تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

منبع: هدف، سایت حزب کمونیت سوئد
نویسنده: آندریاس سورنسن
۲۹ دسامبر ۲۰۲۲
برگردان فارسی: ۱۷ مارس ۲۰۲۴

خوانندگان گرامی توجه دارند که این مقاله در نقد دیدگاهی است که از جمله در دو مطلب زیر بازتاب یافته است:

«گفتاری از سید یاسر جبرائیلی درباره دانشگاه تمدن‌ساز و مسأله اقتصاد»

 https://www.edalat.org/index.php/node/677

«مارکسیسم و کلنیالیسم»

https://www.edalat.org/index.php/node/1629

***

مشکل استعمار نو

 

ریچارد نیکسون و قوام نکرومه

استعمار نو یکی از سردرگم‌ترین مفاهیم در بخش‌هایی از جنبش کمونیستی است. هیچ تعریف روشن و مشخصی از آن وجود ندارد، و هم‌چنین مشخص نیست که این مفهوم چه جایگاهی را اشغال می‌کند و بنابراین این پرسش پیش می‌آید: آیا این حتا یک مفهوم ضروری است؟

پشت این مفهوم، قوام نکرومه، نخستین رئیس‌جمهور غنا مستقل و مشهورترین مبارز آزادی قرار دارد. او در کتابی با عنوان سنگین «استعمار نو به مثابه آخرین مرحله امپریالیسم» (۱۹۶۵) ادعا می‌کند که تحلیل لنین در «امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله سرمایه‌داری» را مبنا قرار داده است. اما، سرخوردگی در انتظار کسانی است که منتظر یک تحلیل لنینیستی باشند، زیرا بنیان تئوریک نکرومه بطرز بی‌اساسی متزلزل است.

خود مفهوم یکی از آن واژه‌هایی است که اغلب سَرسَری بکار برده می‌شود. افراد بسیاری از آن استفاده می‌کنند، اما به گمان من، اکثر افرادی که از آن استفاده می‌کنند، در تعریف آن مشکل خواهند داشت. در عین‌حال، به کاربر هاله‌ای از اعتبار می‌بخشد: شنونده که خود نمی‌داند چگونه می‌توان مفهوم را تعریف کرد، مجبور می‌شود فرض کند که گوینده می‌داند و نتیجتاً نمی‌پرسد. با این حال، احتمال این زیاد است که حتا شخصی که واژه را بکار می‌برد مشکل بتواند آن‌را دقیقاً تعریف کند.

از آنجا که اگر خواهان یک بحث سودمند هستیم، هنوز به یک مبنای مشترک نیاز داریم، به خود نکرومه باز می‌گردیم و مبنای تئوریک مفهوم را (دوباره) کشف می‌کنیم.

بر اساس عنوان کتاب نکرومه، می‌توان یک چیز را نتیجه گرفت: هدف او توصیف سطحی از رشد امپریالیسم است. آن‌چه را که لنین نتوانست ببیند، نکرومه ادعا می‌کند دیده است. البته این از یک نظر درست است، زیرا لنین هرگز استعمارزدایی را تجربه نکرد. با این حال، پرسش این است که آیا این به یک مرحله جدید انجامید یا این‌که لنین قبلاً نتوانست گرایش‌های مشابه آن‌را شناسایی کند.

با این حال، ما به سرعت تکبر نکرومه را پشت سر می‌گذاریم – در تحلیل واقعی روشن است که استعمار نو یک مرحله از توسعه امپریالیسم نیست، بلکه یک ابزار است:

ما امروز به جای استعمار به مثابه ابزار اصلی امپریالیسم، استعمار نو را داریم.

جوهر مفهوم استعمار نو این است که دولتی که تابع آن قرار می‌گیرد، در تئوری مستقل است و همه ویژگی‌های بیرونی دولت مستقل را دارد؛ اما در واقع، نظام اقتصادی و در نتیجه سیاست آن نیز از بیرون کنترل می‌شود.

بنابراین، یک تعریف مختصر‌ از استعمار نو می‌تواند این باشد: راهی برای تسلط و استثمار مستعمرات سابق از طریق انقیاد اقتصادی و نتیجتاً سیاسی. با این، ما ایده یک مرحله جدید از امپریالیسم را نیز رها می‌کنیم، و مانند خود نکرومه، به بررسی استعمار نو به مثابه یک ابزار می‌پردازیم.

استعمار نو کجا و چگونه به یک ابزار مبدل می‌شود؟
شاید ساده‌ترین پاسخ شروع از این واقعیت باشدکه استعمار نو – یا کوشش برای قرار دادن کشورها در یک رابطه نواستعماری – در جایی وجود دارد که فضا برای بودن آن موجود است. استعمار نو به مثابه یک ابزار، دائمی می‌شود و با نیازهای که وجود دارد سازگار می‌گردد. نکرومه کتاب خود را در دهه ۶۰ نوشت، اما خیلی دور از ذهن نیست که روابط ایالات متحده آمریکا با پاناما را، آنطور که ۱۰۰ سال پیش وجود داشت، و سرکوب هائیتی رسماً مستقل توسط فرانسه را نیز استعمار نو بنامید. همین‌طور، شخص دقیقاً می‌تواند کشورهایی مانند چین، ایران یا ترکیه را، که لنین در امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله سرمایه‌داری نیمه-مستعمره نامید، نومستمره بنامد.

در این‌جا لازم به اشاره است که استعمار نو به مثابه یک روش و ابزار در جایی وجود دارد که فضا برای بودن آن موجود است و به آن نیاز است. با استعمار‌زدایی که در پی جنگ جهانی دوم اتفاق افتاد، هیچ چیز جدیدی بوجود نیامد. این یافته هم‌چنین مشکل زیر را مطرح می‌کند: اگر اتفاق جدیدی که نیاز به روش‌ها و ابزارهای تحلیلی جدید داشته باشد، رخ نداده است، جایگزین کردن مفهوم نیمه-مستعمره با مفهوم بسیار سردرگم نومستعمره چه مناسبتی دارد؟

هم‌چنین باید روشن کنیم که رقابت برای مستعمرات یک جنبه ضد-استعماری نیز دارد: کشورهای فاقد مستعمره به دنبال تقویت قدرت خود بر کشورهای مستعمره هستند، و در کوشش برای جدا کردن آن‌ها از قدرت‌های استعماری‌شان، رفتاری ضد-استعماری دارند. بیش از همه به ایالات متحده آمریکا در دوران جنگ جهانی اول نگاه کنید، که برای منافع خود شعار حق همه ملت‌ها برای تعیین سرنوشت خویش را ارتقاء می‌داد.

ما در کوشش برای درک استنتاجات نکرومه باید این را در نظر بگیریم. استعمارزدایی مجموعه‌ای از کشورهای مستقل را بوجود آورد که به نظر می‌رسید بلافاصله در مبارزه برای تقسیم (دوباره) جهان گم شدند، و توصیف این مبارزه برای غنائم به عنوان استمار نو، باید وسوسه‌انگیز بوده باشد. همه این‌ها نیز، به ویژه به دلیل توسعه نیافتگی سرمایه‌داری در مستعمرات سابق، باید روشن بوده باشد – سرمایه‌داری در هیچ جا واقعاً شتابی کسب نکرده بود. فصل سرمایه‌داری برای بسیاری از مستعمرات هنوز آغاز نشده بود، که موضوع مرکزی می‌شود: مستعمرات سابق عمدتاً هنوز سرمایه‌داری نبودند و درنتیجه بورژوازی ملی خود را نداشتند.

بورژوازی ملی
مستعمرات سابق نیز پس از کسب استقلال، دیر یا زود راه رشد سرمایه‌داری را در پیش گرفتند، که به نوبه خود شرایط را برای رشد یک بورژوازی ملی در مستعمرات سابق بوجود آورد.

بوجود آمدن بورژوازی ملی در یک کشور مشخص، بلافاصله یک رابطه تقابل با سرمایه‌داران خارجی را بوجود می‌آورد؛ هم‌چنین پس از ایجاد سرمایه ملی، نیاز به حفاظت از بازار خود و پایگاه رشد خود وجود دارد، که در تقابل با نیاز مشابه سرمایه خارجی برای گسترش است.

سرمایه داخلی در مبارزه برای برتری، باید به دنبال به دست آوردن کنترل بیش‌تر بر نظام اقتصادی و نتیجتاً بر نظام سیاسی خود باشد. در این شرایط این نیز خوشایند می‌شود که شخص مقابله خود، بعنوان مثال، با سرمایه خارجی را مبارزه با استعمار نو نشان دهد، زیرا شخص برای سرمایه و نفوذ خود می‌خواهد سرمایه و نفوذ دیگران را متوقف کند. بنابراین، مهم است که همیشه در نظر داشته باشیم که چه کس و برای چه منظوری از یک اصطلاح استفاده می‌کند.

در نهایت، نمی‌توان یک بورژوازی ملی را بدون درجه‌ای از قدرت بر سیاست کشور خود تصور نمود، چه رسد به این‌که این بورژوازی در میدان تنش بین سرمایه‌های قدرتمند مختلف ملل مختلف قرار داشته باشد. در این‌جا هم‌چنین می‌خواهم به این نکته اشاره کنم که اتحادها بین گروه‌های سرمایه و منافع موجود در کشورهای مختلف، از پائین‌ترین کشورهای در حال توسعه‌ تا توسعه‌یافته‌ترین کشورهای سرمایه‌داری، به طور طبیعی وجود می‌آید. در همه کشورها، گروه‌های سرمایه‌ای با منافع متفاوت وجود دارند – برخی به دنبال متحدان خود در مکان‌های مشخصی هستند، برخی دیگر متحدان خود را در جاهای دیگر جستجو می‌کنند. چنین اتحادی به طور خودکار به معنای انقیاد و استثمار یک طرف نسبت به طرف دیگر نیست، بلکه بدین معنی است که سرمایه کشورهای مختلف وارد روابطی می‌شوند که مشخصه آن وابستگی متقابل است.

من معتقدم که این موضوع در بحث استعمار نو از اهمیت بالایی برخوردار است – استفاده از اصطلاح استعمار نو به این معنی است که شخص به طور خودکار در معرض خطر پنهان کردن درهم تنیدگی تضادهایی که مشخصه امپریالیسم مدرن است، قرار می‌گیرد؛ خطر پنهان شدن سرمایه‌های داخلی در پشت ایده‌های مربوط به تبعیت کل کشورها و استثمار یک کشور توسط کشور دیگر وجود دارد. ما صرفاً باید بگوییم که بسیاری از مستعمرات و نیمه-مستعمرات سابق امروز قدرت‌های سرمایه‌داری منطقه‌ای را تشکیل می‌دهند که برای موفقیت برای سرمایه خود کوشش می‌کنند.

چین و هند بارزترین نمونه‌های این هستند. چین نیمه-مستعمره سابق امروز بزرگ‌ترین اقتصاد جهان است و هند مستعمره سابق، اخیراً به جای بریتانای کبیر، قدرت استعماری سابق آن، رتبه پنجمین اقتصاد بزرگ جهان را تصاحب کرده است. کانادا، نیز یک مستعمره قدیمی و به گفته نکرومه در عمل یک «مستعمره مالی» برای «سرمایه غربی تحت سلطه آمریکا»، امروز یکی از بزرگ‌ترین اقتصادهای جهان است. در جایگاه دوازدهم برزیل قرار دارد و مکان‌های پانزدهم و شانزدهم به ترتیب توسط مکزیک و اندونزی اشغال شده است.

حتا خارج از بزرگ‌ترین اقتصادهای سرمایه‌داری، کشورهایی مانند شیلی، نیجریه، آفریقای جنوبی، ایران، ترکیه و مصر نقش‌ منطقه‌ای دارند. هم‌چنین پایین‌تر در این سلسله مراتب، کشورهای سرمایه‌داری را می‌یابیم که سرمایه‌داران آن‌ها به دنبال یافتن راه‌های خود هستند.

بحث درباره استعمار نو در این بستر، یعنی انقیاد اقتصادی و در نتیجه سیاسی، عملاً این واقعیت را پنهان می‌کند که در این کشورها یک بورژوازی ملی با منافع خاص خود وجود دارد که باید بر اساس همان نیروهای محرکه سایر کشورهای سرمایه‌داری عمل کند: انباشت سرمایه خود را افزایش دهد.

وابستگی متقابل به جای استعمار نو
در سراسر جهان هیچ دولتی در خلاء وجود ندارد. سرمایه‌گذاری‌ها در همه جهات حرکت می‌کنند و هیچ کشور سرمایه‌داری نمی‌تواند خارج از این جریان بماند.

این باعث بوجود آمدن وابستگی متقابل سرمایه‌داران می‌شود. این امر باعث بوجود آمدن وابستگی متقابل بین سرمایه در کشورهای مختلف می‌شود. همه کشورها، برای تشدید انباشت سرمایه خود، برای تقویت بازار داخلی و جایگاه خود، به جذب سرمایه وابسته‌اند؛ در عین حال، هر کشور به صدور سرمایه خود، در زمانی که در کشور خود دیگر سودآورترین سرمایه‌گذاری را ندارد، وابسته است.

اگر سرمایه‌گذاری‌ها و جریان‌های آن را دنبال کنید، این روشن می‌شود: سرمایه‌گذاری‌های سوئدی به آلمان، و سرمایه‌گذاری‌های آلمانی به سوئد سرازیر می‌‌شوند؛ سرمایه‌گذاری‌های سوئدی به لیتوانی سرازیر می‌شوند و سرمایه‌داران لیتوانی به نوبه خود در لهستان، بلاروس و لتونی سرمایه‌گذاری می‌کنند، در حالی که لهستان به نوبه خود به نمایندگی سرمایه ادعاهای ارضی بزرگی بر اوکرائین دارد. سرمایه‌گذاری‌های سوئدی به بنگلادش سرازیرند، و این‌ها به نوبه خود به میانمار یا اتیوپی سرازیر می‌شود.*

جهان سرمایه‌داری در هم‌تنیده است و یک نظام وابستگی متقابل پدید می‌آید، که در آن جایگاه کشورهای سرمایه‌داری بر اساس قدرت و توانایی است. آن‌ها در سلسله مراتب جایگاهی را دارند، که می‌توانند داشته باشند، و در زمانی که بتوانند با ابزاری که دارند، با خشونت اگر لازم و ممکن باشد، و با شیوه‌های دیگر اگر بهتر کار کند، عمل می‌کنند.

مفهوم استعمار نو این را پنهان می‌کند. بجای آن، کشورها را به کمابیش تحت سلطه طبقه‌بندی می‌کند. چند ظالم و مظلوم‌های بسیار. برخی مستقل و بسیاری غیرمستقل. این مفهوم مبارزه برای رهایی اقتصادی سرمایه‌داری یک کشور مشخص تحت سرمایه‌داری را، به مبارزه اصلی تبدیل می‌کند، در حالی‌که در واقع، مبارزه با آسیاب‌های بادی است – رهایی اقتصادی در سرمایه داری-امپریالیسم امکان‌پذیر نیست.

آیا ما می‌توانیم از این اصطلاح استفاده کنیم؟
برای این‌که یک مفهوم به طور سازنده بکار برده شود، نیاز به تعریف نیز دارد، و در تحلیل جدی نیز نباید از روی بی‌دقتی یا خودسرانه بکار برده شود. کاربرد آن باید برای تبیین جهان باشد، نه پنهان کردن آن.

براساس بحث بالا، من فکر می‌کنم به راحتی بتوان گفت که هیچ مبنایی برای استفاده از اصطلاح استعمار نو وجود ندارد. این اصطلاح روابط واقعی بین کشورهای سرمایه‌داری و در نتیجه واقعیت را، که چیزی جز این نیست که بین کشورهای سرمایه‌داری و گروه‌های سرمایه‌دار کشورهای مختلف وابستگی متقابل وجود دارد، پنهان می‌کند. استفاده از این اصطلاح، ظهور بورژوازی‌های ملی و سرمایه‌داری ملی در هر کشور، حتا در کشورهای کم‌تر توسعه یافته را پنهان می‌کند.

این مفهوم ، تا زمانی‌ که مقوله‌های جدیدی از تحلیل را که با آن چیزی به ایدئولوژی مارکسیستی افزوده شود، ایجاد نکند هیچ ارزش تحلیلی ندارد. مفاهیمی مانند نیمه-مستعمره یا شبه-مستعمره پیش از این در ایدئولوژی مارکسیستی به عنوان توصیفی از کشورهای مشخص در شرایط مشخص وجود داشته است. این مفاهیم ادعا نمی‌کنند که مراحل رشد سرمایه‌داری را تشکیل می‌دهند یا در خود یک ایدئولوژی هستند.

در بحث مفاهیم ذکر شده در بند بالا، ذکر این نکته نیز حائز اهمیت است که، برای مثال، لنین هرگز آرزوی نیمه-مستعمره‌ها یا شبه-مستعمره‌ها برای صعود در سلسله مراتب را، که اغلب درباره ملت‌ها صدق می‌کند، و به عنوان استعمار نو توصیف می‌شود، انکار نکرد.

نتیجه‌گیری نمی‌تواندغیر از این باشد که هیچ زمینه‌ای برای مفهوم استعمار نو وجود ندارد، و جای آن در واژگان مارکسیستی نیست.

آندریاس سورنسن

https://riktpunkt.nu/2022/12/neo-kolonialismens-problem/

***

* توضیح عدالت: نویسنده در تحلیل دیگری پدیده وابستگی متقابل کشورهایی سرمایه‌داری را با ذکر برخی آمار و ارقام نشان داده است:

«همه این‌ها بدین معنی است که ما با نظام بسیار چندوجهی‌تری از صدور سرمایه روبه‌رو هستیم که کل جهان سرمایه‌داری را در بر می‌گیرد. برای تأکید بر این موضوع، به طور خلاصه در مورد لیتوانی را، همان‌طور که چند سال پیش در مقاله‌ای برای “سازمان کمونیستی” نیز به طور گسترده‌تر انجام دادم، بحث خواهم کرد:

«لیتوانی، با شرکت‌های بزرگی مانند Ikea ،ABB ،Tele2،Telia Sonera ،Swedbank ،SEB، یک بازار مهم برای سرمایه سوئدی است. بسیاری از سرمایه‌گذاری‌های انجام شده توسط این شرکت‌ها در مناطق آزاد تجاری در کلایپدا و کاوناس متمرکز است، و می‌توان نتیجه‌گیری نسبتاً ساده‌ای داشت که لیتوانی، به دلیل دستمزدهای کم‌تر و شرایط کاری بدتر آن، سرمایه گذاری‌های سودآورتری برای سرمایه سوئدی ارائه می‌دهد. در واقع، لیتوانی در سال ۲۰۱۶ به تنهایی حدود یک پنجم کل سرمایه‌گذاری‌های خارجی انجام شده توسط شرکت‌های سوئدی در سال را به خود اختصاص داده است…»

«در حالی‌که سرمایه از سوئد به لیتوانی صادر می‌شود، به طور هم‌زمان، سرمایه از لیتوانی به کشورهای دیگر صادر می‌شود.»

«در بلاروس، سرمایه لیتوانیایی در بیش از ۵۰۰ شرکت و غیره یافت می‌شود، و یک نماینده پارلمان لیتوانی ادعا کرد که “هر لیتوانیایی بسیار ثروتمند در بلاروس تجارت می‌کند.” هر سال حدود ۸۰ میلیون دلار سرمایه‌گذاری از لیتوانی به بلاروس سرازیر می‌شود.»

«سرمایه‌داران لیتوانی علاوه بر بلاروس، در لهستان نیز سرمایه‌گذاری می‌کنند، سرمایه لیتوانیایی در بخش انرژی و هم‌چنین خرده فروشی یافت می‌شود. حتی در اوکرائین، سرمایه‌گذاری‌های بزرگ لیتوانیایی در تجارت خرده فروشی وجود دارد. در لتونی، سرمایه لیتوانیایی به بخش ساخت و ساز سرازیر می‌شود، جایی که صدها میلیون یورو سرمایه‌گذاری شده است.»

نگاه کنید به «درباره امپریالیسم و وضعیت کنونی جهان»

https://riktpunkt.nu/2023/06/om-imperialismen-och-den-nuvarande-situationen-i-varlden/