حطین و چند شهر دیگر کنار او جنگیده و برای همین دوستش دارم. به نقشش افتخار میکنم. اگر مؤسس خانواده آدم ناجالبی بود قطعاً حاضر نبودم وابستگیام به او را بپذیرم.
اما در مقابل، میگویند هر آفرینندهای در روزگار ما باید به صورت نمادین پدرش را بکشد، یعنی مستقل و ویژه باشد، چنین تجربهای داشتهای؟ چنین کشتنی در خلاقیت تو شرط بود؟
اجازه بده، این نظریه کاملاً اشتباه است، کاملاً، کاملاً. قرار نیست پدرت را بکشی قرار است از او گذر کنی. او آنچه را داشته ارائه داده و خلاقیتش را در امکانش بروز داده. در شعر پدر ما کیست؟ امرؤالقیس، عروة بن بدر، شنفرا، تَأبَّطَ شَرّاً،[۴] متنبی، مَعَرّی، ابن الرومی، بُحتُری. اینها پدران ما اند. من منظورشان از این حرف را میفهمم، یعنی گذشتهها را ویران کنی، همان نظریهی برادر و دوستم آدونیس. در این نظریه اندکی کودکانگی و بچگی میبینم. میگویند: همه چیز را ویران کن و چیز تازهای بساز. هیچ چیز تازهای روی چیز ویرانشده نمیتواند بالا برود. جدید روی قدیم پا میگیرد. جدید نسبت به چی؟ وقتی میگویی این ادبیات جدید است، نسبت به چی جدید است؟
یک چیزی در همین باره بگویم: تو شاعر شناختهشدهی مقاومت هستی. در تاریخ ما نمونهای برای شعر مقاومت کلاسیک وجود ندارد. تو و کسانی مانند تو چیز تازهای ساختید؛ یعنی متنبی و معری در شعر مقاومت به تو کمکی نکردهاند.
من هم دقیقاً همین را میخواستم بگویم. استمرار، نوسازی، تجدید نسبت به گذشته. اگر به معری و متنبی و شوقی چیزی نیفزوده باشم و حرف تازهای نزده باشم پس بودنم چه توجیهی دارد؟ من همیشه موضوع تجدد و نوسازی را در این چارچوب بررسی میکنم. فکر میکنم در فرهنگ عربی بین تجدد و نوسازی خلط صورت گرفته. تجدد یعنی از گذشتگان پیش بیفتی، چیزی بیاوری که گذشتگان نتوانستند بیاورند: «هرچند واپسینِ زمان خویش ام / چیزی آوردهام که نخستینان نتوانستهاند».
اساساً فرض این است که چیزی آوردهای که پیشینیان نتوانستهاند. نقش تو گفتن آن چیزهایی است که پیشینیان نگفتهاند. تو از روزگار دیگری هستی. تجدد یعنی چیزی بر میراث گذشتگان بیفزایی نه اینکه آن را رد کنی و نپذیری و میراث را ویران کنی. به این میراث عظیم و زیبا چیزی بیفزا. همیشه میگویم که امرؤالقیس تصویرهای شعریای دارد که شاید دوربین تا پنجاه سال دیگر نتواند به آن برسد. متنبی هم همینطور: «مُکِر مُفِر مُقبِل مُدبِر معا» [هم کَر دارد و هم فَر، هم رو میکند و هم پشت]. این تصویر را که او تقریباً دوهزار سال پیش تخیل کرده فقط سینما میتواند ضبط کند. اینکه کسی در یک لحظه در همهی این حالات باشد. تجدد آن است که از آنچه پیرامونت هست استفاده کنی و بر آن چیزی بیفزایی، میراث خودت و خلاقیت ملتهای دیگر، اما باید اضافه کنی. اگر نسخهبرداری کنی هنری نکردهای. اما نوسازی یعنی اینکه یک امیر عربستانی یک بالگرد برای خودش بخرد و با آن سفر کند. نوسازی ابزار سفر است. اما اگر یک پیچ اختراع کردی از آن لحظه تجدد آغاز شده است. آن لحظه لحظهی تجدد است، چیزی افزودهایم. اما نوسازی یعنی مصرف خلاقیتها و تجدد بدون افزودن چیزی بر آن، البته این هم ضروری است و مخالفتی با آن ندارم.
شاید برای همین است که تا امروز به مبانی و بحرهای شعر کلاسیک علاقهمندی، در حالیکه تقریباً همهی شاعران امروز آن را کنار گذاشتهاند.
البته، البته. آنها شعر کلاسیک را کنار گذاشتهاند نه چون میخواهند کنارش بگذارند بلکه چون نمیتوانند آن را درک کنند. بگذار صریح بگویم. آنها نبوغ اوزان شعر عربی را کشف نکردهاند. فقط اعراب این ثروت عظیم ضربآهنگها را دارند؛ ثروت موسیقیایی عظیم. حالا میگویند آنها دست آدم را میبندد. چهطور دست آدم میبندد؟ بله، دست آدمی را میبندد که با آن آشنا نیست. اما اگر وزنها را درک کنی و بخشی از ترکیب درونیات شوند، بخشی از ضرباهنگ درونیات، بالهایی اند که آزادی را به ارمغان میآورند و به جاهایی میکشند که فکرش را هم نمیکنی. اما در همین اوزان کلاسیک گاهی به ذهنم آمد که چیزی بیفزایم و افزودم. در شعر کلاسیک هر بیت صدر و عجُز دارد. فکر کنم در شعری که در رثای حافظ اسد گفتهام در یک بیت دو صدر پیدا شد و آنها را نگه داشتم، بعد هم دو عجز آمد که آنها را هم نگه داشتم و این وضعیت چند بار تکرار شد. این یک افزایش شخصی به شعر کلاسیک است. اوزان کلاسیک به خودی خود ثروت عظیمی اند و خسارت بزرگی است که نوعی غربزدگی در آموزش زبان عربی میبینیم. ما دچار یک حملهی فکری و فرهنگی هستیم. حتی در مدارس عروض درس نمیدهند. پس درسخواندهها چهطور باید متنبی یا معری را درک کنند؟
القاسم عصبانی میشود وقتی صحبت تلاش برای خروج شعر عربی از بافت تاریخی و میراثی و زبانیاش به میان میآید…
لویی آراگون، مهمترین شاعر فرانسه، دیوانه میشد و به من میگفت نمیخواهم کسی شبیه من باشد. میخواهم شبیه خودتان باشید. بزرگترین شاعران اروپایی از شاعر عربی که آمده بود تا شبیهشان شود خوششان نمیآمد. اینان شعر آن شاعران را به عربی ترجمه میکردند که یعنی این تجدد و ابداع است. سوءتفاهم نشود، من با ترجمه موافق ام و من شعر فرانسوی و امریکایی و انگلیسی و چینی و ژاپنی را بهتر از همهی کسانی که مدعی تجدد اند میشناسم. من این شعر را دقیق بررسی کردهام. اما نمیخواهم تی. اس. الیوت باشم. چرا؟ چون شعر عربی سرور همهی شعرها در طول تاریخ است. چرا باید اصل و ریشه و میراث و تاریخم را انکار کنم؟
این برایم یک چیز را روشن میکند. تو اولین شاعر مقاومت ای. تا کنون هم، پس از گذر نسلها آخرین شاعر مقاومت ماندهای. برخی میگویند شعر مقاومت از مُد افتاده…
اولاً شعر مقاومت مد نیست که از مد بیفتد. کسی که آن را مد بداند معنا و گوهر این نوع ادبیات و شعر را درک نمیکند. هرکس بلد نیست میگوید مُد است. این مثل تنفس است، مثل زندگی، مثل نبض. بعد از اسلو خیلیها شروع کردند به این بحث که: خب دیگر، صلح شد. جواب میدادم: سطحی نباشید. اشغال تمام شد؟ حالا قدس پایتخت ماست؟ لواء اسکندرون[۵] آزاد شد؟ مگر مشکل فقط در فلسطین است؟ لواء اسکندرون سرزمین خودم است. سبته و ملیله[۶] در شمال مغرب چهطور؟ در آخرین سفرم به مغرب مرا آنجا بردند. از حال رفتم. زدم زیر گریه. گفتم نمیخواهم بروم. آنجا هم مثل همین دیوارهای حاجز غزه و قلندیا زده بودند. سرزمین اوغادین چهطور؟ زمینی عربی که اتیوپی آن را اشغال کرده؟ آزاد شد؟ «سایکس ـ پیکو»[۷] تمام شد؟ یک کشور عربی شایان احترام سکولار روشن متمدن متکثر داریم؟
محمود و من، من و محمود
شاید دههی ۱۹۶۰ تا پایان دههی ۱۹۷۰ را بتوان از پویاترین دورههای تاریخ شعر مقاومت و ادبیات فلسطین دانست، زمانی که مهمترین نمادهای آن در حیفا گرد هم آمدند: سمیح القاسم، محمود درویش، امیل حبیبی، سالم جبران، حنا ابو حنا، عصام العباسی و همگی در دایرهی مجلههای الاتحاد و التجدید فعالیت میکردند. این دور هنوز هم برای نسل ما نوستالژیک است و یادآور داستانها و «شیرینکاریها» و لحظههای سرنوشتسازی که اینان پشت سر گذاشتند. هرکس زندگینامهی القاسم را بخواند از رابطهی جفاآمیزش با این دوره و با حیفا، عروس ادبیات فلسطین، غافلگیر میشود.
از دههی ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ در حیفا برایمان بگو. وقتی کتابت را میخواندم انتظار داشتم از حیفا بیشتر یاد کنی. ما نسلی هستیم که در حیفا زیستیم و بزرگ شدیم اما در نوشتهات شوقی به این مکان ندیدم.
چون شوقی در کار نبود، باور کن. از کدام شوق حرف میزنی؟ بی شک حیفا نقش بزرگی در زندگی ما و ساخت شعریمان داشته، اما مثلاً وقتی شب «عید استقلال» اسرائیلیها میرسید، من و محمود به کافهای به نام «روما» میرفتیم و مینشستیم و مینوشیدیم. آنها دست به دست هم بازی میکردند و در شادی عید استقلال آواز میخواندند. چگونه در چنین وضعیتی برای ما شوق حاصل شود؟ میرفتیم خانه اجاره کنیم و تا میفهمیدند عرب ایم ناگهان قیمت سه برابر میشد یا میگفتند که خانه را روز قبل اجاره دادهاند. البته حیفا و کرمل را دوست داریم اما موضوع شوق در میان نیست. علاقه و نگاه انسان به یک مکان نتیجهی علاقه و نگاهش به انسان است.
من هم مثل تو در الاتحاد کار کردم. یک روز، سردبیر، مرحوم ادوار الیاس، وارد اتاقم شد و پرسید: میدانی پشت میزِ که نشستهای؟ این میز سمیح است، «حواست بهاش باشد». نسل ما با داستانهای تو و محمود، حیفا را کاملاً در درون خود جای داد. با عشق شهری که در آن روزنامه بود و سیاست و امیل حبیبی و صلیبا خمیس. شاید برداشت شخصیام باشد اما مثلاً در زندگینامهات محمود را ندیدم، یا صلیبا را. احساس کردم در حیفا تنها بودهای، آنچه دربارهی رامه نوشتهای با آنچه دربارهی حیفا نوشتهای زمین تا آسمان فرق دارد.
بله، معلوم است. در حیفا یک تناقض نامعقول داریم. حیفایی که پیش از ۱۹۴۸ هشتصدهزار عرب داشت و هشتادهزار یهودی و شهردارش عرب بود (حسن شکری) حیفای امروز نیست! آن حیفایی نیست که در ذهن من بود. احساس نکردم شهری عربی و فلسطینی است. مجبور بودم روزی دو بار در حیفا به مرکز پلیس بروم و دفتری را امضا کنم تا حضورم را اثبات کرده باشم. حیفایی که پلیس هر لحظه وارد خانهام میشد و همهجا را میگشت و بازداشتم میکرد. امکان ندارد از حیفا فقط بخش رمانتیکش به یاد بماند. امکان ندارد. جنبهی تاریخیاش رمانتیک است اما جنبهی واقعی هم دارد. اگر «یک قاشق زهر» را بخوانی میفهمی چه میگویم. حیفایی که امنیت نداشت و نمیتوانستی در آن خاطرجمع باشی. تو در آن مستقر نبودی. بیست و چهار ساعت در شهری زندگی میکردی که مال خودت نبود، یک آقایی هر روز بهات یادآوری میکرد که موقتی و گذرایی. من با رمانتیسم افراطی در هر موردی مخالف ام چون واقعیت را دیگرگون میکند.
واقعاً هم همینطور است. یادم نمیآید متنی دربارهی شهری فلسطینی خوانده باشم و در آن زیاده روی در ذکر خیر ندیده باشم.
بله، هنوز هم میگویم که نباید بین امر سوبژکتیو و ابژکتیو فرق گذاشت، بین رؤیا و واقعیت. این جداکردن ممنوع است، همیشه این دو در هم تنیده اند، در تصادم و تضاد. حتی وقتی با دختری به جنگل یا پارک میرفتم و پلیسی میشنید که عربی حرف میزنم، فوری نگهم میداشت: «کارت شناسایی». چرا؟ امکان ندارد حالت رمانتیکِ رفتن به پارک فضولی این پلیس را از یادت ببرد. اگر اینها را از هم جدا کردی به حقیقت خیانت کردهای. مهم نیست حقیقت زشت است یا زیبا، مهم این است که نباید به آن خیانت کنی.
با وجود آنکه زندگی پر حادثهای داشتهای، به نظرم تلاش ناکامت برای فرار به لبنان در جوانی، مهمترین حادثهی زندگیات است. چون فکر میکنم اگر سمیح القاسم به لبنان میرفت و وارد جهان بزرگ میشد شعرش هم خراب میشد. بالاخره فرق است بین اینکه شعر مقاومت را از اینجا بنویسی یا از پاریس یا مسکو.
من هم همین نظر را دارم. اختلافم با برادرم محمود درویش ــ خدا بیامرزدش ــ بر سر همین بود. اختلافم با او مشهور است، راز نیست. ما اختلاف جدی پیدا کردیم. در نامهها نوشت که از رفتنش پشیمان است. این نظریه که اگر بیرون بروی شعرت تکامل و تطور پیدا میکند حرف مفت است. محمود در سالهای آخر به ریشههایش برگشت، به خودبهخودی، به صداقت هنری. بهاش میگفتم: کجا میروی؟ هرچه بنویسی خودت نخواهی بود. شعر خودت نخواهد بود. در دورهای سرش داد میزدم و میگفتم: «به خدا از تو اعلام بیزاری میکنم! این تو نیستی!».
تصویر رایج از محمود که میگفت آدم خشن و سرسختی بود تصویری ظالمانه و ناواقعی است. او یک کودک دوستداشتنی و بیگناه و بسیار نرمخو بود. اما فهمید که میان تجدد، که ما تثبیتش کرده بودیم، با نوسازی فرق هست.
وقتی رفت احساس کردی بهات خیانت شده؟
معلوم است، بسیار عصبانی شدم و جا خوردم. چیزهایی هم نوشتم و جوابم را داد تا اینکه ابوعمار (یاسر عرفات) دخالت کرد. معلوم است. ما با هم یک مسیر را میرفتیم، با هم گرسنه میشدیم، با هم زندگی میکردیم، با هم میخواندیم، با هم کار میکردیم و کار میکردیم، با هم راهپیمایی میرفتیم و با هم بازداشت میشدیم. هیچ توجیهی نداشت. تا حالا نتوانسته راضیام کند.
بخشی از رابطههای دوستی و همکاری را حسادت و رقابت میسازد. کسانی چیزهایی نوشتهاند دربارهی اینکه تو و محمود «دوستان ستیزهجو» بودهاید.
نه، این دروغ و بهتان است. امروز محمود در ساحت حق است و من با صداقت و صراحت تمام میگویم: هیچ روزی و هیچ لحظهای چیزی به نام حسد یا رقابت میان ما نبود. مطلقاً. شب میآمد و میپرسید: چه نوشتهای؟ تازه چه داری؟ برایش میخواندم. میپرسیدم تازه چه دارد. برایم میخواند. بحث میکردیم. مثلاً من در حلقهی شعر پیش از او شناخته شدم و مجموعه شعرم پیش از او منتشر شد. وقتی دانشجویان دانشگاه قدس دعوتم میکردند یا دعوتی از ناصره میآمد به آنان میگفتم محمود درویش را هم دعوت کنند. بینمان حالت تکامل بود. در آخرین نامهاش، که فکر کنم در تولد شصت سالگیام منتشر شد، گفت که دوستی ما از عشق قویتر است. در آن نامه، از مرحلهای صحبت کرد که در آن «شعر به خواهرش نظر داشت». تعبیری هوشمندانه و زیبا و واقعی.
که البته معنایی هم درونش دارد.
بله، البته، اینکه شعر به خواهرش نظر داشته باشد یعنی از آن متأثر باشد. من این را اعترافی دوستداشتنی و انسانی از او دانستم و وقتی دیدمش بوسیدمش و گفتم: «این حرفها بین ما نیست. من برادر بزرگتر تو ام و تجربهام پیش از تو بود و عیبی ندارد که متأثر از من باشی یا من متأثر از تو باشم». من محمود را از نزار قبانی رها کردم. در مجموعهی اولش، گنجشکان بی بال[۸] شدیداً شیفتهی نزار قبانی بود. بهاش میگفتم: محمود، نزار شاعر بزرگی است اما از قماش ما نیست. برای ما نیست. ممکن نیست شعر ما مثل شعر نزار باشد. زندگی ما چیز دیگر و دنیای ما دنیای دیگری است. شعر ما باید نمایندهی ما باشد نه نمایندهی نزار یا متنبی یا احمد شوقی. ما شعر خودمان را مینویسیم. وقتی جهان عرب شروع کرد به اینکه ما را «شاعران مقاومت» بخواند، جا خوردیم و زدیم زیر خنده. گفتم: بردار ببین چه نوشتهاند… حتی یک بار هم به این فکر نکرده بودیم که شاعر مقاومت ایم نه شاعر ملی. پیکار هر روزهی ما این بود که یک روز دیگر زنده باشیم و وقتی به شب شعری مثلاً در عرابه دعوت میشویم اندکی شادی و امید به مردم ببخشیم. این دغدغهی اصلیمان بود. رقابتی در کار نبود و محمود نه دوستی ستیزهجو که دوستی صمیمی است.
در اوج اختلافمان این اتفاق افتاد: یک نویسندهی سوریهای بود به نام سعید حورانیه، داستاننویس بسیار مهمی بود که در مسکو زندگی میکرد و سردبیر مجلهای بود به نام الاوقات الجدیدة. در ۱۹۷۱ یا ۱۹۷۲ که به مسکو رفتم به افتخار من مهمانی شام بزرگی ترتیب داد و نویسندگان عرب ساکن مسکو، ازجمله دکتر حسین مروه[۹] ــ خدا بیامرزدش ــ و غائب طعمه فرمان[۱۰] و تاج السر حسن،[۱۱] و هنرمندانی ازجمله یوسف[۱۲] و امل حنّا[۱۳] و چند شاعر و نویسندهی اهل شوروی را دعوت کرد. معین بسیسو[۱۴] ــ خدا بیامرزدش ــ هم بود. داشتیم مینوشیدیم که یکی از شاعران، که نمیخواهم نامش را بیاورم، گفت: مینوشم به سلامتی سمیح القاسم که در میهنش کاشته شده و مثل دوستش نیست که فرار کرد. بلند شدم و گفتم: فوراً حرفت را پس بگیر و گرنه با همین گیلاس میزنم توی سرت! اجازه نمیدهم حتی یک کلمه علیه محمود درویش حرف بزنی. او شرایط خودش را دارد و پایت را از رابطهی ما بکش بیرون. بعد سعید حورانیه زد زیر گریه. گفتم چه شده؟ مست شدهای؟ گفت: نه، ماه پیش در بغداد بودیم و یک شاعر عراقی خواست از تو بد بگوید و محمود درویش همین جواب را به او داد.
سمیر فرید، منتقد ادبی، یک بار نوشت که شبشعرهای این دو شاعر شب شعر نیست شب سمفونی است. هرجا میرفتیم مینشستیم و با هم شعرهایی را که میخواستیم بخوانیم طوری انتخاب میکردیم که واقعاً مثل سمفونی باشد. همهی این حرفها دربارهی من و محمود بیجاست و چیزی نیست جز آرزواندیشی (wishful thinking). نوعی کوچکبینی که به روابط و گذشتهی ما احترام نمیگذارد.
این از یک طرف، اما از این نظر که شما در عرصهی شعر تسلط مطلق داشتید چه؟
ما همیشه از نویسندگان جوان حمایت میکردیم. اینکه بپرسی: «چرا شما دو تا و نه کس دیگر؟» را ما نمیتوانیم جواب دهیم. اگر شعر ما جایگاه پیدا کرده گناه ما چیست؟ یک بار هم نشده شاعر یا نویسندهی جوانی با ما تماس بگیرد و کمکش نکرده باشیم. یادم نمیرود، یک بار شب شعری داشتیم در لندن، نزار قبانی و ادونیس و انسی الحاج و محمود درویش و من بودیم. به مناسبت یادبود یوسف الخال. یک جوان لبنانی آمد و از من خواست که یکی از شعرهایش را بخوانم و نظرم را بدهم. تالار پر از آدم بود و شاعران در ردیف اول منتظر که پشت تریبون بروند. دفترش را گرفتم و یک تکه از شعر نثرش را خواندم. حیرتآور بود. دوباره و سهباره خواندم و گفتم: خودت را آماده کن که با ما بیایی بالا و بخوانیاش. جا خورد اما اصرار کردم.
ریاض الرَیِّس[۱۵] مجری برنامه بود. به او و دیگر شاعران گفتم: جوانی اینجا هست که چند شعرش را خواندم و برایم حیرتآور بود و اگر من را حیرتزده کند حتماً شما را هم حیرتزده میکند و میخواهم پنج دقیقه مهمان ما باشد و دو ـ سه شعر برایمان بخواند. نزار گفت: «برادر، این شجاعت تو شب شعر امشب ما را به گند میکشد». اما به او فرصت دادیم و خواند. اسم این شاعر جوان یحیی جابر بود.
به هر مراسم دیگری هم که در خارج دعوت میشدم بدون یکی دوتا از شاعران خودمان نمیرفتم، مثل شکیب جهشان، طه محمد علی ــخدا بیامرزدشــ و حنا ابوحنا و جمال قعوار و فاروق مواسی. موضوع رقابت برای من هیچ وقت مطرح نبوده و مطمئن ام که برای محمود هم مطرح نبوده است.
پیش از هرچیز شعر
هرکس زندگینامهات را بخواند متوجه علاقهات به سفر میشود. احساس کردم سفر سوخت تو برای زندگی است…
همینطور است… سفر چیزی است که از آن تجربه و رابطهی انسانی به دست میآید. پاریس، لندن، نیویورک، قاهره، دمشق، مکان ارزشش را از رابطههای انسانی میگیرد. اگر رابطهی انسانی خاص و ویژهای شکل بگیرد عاشق مکان هم میشوی. دل من برای پاریس تنگ میشود اما برای برلین نمیشود. لندن و وین و بوداپست و ورشو و آتن و استانبول را دوست دارم، شهرهایی که در آنها تجربههای انسانی مثبت یا منفی داشتهام. این تجربه به مکان معنایی دیگر و متفاوت میدهد.
هتلها و کافهها را دوست داری؟
بله، معلوم است. سرتاسر حکایت اولِ به جهنم یاس کبود[۱۶] را در کافهای در حیفا نوشتم، فکر کنم «اوریون» بود. گارسون مرا میشناخت و یک گوشه یک میز داشتم با فقط یک صندلی، از صبح میرفتم، صبحانه میخوردم، قهوه میخوردم، سیگار میکشیدم و مینوشتم. مردم میرفتند و میآمدند اما انگار وجود نداشتند.
این چیز نادری است، بهخصوص برای شاعران، مگر نه؟
نمیدانم. اما مردم واقعاً برایم وجود نداشتند. نوعی گسست کامل پیش میآید و سروصدای محیط نوعی خطخوردن دست به نظر میآید، نکتهای اینجا و آنجا، تصادف، صدای ماشینی که ناگهان ترمز میکند وارد کارَت میشود. بعد از خودسازی و پیشرفت شخصی شاعر و نویسنده، سفر منبع دوم اوست. همه باید خودشان علماندوزی کنند و هرکس فکر کند دیگر همهچیز را میداند اشتباه میکند و در توهم افتاده. کسی که بگوید من به قله رسیدهام اشتباه میکند و در توهم افتاده. هیچ کس به قله نمیرسد. هرکس گفت به قله رسیده بدان سقوط کرده. قله مثل خداست، ادراکناشدنی و نامحسوس. نمیشود مستقیماً درکش کرد. حتی صوفیان هم نتوانستهاند چنین کنند.
تنها یک جا در زندگینامهات هست که واقعاً حس کردم خیلی ترسیدهای. نوشتهای که تمام شب را از وحشت میلرزیدی. وقتی از کار در روزنامهی الاتحاد استعفا دادی و از خودت پرسیدی: از کجا بیاورم بدهم بچهها بخورند؟
نه، درستش آن است که استعفا ندادم. حادثهی تلخی بود و برخی رهبران حزب (کمونیست اسرائیل) و البته نه همهشان رفتار خیلی زشتی کردند. نوشتهام وقتی توفیق و جورج طوبی پیشنهاد کردند که در مطبوعات حزب کار کنم گفتم که من حزبی نیستم. گفتند: اینطوری اولین غیر حزبیای میشوی که در مطبوعات ما کار میکند و لازم نیست حتماً حزبی باشی. بعد که اختلاف پیدا کردیم، گورباچف حدود ۸۰۰ نفر را به کنفرانسی در مسکو دعوت کرده بود و یک دعوت خاص هم به امضای خود گورباچف به من رسیده بود. محمود هم بود. هنرمندان و نویسندگان و سیاستمداران و شخصیتهایی دینی را به یک کنفرانس یک هفتهای برای مشورت دربارهی آیندهی اتحاد جماهیر شوروی دعوت کرده بود.
بعد در حزب پرسیدند چرا او دعوت شده؟ گفتم این دعوت شخصی است و من به عنوان یک شاعر دعوت شدهام. با گورباچف بحث کردند که من ربطی به این مسائل ندارم. وقتی برگشتم اجازه ندادند دربارهی سفرم و موضوع پروسترویکا[۱۷] گزارش بنویسم. بهشان گفتم دنیا عوض خواهد شد و باید به مردم و طرفدارانمان و افکار عمومی جواب بدهیم. گروهی با من موافق بودند و گروهی مخالف. آن زمان یاد جملهی مشهور فؤاد نصار[۱۸] افتادم: «در تنگنا نگذاریدمان تا نگریزیم». گفتم از من چه میخواهید؟ گفتند میخواهیم مثل ما راه بیایی. گفتم: نه، من آن طور که خودم بخواهم راه میروم، و استعفا دادم.
بعد از استعفا، کارم در الجدید را متوقف کردند. گفتم: رفقا! چه میکنید؟ من منبع درآمد دیگری ندارم. در خانه بچه دارم. چهطور چنین کاری میکنید؟ گفتند: این تصمیم حزب است. واقعاً هم گاهی از خواب میپریدم و تنم خیس عرق بود. نان بچهها را از کجا بیاورم؟ یک ماشین داشتم که فروختمش و با نصف قیمت آن یکی دیگر خریدم. بعد مشغول کارهای ترجمه شدم، چند کتاب دربارهی جغرافیا و این چیزها ترجمه کردم و با مطبوعات زرد کار میکردم. بعد گفتند دربرابر مبلغ ناچیزی ماهی چهاربار در الاتحاد چیزی بنویسم. دیدم بهتر از هیچ است. درست است، مرحلهی دشواری بود، اما من دشمن حزب نشدم. میدانی که همهی کسانی که از حزب بیرون رفتند آخر کار به آن حمله کردند. من این کار را نکردم، حزب کمونیست حق زیادی به گردن ملت و تاریخ ما دارد و دوستیام با آن و احترامم به آن ادامه پیدا کرد. من از اعضای مؤسس «جبهه»[١۹] ام نه یک عضو معمولی.
همیشه گفتهام که اصول و اندیشهها کراوات یا پیراهن نیست که هر وقت دلمان خواست عوضشان کنیم. یا اصلی برای زندگیات داری یا نداری. حتی اگر کسی از دفتر سیاسی حزب به من بدی کند این موضع مرا از تاریخ حزب، از خوب و بدش، تغییر نمیدهد، از این تاریخ تبری نمیجویم و به خاطرهام خیانت نمیکنم، به قول معروف، به دوستیهامان خیانت نمیکنم.
در مقام یک شاعر و آفرینشگر این را میپرسم، تو بچه داری، این اولویتهای زندگیات را تغییر نداد؟
این را گفتهام و با اینکه همسر و بچههایم از این حرف خوششان نیامد، تکرارش میکنم. مهمترین چیز در دنیا برای من شعرم است. مهمتر از سلامتیام و خانوادهام و میهنم. شعرم برایم از میهنم مهمتر است.
رفیق، این حرف خطرناکی است…
نه، نه، به هیچ وجه خطرناک نیست. شعر من برایم مهمترین چیز است. دروغ گفتهام اگر چیزی جز این بگویم، از این حرفها که «من برای ملتم مینویسم، برای میهنم» مزخرف است! من در درجهی اول برای خودم مینویسم، برای ساختار روانشناسیام، برای آنکه عقل و تعادلم سر جایش بماند. مینویسم تا دیوانه نشوم و خودکشی نکنم. از جملههایی ازقبیل «عمرش را در راه میهن و ملت سپری کرد» خوشم نمیآید. من عمرم را در خدمت شعر سپری کردم و گویا این شعر برای ملت و میهن مهم است. اما قبل از هر چیز: شعر. بدون این باور ندارم ادیب یا شاعر یا هنرمندی موفق شود؛ بدون چیزی که اسمش را میگذارم: اندکی رهبانیت. راهب یا راهبه خود را تسلیم خداوند میکند، شاعر هم باید خودش را تسلیم شعر کند.
میدانی این حرفت چهقدر با شعارها و حرفهای دهن پرکنی که شاعر مقاومت را احاطه کرده فاصله دارد؟ میگویی شعرت برایت از میهنت مهمتر است. این خیلی حرف مهمی است.
بر من خرده نگیرید… راستش، شاعری که شعرش را مهمترین چیز در جهان نداند در صداقتش شک دارم. اگر کسی بگوید میهنش برایش از شعرش مهمتر است به او میگویم: «آفرین»؛ اما حرفش را باور نمیکنم. شاید این حرفم را بد بفهمند. شاید فکر کنند نوعی غرور و خودبزرگبینی در آن هست، اما به هیچ وجه، با صداقت و فروتنی تمام این را میگویم. تازه، باید اضافه کنم که اگر غیر از این بود مردم شعرم را دوست نمیداشتند. فکر میکنم راز این رابطهی استثنایی همین احساس است: شعر و پیش از هر چیز شعر. میهن کسانی را دارد که میروند برایش میجنگند و آزادش میکنند، خانواده هم کار میکند و زنده میماند. اما شعر موجود بسیار ویژهای است و اگر همینطور که گفتم با او رفتار نکنی، رهبانیت کامل و مطلق، هم به آن خیانت کردهای هم به خودت.
یک قاشق زهر
القاسم در سومین کتاب رواییاش، یک قاشق زهر سه بار در روز[۲۰]، تجربهی زیستی و عاطفی و سیاسیاش در حیفا را بازمیگوید. کتاب سرشار از جزئیات و داستان است. اما آنچه از ذهن پاک نمیشود این پرسش است که آیا واقعاً این همه واقعیت دارد؟
واقعاً همهی این اتفاقات برایت افتاد؟ دقیقتر بپرسم: واقعاً دوست یهودیات که عاشق هم بودید بعد از زندان رفتنت خودش را با یک تانک اسرائیلی منفجر کرد؟
صددرصدش درست است. تنها تغییری که در آن دادهام این است که قبل از آنکه ماشینش را به تانک بزند شناسایی شد و گرفتندش. میخواست که تانک را منفجر کند، داستان را خودم براساس آنچه در ذهنش بود و دوست داشت کامل کردم. آن را برای دوستانش در دانشگاه حیفا تعریف میکرد و کار به تهدید و هشدار کشید.
دوست دیگرت، تنیوشکا که روس بود، او رؤیای کمونیسم و امتگرایی نیست؟ با آبو تاب و رمانتیسم بسیار دربارهاش مینویسی، چه در مقام یک انسان چه در مقام یک ایده…
بله، تتیانا انسان بسیار زیبایی بود، و زلال، و یک روس اصیل. بسیار تحصیلکرده بود. خانوادهاش هم همانطور بود که گفتهام: پدرش ژنرالی عالیرتبه و فرمانده ارتش شوروی در پراگ بود. برادرش هم فضانورد بود. واقعاً هم روسها تلاش کردند مرا از او دور کنند چون رابطهمان را خطری امنیتی تشخیص داده بودند، چند نفر از سران حزب ما با من در این باره صحبت کردند. گفتم: همین فردا از مسکو میروم [القاسم آن روزها ساکن مسکو بود]. حاضر نیستم از یک نژادپرستی به آغوش نژادپرستی دیگری بروم، نیامدهام که خودم را از قید و بندی به قید و بندی دیگر بیندازم. من به شوروی آمدهام و اگر پدرش ژنرال است و دختر این ژنرال مرا دوست دارد به هیچ کس اجازه نمیدهم دخالت کند. نه پدرش را میخواهم نه مادرش را نه ارتشش را…
عشق با بحران حزبی؟
همینطور است. موضوع به دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی هم کشیده شد. فؤاد نصار ــ خدا بیامرزدش ــ رئیس حزب کمونیست اردن هم دخالت کرد. البته دخالتش به نفع من بود، بهام گفت: حرف هیچ کس را گوش نده. همینجا در پژوهشگاه فلسفه و اقتصاد سیاسی بمان. بعد شورویها عذرم را خواستند، گفتند دربارهی ژنرالها قانون هست و حتی اگر روس یا اهل شوروی بودی هم همین کار را میکردیم. بعد هم، چنانکه نوشتهام، تتیانا در ایتالیا ازدواج کرد و من آن شب مست کردم…
در همین کتاب نوشتهای: «گفتهام و بازمیگویم که عربیت به نظر من نه یک موضوع نژادی که مجموعهای از ارزشهای والای انسانی است». این یک نگاه رمانتیک به عربیت و قومگرایی نیست؟ این حرف تلاش برای پل زدن میان قومگرایی و امتگرایی نیست؟ آن هم در وضعیتی که ۲۲ کشور داریم با درگیریهای شدید و انقلابهایی که این روزها شاهد ایم… در این وضعیت عربیت چه معنایی دارد؟
عربیت یک مفهوم دارد که ثابت است و تغییر نمیکند. آنچه تغییر کرده اوضاع و احوال اعراب است که بخش بزرگیشان از مفاهیم عربیت دور افتادهاند. اگر نوشتههایم را پیگیری کرده باشی میدانی که بزرگترین ضربهای که اعراب خوردند توافقنامهی سایکس پیکو بود. از ۱۹۱۶ استعمار غربی به چگونگی پیدایش کشور عربی میاندیشد. چون این کشور عربی همسایهی اروپاست. ما طولانیترین مرز را با اروپا داریم. اروپا بهسبب تجربهی تاریخیاش سرشار از تفکر جنگهای صلیبی شده است و این وضعیت هنوز هم ادامه دارد. میترسم هولوکاست بعدی علیه اعراب و مسلمانان در اروپا باشد. من این را حس میکنم. سایکس پیکو وضعیتی غیرعادی و واکنشی استعماری علیه اعراب است. اروپا از اسلام هراسی ندارد، از اعراب میهراسد چون به لحاظ فرهنگی به آن از همه نزدیکتر اند؛ ۸۰۰ سال پیوند فرهنگی و احساس همسانی با اعراب. سایکس پیکو جهان عرب را به ۲۲ کشور تقسیم کرد که همه به نظرم نامشروع اند. همهی این کشورها نامشروع اند و شایستهی وجود نیستند و ضد ارادهی ملتهاشان اند.
در یک قاشق زهر دربارهی بحثهایت با چپ اسرائیل هم نوشتهای. اینجا با پافشاری تلاش میکنی در در وجود صهیونیستها انسانیت بیابی. یافتی؟
به هیچ وجه! به این نتیجه رسیدهام که انسانیت و وجود صهیونیستی دو مفهوم متناقض اند. البته این شامل وجود یهودی نمیشود. این هنرمندان، عودید کوتلر، عودید تیئومی و دیگر دوستانمان، اینها انسانگرا اند. همیشه آنها را به چشم دوستانی دیدهام که با مسئلهی ما و ملتمان همدل اند. باید میان صهیونیسم و یهود فرق گذاشت. در هر سه کتاب داستانیای که نوشتهام، به جهنم یاس کبود و آخرین عکس آلبوم[۲۱] و یک قاشق کوچک زهر سه بار در روز، این جداکردن و تمایز موتیف اصلی است. ما نژادپرست نیستیم. ضد نژادپرستی ایم.
همیشه دغدغهی یافتن انسانیت درمیانهی این رویارویی را داری…
بله، معلوم است.
تا حالا شده به پشت سر نگاه کنی و با خودت بگویی: موفق شدم؟
در موارد فردی موفق شدم. کسانی را تغییر دادم، چرا. میدانی؟ یک خانم نویسنده بود از مهاجران تازه که از امریکا آمده بود، بعد با هم آشنا و دوست شدیم. دو یا سه ماه بعد، گفت میخواهد با من خداحافظی کند و به امریکا برگردد… گفت: این کشور توست نه من. و به امریکا بازگشت. همچنین توانستیم برخی مفاهیم را تغییر دهیم و افرادی از حزب (کمونیست) و جبهه (ی دموکراتیک برای صلح و برابری) را به خود جذب کردیم. من و محمود و توفیق زیاد و سالم جبران و جورج طوبی و زاهی کرکبی و امیل توما و امیل حبیبی به باشگاهها و مدارس یهودیان میرفتیم. اگر از صد نفر یک نفر را هم جذب کرده باشی تلاشت بی فایده نبوده. حتی اگر در تغییر جامعهی اسرائیل ناموفق بوده باشیم این نباید به ما احساس دن کیشوت بودن بدهد. ما رسالتی و بر دوش و نگرهای داریم و ایراد در طرف دیگر است نه در ما. نیروهای تاریکاندیشی هست که بر ما مسلط شده. این گناه ما نیست. ما مثل همان کسی هستیم که آمد در مالت دین را اجرا کند. اما اگر مالت نمیخواهد اختیار با خودش است (میخندد). این گناه ما نیست. «و قل اعمَلوا فَسَیَری اللهُ عملَکم و رسولَه و المؤمنون» (قرآن، ). ما وظیفهمان را ادا کردیم.
تو با چپهای اسرائیل همنشین بودهای و روابط دوستانهای با آنان داری. مشکلشان چیست؟ چرا چپ اسرائیل نمیتواند قدم آخر را به سوی چپ واقعی بردارد؟
چپ اسرائیل در تنگنایی افتاده که تا حدودی شبیه تنگنای حماس است. تشبیه عجیبی است، میدانم، اما اسرائیل حکومتی است که صهیونیستها برپا کردهاند و چپ مارکسیست ضد صهیونیسم است اما اینجا آمده و اینجا شکل گرفته. میان اصل ایده و حکومتی که این حزب بخشی از آن و یکی از عناصر آن شده تناقض هست. این تناقض از هم میدرّدشان. مثل حماس که بعد از اوسلو در انتخابات شرکت کردند اما ضد اوسلو بودند. نمیدانستند چه کنند، برخی دوستانم که از سران جنبش حماس اند گفتند. این یک وضعیت عجیب سوررئالیستی است؛ چپ اسرائیل که از شوروی و اروپا آمده بود اینجا با واقعیت صهیونیستی سرمایهداری مواجه شد که با آرمانهایش کاملاً متناقض بود. اگر میخوای کیبوتص کمونیستیای مثل کیبوتص ید حانه راه بیندازی باید آن را در سرزمینی عربی برپا کنی. رویارویی مطلقاً آسان نیست. عین هود[۲۲] مثال دیگری برای آن است.
به نظر من، تو عجیبترین شاعر مقاومت ای. با سابقهای که داری و با بیان بی پردهی زندگیات و با اینکه میگویی شعر برایت از میهنت هم مهمتر است، در یک قاشق زهر مینویسی: «ما مبارزه میکنیم تا زندگی کنیم، نه اینکه زندگی کنیم تا مبارزه کنیم»… در وهلهی اول این حرف نقیض تصویری است که شاعر مقاومت باید داشته باشد، اینکه بجوشد و مسئلهاش را بر هر چیزی مقدم بداند…
کاملاً درست میگویی. من با شیطنتهای دشمن و خداساختن شاعر کاملاً مخالف ام. با رمانتیک نگاه کردن به موضوع هم مخالف ام. شاعر انسان است، دشمن هم انسان است. یک دشمنی هست که میتوانی با او قرارداد صلح ببندی، یک دشمنی هم هست که یا باید بکشیاش یا او تو را میکشد. اما دربارهی مفهوم مقاومت باید بگویم که افتخار میکنم به اینکه بسیاری از منتقدان میگویند سمیح القاسم مؤسس شعر مقاومت است. از بین ما، عبارت «مقاومت خواهم کرد» اول بار در شعر من آمده است. وضعیت من با دیگران در جهان عرب فرق دارد. من نه ارتشی دارم و نه تانکی که بجنگم، من مقاومت میکنم. دربرابر حملهای که به من میشود مقاومت میکنم. شعر «مقاومت خواهیم کرد» (سَنُقاوِم) را از سخنرانی عبدالناصر که گفته بود «خواهیم جنگید» (سَنُقاتِل) گرفته بودم. علاوه بر این، متهم کردن شعر مقاومت به اینکه صرفاً شعری حماسی و شورانگیز است اتهامی بی اساس است. به نظر من، رسالت شعر مقاومت آن است که به مظلوم یا کسی که در اشغال به سر میبرد انسانیت کاملش را یادآوری کند و او را وادارد که از حقوق و انسانیتش کوتاه نیاید. همیشه گفتهام که به محض آنکه انسانیتمان را کنار بگذاریم صهیونیسم بر ما چیره میشود. بر این حرفم پافشاری میکنم. مفهوم مقاومت بسیار والاتر از تفنگ به دست گرفتن و حمله کردن است.
این سؤال را به آنچه در یک قاشق زهر در توصیف یک شب عشقبازیات نوشتهای (ص۱۰۰) ربط میدهم. این متن یکی از زیباترین متون اروتیک است که به عربی نوشته شده. غافلگیرکننده است که شاعر مقاومت صحنهی اروتیک جنسی و عاطفیای به این صورت بنویسد.
باز هم یک تصویر کلیشهای دیگر. پیش از جنگ ۶۷، رادیو «صوت العرب» در قاهره سریال رادیویی هفت قسمتیای از داستانم پخش کرد. از اروپا چند شماره از مجلهی روز الیوسف مصری را برایم فرستادند که در همین باره بود. میدانی چهطوری نقاشیام را کشیده بودند؟ یک آدم گنده با دو سبیل از بناگوش دررفته با یک عقال و تفنگی گندهتر از مسلسل زیر بغلش. این سمیح القاسم نیست. این یک تصویر کلیشهای است.
آنها میخواهند اینطوری دیده شویم.
بله، میخواهند اینطوری دیده شویم. مثلاً محمد دکروب وقتی با من آشنا شد جا خورد. گفت: سمیح القاسم تویی؟ امکان ندارد. من فکر میکردم یک ابَرمرد گندهی چهارمتری باشی. گفتم: من هم فکر میکردم تو شکل ابن رشد باشی، نه تو ابن رشدی نه من ابرمرد. زندگی بزرگتر از تصویرهای کلیشهای است. تصویر شاعر مقاومت اینگونه که ابرو در هم کشیده و همیشه پشت خاکریز است درست نیست. این کار او نیست. این کار جنگجوست که کارش مکمل کار شاعر است و شاعر مکمل کار جنگجو.
این را هم بگویم که در فرهنگ ما شرم ناموجهی از سکس هست و برخورد با آن در ادبیات شدیداً آنارشیستی است. حتی کسانی که در این باره نوشتهاند نوعاً نوشتههاشان آنارشیستی و به منظور به رخ کشیدن مردانگیشان بود. متأسفانه این سکس عقبافتاده است. اعراب از هر ملت دیگری در دنیا آثار تألیفی و ترجمهایِ بسیار والایی در این باره نوشتهاند. قدیمتر، برخورد ما با سکس خیلی مترقیتر بوده. چه اشکال دارد که یک نویسنده یا شاعر یک صحنهی جنسی سطح بالا بنویسد؟
با یک زن یهودی؟
معلوم است، چرا نه؟ با یک زن یهودی یا عرب یا سیاهپوست. چرا خودمان را در تناقض میاندازیم. یا نژادپرست ایم یا عرب امتگرا. نژادپرستی با عربیت جمعشدنی نیست. هرکس به اسم عربیت بگوید: یهودیان و انگلیسها و امریکاییها را سر میبُرم، بهاش میگویم: از خر عربیت بیا پایین! عربیت این نیست. فکر کردهای پیامبر فقط از باب خوشگذرانی یک زن یهودی و قبطی گرفت؟… این درسی برای مردم و جامعه است، برای اعراب و مسلمانان. پیش از این به محمود هم برای شعرهایی که برای ریتا و اریت سرود حمله شد.
در یک قاشق زهر این را هم نوشتهای که: «عشق در نهایت انرژی عظیم است، ارزش والایی در معنا و عمل و تحول… این نیروی پاک، نیروی بینهایت عشق، مثل خدا، میتواند پیروزی گلها و شکوفهها و گنجشکها را رقم زند». در این درگیری طولانی، عشق را در صحنهی ادبیات و نمایش و هنر فراموش نکردهایم؟ عشق میان ما حضور پررنگ ندارد.
قبول دارم. علتش آن است که ما در معرض یک ترور فکری و سیاسی و اجتماعی هستیم. هنرمندی که دربرابر مفاهیم سیاسی سطحی و اجتماعی عقبافتاده و دینی متحجر سر خم میکند، از حقیقت فرار میکند. من از حقیقت فرار نمیکنم. برایم مهم نیست که با یک جامعه یا فضا به جنگ افتم. چون حق با من است. من بر عواطف و تنم آزادیام را اِعمال میکنم. این حق من است و هیچ کس حق دخالت ندارد.
شاید خودمان هم در این باره کوتاهی کردهایم…
خودمان هم کوتاهی کردهایم! و در ساختن این تصویر مغشوش دست داشتهایم. یک بار از اریگون به تکزاس میرفتم. در هواپیما یک جوان امریکایی با کلاه و جلیقهی تکزاسی کنارم نشسته بود. با هم سرِ حرف را باز کردیم. پرسید کجاییام. گفتم: فلسطین. با تعجب گفت: فلسطین؟ میرویم کوبا؟ فکر کرده بود الآن است که هواپیماربایی را شروع کنم. گفتم: من برای هواپیماربایی اینجا نیستم. من شاعر ام و آمدهام در تکزاس برای جامعهی عربِ آنجا شعر بخوانم. باورش نمیشد که یک فلسطینی بتواند شعر هم بگوید. بعد با دوستانش آمد و در آن شب شعر حاضر شد. ما در شکلگرفتن تصویری غیردقیق از خودمان دست داشتهایم. یک نقاش فلسطینی که یک نقاشی انتزاعی میکشد، میگویند: این فلسطینی است؟… بله فلسطینی است و نقاشی انتزاعی میکشد. از جانش چه میخواهید؟… میگویند: باید تفنگ و سنگر بکشد… اصلاً چنین چیزی نیست. من همیشه لویی آراگون را مثال میزنم که در توصیف محبوبش السا در حالتی که داشته موهایش را جلو آینه شانه میزده زیباترین شعرهای مقاومت فرانسه را گفته. با این شعرهای عاشقانه، بسیاری از فرانسویها برای دفاع از فرانسه بسیج شدند. برداشت ما از شعر مقاومت دقیق نیست.
یک بار شب شعری در ابوظبی داشتم. مردم آمدند و شعرهایی را خواستند که خودشان میخواستند بشنوند. گفتم نخیر، آن چیزی را میخوانم که خودم بخواهم. گفتند «لیلای عدنی» و «به مبارزه میطلبم» و این چیزها را میخواهیم، گفتم این حرفها نیست، کتاب تازهای به نام کولاژ منتشر کردهام که از آن میخوانم. اگر خوشتان آمد که خوش آمدید اگر نه میتوانید تشریف ببرید. برایشان خواندم، روز بعد یکیشان نوشت: این شعر سمیح القاسم نیست!
من و محمود ــ خدا بیامرزدش ــ شب شعرهای مشترک زیادی داشتیم. قبل از برنامه با هم مینشستیم و نمیدانستیم چه باید بخوانیم. محمود میگفت: گندش بزنند! لابد حالا از تو میخواهند «مقاومت میکنم» را بخوانی و از من «ثبت کن، من عرب ام» را. بعد با هم شعرهایی را انتخاب میکردیم که حالت گفتوگو میانمان را داشته باشد. بعضی جاها چندان خوششان نیامد و تا تمام میکردیم میگفتند «مقاومت میکنم» بخوان. این یک کلیشه است که باید آن را بشکنیم و فکر میکنم در این باره موفق بودهام. در شب شعرهایم در مصر و مراکش و تونس و سوریه شعرهای عاشقانهی کوتاه میخواندم. احساس کردم این تصویر کلیشهای دارد از هم میپاشد.
شاید تو و محمود بیش از هر شاعر دیگری سلیقهی خودتان و سلیقهی مخاطبان را بهبود بخشیدهاید.
شاید دستکم دوهزار شاعر عرب پیدا کنی که دربارهی فلسطین نوشتهاند. از دست ما عصبانی نشوید. سرزنشمان نکنید اگر مخاطبان دو شاعر را پسندیدهاند و به آنان خو گرفتهاند. ما اشتباهی نکردهایم. ما با مخاطبانمان صادقانه رفتار کردهایم. در سالگرد شوقی در اسکندریه شعر عاشقانهای دربارهی موبایل خواندم: «های/ به موبایل زیبایت/ به همراه زیبایت/ به گوشی زیبایت/ مینویسم چرا برایت میمیرم/ دلم را برایت فکس میکنم/ بای». وقتی خواندم صدای کف زدن شدید سالن را پر کرد و همه از جا بلند شدند. بعد برایشان حماسهی شوقی را خواندم. تویی که باید وضعیتی انسانی را تحمیل کنی که در آن شاعر در جایگاه طبیعیاش بنشیند، اینکه او انسان است نه سرباز و نه خدا.
اینکه از شعر موبایل بروی سراغ حماسهی شوقی اعتماد به نفس زیادی لازم دارد.
من مخاطبانم را آزمایش میکنم. اول یک قصیده از متنبی میخوانم بعد شعر «مایکرو ویو» را و واکنشها را زیر نظر میگیرم. به مرور زمان متوجه میشوم که مخاطبان دوستت دارند و بیشتر همراهیات میکنند و بیشتر و بیشتر کشفت میکنند. بعد باز نزدیکتر میشوند تا اینکه برایشان یک انسان میشوی نه موجودی که از فضا آمده و کاملاً از مخاطبان و تودهها گسسته است، انسانی که میآید شعری میخواند و میرود. باید به آنها این احساس را بدهی که یکی از ایشان هستی، و این آسان نیست.
اگر شعر مقاومت هدفش این است که انسانیتِ مردم را به آنها بازگرداند، پس تمامی ندارد. فکر میکنی کسی هست که راهت را ادامه دهد؟
به هیچ وجه تمامی ندارد، معلوم است. و من این را ادامه میدهم. و این وضعیتی است که باید ادامه پیدا کند. ببین آدمهای سطحی چهقدر زیاد اند. بعد از اسلو شروع کردند به مقالهنویسی دربارهی پایان شعر مقاومت و اینکه دیگر شعر مقاومت چه توجیهی دارد؟ روزنامهنگاران میآمدند میپرسیدند، میگفتم: «ول کن برادر»، فلسطین در اسلو آزاد شد؟ لواء اسکندرون و اوغارین آزاد شدند؟ همهشان هنوز اشغالشده اند. در اسلو رؤیای کرامت و انسانیت و حقوق و تمدن انسانی به بار نشست؟ این چه مزخرفی است؟ اسلو دیگر چیست؟ همیشه گفتهام: همه زمینهای اشغال شده را آزاد کنید بعد نام و شعر مرا از وجود خط بزنید. در این حالت آنچه در سر دارم محقق شده.
بعد از بیروت ۸۲ و خروج[۲۳] چند دیوان منتشر کردی که غم عمیقی در آنها بود. عربیتت آن زمان به لرزه افتاده بود؟
نه، آنچه غمگینم میکرد این بود که درکم از عربیت در سطح امت عربی محقق نشد. حتی امروز هم نگاه و درکی از عربیت دارم… احساس میکنم به من اهانت شده وقتی ببنیم هیلاری کلینتون در نشست وزرای خارجهی اتحادیهی عرب حاضر میشود. یک بار در برنامهی «دیدار ویژه»[٢۴] شبکهی «الجزیره»، به مجری برنامه که کمی عصبانیام کرده بود گفتم: گوش کن، اسرائیل برای دزدیدن زمین فلسطین یا بیرون انداختن ملت فلسطین یا خارج کردن امت عربی از زمینهاشان برپا نشده، اسرائیل فقط برای یک هدف برپا شده: عصبانی کردن سمیح القاسم.
یک شعر برایم بگو
زنان. داستانهای بسیاری دربارهی درویش و القاسم در این باره تعریف شده است. داستانهای بسیاری که گاه بزرگ شده آنقدر که دیگر بخشی جداییناپذیر از هالهی گرد این دو شاعر است.
میشود بی آنکه دون ژوان باشی شاعر واقعی شوی؟
بقیه را نمیدانم، برای من که امکان ندارد. رابطه با زنان و طبیعت و رودخانهها و دریاچهها و کوهها مثل سفر است، وگرنه وضعیت غیرانسانی خواهد بود. دون ژوان بودن خروج از انسانیت نیست. سرکوب تن خروج از انسانیت است. قدیمها در یک شعری گفته بودم: «تن را یاری کنید»، سرکوبش نکنید. دوست ندارم اصطلاح دون ژوان را به کار ببرم چون او یک انسان معمولی نبود، بیمار بود.
هالهی شاعر تأثیری در زن دارد؟
قطعاً دارد… شاعر و هنرمند تأثیر دارند…
یعنی تو سوار بر بال شعر نزد زن میروی؟
نه، او سوار بر بال شعر نزد من میآید و من فوراً او را به زمین واقعیت پایین میآورم: شاعر را کنار بگذار، ما مرد و زن ایم. البته برخی از مردها و زنها رمانتیک اند. فدوی طوقان[۲۵] ــ خدا بیامرزدش ــ تعریف میکرد که جوانانی پیشش میرفتهاند که دیوانهاش بودهاند. با خجالت میخندید: یک شعرم را خوانده بود و عاشقم شده بود. طبیعی است که هر انسانی که کار ویژهای کرده در جایگاه جذابی برای زنان است، حتی اگر زیبا نباشد.
اما دربارهی شاعر این طمع بیشتر است. زن میخواهد که با شعری او را جاودانه کنی.
البته، البته، و این شاعر را به ورطههای بزرگی میکشاند. میگوید: «یک شعر برایم بگو». میگویم: چرا؟ به چه مناسبت؟ در این درخواست نوعی وقاحت هست. مگر شعر یک چیز حاضر است که منتظر من و تو باشد؟ انگار من نجار ام که صندلی درست میکند.
رابطهات با زنان تأثیر ملموس و روشنی در زندگی امروزت دارد؟
از کودکی هیچ وقت روابطم با زنان بحرانی نبوده است. من در یک محیط باز و غیرمردانه بزرگ شدم که اختلاط با زنان در آن طبیعی و عادی بود. حضور زنان در زندگیام هیچگاه موضوعی استثنایی و تحریککننده نبود. دوست مرحومم، عبدالوهاب البیاتی، شاعر عراقی، میگفت: «کافی بود صدای خش خش عبای یک زن را بشنویم تا دیوانه شویم»! دربارهی خودم باید بگویم که طبیعی است که چنین روابطی در زندگی و شعر و رفتارم تأثیر گذاشته باشد. اما هیچ وقت با زنان مثل یک فرشته یا شیطان برخورد نکردهام. بعضی شاعران از زنان فرشته ساختهاند و برخی دیگر شیطان. زن هم کاملاً مثل من انسان است؛ هم فرشته درون دارد هم شیطان.
به نظرم رابطهی هر مردی با زنان به محیطی مربوط میشود که در آن زاده شده و رشد کرده. محیطهایی که میان زنان و مردان موانع و فاصلههای سفت و سخت میگذارند به نظر من محیطهای بیماری اند و به انحرافات جنسی هم در مردان و هم در زنان میکشند. محیط بسته محیط انحراف است. این یک قاعده است. این را که میگویم خودم را به خدا میسپارم. محیط باز انسانیتر و طبیعیتر و زیباتر است.
درست است که نوشتههای غسان کنفانی گذرنامهی شاعران داخلی به جهان عرب بود؟
نه، امیدوارم از من ناراحت نشوی. غسان ــ خدا بیامرزدش ــ بی شک در رواج شعر مقاومت دست داشته. اما نویسندهای هست به نام ابراهیم ابوناب که پیش از غسان جستاری نوشت (سال ۱۹۶۶ در مجلهی الآداب). یوسف الخطیب و کتاب دیوان میهن اشغالی[۲۶] را هم نباید فراموش نکنیم که سروصدای زیادی کرد. شعر «تا چند وجبی از زمینم مال من است»[٢۷] را هم، که من گفته بودم، به آواز خواندند که در ۱۹۶۶ پیش از جنگ هر روز از رادیو «صوت العرب» پخش میشد. یک سریال رادیویی هم دربارهی من پیش از جنگ پخش شد. بعدها فهمیدم مجلهی ارتش سوریه هم از ۱۹۶۵ برخی آثارم را منتشر میکرده. با این همه، نقش غسان را فراموش نمیکنم. یادم است وقتی با محمود در ۱۹۶۸ به صوفیا رفته بودیم یک روزنامهنگار کویتی آمد و به دروغ مدعی شد که شاعران مقاومت (یعنی ما) پرچم اسرائیل را برداشتهایم. غسان جلویش ایستاد و جواب داد: بالهای شعر مقاومت را نچینید. و با شجاعت از ما دفاع کرد.
یک عبارتی هست که میگوید: «روزی واژههای مناسب را خواهم یافت، واژههایی آسان خواهند بود»… این موتیف هم در شعر و هم در نثر تو دیده میشود، کلام سهل ممتنع که تمایلی به ابهام و فاخرنویسی ندارد. سادگی هوشمندانه… اما از تسبیحی برای ثبتها[۲۸] به بعد نوعی پیچیدگی پیدا شد…
من نه آن را پیشرفت میدانم نه پسرفت، صرفاً یک تغییر و بازبینی است. این کاملاً طبیعی است. نباید توقع داشته باشیم که شاعر در هفتاد سالگی همان چیزی را بنویسد که در هیجده سالگی مینوشته. فرهنگ و تجربهها تغییر کرده. در این مدت تجربهها اندوخته و بسیار چیزها آموخته و شکستهایی را پشت سر گذاشته است… علاوه بر این، ما آدمها موجودات آشفتهای هستیم. همزمان به چند موضوع فکر میکنیم. نمیتوانیم از ساخت انسانیمان تمرد کنیم، این همان سادگیِ دشوار است. هیچ چیزی دشوارتر از سهل ممتنع نیست. این دشوارترین نوع نوشتن است.
پس دربارهی نسلی که با این شعر پیدا شد و پیش آمد، جز محمود درویش، چه میگویی؟ آن را وضعیتی فرهنگی مربوط به دههی ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ میدانی؟
کاملاً. به نظرم جنبش فرهنگی ما در آن زمان به اوج رسید. مجلهی الجدید به یک باشگاه فرهنگی تبدیل شد و برخی نویسندگان غیر حزبی هم بودند که برای ما مینوشتند و حتی در به روی مخالفان هم باز بود. مفهوم تکثر و گفتوگو را تعمیم دادیم و الجدید باشگاهی شده بود که همه به آن میآمدند و انجمن شده بود برای بحث و گفتوگو میان شاعران و ادبا و متفکران.
غیر از درویش، شاعران دیگری هم بودند که این تأثیرگذاری را داشته باشند؟
این فقط در من و محمود بود، چون ما در یک خانه، یا همسایه، بودیم و هر روز همدیگر را میدیدیم و با هم تاصبح بیدار میماندیم و برای هم میخواندیم. همان جایی کار میکردم که او، همان دخترانی را میدیدم که او، همانجا غذا میخوردم که او، همانجا زندانی میشدم که او. زندگی مشترک به چنین تأثیراتی انجامیده بود.
یک کمون.
دقیقاً. گاهی میشد یکیمان گرسنه میماند و دوستان جمع میشدند و غذایی برایش جور میکردند، حتی اگر خودشان چیز زیادی نداشتند.
اوضاعتان خیلی بهتر از امروز ما بود.
از لحاظ اجتماعی و انسانی، صد در صد. اما وضعیت اقتصادیتان صد برابر بهتر از زمان ماست. ما به معنای واقعی کلمه فقیر بودیم و واقعاً گاه گرسنه میماندیم. و نوعی خودبزرگبینی در ما بود؛ خانوادههای ما وضع خوبی داشتند و وقتی به رامه میآمدم پدر و مادرم میخواستند به من پول بدهند، عصبانی میشدم و میگفتم: «پناه بر خدا! حزب حقوق خیلی خوبی به من میدهد». در حالی که سه برابر حقوقم را قبلاً خرج کرده بودم. محمود هم همینطور. ما زندگی را همانطور که بود پذیرفته بودیم و همانطور که بود بر آن عصیان کرده بودیم، بی هیچ مبالغهای.
عرفات زرنگتر بود یا عباس؟
در مقام یک شاعر فلسطینی رابطهات با یاسر عرفات چگونه بود؟ کسی که سازمان رهاییبخش و بعد از آن رهبری فلسطینی را پایه گذاشت و تو در طول مدت این فعالیتها در الجلیل بودی. به نظرت عرفات کیست؟
یاسر عرفات تراوش طبیعی ملتی بود که بهتدریج مجموعهای از پناهجویان و ستمدیدگان شده بودند. سرشت تاریخ ما را به آنجا میکشاند که کسی پیدا شود و بگوید: نه، ما پناهنده نیستیم، ما یک ملت ایم؛ ملتی که میهنی دارد و مسئلهای. درست است که قبل از عرفات کسانی مثل احمد الشقیری در این باره حرف زده بودند اما مسئلهی فلسطین تا پیش از عرفات بخشی از بازیهای سیاسی عربی و بین المللی بود. اگر حکومتی از الشقیری راضی بود راهش میداد وگرنه راهش نمیداد. در دورهی یاسر عرفات وضع فرق کرد و رهبری خاص فلسطینیان شکل گرفت بی آنکه از عمق عربیاش جدا شود. من به هیچ وجه کوتاه آمدن از ریشههای عربیمان را نخواهم پذیرفت. مسئلهی فلسطین در نهایت مسئلهای عربی است و یاسر عرفات آن را از دایرهی عربی به دایرهی بینالمللی کشاند. دیگر آشکارا مسئلهای ملی و برای اعراب مسئلهای قومی و مسئلهای بینالمللی بود. با چشمپوشی از برخی جزئیات در مواضع عرفات و اشکالاتی که در مواضع او مییابیم، درنهایت او نخستین رهبر فلسطینی است که مسئله را در سطح ملی فلسطینی و قومی عربی و جهان اسلام مطرح کرد. او از طریق کنفرانس کشورهای اسلامی توانست مسئلهی فلسطین را به بخشی از دغدغههای جهان اسلام تبدیل کند.
اما برخی میگویند پایان دادن همهی این کارها به اسلو بد بود.
بعد از اسلو، مجلهی مصری المصور از من خواست که مقالهای بنویسم. یک مقالهی غمناک نوشتم و ابوعمار (یاسر عرفات) آن را خواند. بعد از آن، یک روز در مراکش بودم که حدود ساعت یک نصف شب یک جوان به هتل آمد و گفت که ابوعمار میخواهد تو را ببیند. جاخوردم چون اصلاً فکر نمیکردم از بودنم در مراکش باخبر باشد. گفت: مقالهات را خواندم، «چرا شماها ناراحت اید؟». گفتم: شماها یعنی کی؟ من به اسم خودم نوشتهام. گفت: شما روشنفکران فلسطینی. گفتم: من اهل چانهزدن نیستم، با تو چانه نخواهم زد، میدانم شرایط تو با من فرق دارد، من شاعر ام و آزاد و تو سیاستمدار ای و قید و بندهای خودت را داری. اما آنچه در اسلو به ملت ما داده شد بسیار کمتر از خونی است که از ملت فلسطین ریخته شده. خون ما بیشتر از اسلو بود. و من دَه علت برای مخالفت با اسلو میتوانم بیاورم. گفت: ده تا هم من اضافه میکنم! گفتم: ابوعمار، تو آدم باهوشی هستی و نمیشود با تو بحث کرد. اما اگر ده تا روی ده تای من بگذاری دیگر چه میماند؟ گفت: چرا از من میپرسی؟ از عربهای خودت بپرس و از وضعیت بین المللی. ما سرگشته شدهایم. دیگر چه در دستمان داریم؟ ما چه برگی با خودمان داریم؟… خب واقعاً هم آن روزها اتحاد جماهیر شوروی سقوط کرده بود اوضاع عراق و جاهای دیگر هم بود. رهبران فلسطین هیچ در دست نداشتند.
اسرائیلیها آدمهای راحتی نیستند، نه در قدیم با کشتن پیغمبران و کارهای دیگر، نه امروز در گفتوگوی سیاسی. یک پروژه دارند و فقط در چارچوب آن عمل میکنند و فقط دور آن میروند و میآیند. دربرابر، ما پروژهی روشنی نداشتیم. میگفتیم: «آزادسازی و بازگشت پناهندگان». اما این شعار است نه یک پروژهی تفصیلی. چگونه قرار است آزاد کنیم و بازگردیم؟ هیچ نقشهی راهی نداشتیم. همهاش رؤیا بود.
کمی دربارهی وضعیت امروز صحبت کنیم و محمود عباس و شکاف با حماس و مذاکرات بی پایان و رهبریای که به سطح عرفات نمیرسد… حتی اگر محاصرهی بیروت و سپتامبر سیاه را هم در نظر بگیریم، امروز دشوارترین مرحله در تاریخ ملت فلسطین است: نه رهبریای، نه راهی، نه وحدتی، ملتی سرگشته…
من دربارهی محمود عباس براساس سخنان خودمان داوری نمیکنم بلکه داوریام بر اساس نظر اسرائیلیها و امریکاییها و جهان است. از این منظر، روشن میشود که عباس زرنگتر از ابوعمار است. ابوعمار وقتی از چیزی خوشش نمیآمد میزد روی میز و میگفت: «تمام شد! نمیشود! نداریم!». اما عباس روی میز نمیزند بلکه میگوید: من میخواهم با حماس صلح کنم اما مذاکرات با اسرائیل را پایان نمیدهم. مذاکره و راه حل مسالمتآمیز استراتژی ماست. صلح من با حماس در راستای همین استراتژی است. این حرف چه کسی را دیوانه میکند؟ نتانیاهو. آنقدر که در دیدار با رهبران یهودی در امریکا گفته بود: امروز خطرناکترین عرب برای اسرائیل محمود عباس است. چرا؟ چون گلویشان را چسبیده و ول نمیکند. از مذاکره و راه حل مسالمتآمیز حرف میزند. عباس آدم آکادمیک و تحصیلکردهای است و میداند صهیونیستها چهطور فکر میکنند. با خونسردی با آنان رفتار میکند و این دیوانهشان میکند. میخواهند بگوید: من حماس را میخواهم و نمیخواهم با شما صلح کنم، اما نمیگوید. از آن طرف خالد مشعل با هوشمندی میگوید: ما مبارزهی مسلحانه را متوقف کردهایم و حالا مقاومت مردمی را شروع میکنیم. این هم بسیار هوشمندانه است.
اما جنبشهای سیاسی نه چندان کمی این روش را غلط میدانند. ما به مقاومت مردمی و منحل شدن حکومت فلسطین و توقف مذاکرات بیهوده نیاز داریم.
طبیعی است. ما ملت فلسطین ملتی گوش به فرمان نیستیم که همه کورکورانه از یک رهبر تبعیت کنیم. ما ملتی زنده و آزاد ایم مثل همهی ملتهای دنیا و تکثر داریم. هم فتح داریم هم حماس هم جبههی مردمی هم جنبش دموکراتیک هم حزب ملت و دیگر احزاب و گروهها و این علامت سلامت است نه بیماری. تکثر فکری و سیاسی و ایدئولوژیک در میان ملت فلسطین علامت سلامت است. میدانم کسانی این را علامت چندپارگیمان میدانند. اما نه، ما چندپاره نیستیم، این امری طبیعی است. به کشورهای دنیا نگاه کن. یهودیان را ببین. داخل حزب لیکود هم ویگلن[۲۹] هست هم مریدور[۳۰] هم جریانهای دیگر. من مخالف کسانی ام که مذاکرات فلسطینی ـ فلسطینی را به فتح و حماس منحصر میکنند و همیشه اصرار میکنم که جبههی مردمی[۳۱] و دموکراتیک[۳۲] و حزب ملت در مذاکرات حضور داشته باشند. نمیخواهیم مثل امریکا یک حزب دموکرات داشته باشیم و یک حزب جمهوریخواه.
پس اوضاع را سیاه نمیبینی.
نه، به هیچ وجه. اما وضع را بسیار پیچیده میبینم. اما هرچه هم که وضع پیچیده باشد ما میان دریای مدیترانه و رود اردن هستیم، زیاد هم هستیم و زیادتر هم میشویم و صهیونیستها هیچ راهی ندارند جز اینکه یا دولتی با دو قومیت را بپذیرند که ما هم استقبال میکنیم، یا دو دولت برای دو ملت. ما در تنگنا نیفتادهایم. این دعوا صد سال است به پا شده و اگر صد سال دیگر هم طول بکشد مشکلی پیش نمیآید. چه اتفاقی برای ما میافتد؟
در آغاز عجایب تازهی قانا[۳۳] نوشتهای: «من یک کف دست ام/ ازدستداده دست ام، ازدستداده تن ام/ میزنم فریاد، فریاد، نیست کس ام/ من یک کف دست ام/ سه ساله ام/ شکسته اندک استخوانهایم / و گم شده دهانم زیر سنگینی آوار…». چنین اندوهی چگونه با تحلیل پراگماتیستیات سازگار است؟ نوشتههایت عمیقاً اندوهناک است و تحلیلهایت عمیقاً خونسردانه.
من حملهی اسرائیل را به لبنان را روز به روز و ساعت به ساعت و دقیقه به دقیقه پیگیر بودم. و دیدم عروسکهای بچهها و دستانشان و خانههای ویران را و دیدم پیرمردی که در خانه فراموش شده بود و دخترش آمده بود در خانه دنبالش میگشت. این همه را دیدم و با آن زندگی کردم. آنچه خواندی بیان ناخودآگاه چیزهایی بود که دیده بودم. اما نتیجهی این به نظر من تقویت خودآگاه عربی به ضرورت مقاومت است. کف دست قطعشده یک کودک و عروسکی زیر آوارها، این دعوت به ناامیدی نیست، دعوت به مقاومت است، با نشاندادن توحش حمله و جنگ و حقارت حملهکننده. من نمیخواهم فقط رزمندهی شجاع و قهرمان را تصویر کنم، میخواهم جنازه و کودک را هم تصویر کنم. گاهی هم مقاومت با زشتی و نفرت در هم میآمیزد: «به دیده دیدم/ رزمندهای ده ساله را/ بی پا راه میرفت / و صورتش به ناصره بود». پاهایش قطع است اما من یک دوربین نیستم که فقط عکس بگیرد، من شاعر ام، عکس میگیرم و آن را پر از احساس میکنم. این پسر بدون پا راه خواهد افتاد و صورتش به سرزمین و میهنش است.
اما دربارهی مسئلهی مذاکرات سیاسی، قبلاً گفتهام که شعر من اهل مذاکره نیست، شعر من نقشه نمیشناسد… نمیداند مرزهای ۶۷ و ۷۳ کجاست. شعر من میهن دارد، سرتاسر میهن. برای همین، شعر من پشت موانع نمیماند، موانع «قطعیشده». من پشت آنها میمانم اما شعرم نه. به کوری چشم ارتش اسرائیل و اشغالگران و سازمان ملل و همهی دنیا از آن رد میشود. آزاد است، هر جا بخواهد میرود. میتوانند نگذارند وارد کشور شوم، اما شعرم را نمیتوانند. یافا میهن من است، رامالله میهن من است، قدس میهن من است، رامه میهن من است، جش میهن من است، بئر السبع میهن من است. توافقنامهها در شعر برایم معنا ندارد. اما من فقط شاعر نیستم، سیاستمدار هم هستم و سیاستمدار رو در روی شاعر میایستد.
دوگانگی شخصیت؟
نه، به هیچ وجه، دوگانگی شخصیت یک موضوع روانشناسانه تحمیلی است، یعنی وقتی اینگونه ای نمیتوانی اینگونه نباشی چون بیمار هستی، اما شاعر و سیاستمدار با آگاهی کامل اینچنین اند. این بیماری نیست. میدانم شعر چه میخواهد، سیاستمدار هم میداند که آنچه شعر میخواهد دربرابر موانع و تانکها و سلاحهای نیروی هوایی و ارتش و مصالح و کشورهاست. اگر واقعیتهای سیاسی جهان و منطقه را نادیده بگیرم یک شاعر رمانتیک احمق میشوم. من در زندگی سیاسی ملتم حضور و نقش دارم و برای همین، در کنار شعر، فرصتی به راهحلهای سیاسی مقطعی میدهم. چون همهی راهحلهای سیاسی برای من مقطعی اند. اصلاً اگر کشور فلسطین تشکیل شود کار تمام شده؟ نه، این هم یک مقطع است. به نظر من راه حل نهایی تشکیل دولت عربی کاملاً دموکراتیک از اقیانوس آرام تا خلیج [فارس] است. این نگاه سیاسی و شعری من است و حق هم دارم چنین نگاهی داشته باشم و چنین چیزی ناممکن نیست و انقلابهای بهار عربی به من ثابت کرد که همهی جهان عرب با این رؤیا زندگی میکند.
سرزمین انقلابی اعراب
اما مشکل اصلی امروز سوریه است، بهخصوص با توجه به جایگاهش در جریان بازدارنده.
این حرفها را بگذار کنار. قصهی بازدارندگی و مقاومت و توطئه علیه آن و این حرفها را حاضر نیستم قبول کنم. چه کسی گفته مقاومت و بازدارندگی با دموکراسی نمیسازد؟ کاملاً برعکس، دموکراسی باعث میشود مقاومت قویتر و جدیتر و عمیقتر شود. معنا ندارد که به اسم مقاومت فقط یک حزب در سوریه حکومت کند. درست نیست. این دیگر مقاومت نیست، استفاده از شعار مقاومت برای بستن دهانهاست. «هیچ صدایی بلندتر از صدای جنگ نیست»، قبول، اما کدام جنگ؟ من میدانم رهبران سوریه دربرابر اسرائیل چه محذوراتی دارند، اما چهل سال است از مقاومت و این چیزها حرف میزنیم. مقاومت یعنی چه؟ یعنی مذاکره؟ مرحوم حافظ اسد با اسرائیل شروعش کرد. چه کسی گفته مقاومت یعنی سرکوب کردن یک ملت و ممانعت از دموکراسی؟ برعکس. تکثر مقاومت را قدرتمندتر و صادقانهتر و ریشهدارتر در میان مردم میکند.
تازه اگر در نظر داشته باشیم که ملت سوریه بسیار میهنپرست اند و مزدور غرب نخواهند شد.
به هیچ وجه، این نتیجهی تربیت تاریخیشان است، از روزگار انقلاب علیه عثمانیها سوریه پیشگام بود و شهدایی داد که در دمشق و بیروت و عکا به دار آویخته شدند. سرزمین شام از آغاز قوت قومی داشت و این قومیت به رفتار و کردارشان هم تبدیل شد. سوریهی مسلمانِ سنی رئیس حکومتش مسیحی بود و وزیر اوقافش هم مسیحی! سوریهی مسلمانِ سنی رهبریِ انقلاب بزرگش را به سلطان پاشا الاطرش دروزی داد. سوریهی مسلمانِ سنی در مرحلهی بعد رهبری قیامش را به صالح العلیِ علوی داد. برای سوریهایها دین و مذهب مسئله نیست. دربارهی هر کس براساس مواضع و نظریات و رفتارهایش داوری میشود. من نگران نیستم. مسیحیان و دروزیان و علویان را میترسانند که اگر بنیادگرایان به حکومت برسند آنان را سر خواهند برید. این دروغ و تهمت در حق ملت سوریه است. ادیب الشیشکلی[۳۴] انقلاب کرد و هواپیما و تانک به کوهستانهای دروزیان فرستاد. با او اختلاف پیدا کردند و گفتند تو مزدور امریکا ای، نه فلسطین برایت مهم است نه سوریه! چه کسانی از او نافرمانی کردند؟ سنیان حلب و دمشق. حلب یکپارچه شد و تهدید کرد که به دمشق حمله خواهد کرد. بعد سرنگونش کردند و از کشور انداختند بیرون. با وجود صداهای «سلفی» که شیعیان و علویان و مسیحیان و اسماعیلیان را کافر میداند، باز هم نگران ملت سوریه نیستم. اینان ملت سوریه نیستند. اگر اخوان المسلمین قدرت را به دست گرفتند چه باک، بگذار بگیرند.
در این وضعیت رویارویی قدرتهای جهانی فکر میکنی انقلاب سوریه به کجا بکشد؟
به ادامهی حکومت فعلی اصلاً فکر نکن. بعد از هزاران قربانی از مرد و زن و کودک، دیگر ماندنش معنا ندارد. میتوانی تصورش را کنی که یک روز تانکهای اسرائیلی کرمئیل را بزند؟ اصلاً تصورش را هم نمیشود کرد. آنچه در سوریه جاری است واقعاً با عقل نمیسازد. چهطور ممکن است ارتش عربی سوریه با آن تاریخ درخشان حمص و حماه را محاصره کند و بزند و بکشد و بسوزاند؟ چهطور؟ پس عربیت کجا شد؟
حالا که به گذشته نگاه میکنی، از روابطت با نظام سوریه پشیمان ای؟
به هیچ وجه، اصلاً، در آغاز روابطمان تندترین متنی را که دربارهی یک رهبر عربی میشد نوشت، ضد حافظ اسد بعد از کشتار تل زعتر و نهر بارد در لبنان نوشتم. او را «حافظ کوهن» خواندم (اشاره به ایلی کوهن، جاسوس اسرائیل در دمشق). فکر نکنم در تاریخ معاصر عرب سابقه داشته باشد کسی علیه یک رئیس جمهور عربی چنین چیزی نوشته باشد. عراقیها این متن را منتشر کردند. تا اینکه یک روز از پاریس به من زنگ زدند. یک آقایی گفت: من مدیر تلویزیون سوریه ام، آقای رئیس جمهور میخواهند تو را ببینند. خانوادهام گفتند اگر بروم سرنوشتی مثل [امام موسی] صدر در انتظارم است. گفتم: من صدر نیستم حافظ اسد هم معمر قذافی نیست. به دیدنش رفتم. گفت: هیچ افسر سوریهای نیست که شعرهایت را حفظ نباشد، خود من هم شعرهایت را حفظ ام. ما تو را شاعر قومی خود میدانیم. اطلاعاتت دربارهی آنچه در لبنان گذشت اشتباه است. و دیدگاه خودش در این باره را برایم توضیح داد و گفت اگر باور نداری از ابوعمار بپرس. از ابوعمار هم که پرسیدم معلوم شد بسیاری از حرفهای حافظ اسد درست بوده.
مثل چی؟
مثل اینکه او برای آموزش رزمندگان فلسطینی اردوگاههای نظامی در سوریه برپا کرده بود و همهی هزینههایش را میپرداخت. بعد از مدتی، گروهی از همان کسانی که در آنجا آموزش دیده بودند دستگیر شدند و معلوم شد که برنامهی ترور حافظ اسد را داشتهاند. از ابوعمار که پرسیدم گفت: درست است اما من آنها را نفرستادم. البته با این همه، این کارِ نظام سوریه را توجیه نمیکند.
نه، بابت روابط و دوستیام پشیمان نیستم. من متأسف ام که این نظام سرنگون میشود، چون نظامی سکولار و قومی و پیشرو و مقاوم است، اما این کافی نیست. ملت سوریه به گردن من حق دارند و نمیتوانم به آنان خیانت کنم. ملت سوریه بابت حقوق مشروعش قیام کرده. من بارها در دیدارهای شخصی و نامهها به نظام سوریه تذکر دادم، اما چه میتوانم بکنم؟
در زمان صدام سه بار شخصاً به عراق دعوت شدم، به مربد،[۳۵] الجواهری[۳۶] و البیاتی میگفتند: بدون ما میروی؟ نرفتم. من با ملتها همپیمان ام. سال گذشته چند بار به سودان دعوت شوم، ازطریق وزارت فرهنگ. رد کردم چون نمیخواستم به مناسبت تقسیم سودان آنجا باشم. من مخالف از دست رفتن جنوب سودان ام. نرفتم. روابطم با هر نظامی پیش از هر چیز محکوم به روابطم با ملت است.
هنوز عکسهای سفرت به اردوگاه یرموک در سوریه یادم هست…
بله، آنجا مردم مرا هفت کیلومتر روی دوششان گرفتند. ملت فلسطینیِ ما. مثل عروسی بود. جورج حبش و ابوعلی مصطفی و احمد جبریل و نایف حواتمه، همهی رهبران فلسطینی ساکن سوریه بودند و از سفرم به سوریه خوشحال و سرزنده شدند.
جزئیات زندگی
تاکنون ۶۰-۷۰ کتاب از تو منتشر شده، کتاب یا مجموعهشعری هست که از همه بیشتر دوست داشته باشی؟
نه. هر مجموعه و کتابی مرحلهی خاص خودش را دارد و نقش خودش را در آن مرحله داشته. مثلاً دیدهام برخی شاعران مجموعهی کامل اشعارشان را چاپ میکنند و مجموعه شعر اولشان را در آن نمیگذارند. من مجموعه شعر اولم را نادیده نمیگیرم، کاروانهای خورشید[۳۷] با اینکه به لحاظ فنی بسیار ساده بود و شعرهایی بود که در ۱۲ و ۱۳ و ۱۵ سالگی نوشته بودم. طبیعی است که ساده بوده باشند اما صداقت و خودبهخودیای در آنها هست که ممکن نیست از آن کوتاه بیایم. به مرور زمان، چیزهای دیگری هم کشف کردم. مثلاً شعر «زیبا نیست»[٣۸] ساده است اما چیز خاصی در آن هست… پسران نسل من همه دنبال دختر زیبا بودند و من در ۱۷ سالگی شعری سرودم که به آنان میگفت: زیبا نباشد، انسان که هست و حق دارد دوست بدارد و دوست داشته شود. این شعر بعدها، شاید پنجاه سال بعد، نظرم را جلب کرد، با اینکه وقتی گفتمش ۱۷ ساله بودم و دختران زیبایی دور و برم کم نبودند… این نوعی عصیان دربرابر ذائقهها و مفاهیم است، انقلابی انسانی.
پس نمیتوان متن شعری را از خوانش تاریخی جدا کرد؟ هیچ شعر مطلقی در جهان هست؟
نه، چنین چیزی امکان ندارد. هیچ شعری مطلق نیست. سخن در این باره با نوعی سادهدلی و چهبسا جهل و حماقت همراه است. کدام مطلق؟ مگر میشود آنچه در ۱۷ سالگی گفتهام به آنچه در ۷۰ سالگی گفتهام شبیه باشد؟ مثلاً ادونیس که از مطلق حرف میزند، شعرهای مهیارش مثل بقیهی شعرهایش است؟ این حرف مفت است. هیچ چیز مطلقی در کار نیست. انسان بخشی از تنِ جهان است، وضعیت هوا بر او تأثیر دارد، و این ذهنیت اپیکوری انقطاع از جهان و فردیت غیر منطقی و غیر واقعی و حتی غیر انسانی است.
زندگی مراحلی دارد و شاعر از این مراحل میگذرد و دربارهی آنها مینویسد. مثلاً رامبو اگر به یمن نرفته بود و در تجارت اسلحه کار نکرده بود و با دریانوردان نزیسته بود آن شعرها را نمینوشت. شعر او زاییدهی زندگی اوست نه فرهنگ و سوادش. هیچ شعری صرفاً زاییدهی فرهنگ نیست، هم زندگی است هم فرهنگ. زندگی عارفان را میخوانی و ادیان را و هر چیز دیگری را، اما آنچه خودش را بر تو تحمیل میکند زندگی و درگیر شدنت در آن است. یک نویسندهی امریکایی بود، فکر کنم تونی موریسون، برندهی نوبل، گفته بود: نمیتوانم تصور کنم نویسندهای سیاسی نباشد. چهطور ممکن است نباشد؟ یعنی به جهان پشت کند. مگر مارکس نگفته من ماتحت گاو ندارم که رو به عالم بگیرمش؟ مسئله در وجود سیاست نیست در چگونگی بیان موضع سیاسی است.
مثلاً شعری را ببین که دربارهی کشتار قانا برایت خواندم، ممکن بود من مخالف اشغال و حملهی اسرائیل باشم، اما این یک حرف معمولی است. شاعر باید موضع سیاسی را با ابزارهای شعری ویژه بیان کند.
وقتی سیاستش غالب شد شعر ضعیف میشود.
بدون شک. نمیخواهم مثال بیاورم چون همهشان دوستان من اند. شاعرانی هستند که اول کارشان بسیار خوب و زیبا بود اما وقتی سیاست آنها را بلعید جهت قطبنما از دستشان رفت و شاعریتشان ضعیف شد. شاعر احساس میکند تعادل دغدغهی شعریشان با دغدغهی سیاسیشان به هم خورده.
تو موسیقی هم میسازی، نقاشی هم میکنی…
(تعجب میکند و خجالت میکشد). مرحوم برادرم سامی خواننده بود، عود هم میزد. من هم گاهی عود دستم میگرفتن و بدون هیچ تخصصی صرفاً به صورت «سماعی» میزدم، اینکه بگویند موسیقی میسازم جوک است. نقاشی را هم البته دوست دارم. اما این یک استعداد فطری است که من در آن کار نکردهام. متأسف ام که موسیقی و نقاشی یاد نگرفتم. اما چه باید کرد؟ زندگی کوتاه است.
اما این را در موسیقی شعر و تصویرسازی شعرهایت جبران کردی…
قطعاً. شعر به من کمک کرد که به موسیقی و تابلو توجه کنم.
گاه که شعری از تو میخوانم، احساس میکنم با یک دست مینویسی و با دست دیگر ضرب میگیری.
شاید، شاید، بله. یک بار در قاهره با الجواهری بودم ــ خدا بیامرزدش ــ و با هم رفتیم ناهار بخوریم. بعد شروع کرد به وزوز کردن با صدای بلند. گفتم: چهات شده؟ گفت: شعرم است… من قبل از گفتن شعر آن را آواز میخوانم. اول ضرباهنگش را میساخت بعد مینوشتش. این را در بسیاری از شاعران دیگر هم میبینیم. بله، ضرباهنگ، البته به هیچ وجه کار سادهای نیست.
آداب و رسوم خاصی هم برای نوشتن داری؟
نه. همیشه شاعرانی را که آداب و رسوم خاصی دارند مسخره میکردم. یک بار یک شاعر اروپایی به من گفت که تا یک بهِ گندیده بو نکند نمیتواند شعر بگوید. بهِ گندیده دیگر از کجا بیاورم؟ گور پدرش، ننویسد (میخندد). خدا بیامرزد ابو توفیق (نزار قبانی) را، دوست داشت روی کاغذ رنگی بنویسد. من یک دورهای فقط با خودنویس میتوانستم بنویسم. خجالت میکشیدم با خودکار بنویسم. به مرور زمان عوض شدم. گاهی مثلاً در هواپیما ای و یک فراز شعر سراغت میآید و حالا خودنویست جوهر ندارد که بنویسیاش.
از آداب و رسوم خوشم نمیآید، اما نوشتن محیطهای مناسب لازم دارد. مثلاً نیمهشب که همه خواب اند به آشپزخانه یا اینجا به اتاق کارم یا طبقهی پایین میروم. در آشپزخانه میان بوی قهوه و صدای نفسهای کسانی که خواب اند و گربهای که در لانه از خودش صدا درمیآورد؛ یعنی صداهای شب. این فضای بسیار زیبایی برای نوشتن است. من از نصف شب تا صبح مینویسم. قبلاً گفتهام که میخواهم محضر بروم و نور آبی اول صبح را به اسم خودم ثبت کنم. من مدعی ام هیچ کس در دنیا مثل من این لحظهها را تماشا نکرده است. لحظههای کوتاهی است که طول نمیکشد اما از زیباترین لحظههای زندگی است. انتقال از تاریکی به روشنایی، جادویی است. تقریباً هر روز کاملاً ناخودآگاه از پشت میز بلند میشدم تا سرمهی صبح را ببینم. اسمش را آداب و رسوم نمیگذارم، شاید بیشتر عادت باشد.
یک بار گفتی: «بگذار شعر خودش بیاید». تو همیشه آماده ای بیاید؟ برایش حمام نمیروی؟ عطر نمیزنی؟
نه، به هیچ وجه. خدا بیامرزد برادرم محمود صبحها بیدار میشد، حمام میرفت، لباس رسمی میپوشید و مینشست پشت میز تا بنویسد. وقتی میپرسیدم میگفت: همینطوری بلد ام. هر کسی عادتهایی دارد. دوست ندارم اسمش را آداب و رسوم بگذارم… برخی میگویند فقط وقتی میتوانیم بنویسیم که موسیقی کلاسیک بشنویم. آخر این چه حرفی است؟ هم میتوانم شعر کلاسیک بشنوم و بنویسم هم میتوانم احمد عدویه[۳۹] بشنوم و بنویسم. برخی شاعران و هنرمندان میخواهند یک هالهای دور خودشان بسازند. این کار از دو راه انجام میشود: صحبتهای بیمایه دربارهی کودکی؛ دوم صحبت دربارهی آداب و رسوم روند ابداع هنری. اصلاً من از این عبارت «روند ابداع هنری» بدم میآید. هر نوشتنی که کاری ابداعی نیست. ابداع کار راحتی نیست هرچند همه از آن استفاده میکنند.
وقتی کسی سرطان میگیرد چه چیزیاش عوض میشود؟ درمانهای شیمیایی چه تأثیری بر روح و جسم دارند؟ اینکه دچار بیماریای شوی که به احتمال قوی به مرگت میانجامد برایت چه معنایی دارد؟
اگر بگویم مطلقاً هیچ تأثیری بر من نداشته حرف و ادعای بی اساسی است. مدعی قهرمانی نیستم، اما ایمان و باورهایی دارم. یکی از باورهایم این است که هیچ انسانی حق ندارد بگوید: «نه، این فقط سرِ دیگران میآید نه من». انسان در معرض هر چیزی است. اینکه پزشک بگوید یک ورم خبیث داری غافلگیرکننده است، اما مسئلهی اصلی واکنش توست. واکنش خودبهخود من این بود: «سرطان؟ من فرآوردههای دریایی را دوست ندارم، ماهی میخواهم»! خودش هم غافلگیر شد. میدانی از هر سه نفر در این کشور یکی مبتلا به سرطان یا در معرض آن است؟ من هم اینجا زندگی میکنم و بخشی از اینجا ام. باید مسائل را با روحیهی ورزشی و واقعگرایانه و بدون بزدلی بپذیرم. هیچ عیبی ندارد که بگویم بزدل نیستم. هیچ وقت در زندگیام بزدل نبودهام و نمیخواهم این آخر عمری بزدل شوم. به مرگ گفتم: «دوستت ندارم مرگ! / اما از تو نمیهراسم».
نمیترسم… حتی اسم داروهایم را نمیدانم. اگر همسرم نبود چیزی نمیدانستم و دارو هم نمیخوردم. اگر او نبود به معاینهها هم نمیرفتم. بیماریِ سختی است، بی شک زندگیات را زیر و رو میکند. اما تا چه حد؟ این وابسته به خودت و روحیهات و ایمانت است.
برخی بیماری را نوعی اهانت به تن میدانند…
ببین. نمیخواهم اسمش را اهانت را بگذارم. زیر و روکردن است… اما هیچ چیز درون من نشکست. وقتی برای درمان میروم بیماران و پرستاران و پزشکان استقبالی کاملاً استثنایی میکنند و با شوخی و مزاح کار پیش میرود. نشکستم. اما بدون شک یک چیزی درونم پیچ و تاب خورد. من که همیشه در سفر بودم حالا دیگر بابت دعوتها عذر میخواهم. پیچ و تاب است، اما باور هم دارم که این طبیعت زندگی است. بالاخره منطقی نیست که در ۷۲ سالگی نه در معرض بیماری باشم نه تصادف نه سقوط هواپیما… اما درونم هیچ چیز نشکسته.
شده به عقب برگردی و فیلم زندگیات را مرور کنی؟ نوعی نوستالژی؟
شاید انتشار زندگینامه در همین راستا بوده، نوعی مرتب کردن میز و سر و سامان دادن به اوراق. البته گاهی انسان به مسائلی در گذشته بازمیگردد. مثلاً هر سال شب آغاز سال نو محمود پیشم میآمد و با هم تا صبح بیدار میماندیم. یا خانهی ما، یا در یک باشگاه شبانه. حتی وقتی بیرون رفت و اختلاف پیدا کردیم و بعد آشتی کردیم، باز هم شبهای تولد او و تولد من با هم بودیم و تا صبح بیدار میماندیم. شب اولین سال نو بعد از وفاتش تلفن را برداشتم و شمارهاش را گرفتم. یک احساسی به من میگفت جواب خواهد داد. حتی همسرم جا خورد و پرسید به کی زنگ میزنی؟ گفتم: محمود. اما جواب نداد.
دوستانت چه کسانی اند؟ با چه کسی مشورت میکنی؟ چه کسی نوشتههایت را پیش از انتشار میخواند؟
من ذاتاً دو طبع متناقض دارم. هم مردم و جامعه را دوست دارم، هم بهشدت درونگرا ام. میتوانم در میان هزار نفر تنها بمانم. به مرور زمان این توانایی را هم پیدا کردم که کسی را نگاه کنم اما نبینم. یا حرفهای کسی را بشنوم اما به آن گوش نکنم. عموماً آدمها را دوست دارم و از دیدارشان خوشم میآید. اما دربارهی شعر باید بگویم شاید بسیار خودخواهانه به نظر بیاید اما هیچ وقت دوست نداشتهام شعرهای تازهام را برای کسی از دوستان بخوانم. تنها کسی که، به حکم زندگی مشترک، اینطور نبود محمود بود. برایش میخواندم و برایم میخواند. اما هیچ وقت احساس نمیکردم لازم است کسی بشنود و نظر دهد. خودم یکی دو بار میخواندم و تغییرات جزئیای میدادم. شاید در صد صفحه چهار ـ پنج کلمه را عوض میکردم. ممکن بود یک تصویر را عوض کنم. این یک کار بسیار فردی و شخصی است، میان خودم و خودم.
راست است که میگویند هرچه انسان پیرتر شود نوشتن برایش دشوارتر میشود؟
نوشتن همیشه آسان و زیباست. دشواری در مرحلهی پیش از نوشتن است. لحظهای که تصویری در ذهنت کامل میشود و آن را به قلم میآوری از زیباترین لحظههای زندگی است؛ یک آفرینش به معنای واقعی کلمه. برای سرطان اینطور نوشتم:
«بنوش فنجان قهوهات را ای سرطان / تا بخوانم طالعت را در فنجان / بنوش…». وقتی مینوشتمش شاد و سرخوش بودم. اما پیش از آن آدم در بحثی با خودش است: چه کارش کنم این سرطان را؟ شکستش میدهم؟ سؤالات سختی است اما وقتی به لحظهی نوشتن میرسی و ایده در خودآگاه و ناخودآگاهت شکل میگیرد و آن را روی کاغذ میآوری، لحظهای لذتبخش و بسیار آسان است. چشم به راهی برای شعر از آمدنش دشوارتر است. اما وقتی پخته شد و رسید لذتی بسیار زیباست. اصلاً پیش از آنکه شعر آماده باشد نمیتوانم بنویسم.
عملاً پیش از نوشتن متن را در ذهنت تحریر میکنی…
معلوم است. تصویرها و ایدهها را بازمیسازم و یک بیت را در ذهنم چند بار میسازم و ممکن است تغییراتی در آن بدهم، اما ترجیح میدهم قبل از نوشتن تحریر کنم. بعد از نوشتن ممکن است برخی نکات جزئی ببینی که مهم نیست، عوضش میکنی.
لذتهای کوچک زندگیات چیست؟ میدانم تختهنرد دوست داری…
(میخندد) از بازیهای روی میزی فقط تختهنرد بلد ام. دوست دارم با دوستان و آشنایان تخته بازی کنم. با محمود ــ خدا بیامرزدش ــ و ادونیس ــ خدا طول عمرش بدهد ــ و صلیبا خمیس و حنا ابوحنا بازی میکردیم، دوستان نزدیکم. از بازیهای ورق هم «حکم» را بازی میکنم. دوستان جمع میشوند و بازی میکنیم و خوش میگذرانیم. جوان که بودم خیلی سینما را دوست داشتم. به محمود میگفتم: فیلم تازه آمده. میگفت: من میخواهم بروم کنار دریا. او کنار دریا میرفت و من به دیدن فیلم تازه. همان زمان در الاتحاد ستونی به نام «سینماذا» (سینماچه) داشتم که در آن دربارهی آخرین فیلمهایی که دیده بودم مینوشتم.
فیلم مورد علاقهات کدام است؟
نمیخواهم از فیلمهای معروف و بزرگ اسم بیاورم. اما به طور خاص باید از فیلم «آنان به اسبها شلیک میکنند، مگر نه؟»[۴٠] یاد کنم. فیلمی با انسانیت و عمق خیرهکننده. مدتی بعد از دیدن این فیلم مرا به یک جشنوارهی بینالمللی علیه سانسور در ادبیات در بریتانیا دعوت کردند و میان بقیه از من هم خواستند شعاری برای جشنواره پیشنهاد کنم. پیشنهاد من خیلی ساده بود: They Shoot Writers, Don’t They?. و در جا شعار جشنواره شد.
با وجود درمانهای هفتگی و ضعف شدید جسمی ناشی از آن، القاسم میان دورههای درمان فعالیتهای خود را از سر میگیرد و اخبار و جزئیات زندگی را پیگیری میکند. حتی در این لحظههای دشوار زندگیِ هر انسانی صحنهی عمومی را بر صومعه ترجیح میدهد. شاید این تمایل شدید شاعران به علنی بودن و اختلاط و به دست گرفتن رگ خواب شعر و آمادگی دائمی برای استقبال از آن باشد. شاید این تمایل به ماندن در صحنهی حادثه با گوشت و پوست سمیح القاسم عجین شده؛ پس از زندگی پر طول و عرضی که زیسته و میزید و خواهد زیست. نمیدانم. از همه طرف کتاب احاطهاش کرده. با دقت میخواند و چنان درگیر متن است که انگار تازه خواندن آغاز کرده.
در یک لحظهی زلال که نمیدانم از سر تسلیم است یا مقاومت، بهآرامی میگوید: «حالا، فقط خواندن برایم مانده».
منبع: «سمیح القاسم: افنیتُ عمری فی خدمة القصیدة»، حوار اجراه علاء حلیحل، الکرمل الجدید، ش۳-۴، بهار و تابستان ۲۰۱۲، ص ۱۷۱-۲۱۳٫
——————————————————————————–
[١] . آشپز لبنانی که در یکی از شبکههای تلویزیونی لبنان برنامهی آموزش آشپزی دارد.
[٢] . انها مجرد منفضة.
[٣] . لقب ثابت بن اوس بن حجر ازدی، شاعر عرب جاهلی، درگذشته در ۷۰ سال پیش از هجرت پیامبر اسلام.
[۴] . لقب ثابت بن جابر فهمی قیسی، از شاعران جاهلی.
[۵] . منطقهای در شمال غربی سوریه که ترکیه و سوریه بر سر مالکیت آن نزاع دارند.
[۶] . دو شهر مرزی در شمال مراکش که خودمختار اند و مراکش دربارهی مالکیت آنها با اسپانیا اختلاف دارد.
[۷] . (Sykes–Picot Agreement) توافقنامهای محرمانه میان فرانسه و بریتانیا با موافقت امپراتوری روسیه، که بر اساس آن سرزمین خصیب پس از فروپاشی حکومت عثمانی میان فرانسه و بریتانیا تقسیم شد (۱۹۱۶).
[۸] . عصافیر بلا اجنحة.
[۹]. (١۹١٠-١۹۸۷). عضو کمیتهی مرکزی حزب کمونیست لبنان و از نظریهپردازان مهم اندیشهی کمونیستی در جهان عرب. کتاب او با عنوان «گرایشهای مادی در فلسفهی عربی اسلامی» در زمان خود جنجال فراوان به پا کرد.
[١٠] . (١۹٢۷-١۹۹٠)، رماننویس عراقی.
[١١] . (١۹٣۵- )، شاعر سودانی.
[١٢] . یوسف حنا (۱۹۴۳-۱۹۹۳)، بازیگر سوریهای، زادهی فلسطین.
[١٣] . (١۹۴۹- )، بانوی فیلمنامهنویس و کارگردان سوریهای.
[١۴] . (١۹٢۶-١۹۸۴)، شاعر فلسطینی.
[١۵] . (1937- )، روزنامهنگار و ناشر لبنانی ساکن انگلستان.
[١۶] . الی الجحیم ایها اللیلک.
[١۷] . به معنای بازسازی، عنوان برنامهی اصلاحات اقتصادی که گورباچف در شوروی آغاز کرد.
[١۸] . (١۹١۴-١۹۶۷)، دبیر کل حزب کمونیست اردن.
[١۹] . منظور جبههی آزادیبخش فلسطین (جبهة التحریر الفلسطینیة) است که احمد جبریل و جورج حبش از سران آن بودند.
[٢٠] . ملعقة سُمّ صغیرة، ثلاث مرّات یومیاً.
[٢١] . الصورة الاخیرة فی الالبوم
[٢٢] . منطقهای در جنوب حیفا که اعراب بومی آن را عین حوض میخواندند. صهیونیستها در ۱۹۴۸ با حمله به این شهر آن را از ساکنان عرب تخلیه کردند.
[٢٣] . واقعهی حملهی اسرائیل به اردوگاههای فلسطینی و مقرهای مقاومت فلسطین و خروج گروههای مقاومت فلسطین از لبنان (۱۹۸۲).
[٢۴] . زیارة خاصة
[٢۵] . (١۹١۷-٢٠٠٣)، بانوی شاعر فلسطینی.
[٢۶] . دیوان الوطن المحتل
[٢۷] . مادامت لی من ارضی اشبار.
[٢۸] . سبحة للسجلات.
[٢۹] . موشه ویگلن، رهبر جناح افراطی حزب لیکود در رژیم اشغالگر قدس.
[٣٠] . دن مریدور، وزیر اطلاعات رژیم اشغالگر قدس.
[٣١] . جبههی مردمی آزادیبخش فلسطین، به رهبری جورج حبش (۱۹۲۶-۲۰۰۸).
[٣٢] . جبههی دموکراتیک آزادیبخش فلسطین به رهبری نایف حواتمه.
[٣٣] . عجائب قانا الجدیدة.
[٣۴] . (1903-1964)، رهبر سومین کودتای نظامی در سوریه در ۱۹۴۹ و رئیس جمهور این کشور از ۱۹۵۳-۱۹۵۴؛ در ۱۹۵۴، ابراهیم الاتاسی علیه او کودتا کرد و الشیشکلی به بیروت گر یخت.
[٣۵] . مربد، منطقهای در سه مایلی بصره که در آغاز عصر اموی میعادگاه شاعران و ادیبان و زباندانان و بازرگانان عرب بوده است. کسانی چون خلیل بن احمد فراهیدی، جاحظ، ابن مقفع، کندی، سیبویه، فرزدق به این شهر رفت و آمد داشتهاند.
[٣۶] . محمدمهدی الجواهری (۱۸۹۹-۱۹۹۷)، شاعر بزرگ عراقی که او را بزرگترین شاعر عرب معاصر و متنبیِ زمانه خواندهاند. او در اوزان کلاسیک شعر میسرود.
[٣۷] . مواکب الشمس.
[٣۸] . لیست جمیلة
[٣۹] . (1945- )، خوانندهی مردمی مصری.
[۴٠] . They Shoot Horses, Don’t They?
