تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
پنجشنبه، ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
منبع: «چپ» (soL)
نویسنده: غمزه یوچسان اوزدمیر*
یکشنبه، ۴ اوت ۲۰۲۴
همیشه انگلس: ما هرگز شجاعتمان را از دست ندادیم، ژنرال!

انگلس، هم از نظر تئوریک و هم از نظر سیاسی، دری به سوی جهان دیگری گشود. کسانی که میخواستند از آن در عبور کنند، درست به اندازه کسانی که سعی میکردند پردهای بکشند و نور آن را خاموش کنند، میدانستند که نمیتوان آن را بست. امروز، بزرگداشت انگلس، در صد و بیست و نهمین سالگرد درگذشت او، نه فقط به معنای یادآوری اوست، بلکه به معنای از دست ندادن شجاعت تئوریک و سیاسی او و انتقال آن به آینده نیز هست. بزرگداشت انگلس به معنای پذیرفتن ماتریالیسم تاریخی، دیالکتیک و شخصیت انقلابی است که شجاعت او را ممکن ساخت، و به معنای بازسازی سوسیالیسم است.
سهم انگلس در ماتریالیسم تاریخی بیهمتا است. او همراه با مارکس، راه را برای پرسیدن «چرا» از تاریخ هموار کرد. آنها با گام برداشتن در این مسیر، قاره تاریخ را کشف کردند. آنها تاریخ را نه تنها از یک پدیده ماورایی و غایتگرایانه (تلوولوژیک) خارج کردند، بلکه آن را از تبدیل شدن به مجموعهای از رویدادهای تصادفی نیز نجات دادند. تاریخ مانند چرخ بزرگی بود که با تضادهای میان طبقات اجتماعی میچرخید. این چرخ، ارابهای را که بر پشت داشت از جایی به جای دیگر میبرد. هرچند مقصد آن دقیقاً مشخص نبود، اما با جایگاه گذشته و حال، و شرایط شکلدهنده به این جایگاه در ارتباط بود. آنها پیوند میان استثمار، خشونت و انباشت سرمایه را آشکار کردند. آنها امکان افشای رابطه میان استثمار، امپریالیسم و عقبماندگی را فراهم ساختند. گفتههای آنان درباره بتوارگی (فتیشیسم) کالا و انباشت نامحدود، نقطه آغازین بنیادینی برای درک و تبیین نابودی طبیعت است. آنها استثمار و ایستادگی در برابر آن، یعنی مبارزه اجتماعی را به هدف زندگی تبدیل کردند. تئوری آنها، همانقدر که شناخت و توضیح را هدف قرار میداد، به دنبال تغییر دادن، یا دقیقتر بگوییم، مداخله در جریان تغییرات ناگزیر بود.
انگلس با روشی پیشگامانه به معنا و گنجینه مفاهیم ماتریالیسم تاریخی- قومنگاری (اتنوگرافی) طبقه کارگر کمک کرد. واژه قومنگاری (اتنوگرافی) که از ترکیب کلمات «اتنو» (مردم/قوم) و «گرافی» (نوشتن) تشکیل شده است، به تلاش برای درک و توضیح عمیق و دقیق ابعاد اقتصادی، سیاسی و فرهنگی زندگی یک جامعه مورد مطالعه، از طریق حضور متمرکز و فعال در آن زندگی اشاره دارد. او در کتاب وضعیت طبقه کارگر در انگلستان، به شرح زندگی و مبارزه طبقه کارگری پرداخت که در خیابانهای پر سر و صدای لندن، لیدز و منچستر، و همچنین در محلههای کارگری، کارخانهها و کافهها با آنها همراه بود و مشاهدهشان میکرد. این کتاب با تکیه بر قومنگاری طبقه کارگر، نکات بسیاری را درباره ماهیت علوم اجتماعی بیان میکند: دیدن طبقه در کلّیت آن، تبیین بستر اجتماعی و سیاسی، رعایت وحدت ارگانیک میان نقطه تولید و زندگی روزمره، و جستجوی رگههای مقاومت که تحول را رقم میزنند.
ماتریالیسم تاریخی یعنی شجاعت. این تئوری، درک، توضیح و دگرگونی زندگی را ممکن میسازد. هر جا که این جستجو رها شود، به ناامیدی یا تلاشهای مشابه برای دستیابی به دمکراسیِ درونساختارِ سرمایهداری محدود و محبوس میگردد. قدرت و بهروز بودنِ ماتریالیسم تاریخی نه از فرو کردنِ اجباری این تئوری در ذهنها و وادار کردن به حرکت، بلکه از این حقیقت سرچشمه میگیرد که در شرایطی که هیچ تئوری دیگری قادر به تبیین نیست، نگاهها را به سوی خود جلب میکند.
دیالکتیک جایگاه بسیار مهمی در آثار تئوریک انگلس دارد. دیالکتیک عبارت است از درک و دریافتِ حرکت، تغییر و روابط متقابل موجود در جهان. انگلس در کتابهای آنتیدورینگ و دیالکتیک طبیعت، با تکیه بر کشف سلول، قانون تبدیل انرژی و تئوری تکامل، توضیح میدهد که «حرکت، شیوه وجودیِ ماده است». دیالکتیک، تلاش برای درک یک واقعیتِ پویا و در حال حرکت است، بر اساس خودِ آن واقعیت، روابطی که در آن قرار دارد و روندهایی که آن را به این حالت درآوردهاند.
دیالکتیک یعنی شجاعت. دیالکتیک به معنای رها کردن آن واقعیتی است که منطق صوریِ علم کلاسیک، آن را به عنوان تضادها و دوگانگیها دیده و به شکل پدیدههایی ایستا و ثابت ارزیابی میکند. چقدر تکراری و خستهکننده است اگر اینگونه نگاه کنیم که یک چیز یا هست یا نیست، یا مثبت است یا منفی، یا علت است یا معلول. بررسیِ واقعیتِ پویا و پیوسته از طریق منجمد کردن آن و در حالتهای منزوی و مردهاش، بیفرجام است. هنگامی که دیالکتیک رها شود، انسان در حین نگریستن به حالتهای سکونِ واقعیت، شدن و نابودی آن را فراموش میکند و این احتمال را که فردا میتواند متفاوت باشد، کنار میگذارد. یافتن ابزار تحلیلی دیگری که بیش از دیالکتیک برازندهٔ واقعیتِ پویای جامعه باشد، غیرممکن است
شخصیت انگلس، که او را را به ایدهآلهای انقلابی پیوند داد، در تمام طول عمر او تغییر نکرد. در وجود او، تمام ارزشهای یک رویکرد انقلابی بر هم منطبق و درونی شده بودند: مسئولیتپذیری، اراده، قاطعیت، جسارت، فروتنی، وفاداری به امر اجتماعی و صمیمیت. او یک رفیق واقعی بود؛ هم برای مارکس و هم برای حقیقتی که در تئوری آشکار میشد. آثار مشترکی که با مارکس خلق کرد، مبارزه سیاسی مشترکشان، صدها نامه و خاطرات بیشمار گواه این است. اگر جلدهای دوم و سوم کتاب سرمایه توانست چیزی فراتر از انبوهی از یادداشتهای نامنظم، تفاسیر و نقلقولهای بهجامانده از یک نابغه باشد، تنها به لطف تلاش بیوقفه و دانش عمیق انگلس میسر شد.
خوشبینی در وجود او برجسته است. او فردی خوشبین بود، اگر انقلاب، تسویهحساب با گذشته به نام آیندهای زیسته نشده باشد، هر انقلابی باید خوشبین باشد. انگلس باور داشت که برای نجات تئوری از محافظهکاری، باید آن را از طریق عمل به آینده پیوند داد و از این ایده دفاع کرد. او از سوسیالیستهای تخیلی انتقاد میکرد، اما اشتیاق ساختن آینده را از آنها وام گرفت. او تحولات مادی را برای ساختن آینده ارزیابی کرد و طبقه کارگر را به عنوان عامل و فاعل اصلی (سوژه) در ساختن این آینده قرار داد. او همچنین از استراتژیهای سیاسی بهرهمند بود. پس از خدمت سربازی داوطلبانه در یگان توپخانه در سن ۲۱ سالگی، تمام آموختههای نظامی خود را به خدمت مبارزه طبقه کارگر درآورد. دقیقاً به همین دلیل بود که در حلقه خانوادگی مارکس، به او لقب «ژنرال» داده بودند.
شخصیت انقلابی یعنی شجاعت. شخصیت انقلابی، وجود داشتن و معنا یافتن در قالب رفاقت، مسئولیت اجتماعی و فضیلت در مبارزهای است که با پیوندهای همبستگی و اتحاد شکل میگیرد. این مفهوم با کنشگری (اکتیویسم)، مسئولیت فردی و سیاستورزی بر اساس واکنشهای لحظهای که امروزه از لیبرالیسم به سیاست سوسیالیستی رسوخ کرده است، تفاوت بسیار دارد.
امروز بشریت نه به دلایلی چون جنگ یا گرمایش جهانی، بلکه به خاطر «فقدان انقلاب» در معرض خطر نابودی است. فقدان انقلاب به معنای نیامدن نجاتدهندگان یا بیش از حد قدرتمند شدن سرمایهداران نیست؛ بلکه به معنای پایان یافتن تخیل، اراده و مهمتر از همه، فضیلتِ لازم برای رهایی است. این وضعیت، عادیسازی و عادیپنداری تلاش، نه به نام جامعه و نه برای عزیزانمان، بلکه برای سرمایه است. این وضعیت، درونیسازی مداخلات امپریالیستی و بیارزش شدن استقلال است. با این حال، تنها با شجاعتِ انگلس است که میتوان انقلاب، مسئولیت اجتماعی و اراده را در جریان مبارزه زنده نگه داشت و اینگونه سخن گفت: انقلاب یک افسانه کهنه نیست، و سوسیالیسم یک اوتوپیِ غیرممکن بهشمار نمیرود.
انگلس در سال ۱۸۸۳، پس از درگذشت مارکس، در نامهای به اف. سورگه چنین مینویسد: «بشریت بزرگترین مغز زمانهٔ ما را از دست داد.» و میافزاید:
«یک سپیدهدم جدید، حتی اگر نه برای شیادان، برای شمعهای کمسو و استعدادهای کوچک طلوع کرده است. پیروزی نهایی هنوز قطعی است، اما پیچ و خمها، انحرافات موقت و محلی – که همگی اجتنابناپذیرند – اکنون کمی بیشتر شکوفا خواهند شد. اما ما چهکار میتوانیم بکنیم؟ ما بر این نیز غلبه خواهیم کرد؛ آیا این همان چیزی نیست که ما برای آن اینجا هستیم؟ بنابراین، ما از اینکه شجاعت خود را از دست بدهیم بسیار دور هستیم.»
در صد و بیست و نهمین سالگرد درگذشت او، ما که به انقلاب و سوسیالیسم باور داریم، در برابر یاد و خاطره انجلس سر تعظیم فرود میآوریم. ما هرگز شجاعت خود را از دست ندادهایم، ژنرال!
———————————————––
* پرفسور دکتر غمزه یوچسان اوزدمیرس از اتمام دوره کارشناسی در رشته مدیریت بازرگانی در دانشگاه فنی خاورمیانه ، کارشناسی ارشد خود را در رشته مطالعات اروپا از دانشگاه ریدینگ و دکتری خود را در رشته مطالعات توسعه از دانشگاه ساسکس دریافت کرد. اوزدمیر که در حال حاضر به عنوان استاد تمام در دانشکده علوم ارتباطات دانشگاه آنکارا، گروه روزنامهنگاری مشغول به کار است، حوزههای اصلی تحقیق و مطالعه خود را بر روند کار، سیاستهای اجتماعی، بازارهای کار، سیاستهای کارگری و اتحادیههای کارگری متمرکز کرده است.
