با پچپچه‌های پاییز
گزیده‌هایی از شعر و ادبیات انقلابی

نویسنده: مزدک
پنج‌شنبه، ۲۲ شهریور ۱۳۸۶

رحیم نامور، شخصیتی دوست داشتنی

 

عطر طراوت بود باران
آغوش خالی بود خاك پاك دامان
اما ستوه از دست بسته
اما فغان از پای دربند
چشمان پر از ابرند یك شام تاریك
واندر لبان خورشید لبخند
آن یك درودی گفت بردوست
این یك نویدی را صلا داد
تا سرب و باروت
بر ناتمام نغمه‌هاشان نقطه بنهاد
عطر جوانی شست باران
آغوش پر آغوش عاشق ماند خاك سرخ دامان.

(سیاوش کسرائی)

«جان رید» یك خبرنگار آمریكائی بود. پیش از انقلاب اكتبر رفته بود روسیه تا از رویدادهای انقلاب روسیه گزارش بنویسد. شانس بزرگ وقتی به او روی آورد كه در همان روزهایی كه او به مسكو رفته بود انقلاب پیروز شد و او از نادر روزنامه‌نگاران خارجی شد كه عملاً در جریان بزرگ‌ترین رویداد قرن بیست قرار گرفت. یعنی انقلاب اكتبر.

او توانست با بسیاری از رهبران انقلاب كه در آن روزها اسم و رسمی‌نداشتند، اما بعدها به مردان بزرگ قرن بیستم تبدیل شدند و نامشان برای همیشه در تاریخ جهان ماند دیدار و گفتگو كند. «دزرژینسكی» بنیانگذار سازمان اطلاعات مركزی شوروی، «گورگی» داستان‌نویس انقلابی‌روسیه، … در راس همه آن‌ها «لنین»”.

وقتی از روسیه بازگشت، سراپا دگرگون شده بود و با تمام وجود از انقلاب اكتبر دفاع كرد.

جان رید بعدا رُمان معروف «۱۰ روزی كه دنیا را لرزاند» را نوشت، كه یكی از زیباترین و مستندترین كتاب‌های مربوط به انقلاب اكتبر است. «رحیم نامور» آن را از انگلیسی به فارسی ترجمه كرد و در دهه ۱۳۳۰ در‌ایران چاپ كرد. سرگذشت رحیم نامور خود یك رُمان است. روزنامه‌نگار صلح‌دوست دهه ۳۰‌ ایران.

نامور نیز مانند جان رید روزنامه‌نگار بود و گرایش چپ و سپس تود‌ه‌ای پیدا كرد و بعدها عضو رهبری‌این حزب شد. در جوانی‌اش یكی از روزنامه‌نگاران معروف و بسیار خوشنام‌ایران بود و سرمقاله‌هایش با سرمقاله‌های حسین فاطمی، وزیر خارجه مصدق نوعی دیالوگ مطبوعاتی بود. در دهه ۳۰ تا كودتای ۲۸مرداد. در جریان جنگ دوم جهانی منشی جمعیت مبارزه با استعمار درایران شد. این کانون روزنامه «شهباز» را بعنوان بلندگوی ضد استعمار و بانگ بلند استقلال را منتشر می‌كرد و رحیم نامور سردبیر آن بود. خانه‌ای كه در گوشه‌ای از میدان حسن آباد سابق تهران برای مبارزه در راه دفاع از استقلال ملی ایران فعال بود و حزب توده ‌ایران هدایت كننده‌اش بود. خانه صلح، تشکل دیگری بود که علیه فاشیسم و علیه جنگ مبارزه می‌کرد و مرکز آن در خیابان فردوسی بود و لنکرانی‌ها زیر سایه حزب توده ایران آن را رهبری می‌کردند. نامور انگلیسی را در كالج امریكائی‌ها در همدان یاد گرفته و سپس در تهران ادامه داده بود.

***

در چهارم خرداد ۱۳۳۱ هیات منصفه دادگاه كیفری تهران با اكثریت هشت رای در برابر ۴ رای، رحیم نامور ناشر روزنامه شهباز را از اتهام اهانت به شاه تبرئه كرد. محاكمه نامور دو روز طول كشید. رحیم نامو در دادگاه می گوید كه در اینجا شخص شاكی را نمی بیند و اگر شاه شاكی پرونده است چرا در دادگاه حضور نیافته و شكایت خود را دنبال نكرده است. شكایت هم به خط و امضای شخص شاكی نیست و دادگاه نباید میان مردم فرق بگذارد، شاه یك فرد است و من هم یك فرد. باید هر دو در دادگاه در جایگاه خود حضور داشته باشیم. مقام جای خودش را دارد. صرف نظر از مقام، من و شاه دو تبعه یك كشور هستیم. در پایان جلسات، اكثریت هیات منصفه نظر داد كه اشاره مقاله به «دربار» است كه یك بنیاد مملكتی است و هدف انتقاد بوده نه شخص شاه و نامور تبرئه شد.

***

پس از كودتای ۲۸ مرداد، مانند بسیاری از رهبران حزب توده ‌ایران و كادرهای فعال آن از‌ ایران خارج شد. از جنوب و از طریق آب گریخت و به كویت رفت. خودش می‌گفت كه یك روز صبح وقتی رادیوی هتل محل اقامتش را در كویت باز كرد ناگهان خبر اعلام قیام نظامی‌های عراق به رهبری سرهنگ عبدالكریم قاسم در عراق را شنید. افسری میهن دوست و شجاع كه گرایش‌های چپ داشت. خبر را همراه با مارش نظامی‌از رادیو بغداد شنیده بود. كیف و كلاهش را جمع كرد و از كویت به بغداد رفت. حزب كمونیست عراق كه با قیام افسران تحت فرمان عبدالكریم قاسم خود به شریك حكومت تبدیل شده و وسیعاً به فعالیت علنی پرداخته بود نامور را زیر پروبال خود گرفت. نامور به برنامه‌های رادیویی عراق كمك‌كرد و میانجی اختلافات كردهای شمال عراق با حزب كمونیست عراق و دولت عبدالكریم قاسم شد. در‌این كار موفق شد و‌این یكی از صفحات درخشان فعالیت او در بغداد بود. در بغداد كه بود به او از داخل‌ایران اطلاع دادند كه یك كودتا علیه دربار شاهنشاهی‌ ایران در شرف وقوع است. او برای رساندن‌این خبر به رهبری حزب از عراق به زوریخ رفت تا با رهبری حزب تماس بگیرد. از طرف رهبری حزب كیانوری‌این تماس را گرفت. كیانوری خیلی زود فهمید ‌این یكی از دام های تیموربختیار فرماندار نظامی‌تهران و رئیس بعدی ساواك است. نامور نیز كه با شك و تردید نسبت به صحت‌این كودتا حامل خبر شده بود،‌این گمان كیانوری را تائید كرد. او دیگر به بغداد بازنگشت و به خواست حزب كه نگران ترور او در عراق بود، راهی بلغارستان شد. در صوفیه برایش آپارتمانی گرفتند و در آن ساكن شد. از آن تاریخ تا لحظه‌ای كه رادیو پیك‌ایران فعال بود (رادیوی وابسته به حزب توده‌ایران كه در بلغارستان برنامه پخش می‌كرد و بسیار موفق بود) در‌این رادیو كار كرد و مقاله نوشت و سرگرم كارهای تحقیقاتی و ترجمه شد. بعد ازانقلاب ۵۷ پیر و بازنشسته به ‌ایران بازگشت. كار چندانی در آن شتاب حوادث از او بر نمی‌آمد. پیر شده بود و تمام عشق و علاقه‌اش دیدار با‌این و آن بود. خوش صحبت بود و مجلس را گرم می‌كرد. سینه‌اش پر از خاطره بود.

پیرمرد، پس از یورش دهه ۶۰ به احزاب سیاسی‌ ایران و از جمله به حزب توده‌ایران، یكبار دیگر عصا بدست مجبور به مهاجرت شد. دیگران جوان و چابك و او پیر و عصا بدست. او از نسل قدیم و مهاجرین یورش دهه ۶۰ از نسل جدید. نسل جدید مهاجرین سیاسی رو به ‌آینده و سینه‌ای پر كینه از آنچه بر آن‌ها می‌گذشت، او رو به گذشته و یادآور تلخی‌های بر در خاطره مانده.

همزمان با سیاوش كسرائی از مرز افغانستان گذشت و در‌این كشور اقامت گزید. كسرایی چند روز زودتر و او چند روز دیرتر. نمی‌توانست راه برود، سر مرز خاكی و پر چاله چوله‌ایران و افغانستان سوار اسب شد. او سواره و همراهان جوانش پیاده از مرز گذشتند.

رو‌زگار نه به سواره رحم كرد و نه به پیاده! نه بر زود از مرز گذشته و نه بر دیر از مرز عبور كرده! نه بر شاعر و نه بر روزنامه‌نگار!

در كابل، در یك آپارتمان سكنی گزید و بار دیگر خواند و نوشت و ترجمه كرد.

در یك غروب دلتنگ پائیزی نفسش به شماره افتاد. قلبش نمی‌كشید. به بیمارستان كابل منتقلش كردند، حالش بهتر شد. چند شبی‌گذشت. دسته دسته به دیدارش می‌رفتند و او بسیار از‌این ملاقات‌ها خوشحال بود. از‌اینكه دیگران فراموشش نكرده بودند لذت می‌برد. روز چهارم برای دو تن پیغام فرستاد كه سری به او در بیمارستان بزنند. آنان كه رفتند، بعدها گفتند پیرمرد صلح و روزنامه نگار ضد جنگ چیزی نمی‌خواست؛ فقط گفته بود دلم برایتان تنگ شده بود!

گفته بودند: ما كه صبح‌اینجا بودیم!

گفته بود: امروز دوبار دلم تنگ شده بود!

حالش خوب بود. نیمه-نشسته و نیمه-خوابیده، مثل همیشه چند كتاب انگلیسی و فارسی كنار دستش بود. انگلیسی را در نوجوانی و همراه درس مکتب در همدان و سپس در جوانی و در كالج انگلیسی‌ها در تهران خوب آموخته بود.

گفته بودند: همین هفته از بیمارستان مرخص خواهی شد.

گفته بود: آره حالم كاملاً خوب شده.

اتاقش دونفره بود، اما مریض دیگرمرخص شده بود.

چشم‌هایش نوری نداشت.

ساعت ۱۲ شب پیرمرد قلبش از طپش باز‌ایستاد! مراسم تدفین او با مارش نظامی‌از بیمارستان تا میدان آریانای كابل برگزار شد. همان میدانی كه سال‌ها بعد دكتر نجیب‌الله را در آن به دار كشیدند.

در بلندترین تپه مُشرف به كابل به خاكش سپردند )تپه شهدا). سنگی سیاه با خطی خوش و پرچمی‌بر فراز آن: رفیق نامور، نویسنده، مترجم، روزنامه نگار و عضو كمیته مركزی حزب توده‌ایران. مترجم رُمان تاریخی و مستند«۱۰ روزی كه دنیا را لرزاند» بر فراز تپه‌ای مُشرف به كابل و «جان رید» نویسنده رُمان در كدام نقطه نمی‌دانم در خاك شدند.

وقتی ربانی قدرت گرفت پرچم‌های آن تپه را كه به تپه شهدای معروف بود جمع كردند.

صدها نظامی‌و كادر حزبی ‌دولت دمكراتیك افغانستان كه در جنگ با همین دارودسته‌ بنیادگرایان كشته شده بودند در‌این تپه به خاك سپرده شده بودند. سنگ‌ها را برداشتند اما با قبرها و خفتگان در آن كاری نكردند. اما وقتی طالبان به كابل رسیدند آن تپه را با تراكتور كندند و روی استخوان‌های از زیر خاك در آمده آهك ریختند. شاید استخوان دست، انگشت و یا پای ناتوانی كه نامور را تا كابل كشانده بود در میان آن استخوان‌ها بود.

خم بر جنازه‌ای دیگر
نه بایسته شعرست و نه
شایسته من
كه همواره خون بسراییم و
خون
و از عطر نیاز
و تركش بلند آواز
سخن نگوییم
از عشق سخن نگوییم و
از غزل

اما در آن گذر
كه
قلم و قدم
بر خون همی رود و
باز
این منم كه بر جنازه‌ای دیگر
خم می‌شوم

باری بشنویدم بانگ
كه در برابر چشمانم شهید می‌شوند
فرزندان امیدم
آری بشنوید
افراسیابت
به تیغ
از شاهنامه می‌راند
ای ستیزنده باستم
ای جزمت زیبایی جوانی و جرئت راستی
اما نامت
در كارنامه او
می‌ماند
عقیق سرخ
اینك مهربانی همه بازوان برادری
سهرابانت
و خشم بی‌آتشی كین
رستمانت
گرم است
هنوز خون تو گرم است

دیرگاه
بردندت
و هم به شبانگاه
از تو دست بداشتند
از پیكر بی‌جان تو
از خوشه خون
و هنوز
خون تو گرم است
در قتل‌گاه تو چه گذشته است؟
ای شبنم سرخ
از آخرین برگه لرزان شب
چگونه چكیدی
تا سپیده دم چشم باز كرد؟

جنایت
بی‌حوصلگی می‌كند و
قساوت عجول است
و شرف
درد شكیبایی را
تا دیار آرام مرگی زودرس
پیش می‌برد
و هم‌چنان
آزادگی با خون
راهش را خط‌كشی می‌كند
و جوانی بر آن
گل‌های آفتابگردان
می‌نشاند
تا شیار آفتابی این مرز را
در دود و دمه
چراغان دارد

ای گوهرهای ناشناس
حجله‌های گلرنگ بی‌عروس
در بگشایید و دهان
تا مردمان
دامادان سر بلند را تعظیم كنند

و
ای تو
رفیق رزم‌آور بی‌خستگی
آرام
كه تا خاك
تن به بوسه آفتاب می‌سپارد
خشم دانه‌ها بر زمین
مزرع رستاخیز
می‌رویاند
و دست بازوان رنج
گهواره اندیشه‌ات را
می‌جنباند
و در شاهنامه شهیدان
خون سیاوش
می‌جوشاند.

https://pechpecheh.blogfa.com/post/25