فرهاد اندکی پس از پیروزی «احمدی‌نژاد»، معتقد بود که: «تضاد اصلی در هستى ‏اجتماعى- اقتصادى ایران امروز سیاست نولیبرالى جهانی‌سازى است که باید محور تجمیع نیروها قرار گیرد، ‏نیروهایى که در کشور ما از یک سو زحمتکشان شهر و ده و از سوى دیگر آن بخش از سرمایه‌دارى ملى در بر ‏می‌گیرد، که بخاطر منافع خود، به متحدان طبیعى یکدیگر تبدیل شده اند… جالب اینجاست که فرهاد اخیراً در مقاله دیگری در وبلاگ خویش «تضاد اصلی» جامعه را چنین توضیح ‏می‌دهد: «فقدان آزادى‏‏‏‏ انتخاب در جمهورى‏‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏،‏‏ که محمد خاتمى‏‏‏‏‏ برجسته می‌‏‏‏‏‏سازد، اصلى‏‏‏‏‏‌ترین تضادى‏‏‏‏‏ را ‏تشکیل مى‏‏‏‏‏‌دهد، که میهن ما در دوران کنونى‏‏‏‏ با آن‏ دست به گریبان است. فقدان آزادى‏‏‏‏‏‌هاى‏‏‏‏‏ دمکراتیک و قانونى‏‏‏‏‏، ‏اصلى‏‏‏‏‏‌ترین تضاد، و مبارزه براى‏‏‏‏‏ دستیابى‏‏‏‏‏‌ به آن، اصلى‌‏‏‏‏‏ترین صحنه نبرد اجتماعى‏‏‏‏‏‌ در دوران کنونى‏‏‏‏ در ایران ‏مى‏‏‏‌باشد…»٢٢ و بدین‌سان همانند نخبگان و جانباختگان اصلاحات دیالکتیک بین مبارزات اجتماعى و قواعد ‏مدنى را وارونه درک کرده و بیان می‌دارد.‏

 

تارنگاشت عدالت- بایگانی دورۀ دوم

ا. آذرنگ
۲۴ اسفند ۱۳۸۷

زیر پرچمی دروغین (١)


فرهاد اخیراً در راستای «ابتکار» دامن‌زدن به بحث میان توده‌ای‌ها و از آن طریق برطرف ساختن «تشتت نظری» ‏در حزب تودۀ ایران، در نوشتارهای سردرگم و متناقض خود ادعا می‌کند که منادی مشی مبارزاتی انقلابی نابی ‏است که گویا از طریق ایجاد «پیوند بین وظایف دمکراتیک و سوسیالیستى‏» بدان دست یافته است. وی با به ‏اهتزاز درآوردن پرچم «سیاست انقلابی مستقل» و «برنامه خالص کارگری» ادعا می‌کند که مشی سیاسی ‏‏«عدالت» پراگماتیستی و دنباله‌رو نمایندگان سیاسی غیرپرولتری است. وی به نقل از یکی از سوسیال ‏دمکرات‌های سابقاً توده‌ای می‌نویسد: «تارنگاشت عدالت را باید نماینده آن نظرى در جنبش توده‏اى ارزیابى ‏نمود، که … با برداشتى «شابلونى» و کاتگوریوار به این نتیجه می‌رسد، که چون قشرهاى بینابینى، که به خاطر ‏پایگاه و جایگاه طبقاتى خود، نزدیک‏ترین متحدان بالقوه طبقه کارگر هستند، حزب تودۀ ایران، حزب طبقه کارگر ‏ایران باید با توجه به سطح آگاهى و باورهاى مذهبى آن‏ها، به استقبال از آن‏ها بشتابد و از سیاست ‏نمایندگانشان دفاع کند، با این امید که آن‌ها در جریان مبارزات خود، مواضع خود را تصحیح کرده و کمبودهاى خود ‏را برطرف سازند.»۱‏

فرهاد برای حمایت از این ادعای خویش فعالیت‌های تحلیلی، خبری و افشاگرانه «عدالت» را نادیده گرفته و ‏ترجیح می‌دهد که با دستچین کردن بعضی واژه‌ها و عبارات از متن برخی نوشته‌های «عدالت» و آذرنگ، در بین ‏جمله‌بندی‌های عام تئوریک خود، آن «ویژگی‌هایی» را که در ذهن او «عدالت» فاقد آن‌ها است، برشمرد. وی با ‏بررسی قسمی، غیرتاریخی و غیرمنطقی برخی مقالات «عدالت» نتیجه می‌گیرد که:‏

‏«وظایف “آنى” در جهت تحقق وظایف “آتى” قرار دارند. نزد اندیشه تحلیل‌‏گر تارنگاشت عدالت یک چرخش صد و ‏هشتاد درجه‏اى در استدلال وجود دارد. نزد او، رابطه فوق از قرار داشتن جزء در جهت کل  نتیجه نمی‌شود، بلکه ‏برعکس. این کل است که تابعى از جزء می‌شود، والاٌ به نظر ا. آذرنگ «راه به جایى نمی‌توان برد …». «اشکال ‏مبارزات در برابر محتواى مبارزات قرار داده مىشوند. «آرایش طبقاتى و …» در اندیشه مطلق مىشود، والاٌ «راه ‏به جایى نمىتوان برد …»

‏«خیر، وظیفه نبرد طبقاتى در برابر حزب تودۀ ایران در مقاله طولانى و مستند تارنگاشت عدالت کوچک‌ترین فضا و ‏جایى نمى‌یابد. بلکه مقاله تنها و تنها در خدمت «شناخت [نقش] متحدین بالقوه و بالفعل طبقاتى» باقى ‏مى‌ماند. شکل مبارزه مطلق گشته و بر محتواى غالب مى‌شود. وظیفه عام، آتى و انقلابى، در خدمت شکل ‏مبارزه روز قرار می‌گیرد. یعنى عام در خدمت جزء قرار داده می‌شود. رابطه و پیوند بین وظایف روز، تاکتیکى و ‏‏«آنى» با وظایف استراتژیک، و «آتى» از موضع ماتریالیسم تاریخى برقرار نمى‌شود.»٢‏

‏«به عبارت دیگر، با وجود چنین پیامدهاى سهمگین چنین سیاست ضدملى براى ایران، اندیشه تحلیل‌‏گر در مقاله ‏‏“ارزیابى تاکتیک …” فریاد برنمی‌آورد: به این سیاست ضدملى پایان دهید!»٣‏

‏«شکل مبارزه مطلق گشته و بر محتواى غالب می‌شود. وظیفه عام، آتى و انقلابى، در خدمت شکل مبارزه روز ‏قرار می‌گیرد. یعنى عام در خدمت جزء قرار داده می‌شود. رابطه و پیوند بین وظایف روز، تاکتیکى و «آنى» با ‏وظایف استراتژیک، و «آتى» از موضع ماتریالیسم تاریخى برقرار نمى‌شود.»۴‏

‏«مقاله در خدمت متبلور ساختن خصلت انقلابى سیاست حزب تودۀ ایران قرار ندارد. در سطح جانبدارى از یک ‏قشر و جریان در حاکمیت در برابر قشر و جریان دیگر عمل مى‌کند. مقاله، حزب تودۀ ایران را به دنباله‌‏روى از این یا ‏آن قشر در حاکمیت می‌کشاند و علیه ایجاد هژمونى طبقه کارگر در انقلاب ملى و دموکراتیک عمل می‌کند.» ‏مطلق کردن شکل ضرورى مبارزه، مهم‌‏تر از آن، قرار دادن این مطلق‏‌گرایى در برابر محتواى مبارزه در عمل و ‏پراتیک اجتماعى، تعطیل کردن محتواى مبارزه از کار در می‌آید. پیامد پایبندى به این اسلوب ضددیالکتیکى، ‏درافتادن در ورطه پراگماتیسم و دچار شدن به موضع پوزیتویستى و تأئیدآمیز براى وضع موجود می‌باشد.۵‏

همانطور که ملاحظه می‌شود فرهاد با توسل به بافته‌های ذهنی خود نکات «منفی» دیدگاه‌های آذرنگ را ‏برمی‌شمارد. اما نکات «مثبت» مقابل آن‌ها در نقد باصطلاح دیالکتیکی وی کم‌وبیش چیز دیگری است که وی در ‏عمل بدان نمی‌پردازد؛ زیرا که حقیقت مشخص است و فرهاد در ارایه بحث مشخص ناتوان و شاید هم ‏مصلحت‌اندیش. در نتیجه، نکته مثبت نزد فرهاد نیز عملاً آن چیز «دیگر» است. چیزی که در نتیجه به کارگیری، و ‏یا حداقل قرابت نزدیک شیوه برخورد او به اسلوب “دیالکتیک نفى” عملاً مسکوت می‌ماند. البته به زعم وی ‏‏«براى‏ بحث ما، اسلوب “دیالکتیک نفى‏” که علاقمند منتقد مطرح ساخته است، عبارت است از برشمردن ‏مشخصه‌‏هایى‏ که نباید در جنبش توده‏اى‏ وجود داشته باشند.» و «به کار گرفتن اسلوب دیالکتیک نفى‏ توسط ‏مارکسیست‌‏ها غیرمجاز نیست. به‌‏ویژه زمانى‏ که ضرورت بیان نکته‌ه‏اى‏ از نگاه زیباشناسانه و یا آموزشى‏ و یا ‏علمى‏ احساس شود. براى‏ مثال، نگارنده در کار شغلى‏ خود، در مواردى‏ و به منظور تشخیص بیمارى‏ مورد ‏آزمایش، از این طریق حیطه اندیشه شناسنده را تنگ مى‌‏نمودم، که به نفى‏ آن بیمارى‏‌هایى‏ در نمونه برداشته ‏شده مى‏‌پرداختم…».۶ البته فرهاد اذعان دارد که «براى‏ تشخیص نهایى‏ بیمارى‏، ضرورت مطلق داشت و دارد، ‏که با کشف علائم قطعى‏ و اثبات شده، یعنى‏ برپایه بررسى‏ علمى‏، اظهارنظر نهایى‏ انجام شود.»٧

در این نوشتار دنباله‌دار نشان داده خواهد شد که ادعاهای وی مطمئناً بر پایه بررسی علمی قرار ندارند، زیرا که ‏از علایم واقعی، قطعی و اثبات شده عاری اند. گذشته از آن تحلیل قسمی نقطه نظرات آذرنگ و مشی مبارزاتی ‏‏«عدالت» را نمی‌توان شکافتن و یا حتا برشمردن ساده «مشخصه‏‌هایى‏ که نباید در جنبش توده‌‏اى‏ وجود داشته ‏باشند»، قلمداد کرد.‏

همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد نکته برجسته و پراهمیتی که در نقدهای فرهاد چشم‌گیر است پرهیز او از ‏برخورد مشخص به مسایل پراهمیت کشور ماست. این شیوه برخورد به بررسی پدیده‌ها مسلماً ناقض اصولی ‏است که طبری در نوشته «جست‌وجوی پر وسواس حقیقت» بر آن‌ها تأکید می‌ورزد. گرچه «مصلحت» فرهاد، ‏مانند «نامه مردم» رها ساختن دیدگاه‌های «طبری سیاستمدار» را ایجاب می‌کند و در نتیجه می‌تواند تا حدی ‏قابل درک باشد، اما نگارنده انتظار نداشت که وی «طبری فیلسوف» را هم نادیده بگیرد.‏

فرهاد از یک‌سو می‌گوید که آذرنگ به غلط وظایف «آتی» [استراتژیک:انقلاب ملی- دمکراتیک، و سپس ‏سوسیالیستی] را در جهت وظایف آنی [تاکتیکی، جلوگیری از تسلط کامل سرمایه‌داری تجاری- بوروکراتیک بر ‏اقتصاد و سیاست کشور] قرار می‌دهد و نه برعکس، و از سوی دیگر معتقد است که آذرنگ با برخوردی ‏پراگماتیستی وضع موجود را تأیید نموده و مشی رفرمیستی را در برابر مشی انقلابی تجویز می‌کند. وی در ‏توجیه این ذهنیات نیز مدعی است که «عدالت» در مخالفت با «خصوصی‌سازی‌ها» و «آزادسازی اقتصادی» از ‏قاطعیت لازم برخوردار نیست، زیرا که مانند فرهاد امضاکننده و ابلاغ‌گر حکم حکومتی، آیت‌الله خامنه‌ای، را به ‏عنوان طراح و مسؤول اصلی اجرای این سیاست‌ها معرفی و افشا نمی‌کند.‏

فرهاد عمداً و برای ایفای نقشی که به عهده گرفته است، ترجیح می‌دهد فراموش نماید که «تارنگاشت عدالت» ‏گردان پیشرو مبارزه با برنامه‌های «تعدیل اقتصادی» و هم‌چنین «ابلاغیه سیاست‌های اصل ۴۴» بوده است. ‏منتها «عدالت» با به کارگرفتن شیوه علمی و در جهت سازماندهی مبارزه سیاسی در بردارنده محتوای طبقاتی ‏مردمی، به طور همه‌جانبه بر نقش عمده طبقات «بورژوازی تجاری» و «بورژوازی بوروکراتیک نوین» تأکید کرده و ‏نیروهای مردمی را به مخالفت با آن فراخوانده است. موفقیت «عدالت» به گفته دوست و دشمن در این زمینه ‏بسیار چشم‌گیر نیز بوده است.‏

‏«عدالت» از همان ابتدای فعالیت خویش شعار «سیاست تعدیل اقتصادی مغایر منافع زحمتکشان و ‏امنیت ملی است!» را در صفحه نخست خود قرار داد و از آغاز در جهت افشای ماهیت ضدمردمی و ضدملی ‏این سیاست‌ها فعالیت کرده است. اتفاقاً با توجه به همین مهم است که «متحدین سیاسی» بالقوه و بالفعل ‏فرهاد نظیر «راه توده، واهیک، نوید نو و …» با به کار گرفتن برنامه اقتصادی نیروهای سیاسی، به ویژه در رابطه با ‏خصوصی‌سازی‌ها، به مثابه معیاری برای «اتحاد» مخالفت می‌ورزند. فرهاد فراموش می‌کند که «متحدین» وی در ‏‏«نامه مردم» نیز با آگاهی کامل از جایگاه برجسته خصوصی‌سازی و آزادسازی در «برنامه چهارم توسعه» که ‏آقای «معین» آن را به طور تمام و کمال تأیید می‌کرد، بدون کم‌ترین توضیح و نقدی به وی رأی دادند. شاید فرهاد ‏چنین عملکردی را در راستای ماتریالیسم تاریخی و قرار دادن وظایف آنی در جهت وظایف آتی تلقی می‌کند! وی ‏نمی‌خواهد به یاد بیاورد که خود نیز همانند «راه توده» معتقد بود که در دور دوم نهمین دوره انتخاب ‏رییس‌جمهوری می‌بایست به رفسنجانی رأی داد. فرهاد نمی‌تواند از خاطر برده باشد که مقاله «ارزیابى ‏تاکتیک بزرگ‌نمایی نقش ولی فقیه…»۸ در پاسخ به مقاله او که در آن آشکارا «بورژوازی بوروکراتیک نوین» را ‏از زیر ضربه مسؤولیت تدوین و اجرای سیاست آزادسازی اقتصادی خارج می‌کرد، تهیه شد. ‏

با توجه به این واقعیات، می‌بایست دقت کرد و دید که دیدگاه فرهاد در مورد خصوصی‌سازی و آزادسازی در ‏شرایط مشخص کشورمان چیست؟ او سمت‌گیری نیروهای سیاسی گوناگون در ارتباط با این برنامه کلان ‏سرمایه‌داری تجاری و بوروکراتیک را چگونه ارزیابی کرده است؟ پاسخ به این پرسش‌ها کار آسانی نیست! زیرا ‏فرهاد هر چند یک‌بار موضعی متفاوت اتخاذ نموده است. به طور مثال در مقاله «اقتصاد ملى، شرط دست‌یابى به ‏عدالت اجتماعى» می‌گوید:‏

‏«خصوصی‌سازى بی بند و بار [در تقابل با بندوبار]، که تنها نسخه سیاست جهانی‌سازى امپریالیستى است، و ‏در واقع هیچ چیز دیگرى را تشکیل نمی‌دهد، به جز به حراج گذاشتن ثروت‌هاى ملى خلق‌ها نیست… آرى این ‏نسخه امپریالیستى تنها به این معناست، که سرمایه مالى کنسرن‌هاى فراملیتى بتوانند بدون هرنوع قید و ‏شرط، [در تقابل با قید و شرط] بدون هر گونه مانع و قانون ملى کشورى [در تقابل با حاکمیت ملی] در ‏جهان، در هر رشته «سودآور»، چه تولیدى و چه خدماتى، و در هر کشور جهان سرمایه‌گذارى کنند»۹‏

و سپس در مقاله «انقلاب ملى- دمکراتیک را به ثمر برسانیم»…می‌نویسد: ‏

«بدون تردید بخش‌‏ها و قشرهایى از نیروهاى بینابینى در حاکمیت و پیرامون آن با اجراى نسخه نولیبرال ‏سرمایه مالى امپریالیستى سر سازگارى ندارند و در برابر آن به مقاومت دست می‌زنند. تضاد منافع این ‏قشرهاى بینابینى با منافع امپریالیسم، تضادى عینى است. زیرا در وهله اول این قشرها هستند که در جریان ‏خصوصى و آزادسازى اقتصادى منافع خود را از دست داده و به جرگه پرولتاریا، بیکاران و فقرا رانده و به حاشیه ‏نشینان جدید تبدیل خواهند شد. لذا مقاومت آنان قابل درک است. مقاومتى که باید مورد پشتیبانى ‏همه‏جانبه نیروهاى ترقیخواه قرار گیرد. این پشتیبانى وظیفه‏اى عینى و تعطیل‏ناپذیر است. امرى که ‏تحت تأثیر نظریات نادرست و ضددمکراتیک و انحصارطلبانه و … قشرهاى بینابینى بسیار دشوار و ‏حتى در دوران‏هایى مایوس کننده و ناممکن می‌باشد…١۰‏

و از سوی دیگر در نوشتار «زنده‏‌باد بحث بین توده‌ای‌ها» (۵- ۴) می‌گوید:‏

بدین‏‌ترتیب، «همکارى‏‏‏‏ با اصلاح‌طلبان»… را باید همانقدر دنباله‏‌روى‏‏‏‏ از برخى‏‏‏‏ از قشرهاى‏‏‏‏در حاکمیت ‏سرمایه‌‏دارى‏‏‏‏ ارزیابى‏‏‏‏ نمود، که باید سیاست “عدالت” را در برخورد ذهن‌گرایانه به «متحدین بالقوه در ‏حاکمیت» چنین ارزیابى‏‏‏‏ نمود.١١‏

در حالی که وی در جای دیگری می‌گوید:‏

‏«تن دادن به این “اتحادهاى‏‏‏‏” گذرا و ناپایدار از این‏‌رو مجاز است، زیرا هر کدام به نوبه خود هدف «آنى‏‏‏‏» را در ‏مبارزه طبقاتى‏‏‏‏ تشکیل مى‏‏‏‏‌دهند و همگى‏‏‏‏ در جهت هدف «آتى‏‏‏‏»، یعنى‏‏‏‏ حل تضاد اصلى‏‏‏‏ جامعه قرار دارند، جزئى‏‏‏‏ ‏از کل هستند.»۱٢‏

و در جای دیگری ضمن انتقاد از «آذرنگ» می‌نویسد «در ارتباط با بحث ما، درست این نکته اساسى مطرح است ‏که بدون مواضع روشن و صریح و انقلابى و مستقل حزب تودۀ ایران، حتى با دنبال کردن از استدلال ا. آذرنگ ‏نیز آن بخش از قشربندى حاکمیت که در اجراى نسخه نولیبرال امپریالیستى «چوب لاى چرخ آن می‌گذارد و یا ‏محدودیت‌‏هایى» براى آن قایل می‌شود نیز به تسلیم تن خواهد داد و «به شریک کوچک و سربزیر بودن ‏راضى» و قانع می‌شود. اشاره واهیک به توافق پیش‏رو را باید به خاطر آورد و سپرد!»۱٢‏

البته فرهاد پیش‌تر  در «اتحاد و انتقاد» و «اصلى‏‌ترین تضاد». «بخش دولتى‏ اقتصاد، پیش‌‏شرط استقلال ‏اقتصادى» چنین نوشته بود:‏

‏«اما مقاومت در برابر فروش ثروت‏‌هاى‏ ملى‏ مردم به سرمایه‏‌داران غارتگر داخلى‏ که در طول تاراج مافیایى‏ و ‏رانت‏‌خوارانه سال‏‌هاى‏ گذشته به نقدینگى‏ نجومى‏ دست یافته‌‏اند و مایلند اکنون سهم شیر را از این ثروت نسیب ‏خود سازند و آن را به تاراج ببرند، نکته پراهمیتى‏ مى‌‏باشد که باید به طور جدى‏ مورد توجه جنبش توده‌‏اى‏ قرار ‏گیرد.  به‏‌ویژه مقاومت در برابر تهاجم سرمایه مالى‏ امپریالیستى‏ براى‏ بلعیدن این ثروت‏‌ها و مقاومت ملى‏ در ‏برابر آن از اهمیت حیاتى‏ براى‏ ایران و مردم آن برخوردار است. ازاین‏رو بررسى‏ این بخش از برنامه دولت نهم، ‏بررسى‏‌اى‏ به جا و مسئولانه بوده و نباید آن را به علت مواضع اجتماعى‏ نادرست پیش‌‏تر برشمرده شده دولت ‏نهم، از مد نظر دور داشت… حفظ مدیریت دولتى‏ و یا حفظ ۴٠ درصد از سهام در اختیار دولت بدون تردید ‏اهرم‏‌هاى‏ موثرى‏ مى‏‌تواند باشد براى‏ در اختیار داشتن امکان مقاومت در برابر نفوذ اقتصادى‏ سرمایه ‏امپریالیستى‏. حفظ این اهرم‏‌ها در دست دولت جمهورى‏ خلق چین، این کشور را هم در سال‏‌هاى‏ ١٩٩٨-١٩٩٧ از ‏افتادن در گرداب مالى‏ که کشورهاى‏ جنوب شرقى‏ آسیا در آن گرفتار شدند، حفاظت نمود و هم در ماه‏‌هاى‏ اخیر ‏و باوجود وابستگى‏ شدید اقتصاد این کشور به صادرات، خود را به‏‌مثابه اهرم موثرى‏ براى‏ حفظ اقتصاد ملى‏ چین از ‏صدمات ناشى‏ از بحران مالى‏ امپریالیستى‏ نشان داده است.۱٣

و امروز مدعی  است که: «مقاله [عدالت] در خدمت متبلور ساختن خصلت انقلابى سیاست حزب تودۀ ایران قرار ‏ندارد. در سطح جانبدارى از یک قشر و جریان در حاکمیت در برابر قشر و جریان دیگر عمل می‌کند. ‏مقاله، حزب تودۀ ایران را به دنباله‌‏روى از این یا آن قشر در حاکمیت مى‌کشاند و علیه ایجاد هژمونى طبقه ‏کارگر در انقلاب ملى و دمکراتیک عمل می‌کند۱۴‏

هستند افرادی که بنابر مصلحت و یا به خاطر ویژگی‌های شخصیتی خود، دیدگاه‌هایشان تابع نقطه نظرات آخرین ‏فردی است که با وی گفت‌وگو داشته‌اند. اما ریشه این‌چنین نوساناتی در نظرات فرهاد را باید در نوسانات در ‏شناخت او از «تضاد اصلی»١۵ ریشه‌یابی کرد. همانطور که در یادداشت «فرهاد، احمدی نژاد و تضاد ‏اصلی» خاطرنشان شد، فرهاد اندکی پس از پیروزی «احمدی‌نژاد»، معتقد بود که: «تضاد اصلی در هستى ‏اجتماعى- اقتصادى ایران امروز سیاست نولیبرالى جهانی‌سازى است که باید محور تجمیع نیروها قرار گیرد، ‏نیروهایى که در کشور ما از یک سو زحمتکشان شهر و ده و از سوى دیگر آن بخش از سرمایه‌دارى ملى در بر ‏می‌گیرد، که بخاطر منافع خود، به متحدان طبیعى یکدیگر تبدیل شده‌اند. وی در آن زمان معتقد بود که «چنین ‏برنامه‌اى ملى تداوم هدف استقلال‌جویانه انقلاب بهمن است، که اکنون در سطحى دیگر مطرح شده است. ‏مبارزه براى تحقق این خواست ملى در عین حال راه برقرارى آزادی‌هاى قانونى و از جمله ایجاد شرایط ضرورى ‏براى آزادى انتخابات نیز خواهد بود.»١۶

در آن دوران، فرهاد مانند آذرنگ باور داشت که: «جریان «دوم خرداد» با فداکارى و با جان‌باختگى «نخبگانش» ‏بی‌نتیجه ماند، زیرا ظرافت نکته فوق، دیالکتیک بین مبارزات اجتماعى و قواعد مدنى را وارونه درک کرد. نه ‏سرمایه‌داران ملى و نه زحمتکشان فروشنده نیروى کار خود نمی‌توانند به سازماندهى خود دست یابند، تا ‏درنیابند، که کدام محور ناشى از تضاد اصلى جامعه، محورى است، که در مرحله کنونى می‌توان نیروهاى فعال ‏و مبارزان هشیار را به دور آن جمع نمود. کشف تضاد اصلى و استخراج شعار عمده بیان کننده آن، راه برپا شدن ‏سازمان‌هاى ضرورى سیاسى- طبقاتى و سندیکایى و دمکراتیک را خواهد گشود، که البته در شرایط فقدان ‏حقوق قانونى، راهى پرسنگلاخ و دردناکى است١٧‏

لازم به یادآوری است که «تارنگاشت عدالت» پیش‌تر از فرهاد چنین شناختی را از شرایط کشور داشت و ‏فعالیت‌های خود را در این راستا سازمان داده بود. دست‌اندرکاران آن مقالات چندی در ارتباط با این وارونه کردن ‏دیالکتیک بین مبارزات اجتماعى و قواعد مدنى تهیه و چاپ کردند، منجمله «اصلاحات مرد، زنده باد ‏اصلاحات»١۸! ‏

تضاد اصلی، عرصه مبارزه، محورها
فرهاد در نقد آذرنگ و مشی انقلابی «عدالت» می‌گوید: «ا. آذرنگ و اندیشه‏‌اى که در جنبش توده‏اى توسط ‏تارنگاشت عدالت نمایندگى می‌شود، اندیشه «شابلونى» و کاتگورىوار، یعنى اندیشه‏اى که می‌پندارد، “چون ‏روز است، پس شب نیست”. یعنى اندیشه‌‏اى که از یک فرض و تز، به نتیجه استقرایى براى تز دیگر می‌پردازد، و ‏تنها به ظاهر امر نبرد طبقاتى حاکم بر جامعه می‌نگرد، به عبارت دیگر براى اندیشه‏‌اى که بر خلاف مارکس و ‏انگلس در مانیفست کمونیستى نمی‌تواند از نبرد طبقاتى حاکم بر جامعه به شناخت اشکال بروز نبرد طبقاتى ‏دست یابد و ضرورتاً از شناخت «اصلی‌ترین تضاد» حاکم بر جامعه محروم می‌ماند، البته قادر به درک و نشان ‏دادن راه رشد ترقی‌خواهانه جامعه در مبارزات اجتماعى نیز نمی‌شود.»١۹‏

فرهاد معتقد است که «شناخت اشکال «اصلی‌ترین تضاد» در نظام سرمایه‌‏دارى در مراحل مختلف و در ‏جوامع متفاوت، شناختى بغرنج می‌باشد و دست‏یابى به آن نیاز به وفادارى و پایبندى سخت‏گیرانه به اسلوب ‏اندیشه تئوریک دارد، تا بتوان «اصلی‌ترین تضاد» در جامعه را از درون انواع دیگر تضادها و ترکیب‏ آن‌‏ها موجود در ‏جامعه جدا کرد.»۲۰ وی ویژگی عمده تضاد اصلی را در مقاله «حزبیت…»٢۱ چنین بیان کرده است:‏

‏«”اصلى‏‌ترین تضاد” را نمى‌‏توان با تضاد در سطح وقایع و حوادث جامعه یکى‏ پنداشت. تضاد قشربندى‏ در حاکمیت ‏و کوشش هر کدام براى‏ جلب بخشى‏ از مردم به «کفه ترازوى‏ خود» را به مثابه “اصلى‌‏ترین تضاد” پنداشتن، ‏خطاست. جلب مردم به «کفه ترازوى‏ خود»، مثلاً از طریق وعده‏‌هاى‏ سر خرمن و یا «آوردن پول نفت بر سر ‏سفره» و …، این تضادهاى‏ کاسبکارانه در حاکمیت براى‏ پر کردن جیب‏های سرمایه‌‏داران غارتگر از هر قشر و ‏گروه، … از آن‏رو اصلى‌‏ترین تضاد جامعه نیستند، زیرا با حل آن، راه رشد و ترقى‏ دمکراتیک و ملى‏ جامعه ‏ایران، که به تعریف مارکس جهت “تکامل” تاریخى‏ جامعه را تشکیل مى‏‌دهد، باز نخواهد شد.»…‏

البته جالب اینجاست که فرهاد اخیراً در مقاله دیگری در وبلاگ خویش «تضاد اصلی» جامعه را چنین توضیح ‏می‌دهد: «فقدان آزادى ‏‏‏‏انتخاب در جمهورى‏‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏،‏‏ که محمد خاتمى‏‏‏‏‏ برجسته مى‏‏‏‏‏‌سازد، اصلى‌‏‏‏‏‏ترین تضادى‏‏‏‏‏ را ‏تشکیل مى‌‏‏‏‏‏دهد، که میهن ما در دوران کنونى‏‏‏‏ با آن‏ دست به گریبان است. فقدان آزادى‏‏‏‏‏‌هاى‏‏‏‏‏ دمکراتیک و قانونى‏‏‏‏‏، ‏اصلى‏‏‏‏‏‌ترین تضاد، و مبارزه براى‏‏‏‏‏ دستیاب ى‏‏‏‏‏به آن، اصلى‏‏‏‏‏‌ترین صحنه نبرد اجتماعى ‏‏‏‏‏در دوران کنونى‏‏‏‏ در ایران ‏مى‏‏‏‌باشد…»٢٢ و بدین‌سان همانند نخبگان و جانباختگان اصلاحات دیالکتیک بین مبارزات اجتماعى و قواعد ‏مدنى را وارونه درک کرده و بیان می‌دارد.‏

اما واقعیت چیست؟ زنده‌یاد نیک‌آیین، در «ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی؛ یک‌صد گفتار برای ‏نخستین آشنایی با شالوده‌های فلسفه مارکسیستی- لنینیستی» تعریف درست و دقیقی از تضاد اصلی ارایه ‏داده است:‏

‏«تضاد اصلی به آن‌گونه تضاد داخلی می‌گوییم که رابطه بین جنبه‌ها و گرایش‌های اساسی و قطعی و ‏تعیین‌کننده یک شیئی یا پدیده را بیان می‌کند. بدون حل این تضاد کیفیت نوین پدید نمی‌گردد. مثلاً تضاد اصلی ‏در جامعه سرمایه‌داری عبارت است از خصلت اجتماعی کار در برابر مالکیت خصوصی ثمره کار. از این ‏تضاد اساسی، مبارزه طبقاتی بین کارگران و سرمایه‌داری ناشی می‌شود. این تضاد به جنبه اساسی و قطعی و ‏تعیین‌کننده جامعه سرمایه‌داری مربوط است و حل آن، جامعه را از بنیان دگرگون می‌کند و شیوه تولید جدیدی را ‏جانشین شیوه تولید سرمایه‌داری می‌نماید.»٢۳‏

زنده‌یاد نیک‌آیین در ادامه می‌نویسد که: «تضاد فرعی رابطه بین جنبه‌های غیراساسی را بیان می‌کند. حل ‏این‌گونه تضادها در سرشت شیئی و پدیده تغییری نمی‌دهد، سرنوشت پدیده بسته به چگونگی تکامل و تغییر و ‏حل آن‌ها نیست. مثلاً بین بورژوازی صنعتی و بانکی و کشاورزی و تجاری در جامعه سرمایه‌داری ‏تضادهایی وجود دارد که گاه حتا شکل حاد و شدید هم به خود می‌گیرد. ولی در هر حال تکامل و حل آن‌ها به ‏تغییر سرشت و ماهیت جامعه سرمایه‌داری نمی‌انجامد و شیوه تولید سرمایه‌داری را عوض نمی‌کند.»٢۴‏

فرهاد به «عدالت» می‌تازد که تضاد اصلی را نشناخته است. حال از او می‌پرسیم، فقدان آزادى‏‏‏‏‏ انتخاب ‏‏[انتخابات] ،‏‏ که محمد خاتمى‏‏‏‏‏ برجسته مى‌‏‏‏‏‏سازد، اصلى‏‏‏‏‏‌ترین تضادى‏‏‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏‏‏‌دهد که میهن ما در دوران ‏کنونى‏‏‏‏ با آن‏ دست به گریبان است؟ که با حل آن پدیده [جمهوری اسلامی] دستخوش تحول کیفی در ‏سرشت خود خواهد شد؟ آیا این شناخت در جهت خلاف شناخت مارکسیستی- لنینیستی نیست؟

البته فرهاد می‌تواند طبق معمول برای توجیه دیدگاه‌های خود باز ناخنکی به «تئوری عام» بزند. اما در این ‏مورد مشکل عمیق‌تر از آن است که با لفاظی‌های تئوریک و مانور بر سر سوزن قابل توجیه باشد. این‌که آیا ‏نوسانات سیاسی فرهاد در حقیقت بیانگر اپورتونیسم سیاسی تمام‌عیاری است که  ریشه در انحرافات ‏ایدئولوژیک دارد یا خیر را گذشت زمان نشان خواهد داد.‏

در اینجا لازم است که گریزی هم به انتقاد فرهاد از کاربرد واژه «محور مبارزاتی» توسط نگارنده بزنیم. فرهاد ‏می‌نویسد: «نه سرمایه‌داران ملى و نه زحمتکشان فروشنده نیروى کار خود نمی‌توانند به سازماندهى خود ‏دست یابند، تا درنیابند، که کدام محور ناشى از تضاد اصلى جامعه، محورى است، که در مرحله کنونى می‌توان ‏نیروهاى فعال و مبارزان هشیار را به دور آن جمع نمود». پرواضح است که خود وی تلویحاً واقعیت وجود ‏محورهای گوناگون، و محورهای گوناگون ناشی از تضاد اصلی را پذیرفته است! اما در عین حال آذرنگ را ‏مورد این نقد سطحی قرار می‌دهد که: «تعیین شدن «محورها» براى مبارزه به جاى اصلی‌ترین عرصه مبارزه که ‏از «اصلی‌ترین تضاد اجتماعى» ناشى می‌شود، در را بر روى دیگر گروه‏ها می‌گشاید و آن‏ها نیز مجاز می‌شوند، ‏از دیدگاه و جایگاه اندیشه خود، به تعریف «اصلی‌ترین محورها» بپردازند و آن‏ها را عمده سازند.»٢۵

فرهاد که تنها به قاضی رفته و هیأت منصفه‌ای متشکل از سوسیال دمکرات‌های لیبرال را در سمت خود می‌بیند ‏چنین نتیجه می‌گیرد که: «ا. آذرنگ و اندیشه‏اى که در جنبش توده‏اى توسط تارنگاشت عدالت نمایندگى ‏می‌شود، اندیشه «شابلونى» و کاتگورىوار، یعنى اندیشه‏اى که می‌پندارد، “چون روز است، پس شب نیست”. ‏یعنى اندیشه‏اى که از یک فرض و تز، به نتیجه استقرایى براى تز دیگر می‌پردازد، و تنها به ظاهر امر نبرد طبقاتى ‏حاکم بر جامعه می‌نگرد… البته قادر به درک و نشان دادن راه رشد ترقی‌خواهانه جامعه در مبارزات اجتماعى نیز ‏نمی‌شود.»٢۶‏

آنچه که فرهاد بر آن سرپوش می‌گذارد اینست که وی جمله مورد نقد حویش را از فراز زیر از نوشتار «گفت‌وگو ‏با یک توده‌ای»٢٧ برگرفته است: ‏

‏«ابتدا باید برای خود و دیگران روشن کنیم که چرا و بر چه اساسی معتقدیم که در درون «حاکمیت» متحدان ‏بالقوه داریم. و محور این اتحاد کدام است. چنین مهمی بدون ترسیم آرایش طبقاتی در جامعه و هیأت حاکمه ‏ممکن نیست و هم‌چنین بررسی دقیق شرایط جهان و منطقه و تأثیر آن بر چگونگی پیشبرد مبارزه طبقاتی درون ‏کشور امکان ندارد. به نظر من هر گونه بررسی محورهای اصلی مبارزه پیش رو بدون در نظر گرفتن نکات مذکور، ‏اساساً نمی‌تواند تحلیلی مشخص از شرایط مشخص نامیده شود. و نهایتاً و توأماً می‌توان تحلیل‌های نوع «نامه ‏مردم» و تحلیل‌های نوع «پیک‌نت- راه توده» را از آن بیرون کشید و هر هفته ساز متفاوتی زد. بدون شک ارایه یک ‏تحلیل جامع طبقاتی می‌تواند از درغلتیدن به سکتاریسم و اپورتونیسم جلوگیری کند. با این مقدمه چندین ‏پرسش و نکته که حین خواندن نوشتار شما برایم مطرح شد را با شما در میان می‌گذارم». و این درخواست ‏آذرنگ برای روشن کردن محور اتحادها، و محورهای اصلی مبارزه با توجه به تحلیل طبقاتی جامعه و شرایط ‏ایران و جهان، در نقد ضمنی و پاسخ وی به این نظر فرهاد مطرج گردید که:‏

‏«چپ انقلابى، که سیاست توده‌‏اى را، برخلاف همه جریان‏‌هاى چپ دیگر دنبال می‌کند، دو نکته را باید مورد ‏توجه قرار دهد. اول، به قشربندى رادیکالیسم ممکن در اقشار حاکمیت سرمایه‌‏دارى بیندیشد و مورد ‏توجه قرار دهد و آماده باشد با تغییر وضع و سیاست آنان، از خود به موقع و در هر دو سو واکنش سریع نشان ‏دهد…»٢٨‏

فراموشکاری افراد در شرایطی قابل درک است، اما تحریف واقعیت از سوی استاد دیالکتیک امری است ‏نابخشودنی و خطرناک.‏

برای روشن شدن بیش‌تر موضوع تضادها و محورهای مبارزاتی ناشی از آن‌ها باید در نظر گرفت که جامعه ایران ‏یک جامعه خالص سرمایه‌داری، یا سرمایه‌داری پیشرفته نیست. لذا در آن وظایف دمکراتیک دیگری مانند حفظ ‏استقلال سیاسی و تأمین استقلال اقتصادی، تأمین دمکراسی سیاسی و اقتصادی و از میان برداشتن مناسبات ‏ماقبل سرمایه‌داری و غیره هنوز در دستور کار قرار دارند، به همین خاطر است که انقلاب بهمن و هم‌چنین مرحله ‏کنونی انقلاب، ملی- دمکراتیک نامیده می‌شوند. این وظایف گوناگون که ریشه در شرایط مشخص کشور ما دارند ‏باعث بروز تضاد اصلی دیگری مانند تضاد خلق با امپریالیسم شده اند که خود به وجود عرصه‌های گوناگون مبارزه ‏و بروز محورهای مبارزاتی گوناگونی می‌انجامد. وجود برخی تضادهای فرعی دیگر نیز در این میان تأثیرگذار ‏می‌باشند. در نتیجه، شرکت در مبارزات سیاسی بدون توجه به آرایش طبقاتی و در نظر گرفتن این‌که حل کدام ‏تضاد‌ها در دستور کار قرار دارند به سردرگمی و تشتت نظری می‌انجامد.‏

بار دیگر تأکید می‌شود که تضاد اصلی تضادی است که بدون حل آن کیفیت نوین در جامعه انسانی پدیدار ‏نمی‌شود. تضادهای فرعی تضادی هستند که پیدایش کیفیت نوین به حل آن‌ها ارتباط ندارد. البته مفهوم ‏تضاد عمده نیز وجود دارد که منظور از آن تضادی است که حل آن در دستور روز است بدون توجه به این‌که تضاد ‏اصلی است و یا فرعی! به عنوان مثال، همان‌طور که زنده‌یاد رحمان هاتفی در اثر خویش «انقلاب ‏ناتمام»٢۹ ضمن بررسی انقلاب مشروطیت می‌نویسد، در نتیجه مداخلات خارجی تضاد خلق با امپریالیسم ‏جایگزین تضاد خلق با تجار و ملاکان به مثابه تضاد عمده شد و انقلاب را به انقلابی ملی- دمکراتیک مبدل ‏ساخت. لذا، تز فرهاد در ارتباط با ضرورت شناخت «تضاد اصلی» در بهترین حالت ناکامل و ساده کردن بغرنج ‏است که وی را به نتایج نادرست می‌رساند.‏

نمی‌توان انکار کرد که اخیراً با توجه به تهدیدات مستقیم و غیرمستقیم امپریالیست‌های آمریکا و اروپا، بار دیگر ‏تضاد خلق با امپریالیسم حاد شده است. در این میان طبقات بورژوازی تجاری بزرگ و لایه‌های فوقانی بورژوازی ‏بوروکراتیک جهت تطمیع امپریالیسم و حفظ منافع خود خواهان واگذاری امتیازات اقتصادی و سیاسی بیش‌تری به ‏آن هستند. چنین سیاستی را می‌توان نزد لایه‌هایی از بورژوازی «صنعتی» کشور که منافع خود را در امر مونتاژ ‏برای صدور به بازارهای غربی می‌بینند نیز مشاهده کرد. این امیال در برنامه اقتصادی و سیاست خارجی ‏سازمان‌های سیاسی این طبقات بازتاب یافته است که هسته اصلی آن را خصوصی‌سازی‌های گسترده و ‏آزادسازی اقتصادی تشکیل می‌دهد. سیاست توده‌ای حکم می‌کند که در چنین شرایطی لبه تیز حمله به سوی ‏امپریالیسم و متحدین داخلی آن قرار داده شود و توده‌ها حول محور مبارزه با خصوصی‌سازی و آزادسازی بسیج ‏شوند. چنین بسیج و سازماندهی نیرو در مبارزه سیاسی جاری راه دست یافتن به آزادی‌های دمکراتیک برای ‏نیروهای مردمی را نیز خواهد گشود.‏

هم‌چنین به قول فرهاد «بدون تردید بخش‌‏ها و قشرهایى از نیروهاى بینابینى در حاکمیت و پیرامون آن با ‏اجراى نسخه نولیبرال سرمایه مالى امپریالیستى سر سازگارى ندارند و در برابر آن به مقاومت دست می‌زنند. ‏تضاد منافع این قشرهاى بینابینى با منافع امپریالیسم، تضادى عینى است. زیرا در وهله اول این قشرها هستند ‏که در جریان خصوصى و آزادسازى اقتصادى منافع خود را از دست داده و به جرگه پرولتاریا، بیکاران و فقرا رانده و ‏به حاشیه نشینان جدید تبدیل خواهند شد. لذا مقاومت آنان قابل درک است. مقاومتى که باید مورد ‏پشتیبانى همه‌‏جانبه نیروهاى ترقی‌خواه قرار گیرد. این پشتیبانى وظیفه‌‏اى عینى و تعطیل‌‏ناپذیر ‏است. امرى که تحت تأثیر نظریات نادرست و ضددمکراتیک و انحصارطلبانه و … قشرهاى بینابینى ‏بسیار دشوار و حتا در دوران‏هایى مأیوس کننده و ناممکن می‌باشد…‏

این‌چنین رویکردی نمودار درک مارکسیستی- لنینیستی و انطباق خلاق آن با شرایط مشخص کشور است. این ‏رویکرد به هیچ عنوان به معنی مطلق کردن شکل ضروری مبارزه نیست. برعکس، همان‌طور که فعالیت «عدالت» ‏گواهی می‌دهد باید از به کارگرفتن همه اشکال مبارزه استقبال کرد و آن را به کار بست. منتها مارکسیسم- ‏لنینیسم به ما می‌آموزد که نه تنها این محتوا است که اصلی و تعیین‌کننده است، بلکه شکل نیز منفعل و ‏خنثا نیست و بر محتوا تأثیر می‌گذارد. از این‌رو بر آن اشکالی از مبارزه باید تأکید کرد که با محتوای ‏ضدامپریالیستی و مردمی جنبش هم‌گرایی داشته و تأثیر آن را دو چندان می‌کند. در این راستا است که ‏‏«عدالت» به عنوان مثال، ضمن پشتیبانی از حق برخورداری زحمتکشان در برخورداری از حقوق سندیکایی، ‏مخالف مشروعیت بخشیدن و بازکردن راه نفوذ «سندیکاهای آزاد…» به درون جنبش کارگری است و ‏سازمان‌های توده‌ای را به ان. جی. او. های وابسته به مراکز خارجی «ترجیح» می‌دهد. «عدالت» مخالف دامن ‏زدن به جنگ شورا و سندیکا و سیاست تحریم شوراهای اسلامی کار بوده است. در این حوزه، مشی ‏«عدالت» در نقطه مقابل خطی قرار داشته است که می‌گوید مغازله با «فدراسیون سندیکاهای آزاد و عدم ‏مخالفت با خصوصی‌سازی‌ها» برای باز کردن فضای سیاسی و کاهش فشار سیاسی ضروری است! البته ‏فرهاد از وجود چنین جریاناتی در «نامه مردم» و… مطلع است و مواضع پراگماتیستی آن‌ها را خوب می‌شناسد. ‏اما ترجیح می‌دهد به آن‌ها نگوید «مطلق کردن شکل ضرورى مبارزه، مهم‌‏تر از آن، قرار دادن این مطلق‏‌گرایى در ‏برابر محتواى مبارزه در عمل و پراتیک اجتماعى، تعطیل کردن محتواى مبارزه از کار در می‌آید.»‏

ادامه دارد