جنبش حقوق بشر برای رسیدن به نقطهای که فراگیر شود، به بیش از انشعاب در چپ نیاز داشت. جنبش حقوق بشر، که به مثابه یک آرمان بشری تبلیغ میشد برای صاحبان هر نوع گرایش سیاسی جذابیت داشت. بازیگران نامتجانسی مانند کلیسای کاتولیک، محافظهکاران اجتماعی، انقلابیون «بهار عربی»، فعالین ضدآپارتاید هم در آفریقای جنوبی و هم در فلسطین و «فعالین نخبه» تحت رهبری جیمی کارتر «سعی کردند حقوق بشر را به سمتی ببرند که تعداد کمی در دهه ۱۹۴۰ آنرا پیشبینی کرده بودند.» پس از جنگ جهانی دوم، راست و چپ افراطی دیگر مانند گذشته علیه لیبرالیسم متحد نبودند، هر دو به دام وسوسه راحتی و آرامش افتادند. حقوق بشر برای فریاد علیه شکنجه، عليه ناپدید شدن یا سرکوب سیاسی عالی است، اما نهایتاً زمانیکه به اعتراض علیه نابرابری مادی، فساد یا سلسله مراتب و قدرت جهانی میرسد، سترون است…

تارنگاشت عدالت – بایگانی دورۀ دوم
منبع: تلهسور
نویسنده: نائومی کوهن
۹ دسامبر ۲۰۱۶
چگونه از حقوق بشر برای تخریب اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و منفعل کردن چپ استفاده شد
گفتمان حقوق بشر پس از آنکه در خطوط مقدم جنگ علیه اتحاد شوروی مستقر شد، نشان داد که برای قدرتمندترین کشور جهان خطری ندارد.
داستانی میگوید که لفاظی حقوق بشر اتحاد شوروی را از بین برد. اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی نتوانست در برابر تهاجم تبلیغاتی ناراضیان داخلی و خارجی که از زبان تازه ساخته شده حقوق بشر استفاده میکردند بایستد. ساموئل موین، استاد حقوق و تاریخ در دانشگاه هاروارد و نویسنده کتاب «آخرین اُتوپی: حقوق بشر در تاریخ» به تلهسور گفت، اما داستان بیش از این است.
وی گفت قانون اساسی ۱۹۳۶ اتحاد شوروی «بیش از هر دولتی در تاریخ برای شهروندان خود حقوق بشر را تضمین کرده بود»، به ویژه در چیزی که بعداً به حقوق اجتماعی و اقتصادی معروف شد، اما نتوانست در برابر اخلاقگرایی رُمانتیسم غرب بایستد. این بماند که ایالات متحده برخلاف اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی حقوق بشر کلیدی میثاقها را تصویب نکرده بود: یک طرف قویتر بود و در جنگ کلمات پیروز شد.
غرب، مسلح به زبانی که غیرسیاسی به نظر میرسید-قرار دادن «بشر» به جای «شهروند»- در حالیکه بحثهای سیاسی درست مقابل را انکار میکرد، توانست با سوسیالیسم رقابت کند، گرچه گفتمان حقوق بشر صرفاً برای سرنگون کردن شوروی تبلیغ نمیشد.
حقوق بشر ابتدا توسط نخبگان سازمان ملل که قصد اصلی آنها حفظ امپریالیسم در زمانی بود که نبردهای سیاسی علیه استعمار، برای حقوق مدنی، برای صلح و نقد ملت-دولت در جریان بود، نوشته شد…
با ادامه جنگ سرد، گفتمان حقوق بشر که به نظر میرسید گفتمان ملت-دولت را رد میکند و یک صدای بیطرف را توضیح میدهد، به مثابه یگ گزینه راحتطلبانه مورد استقبال قرار گرفت. «سال طلایی» آنها ۱۹۷۷ بود، زمانیکه عفو بینالمللل جایزه صلح نوبل را دریافت کرد، اما اقبال سیاسی آنها بعداً درخشید.
تلاش برای بازگشت به وضعیت عادی
موین گفت سوسیالستها سرخورده از ادامه و سرانجام جنگ سرد، سعی کردند با ترسیم سیمای جدیدی از سوسیالیسم، «سوسیالیسم را از اتحاد شوروی جدا کنند.»
پیش از ۱۹۸۹، برخی کاملاً از بحث حقوق بشر کناره گرفتند، و توجه را از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به سمت رژیمهای محلی، مانند خونتا در آرژانتین یا دیکتاتوری در شیلی معطوف کردند. پس از کودتایهای متوالی در آمریکای لاتین و پایین آمدن دیوار برلین در اروپای شرقی، آنها پی بردند که حقوق بشر در حالیکه «ماسکی است بر بسیاری از نتایج نولیبرالی»، بخش زیادی از چپ ترقیخواه را مصادره کرده و در انحصار خود گرفته است-سوسیالستها مجبور شدند یک طرف را انتخاب کنند.
یک طرف، عمدتاً از سوسیال دمکراتهايی تشکیل میشد که از اوايل دهه ۱۹۷۰ و طی دهه ۱۹۸۰ زبان حقوق بشر را برگزیدند، زیرا معتقد بودند حقوق بشر «میتواند نه فقط سرمایهداری، بلکه برابری بشر را پیش ببرد.» بسیاری حتا به سقوط اتحاد جماهیر شوروی سوسیالستی کمک کردند، زیرا معتقد بودند معیارهای حقوق بشر را رعایت نکرده و از مباحث حقوقی و قانون اساسی دور شده است. موین گفت: «اگر حقوق بشر تنها بازی در شهر باشد، آنوقت شما مجبورید وارد بازی شوید.» بسیاری برای دسترسی به پول، حمایت دولتی و دیگر منابع، گزینه را محرز یافتند.
دیگران از همان آغاز لفاظیها را در باره حقوق بشر خوب شناختند و «واقعاً احساس کردند که هرگز فریب نخورده اند، آنها-درست مانند کارل مارکس- همیشه نسبت به حقوق بشر به مثابه یک پروژۀ بورژوایی که نهایتاً به سرمایهداری و گسترش و موفقیت آن مربوط میشود، مظنون بودند.»
آنها مبارزه ادعایی مخالفان سیاسی را برای حقوق بشر پیگیری کردند، از مداخلهگران در ویتنام و افغانستان تا عروج موشکی عفو بینالملل به مثابه یک محفل نخبه بینالمللی-همه اینها به نام حقوق بشر فعالیت میکردند. موین میگوید انشعاب در چپ دايمی بود.
به دست آوردن هژمونی
جنبش حقوق بشر برای رسیدن به نقطهای که فراگیر شود، به بیش از انشعاب در چپ نیاز داشت. جنبش حقوق بشر، که به مثابه یک آرمان بشری تبلیغ میشد برای صاحبان هر نوع گرایش سیاسی جذابیت داشت.
موین گفت بازیگران نامتجانسی مانند کلیسای کاتولیک، محافظهکاران اجتماعی، انقلابیون «بهار عربی»، فعالین ضدآپارتاید هم در آفریقای جنوبی و هم در فلسطین و «فعالین نخبه» تحت رهبری جیمی کارتر «سعی کردند حقوق بشر را به سمتی ببرند که تعداد کمی در دهه ۱۹۴۰ آنرا پیشبینی کرده بودند.» پس از جنگ جهانی دوم، راست و چپ افراطی دیگر مانند گذشته علیه لیبرالیسم متحد نبودند، هر دو به دام وسوسه راحتی و آرامش افتادند.
گفتمان حقوق بشر پس از آنکه در خطوط مقدم جنگ علیه اتحاد شوروی مستقر شد، نشان داد که تهدیدی برای قدرتمندترین کشور جهان نیست، کشوری که در پی کارزارهای استعمارزدایی و جنگ سرد «آموخته بود که میتواند جنگهای نسبتاً پاکیزهتری را پیش ببرد و میتواند بدون مرتکب شدن به قساوت زیاد قدرت جهانی زیادی به دست آورد، و نتیجتاً مایل بود از حقو ق بشر و طرحهای حقوق بشری استقبال کند، زیرا تأثیری در برنامههای آن نداشت.»
حقوق بشر رژیمها را چالش میکرد، اما نه رژیمهایی را که از آن استفاده ابزاری میکردند. موین گفت در عصر دکترینهای تسامحی مانند «تکیه کن»، حقوق بشر «با ساختارهای موجود همخوان بود»، آرمانی برای ذهنهای اجتماعی که نمیخواستند جهان را تغییر دهند.
گرچه جنبشهای حقوق بشری عمدتاً بروننگر بودند، اما سواد حقوق بشری عموماً به شمال جهانی محدود میشد. حتا در آنجا، حتا در حال حاضر، تعداد اندکی ورای عبارات کلیشهای معنی حقوق بشر را میفهمند، زیرا زمین آنها به ندرت فراتر از ساختارهای حقوقی و غیرانتفاعی میرود.
ظهور شکاف
پس از انتشار کتاب موین در سال ۲۰۱۰، نقد مارکسیستی از دکترین حقوق بشر از حاشیه به متن رفته است. وی تأکید میکند اما تغییر «به علت چیزی نیست که برخی دانشگاهیان در حاشیه انجام میدهند»، بلکه به این دلیل است که مردم به اولویت عدالت اقتصادی و ناتوانی گفتمان حقوق بشر برای تأمین آن پی برده اند.
موین میگوید حقوق بشر برای فریاد علیه شکنجه، عليه ناپدید شدن یا سرکوب سیاسی عالی است، اما نهایتاً زمانیکه به اعتراض علیه نابرابری مادی، فساد یا سلسله مراتب و قدرت جهانی میرسد، سترون است…
