اخبار روز
ف. تابان
چهارشنبه، ۴ تیر ۱۴۰۴
«با اعلام آتش بس (که میتواند بسیار موقت باشد) مردمی که به چنین نسخهای دل بسته بودند، احتمالا ناامیدتر از همیشه هستند. یک تصمیم دونالد ترامپ «پیروزی» را از کف ربوده و جشن آن را فعلا به تاخیر انداخته است. پس، لعنت به دونالد ترامپ! این توهم در سالهای اخیر در ایران به سرعت گسترش یافت. بانی آن جناح راست افراطی سلطنتطلب بود که از هر وسیلهای استفاده کرد و به آن دامن زد. راست افراطی سلطنت طلب در دامن زدن به این توهم، آنچه را که مردم میخواهند نمیخواست. این تفکر استراتژی سیاسی آنها را تشکیل میداد و میدهد. برای آنها تنها راهحل به شمار میرود. همچنان و با حرارت دنبالش خواهند کرد. راست افراطی سلطنتطلب به خوبی میداند در هر شق محتمل دیگری از تغییر در ایران کمترین شانس را خواهد داشت. مطلوبترین و عملیترین شانس آنها برای رسیدن به قدرت، در پناه بمبها و هواپیماهای آمریکایی – اسرائیلی بوده و خواهد بود. آنها مردان و زنان مبارز ِ میدان جنبشهای کارگری و مردمان زحمتکش نیستند.»
میتوانیم! (در ضرورت لایروبی یک سم مهلک)
تجاوز اسرائیل به ایران فعلاً پایان یافته و آتش سلاحها که دوازده روز مرگ و ویرانی در هر دو کشور به بار آورد خاموش شده است. هر کدام از دولتها و حکومتهای درگیر در این جنگ، حالا «روایت پیروزی» خود را به دست میدهند و خط و نشان میکشند. با پایان این جنگ دوازده روزه احتمالا ایران وارد دوران تازهای شود و دیگر نتوان آن را با دوران پیش از آن مقایسه کرد. ما هنوز نمیدانیم این جنگ دوازده روزه به تغییراتی در حکومت ایران منجر میشود و یا نه و چه تاثیراتی در سطح جامعه بر جای میگذارد. بحثدر این مورد که تقصیر کی بود و چه کسی جنگ را شروع کرد، کمتر کمکی به آنچه در پیش روی ماست میتواند بکند.
به نظر میرسد تهاجمکنندگان به اهداف خود نرسیدهاند، سرنوشت غنیسازی و میزان آسیبهای وارده به آن هنوز مبهم است. سایه جنگ همچنان بر آسمان کشور ماست و وظیفهی مبازه جهت جلوگیری از آن کماکان یک وظیفه فوری است. برای این که آتش این جنگ دوباره شعلهور نشود، سیاست صحیح بازگشت به میز مذاکره و حل و فصل اختلافات از این طریق خواهد بود. جنگ به هیچ قیمتی دوباره نباید شروع شود.
جنگ دوازده روزه و سرانجام آن به یک توهم ضربه سختی زده است. توهمی که در ایران و بین مردم عادی به تدریج ریشه دوانده بود. مردمیکه برای نجات خویش از شر حکومت مستبد و پلید اسلامی چشم به آسمان دوخته بودهاند: آمریکا و اسرائیل میآیند و چهار تا بمب میاندازند، «مردم به خیابان میآیند» و «جمهوری اسلامی سرنگون میشود!» در این توهم به خیابان آمدن مردم هم چندان اهمیتی نداشته است، سرنگونی جمهوری اسلامی اصل بوده است. شاید از طریق کشتار و نابودی همهی سران نظامی و سیاسی حکومت.
با اعلام آتش بس (که میتواند بسیار موقت باشد) مردمی که به چنین نسخهای دل بسته بودند، احتمالا ناامیدتر از همیشه هستند. یک تصمیم دونالد ترامپ «پیروزی» را از کف ربوده و جشن آن را فعلا به تاخیر انداخته است. پس، لعنت به دونالد ترامپ!
این توهم در سالهای اخیر در ایران به سرعت گسترش یافت. بانی آن جناح راست افراطی سلطنتطلب بود که از هر وسیلهای استفاده کرد و به آن دامن زد. راست افراطی سلطنت طلب در دامن زدن به این توهم، آنچه را که مردم میخواهند نمیخواست. این تفکر استراتژی سیاسی آنها را تشکیل میداد و میدهد. برای آنها تنها راهحل به شمار میرود. همچنان و با حرارت دنبالش خواهند کرد. راست افراطی سلطنتطلب به خوبی میداند در هر شق محتمل دیگری از تغییر در ایران کمترین شانس را خواهد داشت. مطلوبترین و عملیترین شانس آنها برای رسیدن به قدرت، در پناه بمبها و هواپیماهای آمریکایی – اسرائیلی بوده و خواهد بود. آنها مردان و زنان مبارز ِ میدان جنبشهای کارگری و مردمان زحمتکش نیستند. از چنین جنبشهایی نه تنها آبی برای آنها گرم نمیشود که چنین جنبشهایی استعداد آن را دارد به سرعت علیه برنامهها و اهداف آنها سمت و سو بگیرد. آنها چارهای ندارند که همهی تخممرغهای خود را در سبد نتانیاهو بگذارند و برای پیروزی او دعا کنند، نسلکشی او در غزه برایشان اهمیتی ندارد، تکرار آن در ایران را هم میتوانند توجیه کنند. «بهای پیروزی» خواهد بود! مردم ایران اما مثل آنها دست و پایشان بسته نیست، میتوانند راههای بهتری را جستجو کنند. شانس و امکان ساختن جنبشهای تودهای اصیل و متکی بر خود و ساختن ایرانی ازاد و دموکراتیک از این طریق را دارند.
تبلیغات راست افراطی سلطنت، ضربات هولناکی بر مبارزات مردم ایران وارد آورد. سمی بود که در جامعهی ایران تزریق شد. مردم ضعیف و ناتوان و حکومت اسلامی در برابر آنها قادر و مطلق نشان داده شد. به مردم القا شد ناتوان از تغییر در کشور خود هستند و باید به جنایتکاری چون نتانیاهو دل ببندند تا بیاید و با سرنگون کردن جمهوری اسلامی آنها را «آزاد» کند. این سیاست به افلاس و فلاکت روحی و روانی در جامعهی ایران دامن زد و همان چیزی را از مردم گرفت که برای هر تغییری بیش از هر چیز دیگر به آن احتیاج دارند. باور به نیروی خود!
این توهم ضربه خورده است. مردم بیشتری به چشم خود دیدند نمیتوان برای آزادی به بمبها و بمبافکنهای کشور دیگری – آن هم کشوری مثل اسرائیل، دل بست. چنین قدرتهایی میتوانند در عرض یک شب تا صبح، همهی «آروزها» را بر باد دهند.
حکومت اسلامی میکوشد با هر وسیلهای به این توهم دامن زند. گفتمان او در اینجا با گفتمان راست افراطی سلطنتطلب منطبق میشود. خود را قدرت مطلق و مردم را ضعیف و ناتوان جلوه میدهد. حکومت ایران اکنون زخمی و زخم خورده است. انتقام ضرباتی را که خورده است مثل همیشه از مردم خواهد گرفت. عوارض جنگ خود را نشان خواهد داد، سرکوب و فشار احتمالا برای دورهای بیشتر خواهد شد.
نه آن مردمی که امید به نتانیاهو داشتهاند (حساب سران جریان راست سلطنت طلب و بلندگوهای آنها جداست) خائن و وطنفروش هستند و نه مردمی که برای قطع جنگ و صلح مبارزه کرده و حرف زدهاند، در کنار جمهوری اسلامی قرار دارند. اکثریت مردم ایران مخالف حکومت اسلامی و خواهان یک زندگی آزاد و شایسته هستند. باید کمک کرد روحیهی سرخوردگی و ناامیدی به مسیر صحیح منتقل شود. باید به همان نقطهای برگشت که سالها نقطهی اتکای چپ بوده است: قدرت شکستناپذیر مردم! همان جا که در جنبش «زن، زندگی، آزادی» در آن قرار داشتیم!
«قدرت شکستناپذیر مردم»! منظور تودهی بیشکلی از مردم ناامید نیست. برای ساختن این نیرو و قدرت روشهای شناختهشده و کارآمدی وجود دارد: آگاهی و سازمانگری! کاری سخت و دشوار. راه دیگری در برابر ما وجود ندارد. دشمن همچنان سر جایش نشسته است. آنکه میتواند این دشمن را از پای درآورد ما مردمیم. با کار سخت، پیوسته، آگاهگرانه و سازمانگرانه میتوان ناامیدی و سرخوردگی را از فضای عمومی جامعه دور و دورتر کرد. هزار بار بگوییم و تکرار کنیم بمب و هواپیمای اسرائیلی – آمریکایی آزادی و نجات با خود نخواهد آورد. هزار بار بگوییم و تکرار کنیم حکومت اسلامی ابدی نیست و میتوان با آن مبارزه کرد و شکستش داد. نگاهها از آسمان باید متوجه محل کار، کارخانه، اداره، محله، خیابان و خانه شود. برای پایان دادن به حکومتی که بخش بزرگی از مردم کشورمان آرزوی آن را دارند، باید آرزو را به امید و امید را به آگاهی و سازمانگری برای مبارزه تبدیل کرد. مثل دی ماه ۹۶، مثل آبان ۹۸ و مثل جنبش «زن، زندگی، آزادی». مردم ما خالق چنین جنبشهای بزرگی هستند و میتوانند این جنبشها را تا مقصد نهایی ادامه بدهند.
اگر بگذارند، اگر سلاحها خاموش بمانند، کارگران دوباره اعتراض خواهند کرد، زنان مبارزه و نبرد خود را از سر خواهند گرفت، بازنشستگان دوباره به خیابان خواهند آمد، معلمان بذر آگاهی خواهند پاشید، زندانها پیام امید خواهند فرستاد و صداها علیه حکومت مستبد بلندتر و نزدیکتر خواهد شد. با اینهاست که جنبش ما برای آزادی و عدالت اجتماعی ساخته و شکستناپذیر خواهد شد.
***
اخبار روز
ف. تابان
۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹
وقتی گفته میشود این جنبش، جنبشی است متعلق به طبقه متوسط و خواستهای آن، این فکر را تقویت میکند که خواست آزادی در جامعه ما خواست اقشار متوسط و میانی جامعه بوده و به طبقه کارگر و اقشار زحمتکش مربوط نیست. این فکر صددرصد اشتباه است و باعث جداییهای بیاساس و فوقالعاده زیانبار و مهلک بین نیروهای اجتماعی آسیب دیده از حکومت استبداد میشود. آزادی، به همان میزان که برای اقشار متوسط ضروری است، برای طبقه کارگر و زحمتکشان ایران هم ضروری است.
مگر میشود جنبش دموکراتیک به نفع طبقه کارگر نباشد؟
پاسخ به شش پرسش مجله آرش
اشاره: پاسخ به پرسشهای شش گانه نشریه آرش در اواخر دسامبر سال گذشته صورت گرفته است و از این رو تحولات چهار ماهه اخیر در آن دیده نمیشود. این پرسش و پاسخ در شماره ۱۰۴ مجله آرش که اخیراً منتشر شده، در مجموعهای تحت «شش پرسش درباره جنبش اعتراضی» به چاپ رسیده است:
دلایل و خصلت اصلی این جنبش و شکلگیری و دوام آنرا چگونه میتوان توضیح داد؟
در مورد دلایل و خصلت این جنبش تا به حال بسیار گفته و نوشته شده و شاید مشکل باشد چیز تازهای بر آنها اضافه کرد. دلایل مبارزهی مردم ساده و روشن است: استبداد سی سالهی حاکم که کشور ما را از همه جهت به عقب رانده و در پرتگاه فاجعه قرار داد، لاجرم در نقطهای میبایست با عکسالعمل مواجه شود. شاید در حقیقت این پرسش صحیحتر مینمود که علیرغم این همه سیاهکاری، سرکوب، فقر، فساد و تبعیض چرا جامعه بر نمیخاست تا به مسبب همهی اینها اعتراض کند. حالا جامعه برخاسته است. جرقه آن را تقلب انتخاباتی زد که میتوانست به این شکل آشکار و تحقیرآمیز صورت صورت نگیرد و چنین مردم را تحقیر نکند. اما این تحقیر و سیاست های تحقیرآمیز بعدی مسئولان حکومتی که مورد اعتراض بودند، صبر مردم را لبریز کرد.
خصلت اصلی این جنبش را درست همان چیزی تعیین میکند که خصلت اساسی حکومت و وضعیت جامعه ی ایران در سی سال گذشته بوده است، یعنی سرکوب و لاجرم اعتراض به آن. اصلی ترین خصلت جنبش کنونی خصلت دموکراتیک و آزادی خواهانه آن است. یکی از مهم ترین چالش ها در پیش روی آن نیز، درکی است که از این «آزادیخواهی» قرار است بر آن حاکم شود. هر چند همه ی نیروهای وسیع شرکت کننده در این جنبش، بر خصلت ضددیکتاتوری و بالطبع آزادی خواهانه ی آن تاکید دارند، اما به خوبی و از همین امروز پیداست که در عین حال جدال سنگینی برای آن که کدام درک از «آزادی» بر این جنبش حاکم شود نیز هم زمان در جریان است. گرایش های مختلف سیاسی در جنبش کنونی در عین اینکه در مقابله با استبداد حاکم فعلا همراه شده اند، اما هدف های الزاما کم و بیش مشابهی را دنبال نمی کنند. اختلافات هم به طور عمده به نقش و جایگاه «ولایت فقیه» به عنوان اصلی ترین خصوصیت رژیم کنونی باز می گردد. عده ای خواهان ولایت فقیه مشروطه در برابر ولایت فقیه مطلقه و اجرای به قول خودشان «اصول مغفول مانده» قانون اساسی هستند و عده ی دیگری خواهان برچیدن بساط ولایت فقیه و استقرار یک جمهوری عرفی و سکولار و کاملا انتخابی. هر چه جنبش بیشتر جلو آمده است، وزن نیروی دوم که در ابتدای آن ناچیز مینمود، بیشتر شده است.
به این تعبیر میتوان این موضوع را که تاکنون بارها مورد تاکید قرار گرفته درست شمرد، که «جنبش سبز» اساساً یک جنبش چندصدایی، رنگین کمانی و به این تعبیر ملی است و یکی از مهمترین دلایل دوام آن هم همین خصلت چندگانگی آن است که پایههای اجتماعی آن را بسیار گسترده کرده و از گروه ها و اقشار خاص و معینی فراتر برده است.
ترکیب طبقاتی جنبش کنونی را چگونه ارزیابی میکنید؟
من با این ارزیابی که جنبش موجود «جنبش طبقه متوسط» است، ادعایی که به کرات آنرا میشنویم، کاملاً مخالف هستم. این صحیح است که در جنبش فعلی طبقات متوسط و حتی بخشا مرفه جامعه نقش بیشتری دارند و موتور حرکت ها به شمار میروند، اما این جنبش یک جنبش عمومی و همان طور که در سوال اول تاکید کردم یک جنبش ملی است، زیرا آزادی در کشور ما یک خواست عمومی و ملی است که اقشار بسیار وسیع و متنوعی از آن بهرهمند میشوند. وقتی گفته میشود این جنبش، جنبشی است متعلق به طبقه متوسط و خواستهای آن، این فکر را تقویت میکند که خواست آزادی در جامعه ما خواست اقشار متوسط و میانی جامعه بوده و به طبقه کارگر و اقشار زحمتکش مربوط نیست. این فکر صددرصد اشتباه است و باعث جداییهای بیاساس و فوقالعاده زیانبار و مهلک بین نیروهای اجتماعی آسیب دیده از حکومت استبداد میشود. آزادی، به همان میزان که برای اقشار متوسط ضروری است، برای طبقه کارگر و زحمتکشان ایران هم ضروری است. از این نظر خواست برکناری استبداد و استقرار جمهوری دموکراتیک در ایران خواست اقشار گستردهای از جمله کارگران و زحمتکشان هم هست. در شرایط فعلی این بخش از مردم به دلیل سطح آگاهی پایینتر که از فقر و شرایط سخت تر زندگی ناشی میشود و همچنین درگیری مرگ و زندگی با مشکلات معیشتی زندگی خود، کمتر امکان و فرصت آن را داشتهاند که در این حرکت مشارکت کنند، اما همین مشکلات معیشتی انگیزه قوی است که سرانجام آنها را به مشارکت فعالر در جنبش جاری ترغیب کند.
در مورد محتوای آزادی های سیاسی و دموکراسی البته همیشه جهتگیریهای مختلفی وجود داشته باست. تا زمانی که نیروی محرکه جنبش را به طور عمده طبقات متوسط تشکیل بدهند، طبیعی است که سمتگیری آزادیخواهانه ی جنبش بیشتر متوجه و محدود به آزادیهای سیاسی، اجتماعی و فردی باشد، اما به همان نسبت که اقشار زحمتکش جامعه بیشتر درگیر جنبش ضداستبدادی بشوند و در آن نقش فعالتری بر عهده بگیرند، طبیعتاً خواستهایی که میخواهند به آزادی محتوای اقتصادی و عدالتجویانه هم بدهند، بیشتر مطرح خواهد شد و شعارهای دموکراتیک، عدالتطلبانه هم خواهند شد.
آیا شکلگیری یک جنبش ضد دیکتاتوری به نفع کارگران و زحمتکشان است یا فقط در صورتی به نفع آنهاست که با خواستها و رهبری آنها شروع شود؟
طرح چنین سوالی از سوی مجله ای مثل آرش، اندکی دور از انتظار و تعجب برانگیز است. مگر می شود جنبش ضددیکتاتوری به نفع طبقه ی کارگر نباشد؟ طبقه ی کارگر و زحمتکشان ایران از دیکتاتوری بیشتر از هر قشر و نیروی اجتماعی دیگری لطمه می بینند و مهم ترین دلیل آن هم همین است که امروز آن ها بدترین وضعیت زندگی را در جامعه ی دیکتاتوری ایران دارند. اگر در نزد برخی از اقشار، وجود دیکتاتوری به طور عمده تهدیدی بر ازادی سیاسی و اجتماعی و فردی آن هاست، در نزد طبقه ی کارگر همه اینها هست و ناعدالتیهای عمیق اجتماعی و معیشتی هم به آن اضافه میشود. طبقه کارگر ایران برای دفاع از منافع طبقاتی خود بیش از هر نیروی دیگری به آزادی نیاز دارد و این جزو بدیهیات زندگی آنان است. الان بخشهای بزرگی از طبقه کارگر ایران ماههاست نمیتوانند حتی دستمزد خود را دریافت کنند و هر اعتراضشان به این منظور هم سرکوب میشود. در کدام حکومتی که دموکراسی برقرار باشد و کارگر حق اعتراض داشته باشد، چنین پدیده عجیبی میتواند به وجود آید. حتی اگر قرار است کارگر استثمار بشود، در جایی استثمار بشود که حق اعتراض داشته باشد، صد بار بهتر است. زیرا در ان جا میتواند به وضع خود اعتراض کند. از این رو این طرح این پرسش عجیب است که آیا طبقه کارگر در مبارزه ضددیکتاتوری ذینفع است یا خیر؟
آزادی، خواست طبقه کارگر است، بنابر این این جنبش با خواست طبقه کارگر بیگانه نیست، میتواند خواستهای دیگری هم بر آن اضافه شود، اما کسانی که از کارگران دعوت میکنند کنار بکشند چون این جنبش «با خواست» آنها شروع نشده است، یا جنبش «طبقه متوسط» است، همانهایی هستند که حتماً آزادی را خواست طبقه کارگر نمی دانند. روشن است با چنین نحوه نگرشی آرزوی «رهبری» کردن جنبش کمی خندهدار مینماید. رهبری را کسی به کسی تقدیم نمیکند. رهبری مبارزه را باید بتوان در جریان مبارزه به دست آورد، بنابر این کنار ایستادن تا نوبت به رهبری کارگران برسد، موضوعی است که هیچ وقت اتفاق نخواهد افتاد.
چه نیروهایی کارگر هستند؟ و آیا میتوان وزن طبقاتی کارگران و زحمتکشان را در متن همین جنبش تقویت کرد؟ آری یا نه؟ چرا، چگونه و با چه شرایطی؟
من از ورود به این بحث که کارگران شامل چه نیروهایی هستند، خودداری میکنم زیرا هر پاسخی به آن داشته باشیم، در وظیفه امروزی ما که شرکت فعالانه در این جنبش و کمک به موفقیت آن است، ذرهای تفاوت ایجاد نمیکند. تقویت وزن طبقات زحمتکش در این جنبش نیز فقط با تشدید عددی حضور آنها فراهم نمیشود. میتوان جنبشی را در نظر گرفت که نیروی اصلی آن را کارگران و زحمتکشان تشکیل بدهند، اما یک جنبش عمیقاً فاشیستی باشد. مگر تا به حال در جمهوری اسلامی کم شاهد چنین «جنبش»هایی بودهایم؟ تقویت حضور اقشار زحمتکش در جنبش دموکراتیک در کشور ما به طرح سیاستها و خواستههایی که منافع این بخشها را تامین کند و میزان تاثیر این سیاستها در سطح جنبش بستگی زیادی دارد.
قطعاً میتوان چنین حضوری را تقویت کرد و برای آن دو عامل ذهنی و عینی لازم است. عامل ذهنی آن خود کارگران پیشرو و روشنفکران طرفدار عدالت اجتماعی و سیاسی هستند. در این عرضه قبل از همه باید این فکر را که «این جنبش به کارگران مربوط نیست» کنار گذاشت و کوشید زمینههای ذهنی را که مانع شرکت موثر کارگران در این مبارزات میشود، از میان برد. هر چند آزادی مهمترین نیاز طبقه کارگر است، اما به دلایل مختلف، کارگران معمولاً برای شروع مبارزه خود از طرح چنین خواستهای شروع نمیکنند. خواستها و مطالباتی که میتواند کارگران را به میدان مبارزه بکشاند، در قدم اول خواستهای صنفی و معیشتی معین است و از این رو با طرح چنین خواستههایی در سطح جنبش، میتوان زمینههای علاقمندی بیشتر کارگران را برای شرکت در این مبارزات جلب کرد و در این مبارزه است که خواستهای آزادیخواهانه و عدالت جویانه با هم پیوند خواهند خورد.
اما از نظر عینی، چشمانداز امیدوارکنندهای وجود دارد. تحلیل های کارشناسان اقتصادی این است که کشور ما از نظر اقتصادی وارد یک دوره بحرانی میشود. وضعیت کارگران و اقشار زحمتکش از این هم که هست سختتر خواهد شد و دولت کودتا، قادر نخواهد بود اقتصاد و بحران اقتصادی را مدیریت کند. انتظار میرود با فرا رسیدن این وضعیت ما شاهد گسترش بیشتر مبارزات کارگری باشیم که قطعاً به دلایل اقتصادی آغاز خواهد شد اما در برابر سرکوب، خواه ناخواه با مبارزه آزادیخواهانه پیوند خواهد خورد. من فکر میکنم که در آینده نزدیک، ترکیب اجتماعی فعلی جنبش دچار تغییر خواهد شد، کارگران و زخمتکشان بیشتری به آن خواهند پیوست و دامنه اجتماعی آن بسیار وسیعتر خواهد گردید و به میزان حضور بیشتر آنها، بیتوجهیهای فعلی جنبش نسبت به مشکلات صنفی و معیشتی و طبقاتی کارگران و زحمتکشان هم تا حدودی جبران خواهد شد.
چرا نقش چپ در جنبش کنونی (دست کم تاکنون) حاشیه ای بوده است؟ چگونه می توان وزن و نقش چپ را در این جنبش تقویت کرد؟
برای نقش ضعیف جنبش چپ در جنبش کنونی میتوان دلایل مختلفی را در نظر گرفت.
اولین دلیل که غالباً هم به آن اشاره میشود، وجود همین دیکتاتوری است که چماق آن بیشتر از همه متوجه نیروها و سازمانهای چپ است. سرکوب مداوم و کشتارهای وسیع، نیروها و سازمانهای چپ در جامعه ما را بسیار ضعیف کرده است. دیکتاتوری و سرکوب دائم به آنها اجازه نداده است که نیروهای خود را سازمان داده و رشد بدهند و بتوانند تشکیلات مناسبی ایجاد کنند و از همین نظر در شروع جنبش مردم، آنها در وضعیت و موقعیت کاملاً ضعیفی قرار داشتهاند.
دلیل دیگر که باز همه به آن اشاره میکنند، اختلافات و پراکندگیهای بسیار گستردهای است که در بین نیروهای چپ وجود دارد و آنها را از اتخاذ تاکتیکهای مشترک و ایجاد فعالیتهای مشترک باز میدارد. این اختلافات ریشههای زیادی دارد. بخشی از آن اختلافات ایدئولوژیک و سیاسی و بخشی از آن مسائل روانی است. چپ ایران هنوز نتوانسته است زخمهایی را که از انقلاب بهمن خورده است و شکافهایی را که در اثر آن دوران در صفوفش ایجاد شده است جبران کند. نیروهای چپ در سالهای نخست انقلاب متاسفانه رو در روی هم قرار گرفتند و کارشان به تخاصم و دشمنی کشید و این فضای روانی از بین نرفته است و همچنان بر فعالیتهای امروز ما سنگینی می کند. این هم یکی از این دلایل میتواند باشد.
به این دلایل میتوان جدا شدن چپ از فعالیت در محیط واقعی کشور خود را اضافه کرد. چپ به دلیل سرکوب و البته اشتباهات خود، از ریشه خود جدا شد و این جدایی به آن خصلتی بسیار ذهنی بخشیده است و آن را درگیر جدالهای درونی و کهنه و سابقهدار خود کرده است. در این محیط احساس تفاهم، نزدیکی و آمادگی برای گذشت و سازش که از اصول اساسی فعالیتهای مشترک است، بسیار ضعیف است. درجه آمادگی چپ در خارج از کشور برای همکاریهای مشترک، بسیار پائینتر از درجه آمادگی نیروهای چپ در داخل کشور است.
در کنار اینها باید به موضوع دیگری توجه کرد. چپ در ایران در مجموع خود هم بسیار آرمانخواه و هم ایدئولوژک است. این خصوصیات باعث شده است که چپ بسیار کمتر از سطح انتظار «سیاسی» باشد و خود را به طور مستقیم درگیر مبارزه سیاسی کند. مبارزه سیاسی قواعد خودش را دارد. مبارزه سیاسی یعنی سازش، توافق، مدارا، عقبنشینی و پیشرفت، اما چپ ایران در بخش بزرگی، به دلیل خصلتهای ایدئولویک و بسته خود آمادگی همه این ها را ندارد و غالباً در حاشیه سیاست زیست میکند و نمی تواند به متن وارد شود. به همین دلیل هم غالباً در نوسازی خود و درک شرایط نو و متفاوت ضعیف عمل میکند و راهحل های مطابق شرایط تکوین یافته و تغییر کرده جامعه ندارد. به این دلیل که چپ در ایران پای واقعی در سیاست ندارد، دچار تشتتهای سیاسی و ایدئولوژیکی زیادی است که آنرا به پارههای مختلف تقسیم کرده و باز هم از دامنه تاثیر و نفوذ آن کم میکند.
اینها شاید از جمله دلایلی است که مانع ایفای نقش موثر از سوی نیروهای چپ در جنبش کنونی میشود.
اگر ما خود تا به حال برای رفع این نقیصهها کمکی به خود نکردهایم، حالا مردم و جنبش دموکراتیک به کمک ما آمدهاند و فرصتی استثنائیی را فراهم کردهاند که ما بتوانیم از حاشیه بیرون بیاییم. شرایط بیش از پیش برای چپ فراهم شده است، آن چه میماند تصمیم خود ماست که بخواهیم بر گروه گراییها، کینههای تاریخی و ساختههای ذهنی خود غلبه کنم و به نیرویی مشترک و متحد تبدیل شویم که در متن حوادث تاثیر گذار باشد یا این که حتی بیشتر از گذشته به حاشیه رانده شویم.
با تجربهای که از انقلاب بهمن داریم و درسهایی که از شکست آن گرفتهایم، برای آن که جنبش کنونی مردم به شکست نیانجامد چه میتوان کرد؟
از شکست معانی مختلفی را می شود برداشت کرد. یک منظور از شکست میتواند سرکوب جنبش فعلی باشد. برای این که چنین شکستی روی ندهد، در درجه نخست حفظ اتحاد بین صفوف مختلف جنبش و آن گاه گسترش این صفوف به طوری که بخشهای تا بهحال بیتفاوت، ناظر و حتی مخالف را در بر بگیرد، اهمیت زیادی دارد. در این عرصه باید به این نکته توجه داشت که در رویارویی مستقیم، هر چند «خیابان» نقش بسیار بزرگی دارد و تظاهرات خیابانی میتواند در ادامه خود حکومت را با بحران ها و دشواری های بیشتری مواجه سازد، اما مبارزه فقط در خیابان جریان ندارد.
تجربههای دیگر نشان میدهد حکومت های دیکتاتوری وقتی فرو می پاشند که سیستم اداری و اقتصادی آنها فلج می شود و فلج شدن سیستم اداری و اقتصادی غالباً با اعتصابهای توده ای محقق می شود. چنین اعتصاب هایی اما به آسانی یک کشور را فرا نمی گیرند و معمولاً از پی مبارزات و تظاهرات خیابانی فرا می رسند و به کار سازمانگرانه و آگاهانه پرحوصلهای نیاز دارند. ماندن توده مردم در خیابانها و ادامه اعتراضات خیابانی برای فرسایش قدرت حکومت کودتا، برای شکلگیری زمینههای مثبت اعتصاب عمومی اهمیت زیادی دارد.
در عین حال جنبش دموکراتیک باید آمادگی عقب نشینیها و پیش رویهای به موقع را داشته باشد و مسیر خود را یک خط مستقیم فرض نکند.
برتری و توفق روانی بر دشمن و حفظ روحیهای که حکومت به هر طریق میخواهد آن را در هم بشکند، از جمله شروط لازم برای شکست نخوردن و پیروز شدن است. خوشبختانه در مردم ما در طی هفت ماهه گذشته اراده ی پیروز شدن شکل گرفته است و این موضوع بسیار مهمی است. برای مردمی که بخواهند پیروز شوند، موانع یک به یک از پیش رو برداشته میشود.
اما شکست میتواند به اشکال غیرمستقیمتری روی دهد. یعنی انواع سازشها باعث شود که جنبش مردم ایران نتواند به هدف اصلی خود که برکنار کردن حکومت اسلامی و تشکیل یک جمهوری غیرمذهبی و دموکراتیک است برسد. زمینههای یک چنین سازشهایی فینفسه در هر مبارزه و انقلابی وجود دارد. به ویژه در ایران که نقش فرادستی را در شرایط فعلی در سطح هدایت این جنبش نیروهایی ایفا میکنند که خود جزیی از جناح های حکومت هستند و یا بوده اند. برای جلوگیری از یک چنین چشم اندازی، طبیعی است که مهم ترین عامل تشکل و آمادگی نیروهای دموکرات و سکولاری است که به هدف اصلی این جنبش یعنی برکناری حکومت اسلامی و تشکیل یک جمهوری دموکراتیک وفادار هستند. به همان میزان که تاثیر این نیروها در جنبش فعلی بیشتر شود، خطر انواع سازشهایی که هسته اصلی آن قربانی کردن نیروهای سکولار و دموکرات جامعه و ایجاد نوعی سازش و توافق بین «خودی»های حکومت خواهد بود، ضعیفتر می شود. در اینجا کار آگاهگرانه مستمری لازم است و دشواری و حساسیت این کار نیز در اینجاست که باید به صورتی انجام شود که در عین حال به تضعیف مبارزه ضددیکتاتوری و ایجاد شکاف در بین نیروهای متنوعی که در این جنبش حضور دارند، نیانجامد.
