اگر قرار باشد انفجار اعتراضاتی که در اواخر سال ۲۰۱۹ در سراسر «جنوب جهانی» رخ داد جدی گرفته شود، این ارزیابی دقیق است: ما نمیتوانیم نوید و پتانسیل پروژه «جهان سوم» را از نهادهای سیاسی کنونی در «جنوب جهانی» انتظار داشته باشیم – آنها به مجاری محلی/منطقهای سرکوب نئولیبرالی تبدیل شدهاند (در اینجا چند استثنا قابل توجه، مانند کوبا، وجود دارد). اما، این جنبشهای مردمی، چه محلی و چه فراملی هستند که میراث پروژه «جهان سوم» را زنده نگه داشتهاند. بنابراین، به طرز متناقضی، اصطلاح «جنوب جهانی» هم نشاندهنده چرخش به نئولیبرالیسم، و هم «جهانی از اعتراض، گردبادی از فعالیت خلاقانه» است. (پراشاد ۲۰۱۲: ص. ۹)
تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
منبع: روابط بینالملل الکترونیک
نویسنده: آلینا ساجد
۲۷ ژوئیه ۲۰۲۰
از «جهان سوم» تا «جنوب جهانی»

اصطلاح «جنوب جهانی» یک اصطلاح عاری از مناقشه نیست. در چند دهه اخیر مناظرههای بسیاری درباره سودمندی آن، هم از نظر تحلیلی و هم از تاریخی، اما به ویژه ارتباط آن با اصطلاح به همان اندازه بحث انگیز «جهان سوم» وجود داشته است. با این وجود، در بحبوحه این مناظرهها، یک اجماع سُست پیرامون معنی و پیوندهای آنها ظهور کرده است. من در اینجا سعی خواهم کرد معنی و تاریخچه هر دو اصطلاح، و ارتباطات و گسستهای بین آنها را روشن کنم.
برای انجام این، من از آثار چند روشنفکر مارکسیست، از جمله، ال.اس. استاوریانوس و ویجی پراشاد استفاده خواهم کرد. اما، باید تاکید نمود که اصطلاح «جنوب جهانی» را نمیتوان جدای از «جهان سوم» در نظر گرفت. من استدلال میکنم که ایده «جنوب جهانی» بدون جدی گرفتن کار مفهومی انجام شده بوسیله اصطلاح «جهان سوم» و در واقع بدون میراث باقی مانده از «جهان سومگرایی» و نقاط عطف تاریخی آن نمیتوانست پدیدار شود.
بحثِ زیر فضای قابلتوجهی را برای درک نه تنها پیدایش اصطلاح «جهان سوم»، بلکه به ویژه نقش محوری روندهای گسترش سرمایهداری در مفهومسازی، هم مفهوم «جهان سوم» و هم مفهوم «جنوب جهانی»، البته به شیوههای مختلف و در مقاطع تاریخی متفاوت، فراهم میکند.
پیروزی بزرگ مردم ویتنام در دین بین فو دیگر صرفاً یک پیروزی ویتنامی نیست. از ژوئیه ۱۹۵۴ به بعد، خلقهای تحت استعمار از خود میپرسند: «ما برای دست یافتن به یک دین بین فو چه باید بکنیم؟ ما چگونه باید آن را پیش ببریم؟» اکنون یک دین بین فو در دسترس هر فرد تحت استعمار قرار دارد. – فرانتس فانون.
استاوریانوس (۱۹۸۱، ص. ۳۶-۳۵) در اثر کلاسیک خود «شکاف جهانی» استدلال میکند که «توسعه سرمایهداری در ماوراء بحار از طریق عملکرد امپریالیسم به پیدایش جهان سوم منجر شد». استدلالی که بر اساس یک سنت غنی مارکسیستی خلاصه شده در حکم معروف کارل مارکس (که در کتاب گروندیسه او بیان شده است)، و میگوید سرمایه به دلیل ماهیت خود باید از هر مانع مکانی عبور نماید و کل زمین را برای بازار خود فتح کند، قرار دارد.
هم «انباشت سرمایه» رزا لوکزامبورگ (۱۹۱۳) و هم «امپریالیسم: بالاترین مرحله سرمایهداری» لنین (۱۹۱۷) این ایده را بسط دادند. لوکزامبورگ گفت که سرمایهداری در جستجوی منابع طبیعی، بازارهای جدید و نیروی کار (ارزان یا رایگان) نیاز به گسترش به مناطق جدیدی از جهان را دارد که اشکال تولید سرمایهداری به آن نرسیده است. الکس کالینیکوس (۲۰۰۲، ص. ۳۲۱) میگوید که لوکزامبورگ سنت مارکسیستی را آغاز کرد که پیوند بین گسترش سرمایهداری و سیطره و استثمار خشونتآمیز «جنوب جهانی» را بررسی میکند.
استاوریانوس از این سنت تفکر مارکسیستی، که نشان میدهد خودِ بوجود آمدن «جهان سوم» ارتباط تنگاتنگی با روندهای گسترش سرمایهداری از طریق تصرف استعماری، به عبارت دیگر، با روندهای توسعه نیافتگی دارد، بهره میگیرد. مفاهیم «توسعه-نیافتگی» و «توسعه زیاد» برای درک برداشت استاوریانوس از «جهان سوم» بسیار مهم است. او آنها را نه بمثابه پدیدههای مجزا، منفرد و گسسته، بلکه بهطور جداییناپذیری به هم گره خورده میبیند: کشورهای غربی به همان اندازه بیش از حد توسعه یافتهاند که کشورهای «جهان سوم» توسعه نیافتهاند (استاوریانوس، ۱۹۸۱، ص. ۳۵).
در اینجا، کار والتر رادنی پیرامون روندهای توسعه-نیافتگی در آفریقا به ویژه بجاست: رادنی (۱۹۷۲) میگوید که توسعه-نیافتگی محصول عوامل داخلی جوامع «جهان سوم» نیست، بلکه پیامد مستقیم روندهای گسترش سرمایهداری، و ادغام این جوامع در درون نظام سرمایهداری جهانی است. بوجود آمدن «جهان سوم» صرفاً با فتح استعماری و ادغام این سرزمینها در امپراتوریهای استعماری اروپایی مرتبط نبود؛ بلکه (و به ویژه)، با «توسعه-نیافتگی» فعال آنها بوسیله متروپل استعماری از طریق استخراج منابع طبیعی خام و نیروی کار به نفع انحصاری متروپل، و با پیامدهای ویرانگر برای اقتصادها، سیاستها و جوامع محلی نیز مرتبط بود.
من در اینجا «توسعه-نیافتگی» را به شیوهای که آ. گ. فرانک، تئوریسین وابستگی در نوشته اکنون کلاسیک خود، «توسعه توسعه-نیافتگی» (۱۹۶۹) نشان داد درک میکنم. اینجا، فرانک توسعه-نیافتگی را به عنوان یک اقدام سیاسی آگاهانه بوسیله متروپل استعماری معرفی میکند که به موجب آن منابع متعلق به جامعه استعماری/پیرامون استخراج میشود و مورد بهرهبرداری قرار میگیرد، اما به طریقی که به نفع دولتهای مسلط است و نه دولت های فقیرتری که منابع در آنها یافت میشود. از این نظر، طبق نظریه وابستگی، کشورهای «جهان سوم» «عقب مانده» نیستند، یا نیازی به «رسیدن» به کشورهای ثروتمند جهان ندارند. آنها به این دلیل که از تحولات علمی عقب ماندند یا ارزشهای روشنگری دولتهای اروپایی را نداشتند فقیر نیستند. آنها فقیرند، زیرا بهزور فقط بهعنوان تولیدکنندگان مواد خام یا بهعنوان مخزن نیروی کار ارزان در نظام اقتصادی اروپا ادغام شدند، و در نتیجه از فرصت عرضه منابع خود به هر شکلی که با دولتهای مسلط رقابت کند، محروم شدند.
بنابراین نمیتوان به اندازه کافی تأکید کرد که ایده «جهان سوم» از ظهور سرمایهداری جهانی از طریق تصرف و استثمار استعماری جداییناپذیر است. ادغام جوامع استعماری در مدارهای سرمایهداری برای همیشه اقتصادهای محلی را با پیامدهای شگرف، هم در کوتاه مدت، و مهمتر از آن، هم در دراز-مدت تغییر داده و بازسازی کرده است. در اینجا ایده توسعه -نیافتگی بسیار مهم است زیرا روندهای استثمار و وابستگی را که چند قرن پیش آغاز شده و هنوز همچنان ادامه دارد، روشن میکند.
به عنوان مثال، استاوریانوس (۱۹۸۱، ص. ۳۹) اشاره میکند که یکی از ویژگیهای متمایز «جهان سوم» ایده «رشد اقتصادی بدون توسعه اقتصادی» است که به «رشدی که بوسیله سرمایه خارجی و بازارهای خارجی، و نه نیازهای محلی تعیین میشود» اشاره دارد. تعریف او از «جهان سوم» روشنگر است: این مجموعهای از کشورها یا آمار نیست، بلکه «مجموعهای از روابط است – روابط نابرابر بین مراکز متروپل کننرل کننده و مناطق پیرامونی وابسته، اعم از مستعمرات گذشته یا دولتهای «مستقل» نواستعماری امروز.» (استاوریانوس، ۱۹۸۱، ص. ۴۰).
به طور خلاصه، ایده «جهان سوم» بدون سرمایهداری جهانی و ظهور سلسله مراتب جهانی و نابرابری ناشی از آن غیرقابل تصور است. در اینجا، پژوهش مارکسیستی با کاوش عمیق در ریشههای دوگانه تصرف استعماری و گسترش سرمایهداری در پس ایده «جهان سوم»، کمک ارزشمندی کرده است. (نگاه کنید به جیمز ۱۹۳۸، دو بوئیس ۱۹۴۷، رادنی ۱۹۷۲، امین ۱۹۷۶، والرشتاین ۱۹۸۹، ولف ۲۰۱۰، دیویس ۲۰۰۱، انیواس و نیسانچی اوغلو ۲۰۱۵). این ایده نیز برجسته شده است که نمیتوان از موضوعاتی مانند فقر، جنگ و درگیری، تخریب محیط زیست و فساد سیاسی در جهان سوم/جنوب جهانی خارج از ساختارهای جهانی که این پدیدهها را تولید و مشروط میکنند، فکر کرد و سخن گفت. (نگاه کنید به تسینگ ۲۰۰۵، تیلی ۲۰۲۰).
اما، من میخواهم شناختمان از ایده «جهان سوم» را پیچیدهتر کنم: این ایده نه تنها یک مرجع برای مجموعهای از روابط جهانی وابستگی و نابرابری، بلکه برای (الف) یک پروژه جهانی بر یک تاریخ مشترک مشخص از سلطه و استثمار استعماری (که با روح باندونگ و ظهور عدم تعهد مشخص میشد) و (ب) یک جهتگیری ایدئولوژیک مبتنی بود که با مبارزات ضد-استعماری آغاز شد و ابعاد جهانی پیدا کرد که دوران شکوفایی آن دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، معروف به «جهان سومگرایی» بود (رجوع کنید به ساجد، ۲۰۱۹).
روند مفهومسازی (الف) را در «ملل تیرهتر» نوشته ویجی پراشاد میتوان یافت، او در آنجا میگوید «جهان سوم یک مکان نبود، یک پروژه بود.» (ویجی پراشاد، ص. xv) پراشاد ایده «پروژه جهان سوم» را مطرح میکند تا به ظهور یک ایدئولوژی مشترک و مجموعهای از مؤسسات اشاره کند که ارزشها و اهداف آن را در بر میگرفت.
مسلماً شناخته شدهترین نقطه عطف آن «کنفرانس باندونگ» است که در آوریل ۱۹۵۵ در باندونگ، اندونزی برگزار شد، و هیأتهای نمایندگی از ۲۹ کشور در آفریقا و آسیا، از کشورهای تازه استقلالیافته یا کشورهای که در بحبوحه مبارزات رهاییبخش ملی بودند را گرد آورد.
باندونگ با ایجاد یک بلوک «جهان سوم»، یعنی با یک پروژه جهانی که «شناخت سیاسی فرا قارهای در آفریقا و آسیا» را ایجاد کرد، مرتبط است (یانگ، ۲۰۰۱، ص. ۱۹۱). به قول کوین ان. فام و روبی شیلیام (۲۰۱۶، ص. ۶)، «کنفرانس باندونگ از این لحاظ استثنایی است که اولین فضای دیپلماتیک در روابط بینالمللی قرن بیستم را فراهم کرد، فضایی که در آن همبستگی میان خلقهای تحت استعمار و پسا-استعمار را نوید میداد». یکی از پیامدهای کنفرانس، همانطور که ویجی پراشاد (۲۰۰۷، ص. ۴۱) مشاهده میکند، ایجاد یک بلوک سازمان ملل بود که نمایندگانی از آفریقا، آسیا، و بعداً از آمریکای لاتین را گرد آورد، و برای دهههای آینده بر مجمع عمومی مسلط بود.
یک میراث دیگر باندونگ، تدوین یک بدیل اقتصادی برای جهان سوم بود که ارائه یک مسیر توسعه، متفاوت با آنچه که الگوی حاکم سرمایهداری تحمیل میکرد را در نظر داشت. «اونکتاد» (کنفرانس سازمان ملل پیرامون تجارت و توسعه)، که در سال ۱۹۶۴ تأسیس شد، محصول مستقیم باندونگ است و بر مشارکت در تجارت و توسعه با جهان سوم بر یک مبنای عادلانه تأکید دارد.
بنابراین، پروژه «جهان سوم» یک تلاش جمعی برای ایجاد حاکمیت سیاسی و اقتصادی برای جهان مستعمراتی سابق بود. این پروژه در سال ۱۹۶۶ در هاوانا، کوبا، در نخستین «کنفرانس همبستگی خلقهای آفریقا، آسیا، آمریکای لاتین»، که به عنوان «کنفرانس سه قارهای» نیز شناخته میشود، با حضور بیش از ۵۰۰ نماینده از ۸۲ کشور، بیان واضحتری یافت. قطعنامههای تصویب شده در این کنفرانس یک پلاتفرم ضد- امپریالیستی را برای کشورهای «جهان سوم» علیه سیاست خارجی تهاجمی ایالات متحده و متحدین آن بیان میکرد. یکی از میراثهای این کنفرانس، پروژه «نظام نوین اقتصاد بینالمللی» (NIEO) بود، که در دهه ۱۹۷۰به مثابه جایگزین پیشنهادی برای نظام سرمایهداری استثمارگر که بر اقتصاد سیاسی جهانی تسلط داشت ظهور کرد.
ایده «نظام نوین اقتصاد بینالمللی» توسط کشورهای عضو «جنبش عدم تعهد» (NAM) به مثابه راهی برای جبران نابرابریهای شدید نظام تجارت جهانی مطرح شد. تاریخ این ابتکار به کنفرانس «جنبش عدم تعهد» سال ۱۹۷۳ در الجزیره بازمیگردد، جایی که مطالبات برای سیاستهای اقتصادی عادلانهتر برای کشورهای جهان سوم به طور رسمی گردآوری شد، و سپس برای بررسی به مجمع عمومی در سازمان ملل ارسال شد (کاکس ۱۹۷۹، پراشاد ۲۰۱۲، آنگی ۲۰۱۹). همانطور که آنتونی آنگی (۲۰۱۹:ص. ۴۳۲) اشاره میکند، اصل «حاکمیت دائم بر منابع طبیعی» یکی از اصول اصلی به حرکت درآوردن «نظام نوین اقتصاد بینالمللی» بود زیرا این به کشورهای جهان سوم امکان میداد حاکمیت مطلق اقتصادی بر استفاده و/یا حفظ منابع طبیعی در داخل مرزهای خود داشته باشند. در نتیجه، این نه تنها به آنها امکان استقلال در استفاده از منابع را میدهد، بلکه از آنها در برابر اقدامات غارتگرانه و منافع شرکتهای چند ملیتی محافظت میکند..
در واقع، گرگ گراندین (۲۰۱۹) استدلال میکند که این آمریکای لاتین بود که ایده حاکمیت بر منابع طبیعی را آغاز کرد، ایدهای که به طور رسمی در سال ۱۹۶۲ توسط سازمان ملل پذیرفته شد: «مکزیک در قانون اساسی ۱۹۱۷ آن اولین کشور در جهان بود که این اصل را پذیرفت که حاکمیت مطلق بر منابع طبیعی متعلق به دولت است.» متأسفانه، نکات دستور کار «نظام نوین اقتصاد بینالمللی» هرگز تحقق نیافت: بحرانهای نفتی، بدهیهای سنگین کشورهای جهان سوم از طریق شرایط ویرانگر وام، و تلاشهای مداوم و فعال کشورهای غربی برای توقف و مقابله با این ابتکار عملاً دستور کار را متوقف میکند (نگاه کنید به استاوریانوس ۱۹۸، پراشاد ۲۰۱۲، آنگی ۲۰۱۹).
بنابراین، این شکست «نظام نوین اقتصاد بینالمللی» است (و منظورم از شکست، تلاشهای فعال منافع غربی برای جلوگیری از اجرای این دستور کار است)، که نشاندهنده اضمحال پروژه «جهان سوم» و ظهور چیزی است که ویجی پراشاد (۲۰۱۲: ص. ۵) آنرا «جغرافیای جدید تولید» مینامد. منظور او از «جغرافیای جدید تولید» هم «از بین رفتن فوردیسم شمالی» و هم ظهور فناوریهای جدید (ماهواره، ارتباطات/اینترنت، کانتینری کردن کشتیها) است که به طور چشمگیری تجارت و تولید جهانی را بازسازی کرد (پراشاد، همانجا). یک جنبه مشهور این موضوع، جابجایی روندهای تولید از جهان اول به «جهان سوم» است که به شرکتها امکان میدهد از تفاوت دستمزدها و محدودیتهای بسیار کمتر در استانداردهای محیط-زیستی و کار استفاده کنند. بنابراین، پراشاد (۲۰۱۲) ایده «جنوب جهانی» را با ظهور نئولیبرالیسم و این «جغرافیای جدید تولید» مرتبط میداند. ویژگیهای برجسته این تغییر عبارتند از: اقدامات ریاضتی (اجرا شده در جنوب از طریق برنامههای بدنام تعدیل ساختاری)، مالیسازی اقتصاد جهانی (که ظهور برخی از متروپلهای شهری را به عنوان قطبهای صنعت مالی جهانی، بسیاری از آنها در جنوب جهانی، مانند هنگکنگ، سنگاپور، دبی، شانگهای، بحرین، دبی، سائو پائولو، و غیره را بخود دید)، افزایش نرخهای بیکاری و نابرابری دستمزد، زنانه شدن نیروی کار (به ویژه در مناطق پردازش صادرات).
در اینجا مهم است که تمایز مفهومی زیر را در نظر بگیریم: اگرچه برخی از محققان (گرووگی ۲۰۱۱) یک پیوستگی تقریباً یکپارچه از «جهان سوم» تا «جنوب جهانی» را میبینند، برخی دیگر مانند استاوریانوس (۱۹۸۱) و ویجی پراشاد (۲۰۱۲) پیوستگی و همچنین گسستها و تغییرات اساسی را میبینند. برخی از محققان مطرح میکنند که اصطلاح «جنوب جهانی» در دهه ۲۰۰۰، برای نشان دادن یک ترتیب ژئوپلیتیکی جدید پس از پایان جنگ سرد ظهور نمود (نگاه کنید به دادوس و کانب ۲۰۱۲). اما، بحث در اینجا به طور مشخص مشتاق کاوش منشأ این اصطلاح نیست، بلکه بشتر به دنبال تشریح مضمون تاریخی در پشت هم «جهان سوم »و هم «جنوب جهانی» به مثابه مفاهیم و واقعیتها است. پس، «جنوب جهانی» از برخی جهات، صرفاً مترادف با «جهان سوم» نیست، اگرچه آنها ممکن است ویژگیهای مشترکی داشته باشند (و گاهی اوقات از یکی به جای دیگری استفاده میشود). بلکه، ایده «جنوب جهانی» نشاندهنده یک مقطع تاریخی بحرانی است که میتوان آن را به اواسط دهه ۱۹۷۰ بازگرداند: احیای نئولیبرالیسم، نابودی پروژه «جهان سوم» (با تأکید آن بر توسعهگرایی، و تلاش برای حاکمیت معنادار سیاسی و اقتصادی)، و ظهور آنچه یان شولت (۲۰۰۵) «سرمایهداری مفرط» (Hypercapitalism) مینامد.
استاوریانوس در سال ۱۹۸۱، از اصطلاح «جنوب جهانی» استفاده نمیکند؛ اما، جالب اینکه، او به این تغییر دقیق با توصیف آن به عنوان «جهان سومی شدن جهان اول» اشاره میکند، و در آنجا استدلال میکند که جابجایی روندهای تولید از شمال به جنوب، و ادغام فزاینده همه جوامع در یک اقتصاد سرمایهداری بین المللی تأثیراتی را که قبلاً با «جهان سوم» مرتبط بودند، در جوامع مرفه ایجاد میکند: از جمله، افزایش فقر و نابرابریهای اقتصادی، بوجود آوردن زاغهها و روندهای زاغهنشینی، نرخ فزاینده بیکاری (استاوریانوس ۹۸۱: ص. ۲۳-۲۷). استاوریانوس به هیچ وجه همترازی زمین بازی (ولو به صورت منفی) بین جهانهای اول و سوم را از طریق نئولیبرالیسم پیشنهاد نمیکند. بلکه به تأثیرات جهانی نئولیبرالیسم و روشی که آن تأثیرات جغرافیای نابرابری و ستم را بازسازی کردند اشاره میکند.
بنابراین، جنوب جهانی نه تنها فضاهایی را که قبلاً به آنها عنوان جهان سوم اشاره میشد، بلکه همچنین فضاهایی در شمال راکه با استثمار، سرکوب و روابط نواستعماری مشخص میشوند، مانند جوامع محلی و سیاه پوست (و جوامع مهاجر) در کشورهای غربی را در بر میگیرد؛ و بالعکس، برخی از فضاها که قبلاً بخشی از جهان سوم بودند، اکنون به دلیل روندهای سریع مدرنیزاسیون و ادغام در اقتصاد جهانی، یک فضای مبهم سیاسی و اقتصادی را اشغال میکنند. به عنوان مثال، بیایید به جاهایی مانند هنگ کنگ، سنگاپور، تایوان، کره جنوبی (به اصطلاح ببرهای آسیایی)، کشورهای عضو شورای همکاری خلیج [فارس] (عربستان سعودی، امارات، قطر، کویت، عمان و بحرین) بیاندیشیم که از نظر جغرافیایی در «جنوب»، و از نظر اقتصادی (و حتی سیاسی)، فضاهایی را در شمال اشغال میکنند. و البته فضاهای بینابینی نیز وجود دارند: کشورهایی در اروپای جنوب شرقی و بالکان، جایی که برخی از آنها از نظر سیاسی در اتحادیه اروپا ادغام شدهاند (و بنابراین به آنها دسترسی نسبی به ساختارهای سیاسی و اقتصادی شمال داده شده است). با این وجود، آنها از طریق ساختارهای اقتصادی و حتی از نظر فرهنگی-اجتماعی، تا حد زیادی بخشی از «جنوب جهانی» هستند. بینابینی بودن این فضاها با بحران اخیر کووید-۱۹ بطرز خیره کنندهای آشکار شده است، زمانی که در بحبوحه قرنطینه عمومی در سراسر اتحادیه اروپا، کارگران کشاورزی از رومانی به آلمان و بریتانیا منتقل شدند تا تقاضای کمبود نیروی کار برای زنجیرههای تامین مواد غذایی را که توسط قرنطینه تهدید شده بود تأمین کنند. نه تنها سلامتی این کارگران به خطر افتاد، بلکه شرایط کار آنها به حدی وحشتناک بود که برخی از کارگران در اعتراض به کمبود دستمزد و شرایط بد معیشتی دست به اعتصاب زدند.
مثال بالا ابهامات و تضادهای عمیقی را در پشت ایده «جنوب جهانی» نشان میدهد که به موجب آن فضاهایی از «جنوب»/«جهان سوم» در ترتیبات نهادی در شمال و توسط شمال، که عمدتاً به نفع شمال و نخبگان سیاسی و اقتصادی در جنوب هستند، ادغام میشوند. یکی از این نمونهها «نفتا» (توافق تجارت آزاد آمریکای شمالی) است، که یک توافقنامه تجارت آزاد بین ایالات متحده، کانادا و مکزیک است که در ژانویه ۱۹۹۴ به اجرا درآمد. هدف از این توافقنامه حذف موانع تجاری بین سه کشور و افزایش سرمایهگذاری در بین آنها بود. در ۱ ژانویه ۱۹۹۴، در همان روزی که قرارداد «نفتا» عملی شد، «ارتش آزادیبخش ملی زاپاتیستا» (EZLN) به دولت مکزیک اعلام جنگ داد. شورش زاپاتیستا عمدتاً از دهقانان محلی فقیر از چیاپاس در جنوب مکزیک تشکیل شده است که معیشت از پیش مخاطرهآمیزشان با توافقنامه «نفتا» ویران شده بود. مبارزات آنها، فلسفه سیاسی منحصر به فرد و شکلهای سازماندهی آنها، و پافشاری آنها در رویارویی با چالشهای عظیمی که در برابر آنها انباشته شده است، توجه جهانی را به خود جلب کرده است: گروههای متعدد، جنبشهای اجتماعی، فعالین، دانشگاهیان، هنرمندان و روزنامه نگاران از «شمال» و «جنوب» در سه دهه گذشته با زاپاتیستاها همبستگی نشان دادهاند.
این مثال لایه دیگری از اصطلاح «جنوب جهانی» را نشان میدهد: از یک سو، جغرافیای جدید نئولیبرالیسم با مویرگهای جهانی استثمار و انسانزدایی آن وجود دارد. از سوی دیگر، «جنوب جهانی» نیز به مثابه «تسلسلی از اعتراضات علیه سرقت داراییهای عمومی، علیه سرقت کرامت انسانی و حقوق بشر، علیه تضعیف نهادهای دموکراتیک» وجود دارد (پراشاد ۲۰۱۲: ص. ۹). اعتراضاتی که اخیراً در سراسر «جنوب جهانی» در اواخر سال ۲۰۱۹ در شیلی، عراق، اکوادور، بولیوی، الجزایر، ایران، لبنان منفجر شدهاند، بسیج زنجیرهای علیه غارتهای سرمایهداری نئولیبرال و مصادیق محلی آن بوده است.
پرسشی که در هسته بحثها پیرامون اصطلاحات «جهان سوم» و «جنوب جهانی» وجود دارد این است: چه چیز (اگر وجود داشته باشد) پروژه «جهان سوم» را به «جنوب جهانی» متصل میکند؟ در حالی که ظهور اقتصادهای نوظهور (برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی) توسط برخی به عنوان نشانهای از پایان هژمونی سیاسی و اقتصادی ایالات متحده (و به طور کلیتر غرب) و رسیدن چندقطبی ستایش شده است، دیگران امید کمی در این تحول نسبتاً مؤخر میبینند. ریچارد پیتهاوس (۲۰۱۸) استدلال میکند که چیز کمی وجود دارد که پتانسیل رهاییبخش پروژه «جهان سوم» را (آنطور که در کنفرانسهای باندونگ در سال ۱۹۵۵ و هاوانا در ۱۹۶۶ برجسته شد) با واقعیت معاصر بریکس مرتبط کند. رهبری سیاسی کنونی کشورهایی که بریکس را تشکیل میدهند، همه چیز هست الّا رهاییبخش: مودی و بولسونارو را میتوا دقیقاً فاشیست توصیف نمود، ولادیمیر پوتین یک رژیم به شدت سرکوبگر و فاسد را اداره میکند، در حالی که فساد در سیاستهای چین و آفریقای جنوبی عمیقاً جا افتاده است. بنابراین، پیتهاوس در میان نخبگان سیاسی در «جنوب جهانی» امید کمی برای رهایی میبینید؛ بجای آن، او استدلال میکند که بازیابی پروژه رهاییبخش «جهان سوم» باید از ایجاد جنبشهای مردمی و دموکراتیک تودهای در سراسر «جنوب جهانی» حاصل شود.
اگر قرار باشد انفجار اعتراضاتی که در اواخر سال ۲۰۱۹ در سراسر «جنوب جهانی» رخ داد جدی گرفته شود، این ارزیابی دقیق است: ما نمیتوانیم نوید و پتانسیل پروژه «جهان سوم» را از نهادهای سیاسی کنونی در «جنوب جهانی» انتظار داشته باشیم – آنها به مجاری محلی/منطقهای سرکوب نئولیبرالی تبدیل شدهاند (در اینجا چند استثنا قابل توجه، مانند کوبا، وجود دارد). اما، این جنبشهای مردمی، چه محلی و چه فراملی هستند که میراث پروژه «جهان سوم» را زنده نگه داشتهاند. بنابراین، به طرز متناقضی، اصطلاح «جنوب جهانی» هم نشاندهنده چرخش به نئولیبرالیسم، و هم «جهانی از اعتراض، گردبادی از فعالیت خلاقانه» است. (پراشاد ۲۰۱۲: ص. ۹)
مراجع
Amin, S. 1976. Unequal Development: An Essay on the Social Formations of Peripheral Capitalism, Monthly Review Press.
Anghie, A. 2019. ‘Inequality, Human Rights, and the New International Economic Order.’ Humanity: An International Journal of Human Rights, Humanitarianism, and Development 10(3), 429–442.
Anievas, A. and Nisancioglu, K. 2015. How the West Came to Rule. The Geopolitical Origins of Capitalism, Polity Press.
Callinicos, A. 2002. ‘The Actuality of Imperialism.’ Millennium: Journal of International Studies, 31 (2), 319–326.
Cox, R.W. 1979. ‘Ideologies and the New International Economic Order: Reflections on Some Recent Literature.’ International Organization 33(2), 257-302.
Dados, N., and Connell, R. 2012. ‘The Global South.’ Contexts 11(1), 12-13.
Davis, M. 2001. Late Victorian Holocausts: El Niño Famines and the Making of the Third World, Verso.
Du Bois, W.E.B. 2007 [1947]. The World and Africa. Oxford University Press.
Fanon, F. 2004 [1961]. The Wretched of the Earth. Grove Press.
Frank, A.G. 2008 [1969]. ‘The Development of Underdevelopment.’ In M.A. Seligson & J.T. Passé-Smith (eds). Development and Underdevelopment, Lynne Rynner.
Grandin, G. 2019. ‘What’s at Stake in Venezuela? On Sovereignty and Latin America.’ London Review of Books.
Grovogui, S. 2011. ‘A Revolution Nonetheless: The Global South in International Relations.’ The Global South 5(1), 175-190.
James, C.L.R. 2001 [1938] The Black Jacobins: Toussaint L’Ouverture and the San Domingo Revolution. Penguin Books.
Lenin, V.I. 2000 [1917]. Imperialism: The Highest Stage of Capitalism, LeftWorld Books.
Luxemburg, R. 1951 [1913] The Accumulation of Capital, Monthly Review Press.
Pham, Q.N., and Shilliam, R. 2016. ‘Introduction: Reviving Bandung,’ in Q.N. Pham and R. Shilliam (eds) Meanings of Bandung, Rowman & Littlefied.
Pithouse, R. 2018. ‘BRICS is No Emancipatory Project.’ Mail & Guardian.
Prashad, V. 2007. The Darker Nations: A People’s History of the Third World, The New Press.
————- 2012. The Poorer Nations: A Possible History of the Global South, Verso.
Rodney, W. 2012 [1972] How Europe Underdeveloped Africa,CODESRIA.
Sajed, A. 2019. ‘Re-remembering Third Worldism: An Affirmative Critique of National Liberation in Algeria.’ Middle East Critique, 28(3), 243-260.
Scholte, J. 2005. Globalization: A Critical Introduction, Palgrave Macmillan.
Stavrianos, L.S. 1981. Global Rift: The Third World Comes of Age. William Morrow & Co.
Tilley, L. 2020. ‘A strange industrial order:’ Indonesia’s racialized plantation ecologies and anticolonial estate worker rebellions. History of the Present 10(1).
Tsing, A.L. 2005. Friction: An Ethnography of Global Connection. Princeton University Press.
Wallerstein, I. 1989. The Modern World-System, vol. III: The Second Great Expansion of the Capitalist World-Economy, 1730-1840s, Academic Press.
Wolf, E.R. 2010. Europe and the People Without History, University of California Press.
Young, R. J.C. 2001. Postcolonialism: An Historical Introduction, Wiley Blackwell.
https://www.e-ir.info/2020/07/27/from-the-third-world-to-the-global-south/
