تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

سه‌شنبه، ۶ خرداد ۱۴۰۵
منبع: نیوزکلیک
نویسندگان: ظهور احمد میر، فردوس احمد رِشی
سه‌شنبه، ۱۹ مه ۲۰۲۶

تضاد در سفر اخیر ترامپ به چین

 

چین که در سیاست انتخاباتی آمریکا به عنوان یک دشمن عمل می‌کند، اکنون به قدرتی رو به رشد تبدیل شده که برای سیاست خارجی ایالات متحده حیاتی و غیرقابل چشم‌پوشی است.

در حین نظارات بر یک جلسه امتحان، در حالی که دانشجویان در سکوت مشغول نوشتن بودند، خبرهای فوری درباره سفر دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا به پکن، مدام روی گوشی‌های ما ظاهر می‌شد. ترامپ در روزهای ۱۳، ۱۴ و ۱۵ مه ۲۰۲۶ از چین دیدن کرد، سفری که نشان‌دهنده یک چرخش متفاوت در سیاست خارجی آمریکا بود. برای بسیاری، این یک نمایش دیپلماتیک دیگر بود: رئیس‌جمهور آمریکا در چین، در حالی که رئیس‌جمهور شی جین‌پینگ با گرمیِ تشریفاتی از او استقبال می‌کرد و هر دو طرف با زبان آشنای تجارت، فناوری، تایوان و ثبات استراتژیک سخن می‌گفتند.

اما برای دانشجویان روابط بین‌الملل، چنین لحظاتی به‌ندرت عادی باقی می‌مانند. این لحظات پرسش‌هایی را برمی‌انگیزند که فراتر از بیانیه‌های رسمی و نمایش‌های دیپلماتیک قرار دارند. چه معنایی دارد وقتی رئیس‌جمهور آمریکا به پایتخت همان قدرتی سفر می‌کند که سیاست آمریکا سال‌ها صرفِ ساختنِ تصویر آن به عنوان دشمن اصلی خود کرده است؟ چه معنایی دارد وقتی یک قدرت مسلط (هژمون)، نه برای دیکته کردن شروط، بلکه برای مذاکره، چانه‌زنی و طلبِ خویشتن‌داری به رقیب خود نزدیک می‌شود ؟ شاید اهمیت واقعی سفر ترامپ به چین در همین نکته نهفته باشد.

این سفر را نباید صرفاً یک تعامل دوجانبه‌ دیگر دانست. این سفر نشان‌دهنده‌ لحظه‌ای بود که در آن، تضادهای قدرت آمریکا به شکل غیرعادی نمایان شد. برای نزدیک به یک دهه، چین در مرکز دغدغه‌ها و نگرانی‌های سیاسی آمریکا قرار داشته است. چین مقصرِ تعطیلی کارخانه‌ها، کسری‌های تجاری، سرقت فناوری، وابستگی در زنجیره تأمین و فرسایش قدرت صنعتی آمریکا شناخته شده است. در ادبیات سیاسی واشنگتن، چین دیگر فقط یک کشور دیگر نیست؛ بلکه به زبانی تبدیل شده است که آمریکا از طریق آن، ناامنی و ضعف خود را توصیف می‌کند.

ترامپ این ادبیات سیاسی را بهتر از بیش‌ترِ سیاست‌مداران درک می‌کرد. صعود او به قدرت، به شدت وابسته به این بود که چین را به نمادی از افول آمریکا تبدیل کند. سخت‌گیری نشان دادن علیه پکن، مترادف با میهن‌پرستی شد. وعده مجازات چین، به وعده‌ای برای احیای ملی تبدیل گردید. با این حال، همان ترامپ در نهایت به پکن سفر کرد؛ و تضاد دقیقاً در همین‌جا نهفته است.

چین که در سیاست انتخاباتی آمریکا به عنوان یک دشمن عمل می‌کند، هم‌زمان به عنصری حیاتی و غیرقابل چشم‌پوشی در سیاست خارجی ایالات متحده تبدیل شده است. واشنگتن خواهان همکاری پکن در موضوع ایران و امنیت انرژی است. واشنگتن به دنبال ثبات در تنگه تایوان است. این کشور به دنبال امتیازات تجاری، دسترسی به بازار و ادامه روابط اقتصادی است. آمریکا می‌خواهد رشد فناوری چین را مهار کند، بدون آنکه وابستگی متقابل اقتصادی که هنوز این دو قدرت را به هم پیوند می‌دهد، قطع نماید. این یک شفافیت استراتژیک به معنای کلاسیک آن نیست؛ بلکه مدیریتِ تضاد است.

تئوری‌‌های روابط بین‌الملل تبیین‌هایی جزئی برای این موقعیتِ ناآرام و دشوار ارائه می‌دهند. واقع‌گرایی (رئالیسم) به ما می‌گوید که قدرت‌های مستقر از رقبای نوظهور می‌ترسند. لیبرالیسم به ما یادآوری می‌کند که وابستگی متقابل اقتصادی، هزینه‌ی گسست و قطع رابطه را به‌شدت بالا می‌برد. تئوری انتقال قدرت، بر نگرانی‌های ناشی از نزدیک شدنِ یک قدرت نوظهور به برابری با قدرت مسلط تأکید می‌کند. ایده‌ بسیار ذکرشده گراهام آلیسون یعنی «تله توسیدید» (که شی جین‌پینگ نیز به آن اشاره کرده)، به نمادی برای خطرات نهفته در روابط آمریکا و چین تبدیل شده است.

اما سفر ترامپ به چیزی عمیق‌تر از فرمول‌های کتاب‌های درسی اشاره دارد. پرسش اصلی دیگر صرفاً این نیست که آیا چین در حال ظهور است یا نه؛ پرسش تعیین‌کننده‌تر این است که آیا ایالات متحده می‌تواند خود را با جهانی وفق دهد که در آن چین تن به سلطه نمی‌دهد؟ تاکنون، پاسخ به این پرسش نامشخص باقی مانده است.

ایالات متحده همچنان قدرتمندترین کشور در نظام بین‌الملل است. گستره‌ی نظامی، نوآوری‌های فناورانه، محوریت مالی و ساختارهای ائتلافیِ آن همچنان بی‌رقیب است. با این حال، دوران پس از جنگ سرد که در آن اقتدار آمریکا بدون چالش بود، به وضوح محدودتر شده است. چین جایگزین آمریکا نشده، اما به اندازه‌ای قدرتمند شده است که برتری و سیادت آمریکا را نسبت به گذشته نامطمئن‌تر کند.

این همان چیزی است که رویارویی با چین را برای واشنگتن به شکلی استثنایی دشوار می‌سازد. چین مانند اتحاد شوروی نیست که خارج از اقتصاد جهانیِ سرمایه‌داری ایستاده بود. مانند ایران نیست که بشود آن را با عواقب سیستماتیکِ قابل مدیریت منزوی کرد. و مانند روسیه هم نیست که گستره‌ نظامی‌ آن بسیار فراتر از اندازه و ابعاد اقتصادش باشد. چین به طور هم‌زمان یک غول تولیدی، رقیب فناورانه، بازار جهانی، بستانکار (وام‌دهنده)، چالش‌گر نظامی و بازیگر دیپلماتیک است. چین، رقیبی از درونِ خودِ سیستم است.

این، ماهیتِ تضاد سیاست آمریکا را تبیین می‌کند. واشنگتن از «جداسازی» (decoupling) سخن می‌گوید، در حالی که شرکت‌های آمریکایی همچنان به دنبال بازارهای چین هستند. آمریکا تلاش می‌کند توسعه‌ فناوری چین را محدود کند، بدون آنکه زنجیره‌های تأمین جهانی را به فروپاشی بکشاند. این کشور وعده دفاع از تایوان را می‌دهد، اما هم‌زمان می‌کوشد از جنگی که می‌تواند اقتصاد جهانی را بی‌ثبات کند، دوری جوید. آمریکا چین را یک تهدید استراتژیک توصیف می‌کند، حتی در شرایطی که برای مدیریت بحران‌های فراتر از شرق آسیا، به دنبال همکاری پکن است.

سفر ترامپ به پکن این دوگانگی را با وضوحی کم‌سابقه آشکار ساخت. ترامپِ داخلی (در عرصه سیاست داخلی) برای بازی سیاسی خود به چین به عنوان یک «شرور سیاسی» نیاز دارد؛ اما ترامپِ رئیس‌جمهور (در مقام اجرایی)، به چین به عنوان یک «طرف گفتگو» نیازمند است. ترامپِ مبارزات انتخاباتی باید وعده تقابل و رویارویی بدهد؛ اما ترامپِ ژئوپولیتیک باید پشت میز مذاکره، با شی جین‌پینگ چانه‌زنی کند.

به همین دلیل بود که این سفر حامل حسِ آشکاری از ناآرامی و دشواری بود. این سفر نه یک آشتی‌کنان بود و نه یک رویارویی تمام‌عیار؛ بلکه نقطه تلاقیِ شعارها و واقعیت‌های ژئوپولیتیک بود. به نظر می‌رسید شی جین‌پینگ این موضوع را به طور کامل درک کرده است. پکن نیازی به تحقیر کردن ترامپ نداشت؛ بلکه صرفاً می‌بایست جایگاه برابر خود (با آمریکا) را به نمایش بگذارد. تصویر رئیس‌جمهور آمریکا در پکن در حال گفتگو درباره همکاری و ثبات، خود به خود منافع چین را تأمین می‌کرد. ترامپ به دنبال معامله بود؛ شی به دنبال به رسمیت شناخته شدن. این تفاوت در سیاست بین‌الملل اهمیت زیادی دارد.

این به رسمیت شناخته شدن، یک تزئین نمادین نیست؛ بلکه شکلی از قدرت است. یک دولتدر حال عروج زمانی به معنای واقعی کلمه تأثیرگذار و مهم می‌شود که دیگران مجبور شوند رفتار خود را بر حول آن تنظیم و سازماندهی کنند. با این معیار، چین از هم‌اکنون ساختار نظم بین‌المللی را تغییر داده است.تایوان همچنان خطرناک‌ترین آزمون برای این دگرگونی است. برای واشنگتن، مسأله تایوان با اعتبار، بازدارندگی و موازنه قدرت در شرق آسیا گره خورده است. برای پکن، این مسأله با حاکمیت ملی، الحاق مجدد و مشروعیت حکومت در آمیخته است. هیچ‌یک از دو طرف نمی‌توانند به آسانی عقب‌نشینی کنند؛ چرا که تایوان صرفاً یک مناقشه استراتژیک نیست، بلکه به شکلی عمیق با هویت ملی آن‌ها عجین شده است.

بنابراین، محتاط بودن ترامپ در قبال تایوان، روشنگر و پرده‌بردار بود. این احتیاط بیش از آنکه نشان‌دهنده‌ ضعف و ملایمت باشد، بازتابی از درک خطر بود. قدرت‌های مسلطِ (هژمون‌های) دارای اعتمادبه‌نفس، خطوط قرمز خود را با قاطعیت اعلام می‌کنند؛ اما هژمون‌های نگران، شروع به محاسبه‌ راه‌های خروج از بحران می‌کنند.ایران لایه‌ دیگری را به این معادله‌ در حال تکامل اضافه می‌کند. اگر واشنگتن برای مدیریت تنش‌ها در قبال ایران و تنگه هرمز به کمک پکن نیاز داشته باشد، در این صورت اهمیت و جایگاه چین دیگر به شرق آسیا محدود نمی‌شود؛ بلکه به بخشی جدایی‌ناپذیر از خودِ روند مدیریت بحران‌های جهانی تبدیل شده است. این از چین یک هژمون جدید نمی‌سازد، اما نشان می‌دهد که آمریکا دیگر نمی‌تواند بحران‌های بزرگ ژئوپولیتیک را به تنهایی مدیریت و سازماندهی کند.

به هر حال، میان «قدرت» و «هژمونی» تفاوت وجود دارد. قدرت می‌تواند مجبور کند، تحریم کند و مجازات نماید. اما هژمونی دست به کاری جاه‌طلبانه‌تر می‌زند: هژمونی باعث می‌شود که رهبری، امری طبیعی، مشروع و اجتناب‌ناپذیر به نظر برسد.

ایالات متحده هنوز هم واجد قدرتی عظیم است؛ اما آنچه به شکل فزاینده‌ای فاقد آن است، همان سهولتِ بی‌تکلفِ هژمونی است. این فرسایش، بخش زیادی از نگرانیِ نهفته در سیاستِ آمریکا در قبال چین را تبیین می‌کند.چین چهره‌ای بیرونی به «افول آمریکا» می‌بخشد. چین به واشنگتن این امکان را می‌دهد تا بحران‌های داخلی خود را به یک رقیب خارجی نسبت دهد، به جای آنکه با تضادهای ساختاریِ درونِ خودِ سرمایه‌داریِ آمریکایی مواجه شود؛ تضادهایی چون: صنعتی‌زدایی (تعطیلی صنایع تولیدی)، نابرابری، محوریت یافتن بازارهای مالی به جای تولید، تضعیف حمایت‌های کارگری، دوقطبی‌شدن سیاسی، و گسترش بیش از حد و فرساینده‌ توان نظامی در جهان.

چین شرکت‌های آمریکایی را مجبور نکرد تولید خود را به خارج از کشور منتقل کنند. چین نابرابری‌های داخلی آمریکا را طراحی نکرد. چین مسببِ ناکارآمدی و بدکارکردیِ سیاست آمریکا نبود. با این حال، در ادبیات سیاسی آمریکا، چین تمامی این نگرانی‌ها را به خود جذب می‌کند و به «عامل بیرونیِ» افول داخلی آمریکا تبدیل می‌شود. دقیقاً به همین دلیل است که سیاست‌های ضد چینی همچنان از نظر انتخاباتی مؤثر و کارآمد باقی مانده‌اند؛ چرا که این سیاست‌ها، پدیده‌ افول را ساده‌سازی می‌کنند، شکست‌های ساختاری را به شکل تجاوز خارجی جلوه می‌دهند، و به یک آمریکای تکه‌تکه و دوقطبی‌شده، یک دشمن مشترک ارائه می‌دهند.

اما نظام بین‌الملل را نمی‌توان با شعارهای مبارزات انتخاباتی اداره کرد؛ و این، در نهایت، همان درسِ پکن است. با همان چینی که در سیاست آمریکا محکوم و سرزنش می‌شود، همچنان باید در دیپلماسی جهانی رایزنی کرد. با همان چینی که به تضعیف عظمت آمریکا متهم می‌شود، باید در زمینه‌های تجارت، فناوری، تایوان، ایران و امنیت انرژی تعامل داشت. همان چینی که به عنوان یک تهدید استراتژیک معرفی می‌شود، برای مدیریت نظم معاصر جهان، حیاتی و غیرقابل چشم‌پوشی باقی می‌ماند.

این همان تله‌ عمیق‌تری است که ترامپ قدم به درون آن گذاشت. این صرفاً «تله‌ توسیدید» نیست؛ بلکه تله‌ای سیاسی است که خودِ آمریکا آن را ساخته است: واشنگتن نوعی از سیاست داخلی را پرورش داده که ایجاب می‌کند چین یک دشمن باقی بماند، حتی در شرایطی که نظام بین‌الملل ایجاب می‌کند با چین به عنوان یک بازیگر حیاتی و غیرقابل چشم‌پوشی رفتار شود.

سفر ترامپ به پکن به رقابت میان آمریکا و چین پایان نداد؛ آنچه این سفر آشکار ساخت، تغییر ماهیتِ خودِ این رقابت بود. آمریکا می‌تواند با به تصویر کشیدن چین به عنوان دشمنِ عظمتِ آمریکا، رأی‌دهندگان را بسیج کند. این کشور می‌تواند تعرفه وضع کند، فناوری‌ها را محدود سازد و ائتلاف‌ها را تقویت کند؛ اما دیگر نمی‌تواند با این وانمودسازی که چین را می‌توان با آرزو کردن نادیده گرفت و محو کرد، نظام بین‌الملل را مدیریت کند.

این همان حقیقتِ سختی است که در پکن آشکار شد. قدرت مسلط (هژمون) به چین سفر کرد، زیرا «رقابتِ صِرف» دیگر برای پیشبرد اهداف آن کافی نیست.

https://www.newsclick.in/contradiction-trumps-recent-visit-china