تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

منبع: «چپ»، پایگاه خبری حزب کمونیست ترکیه
نویسنده: کایا توکماکچی اوغلو
۲۰ آوریل ۲۰۲۵

پس از ماریو بارگاس یوسا، چه کسی یک نویسنده خوب محسوب نمی‌شود؟

 

ماریو بارگاس یوسا، که هفته گذشته درگذشت، نه تنها آثار خود، بلکه جهان‌بینی و موضع‌گیری سیاسی را هم که نمایندگی کرده بود از خود بجا گذاشت، و این یک‌بار دیگر بحث پیرامون عنوان «نویسنده خوب» را پیش آورد.

این نویسنده پرویی در نخستین اظهارات خود پس از دریافت جایزه نوبل ادبیات گفت: «اگر می‌خواهیم در آینده آزادانه زندگی کنیم، ادبیات خوب بسیار مهم است، زیرا ادبیات خوب شهروندانی را می‌آفریند که به آسانی نمی‌توانند بوسیله صاحبان قدرت بازی داده شوند.»

به گفته او، ادبیات حوزه‌ای است که «روح انتقادی»، چیزی که همه دیکتاتوری‌ها از آن می‌ترسند، را بیدار می‌کند. او هم‌چنین گفت که ادبیات و کتاب در عصر دیجیتال خطر «ابتذال» را به همراه دارد.

با این وجود، هنگامی که گفتمان «آزادی‌خواهی جهانی» یوسا با مواضع و نوشته‌های سیاسی او ترکیب می‌شود، تصویری بسیار مبهم و حتی متناقض نمایان می‌شود. زیرا یک «نویسنده خوب» بودن فقط بخاطر استعداد یا سبک فردی نیست. با توجه به این‌که ادبیات حوزه وجدان و مسئولیت اجتماعی است، چیزی به نام «خوبی»، مستقل از موضع سیاسی یا دیدگاه طبقاتی وجود ندارد.

علف هرز نسل «بوم» و کالبدشکافی یک مشت
یوسا در دهه ۱۹۶۰ به عنوان بخشی از نسل «بوم» آمریکای لاتین به شهرت رسید. او در کنار نویسندگانی چون گابریل گارسیا مارکز، خولیو کورتاسار و کارلوس فوئنتس، ادبیات این قاره را به صحنه جهانی آورد. او با رمان‌هایی مانند «شهر و سگ‌ها» (۱۹۶۳) و «خانه سبز» (۱۹۶۶) جان تازه‌ای به ادبیات این قاره دمید. با این وصف، در حالی‌که بسیاری از اعضای این نسل در طول زمان از نزدیک با مبارزات اجتماعی مرتبط شدند، یوسا تصمیم گرفت در جهت مخالف برود. در این انتخاب، ترجیحات ایدئولوژیک نویسنده به جای جزئیات تابلوی داستانی که مکرر گفته می‌شود، برجسته می‌شوند.

دوستی بین دو قهرمان داستان، گابریل گارسیا مارکز و ماریو بارگاس یوسا، که در دهه ۱۹۶۰ آغاز شد، به موازات ظهور ادبیات آمریکای لاتین بود. هر دو نویسنده تصمیم گرفتند تا سرنوشت این قاره را، هم در سیاست و هم در ادبیات، تغییر دهند.

مارکز حتی سعی کرد رمان «شهر و سگ‌ها»ی یوسا را منتشر کند، و آشکارا تحسین خود را از استعداد او ابراز کرد. در ۱۲ فوریه ۱۹۷۶، پس از نمایش فیلم در «آرشیو ملی فیلم» در مکزیکو سیتی، یوسا با مشت شدیدی به مارکز پاسخ داد که منجر به رنجشی شد که برای چندین دهه ادامه داشت. مارکز گفت: «یک روز، یک داستان طولانی درباره این وجود خواهد داشت.».

سال‌ها بعد، وقتی از یوسا در مورد علت دعوا پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: «آنچه شما می‌پرسید یک موضوع خصوصی است. ما موافقت کردیم درباره آن به شما نگوییم.» طبق داستان‌ها، مشت یوسا (به نحوی که بازتابی از فرهنگ ماچیسمو قاره است) بیانگر ناراحتی او از نزدیکی همسرش پاتریشیا و مارکز در چند سال پیش از آن بود، و یوسا نمایش قدرت را در حوزه عمومی نشان داد.

از سوی دیگر، نسل «بوم» با این مشت به دو اردوگاه تقسیم شد؛ مارکز که با رئالیسم جادویی خویش به کار خود در یک خط جمعی‌تر، پوپولیستی و چپ‌گرایانه ادامه داد، و یوسا، که با یک دیدگاه لیبرالی، غربی و فردگرایانه عمل می‌کرد، این نویسندگان نسل «بوم» را ناخواسته به جانبداری از یک طرف مجبور نمود. این دو اردوگاه، که نمایانگر جهان‌بینی‌های کاملاً متضاد بودند، باعث انشعاب در درون چپ آمریکای لاتین شدند. بنابراین، مشت یوسا هم‌چنین نمادی از یک تقسیم ایدئولوژیک/سیاسی بود.

بویژه پس از دهه ۱۹۷۰، فاصله‌ای که او نسبت به چپ‌های آمریکای لاتین احساس می‌کرد، یوسا را نه فقط از نظر سیاسی، بلکه از نظر کارکرد ادبیات نیز به سمت یک خط متفاوت سوق داد. رگ پوپولیستی که در نوشته‌های انقلابی کورتاسار یا در دوستی مارکز با فیدل کاسترو دیده می‌شد، در یوسا جای خود را به یک درک ایدئولوژیک فردگرایانه و بورژوایی از آزادی داد. انتقادات تند او از خوزه کارلوس ماریاتگی (۱۹۳۰-۱۸۹۵)، رهبر مارکسیست و نویسنده پرو در سال ۱۹۷۱ به واکنش بسیاری از روشنفکران چپ آمریکای لاتین منجر شد. حرکت یوسا تقسیم نسل «بوم» به دو بخش، نه فقط از نظر زیباشناسی بلکه از نظر سیاسی را نشان می‌داد. به عقیده او، ادبیات باید بیانگر آزادی فردی باشد نه «رویاهای تمامیت‌خواهانه». با این وصف، این درک از آزادی در نهایت او را به حامل گفتمان طرفدار بازار در ادبیات تبدیل کرد. این دگرگونی نه تنها در مقالات او، بلکه در زیرساخت‌های ایدئولوژیک رمان‌هایش نیز منعکس شد.

رمان‌های ماریو بارگاس یوسا اغلب به موضوعاتی مانند استعمار، خشونت، روابط قدرت و تضاد بین فرد و دولت می‌پردازند. با این وصف، راه‌حل او برای این مضامین همیشه یک «فردگرایی لیبرالی» بوده است. در هیچ‌یک از این رمان‌ها مبارزه طبقاتی، سازماندهی جمعی، یا یک دیدگاهی مردمی از رهایی وجود ندارد. برعکس، سوسیالیسم، دولت‌گرایی و رهبری مردمی اغلب مترادف با خودکامگی معرفی می‌شوند. این نگرش هم‌چنین با مقالات یوسا که بسیاری از رهبران آمریکای لاتین، مانند فیدل کاسترو، هوگو چاوز، اوو مورالس، رافائل کوریا را هدف قرار می‌دهند، همخوانی دارد.

از نامزد ریاست جمهوری تا روشنفکر غربی
یوسا، که در سال ۱۹۹۰ در پرو نامزد انتخابات ریاست جمهوری شد، کارزاری را در دفاع از سیاست‌های نئولیبرالی براه انداخت . او با نسخه‌های ثبت‌شده صندوق بین المللی پول مانند خصوصی‌سازی، بازارهای آزاد و کوچک‌سازی دولت در برابر مردم ظاهر شد.

او در طول مبارزات انتخاباتی خود بارها تأکید کرد که «دولت باید دستش را از جیب مردم بیرون بکشد». زمانی که او در انتخابات شکست خورد، رقیب او آلبرتو فوجیموری بود؛ از قضا، فوجیموری پس از به قدرت رسیدن سیاست‌های نئولیبرالی مشابهی را اجرا کرد. با این وصف، نقش روشنفکر عمومی که یوسا در این روند به دست آورد، حرفه نویسندگی او را که قبلاً تغییر کرده بود، به سطح بعدی برد. او دیگر فقط یک رمان‌نویس نبود، بلکه سخنگوی جهانی راست آمریکای لاتین، مورد علاقه اندیشکده‌های لیبرال مستقر در واشنگتن نیز بود.

او در سخنرانی خود هنگام دریافت جایزه نوبل ادبیات در سال ۲۰۱۰، از آزادی فردی، ضرورت اقتصاد بازار و قدرت ادبیات در برابر «شور و شوق‌های ایدئولوژیک» صحبت کرد. این سخنان بار دیگر نشان داد که او نه یک شخص بی‌طرف، بلکه یک شخص ایدئولوژیک فعال بود..

انتقادات سیستماتیک او از دولت‌های چپ و پروژه‌های پوپولیستی در آمریکای لاتین به تدریج به یک موضع ضدانقلابی، که در پشت برچسب «روشنفکر لیبرال» پنهان شده بود، تبدیل شد. این موضع جدید به تولید ادبی او نیز شکل داد. در حالی که «رویای سلتیک» (۲۰۱۰) تاریخ آمریکای لاتین را از طریق یک قهرمان لیبرال غربی بازسازی کرد، «داستان مایتا» (۱۹۸۴)، علیرغم انتقاد از بوروکراسی، فقط بر علائم مشکل، نه ریشه آن، تمرکز داشت. نویسنده در حین بحث در مورد مشکلات ناشی از حکومت‌های پوپولیستی، تقریباً هرگز به بازار، امپریالیسم یا نابرابری‌های اجتماعی اشاره نکرد.

یک جهان‌وطن که از اروپا به آمریکای لاتین نگاه می‌کند
یوسا طی سال‌ها شهروند اسپانیا شد. او در اروپا به یک چهره مورد احترام در محافل روشنفکری راست تبدیل شد. او به عضویت آکادمی فرانسه انتخاب شد. او برای نشریاتی مانند «ال پائیس» می‌نوشت و در برنامه‌های راست اروپا سخنرانی می‌کرد. اخبار نزدیک‌تر شدن او به احزاب راست‌گرا، به‌ویژه «وکس» (Vox) در اسپانیا، او را بیش از پیش از محافل مترقی در آمریکای لاتین دور کرد.

نتیجتاً، او به چهره‌ای تبدیل شد که از درون آمریکای لاتین آمده بود، اما از بیرون درباره آن صحبت می‌کرد. در این روند، او در موضعی مستقر شد که نه تنها با آمریکای لاتین «صحبت» می‌کرد، بلکه برای آن «موعظه» هم می‌کرد، او جغرافیای خود را تحقیر می‌کرد و پیوسته سعی می‌نمود آن‌را با ارزش‌های غربی منضبط کند. او در مصاحبه‌ای با گاردین در سال ۲۰۰۷، چاوز را «عوام‌فریبی که آمریکای لاتین را تضعیف می‌کند» نامید. او در همان مصاحبه، کوبا را به «گورستان آزادی» تشبیه کرد. این‌گونه اظهاراتی نه تنها موضع ایدئولوژیک خود او، بلکه انگاره طبقات حاکم در غرب درباره آمریکای لاتین را منعکس می‌کرد.

اگرچه نوشته‌های یوسا در چارچوبی قرار می‌گیرند که بر آزادی و مقاومت فردی تأکید می‌کند، اما این‌که این مقاومت به کجا هدایت می‌شود و علیه چه کسی است، در واقع سرنخ‌هایی از ترجیحات ایدئولوژیک او به دست می‌دهد. جنبش‌های پوپولیستی و انقلابی در طول تاریخ آمریکای لاتین، اغلب به هدف سیر سیاسی و ادبی او تبدیل شدند. این وضعیت یک کلید مهم برای زیر سؤال بردن ژرفای ایدئولوژیک آثار او بدست می‌دهد.

در حالی‌که ممکن است هنرمند را به عنوان چهره‌ای تعریف نمود که شورش می‌کند، انتقاد می‌کند و با این استدلال که ادبیات باید ابزاری برای تغییر اجتماعی باشد ساختار اجتماعی را زبر سؤال می‌برد، اما آثار یوسا، برعکس، رویکردی دارند که ساختار اجتماعی را تقویت می‌کند و به جای تغییر بر مفاهیمی مانند صبر و آزادی فردی تمرکز می‌نماید.

جهت‌گیری سیاسی و گفتمان‌های فاشیستی او، به ویژه آن‌هایی که با دهه ۱۹۹۰ همراه بود، عمیقاً بر ادبیات او تأثیر گذاشت، و او به جای بیان داستان آزادی‌های فردی، خود را وقف دفاع بی‌وقفه از سرمایه‌داری و امپریالیسم کرد.

یوسا که حجم قابل‌توجهی نوشته از خود به جای گذاشت، به ادبیات خود نه با ظرافت زبان، بلکه با بی‌رحمی یک جهان‌بینی ارتجاعی شکل داد. نوشته‌های او به‌جای بیان رنج‌های مردم، در خدمت توجیه نظامی بود که علت آن رنج بود. او قلم خود را نه به صدای مردم که به ترازوهای خاموش بازار واگذار کرد. آن‌جا نه عدالت فقرا و نه امید انقلاب‌ها مستولی بود. تاریخ نه تنها آن‌چه نوشته شده است، بلکه برای چه کسی نوشته شده است را ثبت می‌کند. و در صفحات یوسا، آن‌چه گفته شد مقاومت‌های آمریکای لاتین نبود؛ بلکه منافعی بود که علیه آن مقاومت‌ها قرار داشت.

مشتی که او به گابریل گارسیا مارکز زد، نمادی از خشم شخصی نبود، بلکه نشانی از عدم تحمل ایدئولوژیک او نسبت به انگاره عمومی بود. این مشت فقط به سمت یک چهره پرتاب نشد، بلکه به روی یک رویا – رویای یک آمریکای لاتین برابر، آزاد و عادل بود. اکنون، در سکوتی که پشت سر گذاشته شد، صدای آن رویا هم‌چنان طنین‌انداز است. اما ما هرگز آن مشت را فراموش نخواهیم کرد.

https://haber.sol.org.tr/haber/kime-iyi-yazar-denmez-mario-vargas-llosanin-ardindan-397644