تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

سه‌شنبه، ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
منبع: «چپ» (soL)
نویسنده: جم دمیروک
پنج‌شنبه، ۱۲ فوریه ۲۰۲۶

مانیفست مارکسیسم غربی

 

جهان بار دیگر یک تحول عمیق را تجربه می‌کند؛ دورانی را که در آن بنیان‌ها متزلزل شده‌اند. حتی در قلب امپریالیسم، توده‌ها و به‌ویژه نسل‌های جوان، در مواجهه با ویرانی‌های به‌بار آمده توسط نظام، به سمت چپ گرایش پیدا کرده‌اند. ما در دوره‌ای هستیم که آن واکنش‌های سختِ ضدکمونیستیِ به‌ارث‌رسیده از دوران جنگ سرد، به‌سرعت در حال فرسایش است.

با این حال، علی‌رغم وجود پتانسیل برای تحقق آرمان سوسیالیسم، آن تردیدِ عجیب برای اقدام و عمل، همچنان پابرجاست. گویی سدی نامرئی مانع از آن می‌شود که خشمِ انباشته‌شده به یک نیروی سازمان‌یافته تبدیل شود.

درکِ اینکه این حسِ درماندگی در ذهن ما از کجا اختراع شده است، نخستین گام برای درهم‌شکستنِ این سد خواهد بود. به همین دلیل، لازم است نوار فیلم را کمی به عقب، به یکی از تکان‌دهنده‌ترین لحظاتِ این تحولِ تئوریک برگردانیم.

•••

سال ۱۹۵۶ است. دو فیلسوف ساکن آلمان، تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر، تصمیم می‌گیرند دومین «مانیفست کمونیست» را بنویسند.

هدف آن‌ها خطاب قرار دادن طبقه‌ کارگر با متنی بود که ادعا می‌کردند از «اشتباهات» مارکس و انگلس فراتر رفته است. این دو نفر که به عنوان بنیان‌گذاران مکتب فرانکفورت شناخته می‌شوند، سه هفته را به هم‌فکری و ضبط گفتگوهای خود اختصاص دادند. اگرچه آن‌ها در نهایت از ایده‌ نگارش یک مانیفست رسمی صرف‌نظر کردند، اما این فایل‌های ضبط‌شده بعدها تحت عنوان «درباره تئوری و عمل» (On Theory and Practice) منتشر شد.

ما می‌توانیم بگوییم که دیالوگ‌های میان این دو، با هدف دستیابی به یک انسجام عمیق روشنفکری یا جامعه‌شناختی صورت نگرفته است؛ در واقع، این وضعیت غیرمعمول در مقدمه‌ نسخه‌ ترکی کتاب نیز با این جمله تایید شده است که: «در اینجا استمرار و انسجام الزامی نیست.»

با این حال، این «خودسری روش‌شناختی» در متنی که امضای دو غول مکتب فرانکفورت را بر پیشانی دارد، نباید صرفاً یک سهل‌انگاری تلقی شود.

پیامدهای مانیفست بدون سوژه
در واقع، دو دلیل اساسی برای وجود این بی‌نظمی وجود دارد.

نخستین دلیل، بادهای سیاسی بود که در سال ۱۹۵۶ با شدتی تمام وزیدن گرفت؛ اوج‌گیری بحران سوئز، ناآرامی‌ها در مجارستان و بیستمین کنگره مشهور اتحاد شوروی، جایی که خودِ حزب کمونیست اتجادشوروی سیاست‌های «استالین‌زدایی» را اعلام کرد…

نتیجتاً، از هر شیوه‌ استدلالی که از اتخاذ یک دیدگاه طبقاتی اجتناب می‌کند، نمی‌توان انتظار داشت که در چنین شرایطی یک مانیفست منسجم تدوین کند.

اما روشنفکران مکتب فرانکفورت برای مأموریت تاریخیِ متصورِ خود، توجیهی ذهنی (سوبژکتیو) نیز داشتند. آن مأموریت با این واقعیت که مانیفست‌ها ذاتاً نیازمند یک «سوژه» (فاعل) هستند، در تضاد بود.

مانیفست‌ها در واقع فراخوان‌هایی برای عمل هستند؛ آن‌ها سوژه‌ای را که قرار است وارد عمل شود، خطاب قرار می‌دهند یا (به‌طور هم‌زمان) آن را خلق می‌کنند. با این حال، تا سال ۱۹۵۶، متون آکادمیک بنیادینی که هدفشان «کشتنِ» تئوریکِ سوژه انقلابیِ مارکسیسم (یعنی طبقه‌ کارگر) بود، همچنان توسط همین روشنفکران مکتب فرانکفورت تولید می‌شد.

آدورنو و هورکهایمر استدلال می‌کردند که کارگران توسط «صنعت فرهنگ» بلعیده شده، در نظام ادغام گشته‌اند، و دیگر فاقد پتانسیل انقلابی هستند. به عبارت دیگر، آن‌ها مشغول یک تلاش فکری بودند تا توده‌هایی را که باید بسیج می‌شدند، متقاعد کنند که توانایی عمل و اقدام را ندارند.

علاوه بر این، از نظر آن‌ها، تلاش برای بسیج مجدد و سازماندهی توده‌ها نیز خطرناک بود؛ چرا که یک جنبش جمعی با اهداف سیاسی، به‌ناچار به توتالیتاریسم (تمامیت‌خواهی) ختم می‌شود.

پس:

اگر سوژه‌ انقلابی مرده است و هرگونه اقدام سازمان‌یافته به توتالیتاریسم منجر می‌شود، پس این مانیفست برای چه کسی می‌تواند نوشته شده باشد؟
پاسخ این پرسش در نوع رابطه‌ای نهفته است که طبقه‌ کارگر با کنش‌های سیاسی معاصر برقرار کرده است؛ چرا که این کنش‌ها، از جمله مانیفستی که قصد نوشتن‌اش را داشتند، محصول آسیب‌های تئوریکی هستند که مارکسیسم غربی وارد کرده است. بله، حتی با وجود اینکه متن این مانیفست هرگز به چاپ نرسید…

بطور خلاصه: امروزه بسیاری از مردم متوجه یک پیوند مستقیم هستند که میان احساس ناامنی-که عمیقاً در زندگی اجتماعی نفوذ کرده-و تصمیماتی که زیر سقف پارلمان‌ها گرفته می‌شود، وجود دارد. بخش بزرگی از مردم، صرف‌نظر از سطح اقتصادی و اجتماعی‌شان، می‌توانند ببینند که تصمیمات مربوط به مقررات مالیاتی، بخشودگی بدهی‌های شرکت‌های بزرگ (هولدینگ‌ها)، آزادی عاملان زن‌کشی، یا حمایت از کسانی که در مدرسه‌های شبانه‌روزی مذهبی به کودکان تعرض می‌کنند، اتفاقی نیستند.

نکته‌ کلیدی اینجاست که این سطح از آگاهی، انرژی لازم برای اقدام و عمل را تولید نمی‌کند. به‌جز شرکت در انتخابات که هر چند سال یک‌بار برگزار می‌شود، هیچ کنش سیاسی دیگری به عنوان راه حل تلقی نمی‌شود. «خیابان» تا حد زیادی اعتبار خود را از دست داده است.

در چنین وضعیتی، متأسفانه ناچاریم به این مشاهده‌ دردناک تن دهیم که اگرچه پتانسیلِ عمل وجود دارد، اما ایده‌ اقدام کردن تا حد زیادی از ذهن مردم رخت بربسته است.

این تابلو گویای آن است که آدورنو و هورکهایمر پیش از آنکه بخواهند «مانیفستِ بی‌عملی» خود را مکتوب کنند، آن را در عمل پیاده کرده بودند. البته، این وضعیت با مشارکت سخاوتمندانه‌ جنبش‌های پسا‌ساختارگرا و پسا‌مارکسیست که این میراث را از آن‌ها به ارث برده‌اند نیز همراه شده است…

نوری در زیر آوارهای تئوریک
اگرچه تصویری که تا اینجا ترسیم کردیم چندان امیدوارکننده نیست، اما هدف اصلی از نگارش این مقاله، تأکید بر این نکته است که احساس درماندگیِ فراگیر، پدیده‌ای است که می‌توان بر آن غلبه کرد و آن را تغییر داد. در واقع، در سال گذشته، هم در اروپا و هم در کشور خودمان، شاهد جلب توجه عمومی به بوی تعفنِ برخاسته از مارکسیسم غربی بودیم؛ امری که نتیجه‌ ضرورتِ جستجو برای یافتن راهی جدید به جلو برای طبقه‌ی کارگر است.

بنابراین، امید معدوم یا مرده نیست؛ بلکه صرفاً در زیر چند لایه‌ ایدئولوژیکِ شیک پنهان شده و در انتظار نوبت خویش است. ما این توضیحات و استدلال‌ها را در اینجا بسط می‌دهیم تا بگوییم که این امید و جستجو برای یافتن راه برون‌رفت، ناگزیر با سازماندهی لنینیستی پیوند خواهد خورد.

حال بیایید به این تلاش ادامه دهیم و به دنبال پاسخی برای این پرسش‌ها باشیم:

آیا مکتب فرانکفورت و مارکسیسم غربی به تنهایی می‌توانستند آن‌قدر قدرتمند باشند که امید، آگاهیِ تشکیلاتی و دانشِ ممکن‌بودنِ یک نظمِ برابری‌خواه را از طبقه‌ کارگر پنهان کنند؟

پس، آیا با تحلیل‌هایی که در بالا درباره‌ وقایع جاری ارائه دادیم، قصد داریم بگوییم که طبقه‌ کارگر پیش از غرق شدن در نیهیلیسم امروز، آثار چهره‌هایی چون آدورنو، هورکهایمر، دریدا، فوکو یا لاکلائو را مطالعه کرده است؟

قطعاً نه.

این واقعیت که این نویسندگان تنها توسط دایره‌ محدودی خارج از محیط‌های آکادمیک خوانده شده‌اند، تغییری در اعتبار این پاسخ ایجاد نمی‌کند. زیرا تئوری‌ها نه چندان از طریق مطالعه‌ منابع دست‌اول، بلکه با نفوذ به مویرگ‌های جامعه به توده‌ها می‌رسند.

نقدی که در دانشگاه شکل می‌گیرد و موعظه می‌کند که «کلان‌روایت‌های» مارکسیسم-لنینیسم به پایان رسیده‌اند، از طریق روزنامه‌نگاران، معلمان، تبلیغات‌چی‌ها و کارشناسان سازمان‌های غیردولتی که فارغ‌التحصیل این دانشگاه‌ها هستند، به زبان روزمره ترجمه می‌شود. این همان روشی است که براندازی ایدئولوژیک از طریق آن عینیت می‌یابد.

بدین ترتیب، پروژه‌های ترویج آگاهی جایگزین مبارزه‌ طبقاتی می‌شوند، اکتیویسم فردی جایگزین مبارزه‌ سازمان‌یافته، و جنبش‌های مقاومتِ خُرد جایگزین انقلاب می‌گردند. در حالی که نقدِ نظام از درون، در جشنواره‌های هنری هر دوسال یک‌بار که تحت حمایت مالیِ ابرشرکت‌هاست، امری پذیرفته‌شده تلقی می‌شود، ایده‌ تشکیل اتحادیه و برپاییِ یک دولت کارگری، «منسوخ و قدیمی» اعلام می‌گردد.

به عبارت دیگر، آن تئوریِ سترونی که در محیط آکادمیک بنا شده، در سطوح پایین‌تر جامعه به ذهنیتی مستأصل با این مضمون تبدیل می‌شود که «اوضاع همیشه همین‌طور خواهد ماند».

اما آنچه این ویرانگری را واقعاً خطرناک می‌کند، سهولتی است که این تئوری‌ها با آن در گفتمان‌های غالبِ ایدئولوژی لیبرال ادغام می‌شوند. نکته‌ حیاتی که باید مورد بررسی قرار گیرد این است که چگونه این دو ساختارِ به ظاهر متضاد – یعنی مارکسیسم غربی و ایدئولوژی لیبرال – در واقع با یکدیگر همکاری می‌کنند.

به‌ویژه در دورانی مانند جنگ جهانی دوم و جنگ سرد، یعنی زمانی که چپ و راست در شدیدترین نبردها با یکدیگر بودند، شکل‌گیری چنین مشارکتی پاسخ بسیاری از پرسش‌ها را در خود دارد. این همان حقیقت حیاتی است که باید رمزگشایی شود تا مانعِ پیشِ رویِ «امید» برداشته شود؛ چرا که این به معنای خلع سلاح تئوریکِ چپ توسط کسانی است که ادعای «چپ‌گرایی» دارند؛ به عبارت دیگر، وارد کردن یک اسب تروآ به درون دژهای مارکسیسم-لنینیسم است.

بدین ترتیب، چشم‌اندازِ به قدرت رسیدنِ طبقه‌ی کارگر، هم توسط ایدئولوژی غالبِ لیبرال و هم توسط مارکسیسم غربی -که خود را مخالف آن نشان می‌دهد- از افق محو می‌شود. دلیل اصلی اینکه توده‌ها امروزه از مبارزه‌ سازمان‌یافته دوری می‌کنند، با وجود اینکه می‌دانند چه کسی مسئول دشوار کردن شرایط زندگی است، همین فقدانِ آلترناتیوها است.

بطور خلاصه، آن پوششِ شیک و آراسته‌ای که بر روی امیدِ بشریت کشیده شده، «مارکسیسم غربی» نامیده می‌شود.

بهایِ مارکسیسم «تصفیه‌شده» از لنینیسم
بگذارید با این بیان به نتیجه‌گیری برسیم که اظهار نظر ما مبنی بر اینکه مارکسیسم غربی (از جمله مکتب فرانکفورت) به عنوان یک اسب تروآ عمل کرده است، صرفاً یک تهمت ارزان و بی‌اساس نیست؛ چرا که آثار گابریل راکهیل شواهدی برای این مدعا ارائه می‌دهد. راکهیل اثبات می‌کند که چگونه چپِ ضدکمونیستی که از مکتب فرانکفورت به بعد در غرب توسعه یافت، توسط سازمان «سیا» تأیید و تأمین مالی می‌شد.

نیازی نیست در اینجا اسناد را تک‌به‌تک فهرست کنیم، اما برای خلاصه کردن، می‌توانیم بگوییم که راکهیل چنین گفت:

سازمان «سیا»، مسلماً یک «مارکسیسم سالنی» را که به راهروهای دانشگاه محدود شده، از طبقه‌ کارگر ناامید است، زبانی پیچیده دارد و اقدام و عمل در آن ناممکن است، به مارکسیسمی که به خیابان‌ها می‌آید، اتحادیه‌ها را تشکیل می‌دهد و هدفش دستیابی به قدرت است، ترجیح می‌دهد. هدف آن‌ها روشن بود: خلق یک روشنفکریِ چپ‌گرا که به جای تغییر دادن جهان، تا ابد تنها به «تفسیر» آن بسنده کند.

به عبارت دیگر، همان نیهیلیسم روشنفکرانه‌ای که در ظاهر خود را به سازماندهی، جنبش‌های خیابانی و فعالیت‌های اتحادیه‌ای نزدیک نشان می‌دهد، اما در عمل از آن‌ها فرسنگ‌ها فاصله دارد؛ جریانی که احزاب لنینیست را با برچسب «دگماتیک/توتالیتر» طرد می‌کند و با وجود اینکه در سخنرانی‌هایش ارجاعات تئوریکِ محکمی ارائه می‌دهد، چیزی جز ناامیدی و یأس به ارمغان نمی‌آورد…

آن «کاریزمای متکبرانه و مضطرب‌کنندهِ» معماران این تصویر، و نمایندگان آن‌ها در کشور خودمان، باید برای همه‌ ما از جایی آشنا به نظر برسد. امید، با پشت کردن به آن چهره‌های «آشنا» و با پس گرفتنِ «چپ» از آن «آگاهیِ ناخرسند» در برج‌های عاج‌اش و بازگرداندن آن به جایی که به آن تعلق دارد- به خیابان‌ها، کارخانه‌ها و ادارات- به عبارت دیگر، با کشفِ دوباره‌ی اهمیتِ سازماندهیِ لنینیستی احیا خواهد شد.

https://haber.sol.org.tr/haber/bati-marksizminin-manifestosu-406346