تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

یک‌شنبه، ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
منبع: دمکراسی مردم، نشریه حزب کمونیست هند (مارکسیست)
نویسنده: پرابهات پاتنایک
یک‌شنبه، ۸ مارس ۲۰۲۶
برگردان: ع. سهند

حمله امپریالیسم به حاکمیت جهان سوم

 

امروزه امپریالیسم  با نقض همه اصول حقوق بین‌الملل، به‌دنبال لغو اصل حاکمیت ملی کشورهای جهان سوم است؛ امری که در بمباران ایران توسط ایالات متحده و اسرائیل با هدف صریح «تغییر رژیم» به‌وضوح دیده می‌شود. پیش از این، حتی زمانی که هدف آشکارِ مداخلات نظامی امپریالیستی، تغییر حکومتی بود که با منافع آن‌ها همسو نبود، دلیل رسمی ارائه‌شده زیر پوشش بهانه‌های دیگر پنهان می‌شد؛ بهانه‌هایی نظیر دستیابی آن حکومت به «سلاح‌های کشتار جمعی»، دست داشتن در تجارت مواد مخدر یا مواردی از این دست. اکنون در مورد ایران، حتی چنین بهانه‌های واهی نیز کنار گذاشته شده است؛ این بمباران در حالی صورت گرفته است که گفتگوها درباره برنامه هسته‌ای ایران – که موضوع اصلی مورد مناقشه قلمداد می‌شد- در جریان بود و بنا بر گزارش‌ها حتی پیشرفت‌هایی نیز حاصل شده بود. بنابر‌این، ایالات متحده با این اقدام، برای نخستین بار پس از پایان دوران استعمار، این حق را برای خود قائل شده است که هر کجا در جهان سوم اراده کند، دست به «تغییر رژیم» بزند.

در اینجا نکته این نیست که جمهوری اسلامی از حمایت توده‌ای مردم ایران برخوردار بود یا نه، سرکوبگر بودیا نه، آزادی بیان را مجاز می‌دانست یا نه و مخالفان را تحمل می‌کرد یا نه؛ نکته این است که فقط خودِ مردم ایران حق دارند درباره هرگونه «تغییر رژیم» در کشورشان تصمیم بگیرند و برای آن تلاش کنند. این کار امپریالیسم آمریکا نیست، و حق ندارد در امور یک کشور دیگر مداخله نظامی کند. معنای حاکمیت ملی یک کشور همین است؛ همان حاکمیتی که مبارزات ضد استعماری در سراسر جهان سوم، در پی جنگ جهانی دوم برای کشورهای خود به ارمغان آوردند. امپریالیسم، که پیش از این از طریق مانورهای مختلف پشت‌پرده مشغول تضعیف این بود، اکنون برای انجام این به مداخله نظامی آشکار متوسل شده است. این اقدام، حمله مستقیم به حاکمیت ملی محسوب می‌شود و از این رو، فصلی کاملاً جدید در تاریخ می‌گشاید که راه را برای بازگشت عملی به دوران پیش از استعمارزدایی هموار می‌نماید.

در این‌جا بلافاصله دو پرسش پیش می‌آید: امپریالیسم چگونه این‌چنین جسور شده است که دست به چنین حمله‌ای می‌بزند؟ و چرا به‌ویژه در برهه کنونی، احساس می‌کند به انجام این نیاز دارد؟ پاسخ پرسش اول ساده است: فروپاشی اتحاد شوروی و پایان جنگ سرد، امپریالیسم را در موقعیتی قرار داده است که دیگر مانند گذشته احساس محدودیت نمی‌کند. به عنوان مثال، در کوبا، که امپریالیسم اکنون در آنجا نیز از «تغییر رژیم» سخن می‌گوید، مقایسه با وضعیت زمان بحران موشکی کوبا در سال ۱۹۶۲ بسیار تکان‌دهنده است. در آن زمان، اتحاد شوروی از کشتی‌های خود که به سمت کوبا در حرکت بودند خواسته بود تا با شلیک گلوله، محاصره دریایی آمریکا را در هم بشکنند و به این ترتیب خطر یک جنگ هسته‌ای احتمالی را به جان بخرند؛ و ایالات متحده مجبور شده بود برای اجتناب از چنین پیشامدی، تن به سازش دهد. یکی از نتایج آن اتفاق، عدم مداخله نظامی مستقیم امپریالیستی در کوبا از آن زمان تاکنون بود. اما اکنون دیگر آن نوع محدودیت برای امپریالیسم وجود ندارد. البته مدت‌هاست که دیگر وجود ندارد، اما امپریالیسم – همان‌طور که در ادامه استدلال خواهم کرد – در حال حاضر بر روی نازک‌ترین یخ ممکن گام برمی‌دارد؛ که آن را وادار می‌کند تا برای مستعمره‌سازی دوباره جهان سوم سعی کند. و این همان پاسخ پرسش دومی است که در بالا مطرح شد.

ماهیت بحران کنونی را می‌توان ‌درست درک کرد اگر در نظر بگیریم که این بحران دارای دو مؤلفه متمایز است. نخستین مؤلفه این است که طی سه یا چهار دهه اخیر، سهم کارگران در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته و هم‌چنین سهم زحمتکشان در کشورهای جهان سوم از درآمد ملی، شدیداً کاهش یافته است؛ و چون میزان مصرف از یک واحد «مازاد اقتصادی» کم‌تر از میزان مصرف از یک واحد درآمدِ کارگران یا زحمتکشان است، این بازتوزیعِ ثروت به سمت مازاد اقتصادی، به بروز گرایش به تولید بیش از حد نسبت به تقاضای کل، و در نتیجه به افزایش بیکاری منجر می‌شود (که البته ممکن است مانند موردِ ایالات متحده، در قالب کاهش «نرخ مشارکت نیروی کار پنهان شود). این افزایش شدید تنگدستی زحمتکشان را در پی دارد.

دومین مؤلفه که در بحران کنونی امپریالیسم نقش دارد این است که – برخلاف دوران اوج استعمار پیش از جنگ جهانی اول، قدرت امپریالیستیِ اصلی امروز، توانایی جبران کسری تراز پرداخت‌های خود را از طریق تحمیل «تخلیه مازاد» [خروج سرمایه] یا «صنعت‌زدایی» بر یک امپراتوری مستعمراتی ندارد. باید به خاطر داشت که قدرت برتر امپریالیستی در هر دوره‌، همواره با کسری تراز پرداخت‌ها روبه است؛ در مورد کنونی، یک دلیل مهم این کسری، اداره زنجیره‌ای از بیش از ۷۵۰ پایگاه نظامی در حدود ۸۰ کشور جهان توسط ایالات متحده برای حفظ سلطه جهانی آن است. این کسری در دوره پیش از جنگ جهانی اول، توسط قدرت امپریالیستیِ برترِ آن زمان یعنی انگلیس، و به قیمتِ [بهره‌کشی از] مستعمرات آن جبران می‌شد. نبود یک امپراتوری مستعمراتیِ اختصاصی برای ایالات متحده به این معنا بوده است، که این قدرت اصلی کنونی، کسری خود را با چاپ دلار جبران کرده است. آمریکا امروزه با اختلاف زیاد، بدهکارترین کشور جهان است و دنیا لبریز از دلارها یا دارایی‌های دلاری است که در واقع بدهی‌های آمریکا محسوب می‌شوند. این وضعیت، یک خطر عظیم برای ثبات نظام مالی جهانِ سرمایه‌داری در بردارد.

اغلب گفته می‌شود که چون هیچ ارز دیگری به اندازه دلار مورد استفاده قرار نمی‌گیرد، یک خطر جدی متوجه جایگاه دلار نیست. اما این ادعا اشتباه است: حتی اگر خطری از سوی ارزهای دیگر وجود نداشته باشد، چرخش ناگهانی از دلار به سمت کالاها همواره محتمل است؛ و اگر حتی برای مدتی کوتاه چنین اتفاقی رخ دهد، می‌تواند باعث تورم عظیمی در جهانِ سرمایه‌داری شود. این دقیقاً همان اتفاقی است که در اوایل دهه ۱۹۷۰ رخ داد و زمینه‌ساز ظهور تاچریسم و ریگانومیک شد؛ سیاست‌هایی که برای مبارزه با تورم، بیکاری گسترده‌ای را در کشورهای خود ایجاد کردند. اما آن فشار بر کارگران در شرایطی تحمیل شد که آن‌ها یک دوره رونقِ پس از جنگ را تجربه کرده بودند؛ در حالی که تکرار چنین وضعیتی در بستر کنونی- که بر فلاکتِ حادِ کنونی کارگران (به دلایلی که پیش‌تر بحث شد) افزوده می‌شود – ثبات اجتماعیِ کل نطام را به شدت برهم خواهد زد.

پاسخ امپریالیسم در این مقطع برای پیش‌دستی در برابر این خطر، دو بخش دارد: نخست، روی کار آوردن یک رژیم نئوفاشیست در قالب دولت ترامپ در ایالات متحده (و رژیم‌های مشابه یا در آستانه ظهور در جاهای دیگر)؛ و دیگری، تلاش برای احیای سلطه به سبک استعماری در سراسر جهان از طریق گماردن رژیم‌های مطیع. ربودن جنایتکارانه نیکلاس مادورو در ونزوئلا و حمله به ایران- جایی که یکی از اخلاف سلسله پهلوی به لطف آمریکایی‌ها در پشت صحنه منتظر رسیدن به قدرت است – نمونه‌هایی از این مستعمره‌سازی دوباره است. هر دو کشور ونزوئلا و ایران نفت‌خیز هستند، و ونزوئلا بزرگ‌ترین ذخایر نفت جهان را در اختیار دارد؛ تصاحب ذخایر آن‌ها توسط شرکت‌های آمریکایی، راه را برای دور دیگری از «تخلیه مازاد»، این بار به سمت ایالات متحده، باز می‌کند، که مشکلات تراز پرداخت‌های آمریکا را تخفیف خواهد داد

اما، مستعمره‌سازی دوباره فقط به انتقال «تخلیه مازاد» از کشورها نفت‌خیز محدود نمی‌شود؛ بلکه به شکل تلاش برای تحمیل «قراردادهای نابرابر» نیز ظاهر می‌شود – مانند معاهده تجاری هند و آمریکا-که برای کالاهای آمریکایی بازارهایی انحصاری ایجاد می‌کنند، درست همان‌گونه که در دوران استعمار مرسوم بود. البته، اینکه آیا امپریالیسم با این تلاش برای مستعمره‌سازی دوباره در غلبه بر بحران کنونی خود موفق خواهد شد یا نه، موضوع اصلی نیست؛ نکته حائز اهمیت این است که امپریالیسم باور دارد مستعمره‌سازی دوباره راهی برای خروج از بحران است، و این چیزی است که اهمیت دارد.

مستعمره‌سازی دوباره به مثابه یک استراتژی امپریالیستیِ اخیراً توسط مارکو روبیو، وزیر امور خارجه ایالات متحده، به گروهی از رهبران اروپایی که در ابتدا مردد بودند، قبولانده شد. او البته این موضوع را با ادبیات متفاوتی بیان کرد، اما پیشنهاد او تا حد ممکن صریح بود. استدلال وی این بود که «تمدن شکوهند غرب» در سال‌های اخیر به دلیل قدرت گرفتن کمونیسم و جنبش‌های ضد استعماریِ مورد حمایتِ کمونیسم، دچار عقب‌گرد شده است؛ و این عقب‌گرد باید جبران شود. این سخن به‌وضوح به معنای بازپس‌گیری دستاوردهای مبارزات ضد استعماری، یعنی مستعمره‌سازی دوباره جهان است. به اختصار، از نظر روبیو، احیای شکوه «تمدن غرب» در گرو مستعمره‌سازی دوباره جهان است. تصور فراخوانی مستقیم‌تر برای مطیع کردن جهان سوم تحت کنترل امپریالیستی دشوار است.

بنا بر گزارش‌های خبری، بحث روبیو برای رهبران اروپایی که در ابتدا مردد بودند، متقاعدکننده بوده است. جای تعجب نیست که به جز اسپانیا، از سوی اروپا هیچ مخالفت عمده‌ای با جنایت اخیرِ آمریکا و اسرائیل علیه ایران صورت نگرفته است. بنابراین، به نظر می‌رسد که ما در آستانه مشاهده یک تلاش هماهنگ از سوی همه کشورهای امپریالیستی برای بازپس‌گیری دستاوردهای استعمارزدایی هستیم.

https://peoplesdemocracy.in/2026/0308_pd/imperialism%E2%80%99s-assault-third-world-sovereignty