تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
پنجشنبه، ۴ دی ۱۴۰۴
منبع: «چپ» (soL)
نویسنده: نِوزات اِوریم اونال
چهارشنبه، ۲۴ دسامبر ۲۰۲۵
مشکل آنها با مارکسیسم چیست؟
مقاله طولانی است، پیشاپیش عذرخواهی میکنم.
حدود یک ماه است که از درون صفوف جناح سیاسی اوجالان یک تهاجم ایدئولوژیک علیه مارکسیسم آغاز شده است. پیام عبدالله اوجالان به «کنفرانس بینالمللی صلح و جامعه دموکراتیک»[۱] به عنوان یک علامت عمل کرد و نوشتارها یکی پس از دیگری از منابع گوناگون، در درجه اول روزنامه «ینی یاشام»، منتشر شدند.
بیایید ابتدا هدف خود را روشن کنیم. ما این مقاله را برای «دفاع از مارکسیسم» نمینویسیم؛ مارکسیسم نیازی به دفاع ندارد. با این حال، باید غبار بحث را کنار بزنیم، به وضوح نشان دهیم که آنچه گفته میشود در کجای نقشه ایدئولوژیها قرار میگیرد و هشدارهایی به برخی از دوستان مارکسیست خود ارائه دهیم. زیرا بحث بین ایدئولوژیها هرگز صرفاً فکری باقی نمیماند؛ کسانی که در سیاست قدرت میگیرند، در این بحث نیز برتری پیدا میکنند و این برتری گاهی اوقات مقاومت در برابر ایدههای حتی بسیار اشتباه را دشوار میکند.
بیایید شروع کنیم…
***
نخست، اینجا چیز جدیدی گفته نمیشود، و مارکسیسم اصلاً «کهنه» نشده است. ایدههای اوجالان نقل قول مستقیم از موری بوکچین است؛ بنابراین، ما بار دیگر با چیزی روبهرو هستیم که چندین بار در تاریخ اتفاق افتاده است: برخورد بین آنارشیسم و مارکسیسم. آنچه اوجالان را از جوانانی که در هر کافه دانشگاهی پیدا میشوند و پس از خواندن چند کتاب توصیه شده توسط اساتید چپ لیبرال خود فکر میکنند از مارکس پیشی گرفتهاند، متمایز میکند، این است که او با سازمان خود دولت را به میز مذاکره آورده است. او این را از طریق عمق تئوریک ایدههایش انجام نداده است: گسل غالب رقابت امپریالیستی در خاورمیانه، که در سالهای اخیر به سرعت برجستهتر شده است، «اوراسیا» را از یک طرف با ایران و از طرف دیگر با ایالات متحده، بریتانیا و اسرائیل – ماتریس اتحاد اساسی امپریالیستی – در بر میگیرد. چون نه سرمایهداری ترکیه و نه نیروی مسلح کرد نمیتوانند در سمت اوراسیایی این گسل قرار گیرند، قرار گرفتن آنها در مقابل یکدیگر بسیار دشوار و پرهزینه میشود. زیرا، صرف نظر از اینکه این روند در درازمدت چگونه پیش خواهد رفت و اینکه آیا ایران میتواند مقاومت کند یا نه، کسانی که در کنار امپریالیسم قرار نمیگیرند، در کوتاهمدت بازنده خواهند بود.
دو طرف از این واقعیت عینی آگاه هستند، اما ترکیه یک کشور سرمایهداری توسعهیافته با منافع مادی بیحد و مرز است، در حالی که روژاوا یک جنبش ملتسازی است که برای موجودیت خود میجنگد. این تفاوت در مقیاس، این را برای سوژه کرد آسانتر میکند که تمام تخممرغهای خود را در یک سبد بگذارد و بدون هیچ قید و شرطی در کنار اتحاد امپریالیستی قرار بگیرد. از سوی دیگر، سرمایهداری ترکیه به دلیل تضادی که طی دههها انباشت شده است، خود را در موقعیتی میبیند که هرگز نمیخواست: در نهایت، این سرمایهداری ترکیه است که بار اصلی را به دوش میکشد. در درگیریای که امپریالیستها آن را «خراب کردن یک غذای پخته» توصیف میکنند، در بهترین حالت، هر چه کمتر بهتر، هر چه بیشتر ارزش آن کمتر.
بنابراین ما درباره میزی صحبت میکنیم که حتی قبل از نشستن طرفین، آماده شده بود. موفقیت اوجالان در این واقعیت نهفته است که او از سال ۱۹۹۹ پیوسته سیاست نشستن بر سر این میز و دعوت از طرف مقابلش را دنبال کرده است. او احتمالاً این را مدیون ایدههای بوکچین نیست.
اما ما باید ادعاهای ایدئولوژیکی مطرح شده را ارزیابی کنیم. پس بیایید ادامه دهیم…
***
این چه نامیده میشود؟ سوسیالیسم بدون دولت. همزمان چه چیز دیگری نامیده میشود؟ «بدون کمون هیچ دولتی نمیتواند وجود داشته باشد، هیچ پرولتاریایی بدون بورژوازی نمیتواند وجود داشته باشد.» کمون کجاست؟ روژاوا. هدف سیاسی چیست؟ حفاظت از کمونی که در آنجا تأسیس شده، تضمین امنیت آن و تقویت مشروعیت آن به عنوان یک سوژه سیاسی. امتیاز اساسی داده شده چیست؟ کنار گذاشتن ادعای (حداقل در آینده قابل پیشبینی) تأسیس یک نهاد مشابه در ترکیه برای این منظور.
بیایید با چیزی شروع کنیم که طرف مقابل آن را اساسیترین، اگر نگوییم اصلیترین، میداند: چیزی به نام یک موجودیت «بیدولت» وجود ندارد. فعلاً ساختار اداری و اجتماعی روژاوا را که ادعا میشود یک کمون است، کنار میگذارم؛ این الگو برای حفظ موجودیت خود به توازن (و نسبتاً ناپایدار) که بین سایر دولتها شکل گرفته است، متکی است. «کمون روژاوا»، که توسط دولتهای امپریالیستی دوردست حمایت میشود زیرا با منافع آنها مطابقت دارد، و دولت همسایه ترکیه – که به عنوان اقتدارگرا، مستبد، فاشیست و غیره توصیف میشود – به همین دلیل مجبور به پذیرش آن شده است، بیدولت نیست. در دنیای امروز دولتها، حتی حاکمیت سیاسی جزئی نیز به یک دولت نیاز دارد و برآورده کردن نیاز شما به یک دولت با پیوستن به یک دولت دیگر، شما را بیدولت نمیکند.
ادعای بیدولتی مستلزم عدم اتکا به هیچ دولتی است. البته، چنین موضع اصولی هرگز سیاست واقعبینانه نخواهد بود.
موضوع دوم این است: اینجا هیچ چیز انقلابی وجود ندارد. مبارزه انقلابی مستلزم خواستن الگوی اجتماعی خاص خود برای تمام بشریت است. در دنیای امروز، حتی اگر ویژگی طبقاتی دولت را کنار بگذاریم، جامعهای که دارای دولت است نمیتواند از دولت دست بکشد. از دو موجودیت کردی در خاورمیانه، جغرافیایی که توسط طایفه بارزانی کنترل میشود، یک دولت بالفعل است و اگر از خودشان بپرسید، خودشان این را میگویند. با این حال، وضعیت در روژاوا یک جنبش مبتنی بر اصل بیدولتی نیست، بلکه تلاش برای خودمختاری هرچه بیشتر تا حدی است که توازنهای موجود اجازه دولتمندی را نمیدهند و تفاوت چندانی با مسیر طی شده توسط بارزانیسم ندارد. هر دو موجودیت کردی نه با قدرت خود، بلکه در خلأ ایجاد شده در زمانی که دولتهای امپریالیستی ملت-دولت موجود را نابود کردند، شکوفا شدند.[۲]
اما بُعد عمیقتری از این مسأله وجود دارد: هر دو موجودیت، صرف نظر از رژیم، تلاش برای ایجاد یک دولت تکملتی در چارچوب فروپاشی یک دولت چندقومی میباشند؛ یعنی، آنها از نظر قومی تعریف شدهاند و نمیتوانند طور دیگری باشند. بارزانیستان یک شبهدولت کردی است. روژاوا ادعا میکند که یک «کمون کردی» است. این منبعِ مغالطهای است که دائماً تکرار میشود که ملت-دولت باید مبتنی بر قومیت باشد: کشورهایی که برای تأسیس آنها تلاش میشود، از نظر قومی تعریف میشوند، و این با این ادعا که «هر موجودیت سیاسی، به ویژه ملت-دولت، قومی است» کتمان میشود. با این حال، مسأله عدم امکان تعریف این دو موجودیت به شیوهای غیرقومی توسط این دو موجودیت است. علاوه بر این، از نظر دیالکتیکی، چارچوبی که یک موجودیت در آن خود را تعریف میکند، تمام موجودیتهای دیگر را نیز در همان چارچوب تعریف میکند: برای موجودیتهای سیاسی کرد، تعریف نه تنها خود، بلکه هر دولت دیگر به شیوهای غیرقومی غیرممکن است. بنابراین، به عنوان مثال، ایران نیز باید به عنوان یک «دولت پارس» تعریف شود.[۳]
این به هیچوجه انقلابی یا مترقی نیست؛ بلکه یک موضع بسیار بسیار عقبمانده است. اگر همه واحدهای سیاسی مستقل در جهان، چه دولتمحور و چه بیدولت، از یک قومیت واحد بودند، جهان هزار برابر بدتر از امروز میشد.
موضوع سوم، که باید برای مارکسیستها از اهمیت فوقالعادهای برخوردار باشد، این است: هیچ کمونی وجود ندارد. صرف گفتن «من یک کمون هستم»[۴] کسی را کمون نمیکند. برای اینکه یک کمون وجود داشته باشد، حتی اگر به عنوان یک خودمختاری محلی تحت یک دولت مرکزی تعریف شود، نباید شامل تقسیمات طبقاتی متمایز در درون خود باشد. در جایی که شکلگیری قبیله، ترکیبی حتی عقبماندهتر از دو جنبه عقبمانده غالب دنیای مدرن – خانواده و مالکیت خصوصی – مورد سؤال قرار نمیگیرد و وجود قبایل به عنوان یک امر بدیهی در نظر گرفته میشود، نمیتوان در مورد کمونالیسم بحث کرد. این واقعیت که قبایل دارای مکانیسم حفاظتی فئودالی هستند، آنها را کمونی نمیکند.
***
اکنون، بیایید به پرسشی که در عنوان مقاله آمده است بپردازیم: مشکل آنها با مارکسیسم چیست؟
آنچه که سیاست اوجالان انجام میدهد فقط رد مارکسیسم نیست؛ بلکه تلاش برای سرکوب برتری ایدئولوژیکی است که از انسجام تئوریک مارکسیسم با قدرت برآمده از سیاست عملی ناشی میشود، و ادغام مارکسیسم در چارچوب تئوریک آنارشیستی خودشان است. آنها مجبورند این را انجام دهند زیرا…
۱- مارکسیسم تاریخ را از یک منظر طبقه-محور میبیند و نشان میدهد که مسیر کمونیسم تنها از طریق یک انقلاب طبقاتی با هدف لغو مالکیت خصوصی قابل دستیابی است. با توجه به سلطه تقریباً مطلق نظام سرمایهداری امپریالیستی در سراسر جهان، یک جنبش سیاسی که خود را با هدف آزادی قومی تعریف میکند و تنها میتواند به قیمت آسیب رساندن به سایر خلقها در منطقه جغرافیایی خود پیشرفت کند، نمیتواند همتایان مارکسیست خود را متقاعد کند که انقلابی است. بنابراین، ضرورت هر انقلابی که به نفع طبقه کارگر – اکثریت قریب به اتفاق بشریت – باشد، باید رد شود. زیرا ماهیت طبقاتی یک جنبش سیاسی نه توسط طبقهای که اعضای آن به آن تعلق دارند، بلکه توسط منافعی که سیاست آن در خدمت آن است، تعیین میشود. ماهیت طبقاتی جنبش سیاسی کرد، چه در سیاست مسلحانه و چه در سیاست قانونی، به طرز چشمگیری آشکار است و مهم نیست که چه کسی چه مینویسد، در حال حاضر هیچکس نمیتواند باور کند که جنبش سیاسی کرد «جنبشی از دهقانان پابرهنه و بیزمین» است.[۵]
۲- مارکسیسم تضاد اساسی و آشتیناپذیر جامعه سرمایهداری را بین ماهیت اجتماعی تولید و ماهیت خصوصی ابزار تولید، یعنی بین کار و سرمایه، تحلیل میکند، و استدلال میکند که این تضاد اساسی و آشتیناپذیر یا همه تضادهای دیگر را از صفر تولید میکند یا آنها را تابع خود میسازد. اوجالانیستها تلاش میکنند مارکسیسم را وادار به کنار گذاشتن این ادعا کنند، زیرا تا زمانی که تضاد اساسی جامعه بین مالکیت خصوصی و بیمالکیتی شناخته میشود؛
الف- تعریف سوژه سیاسی بر اساس قومیت و اقدام به آزادی قومی که از ضرر سایر خلقها سود میبرد، بیشتر مشروعیت خود را، اگر نگوییم همه آنرا، از دست میدهد،
ب- شخص نمیتواند سازش طبقاتی غیرانقلابی تحمیلشده بر سوژه قومیِ تعریفشده را، با اعلاناتی مانند «ما باید تضادها را نه به عنوان افراطهای متقابلاً مخرب، بلکه به عنوان پدیدههای اجتماعی متقابلاً تقویتکننده ببینیم (…) پرولتاریا بدون بورژوازی نمیتواند وجود داشته باشد» پنهان کند،
ج- و دولت نمیتواند چیزی مستقل از مالکیت خصوصی و طبقات اجتماعی، گویی که چیزی در خود است» در نظر گرفته شود.
۳- مارکسیسم، برخلاف آنارشیسم، پیشبینی میکند که دولت نه از طریق تخریب و تأسیس یک دولت جدید، بلکه از طریق رشد و گسترش ناپدید میشود. با رهایی بشریت از تقسیمات طبقاتی، دولت برابرتر خواهد شد و دولتی که همه به طور مساوی در آن مشارکت دارند، ویژگیهایی را که آن را بدخواه میکند، از دست خواهد داد و دیگر دولت به معنایی که امروز آن را درک میکنیم، نخواهد بود. در این روند، انقلابها دولتهای قدیمی را سرنگون خواهند نمود و دولتهای کارگری نوین را تأسیس خواهند کرد؛ این دولتها از قدرت طبقه کارگر، که هنوز بر کل جهان مسلط نیست، در برابر دولتهای امپریالیستی محافظت میکنند و به تدریج در یک دولت واحد ادغام میشوند. واضح است که در دنیای امروز، یک انقلاب طبقاتی نمیتواند بدون دولت از خود دفاع کند یا نظم اجتماعی جدیدی برقرار نماید. طرفداران اوجالان مارکسیستها را مجبور به کنار گذاشتن این نیاز عینی میکنند و در نوشتههای بیمحابا تهدید میکنند که آنها اگر آن را کنار نگذارند، «خودکشی» خواهند کرد،[۶] زیرا تا زمانی که انقلاب به عنوان «ادعای طبقه استثمار شده برای تأسیس دولت خود” تعریف شود، همانطور که مارکسیستها از آن حمایت میکنند؛
الف- این واقعیت که جنبش اوجالانیستی مجبور شد از ادعای خود برای تشکیل دولت به ویژه در ترکیه دست بکشد، و اینکه این جنبش دولت ترکیه را مجبور به آمدن به پای میز مذاکره کرد، این واقعیت را که میتوان افسانهای از «پیروزی» نوشت، تحت الشعاع قرار نخواهد داد.
ب- این واقعیت که ادعای روژاوا مبنی بر بیدولتی در زیر سایه دولتهای امپریالیستی در حال اجرا است، قابل چشمپوشی نیست.
***
ما به پایان نزدیک میشویم.
اگرچه مارکسیسم و آنارشیسم گهگاه اتحادهایی تشکیل دادهاند، اما آنها اساساً در طول تاریخ با هم در تضاد بودهاند. تنها نمونه پایدار از یک اتحاد، بینالملل اول، توسط آنارشیستهای باکونینیست پس از شکست کمون پاریس از هم پاشید. پس از آنکه مارکسیسم با پیروزی بزرگ خود در سال ۱۹۱۷ بر ایدئولوژیهایی که ادعای انقلابی بودن داشتند، هژمونی برقرار کرد، مبارزه ایدئولوژیک بین این دو بسیار نابرابر شد. از سوی دیگر، با توسعه سرمایهداری و افزایش ثروت اجتماعی تولید شده توسط آن، ایجاد فضای تنفس در درون سرمایهداری با بخشی از این ثروت، به جای تلاش برای اجتماعی کردن کامل ابزار تولید، امکانپذیر شد. بخش قابلتوجهی از آنارشیسم خط انقلابی قرن نوزدهم خود را رها کرد (البته بدون اینکه این ادعا را در سطح لفاظی رها کند) و با لیبرال شدن در این خلأ مستقر شد.
با فروپاشی اتحاد شوروی، مارکسیسم اساسیترین دستاورد سیاسی خود را که از هژمونی ایدئولوژیک آن پشتیبانی میکرد، از دست داد. با این حال، به چالش کشیدن عمق تئوریک و اعتبار حاصل از دستاوردهای تاریخی آن، به ویژه برای آنارشیسم که حتی به یک موفقیت سیاسی تاریخی نیز دست نیافته است، آسان نبود. دلیل اینکه پیروان اوجالان امروز این وظیفه را بر عهده گرفتهاند این نیست که معتقدند روز تسویه حساب تئوریک فرا رسیده است؛ بلکه برعکس، آنها ادامه موازنههای قدیمی را ترجیح میدهند. با این حال، در این دوره که جنبش درگیر اقداماتی است که حتی خط سیاسی خود آن را به چالش میکشد، احساس میکند که حمایت سوسیالیستهایی که مدتهاست از طریق اتحادهای بسیار نابرابر به خود جذب کرده است، به دلیل تناقضات ایدئولوژیکی که در بالا به تفصیل شرح داده شد، متزلزل شده است و به دنبال راهی برای تحکیم خود است. برای حفظ هژمونی خود بر متحدانش که خود را مارکسیست تعریف میکنند، سعی در خرد کردن مارکسیسم دارد. این اضطراب دلیل نوشتن آن مقالات بیقید و بند و رد تحقیرآمیز اصرار بر سیاست طبقاتی به مثابه «شکست» است.
مارکسیسم را نمیتوان سرکوب کرد؛ در این کشور، یک حزب سیاسی و روشنفکران مارکسیست متعددی وجود دارند که هرگز میراث تئوریک مارکسیسم را رها نخواهند کرد. علاوه بر این، مارکسیسم یک روایت نیست، بلکه یک انتزاع از واقعیتی به نام سرمایهداری است و تا زمانی که سرمایهداری وجود دارد، مارکسیسم نیز وجود خواهد داشت.
با این حال، رویدادها نشان میدهند که هر سازمان و روشنفکری که خود را مارکسیست مینامد، باید از ناسیونالیسم قومی که در پشت آنارشیسم (و حتی نوع نسبتاً لیبرال آن) پنهان شده و تهدید به «همگرایی یا نابودی» میکند، فاصله بگیرد.
خوانندگان گرامی «soL»، پنجشنبه آینده اول ژانویه است. پیشبینی میکنم و امیدوارم که مردم کارهای خوشایندتری نسبت به خواندن مقالات ناخوشایند من داشته باشند، بنابراین یک هفته مرخصی میگیرم.
پینویسها:
۱- پیام عبدالله اوجالان به «کنفرانس بینالمللی صلح و جامعه دموکراتیک»
۲- «گالبرایت، دیپلمات سابق آمریکایی: ترکیه در سال ۱۹۹۹ در جنگ علیه پ.ک.ک پیروز شد، کاری که امروز باید انجام شود ساده است؛ من هرگز یک کرد سوری را ندیدهام که خواهان استقلال باشد، در حالی که برای کردهای عراق، خودمختاری یک گام میانی است»
۳- «فرمانده کرد ضد ایرانی: استراتژی ما تشکیل یک دولت مستقل کردی است»
۴- همانطور که تعریف شده است، هیچ توضیح دیگری برای این عبارت که «دولت بدون کمون نمیتواند وجود داشته باشد» وجود ندارد.
۵- «سوسیالیسم و کسانی که شکست خوردند»
https://yeniyasamgazetesi9.com/sosyalizm-ve-sinifta-kalanlar/
۶- «اندیشیدن به سوسیالیسم همراه با جنبش آزادی کردستان»
https://yeniyasamgazetesi9.com/kurdistan-ozgurluk-hareketi-ile-birlikte-sosyalizmi-dusunmek/
https://haber.sol.org.tr/yazarlar/nevzat-evrim-onal/marksizmle-alip-veremedikleri-ne-404620
