تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

سه‌شنبه، ۱۶ دی ۱۴۰۴

«جزیره جان»، برای گرنادا، ۱۳۶۱

نه. دیگر،
جزیره‌ای جدا از جهان نمی‌ماند
چنان که قلبی جدا از جان
و گرنادا جزیره جان با ماست
و زنده می‌ماند با همه شهیدان

خطر
نه در خروش مردمی است اندک
که رنگی سرخ
بر پرچم خویش می‌خواهند
که
در تفنگ برداشتن کارگر کوبایی
و شهادت آن مرد شوروی
در این هنگامه
و در جوشش گرناداست

این است که نگین سبز «کارائیب»
افعی سیاه را کور می‌کند
و حریق خشم در گردباد این سواحل
از آن بیش‌تر است که عمو سام
کلاه بلندش را رهایی بخشد

به قلب‌مان هجوم می‌برند
به جان‌مان

گرنادا! گرنادای معصوم!
تنها نیستی
مجمع الجزایر جان‌ها
پشتیبان توست!

(سیاوش کسرایی)

***

منبع: «چپ» (soL)
نویسنده: ییغیت گونای
دوشنبه، ۵ ژانویه ۲۰۲۶

مرثیه‌ای برای جان‌‌باختگان کوبایی‌

 

ساختمانی که کوبایی‌ها در جریان حمله آمریکا به کاراکاس در آن مستقر بودند. هنوز همه جزئیات مشخص نیست. با این حال، تصاویر و شهادت‌های اولیه به یک قتل عام اشاره دارد.

این خیلی شناخته‌شده نیست، اما از زمانی‌که از آن مطلع شدم، در ذهنم مانده است.

داستان کوبایی‌هایی که در گرنادا شهید شدند.

گرنادا یک جزیره‌ کوچک در کارائیب است. کشوری با ۱۰۰۰۰۰ نفر جمعیت. در سال ۱۹۷۹، تحت رهبری موریس بیشاپ، جزیره‌نشینان قدرت را به دست گرفتند؛ انقلاب رخ داد.

آن‌ها هیچ منبعی نداشتند و در یک جزیره کوچک بودند. آن‌ها به گردشگری وابسته بودند. آن‌ها می‌خواستند یک فرودگاه بین‌المللی بسازند تا بازدیدکنندگان بتوانند به جزیره رفت و آمد کنند. کوبایی‌ها گفتند: «ما می‌توانیم این را انجام دهیم.»

در سال ۱۹۸۳، ارتش آمریکا با نیرویی متشکل از ۷۰۰۰ نفر به این جزیره کوچک حمله کرد. گرنادا در مجموع ۱۵۰۰ سرباز داشت.

۷۸۴ کوبایی در این جزیره حضور دارند. ۴۰ مشاور و پرسنل امنیتی، تعدادی دیپلمات و خانواده‌هایشان. بقیه کارگران ساختمانی کوبایی بودند که در محل ساخت و ساز فرودگاه مشغول به کار بودند.

بیشاپ در پاسخ به حمله آمریکا فرمان داد، و کوبایی‌ها نیز آن را درخواست کرده بودند، بنابراین کلاشینکف‌ها بین کارگران ساختمانی کوبایی توزیع شدند. و به هر کدام سه خشاب. به هر حال، این تمام چیزی بود که داشتند.

موریس بیشاپ، رهبر انقلاب گرنادا

آن‌ها سه روز در برابر مهاجمان مقاومت کردند. ۲۵ کوبایی کشته شدند که تنها دو نفر از آن‌ها سرباز بودند. ۵۹ نفر زخمی شدند. ۶۳۸ نفر اسیر شدند.

آمریکایی‌ها با حمله به جزیره‌ای با ۱۰۰۰۰۰ نفر جمعیت و با ارتشی عظیم، خشم خود را از تحقیری که در ویتنام متحمل شده بودند، خالی می‌کردند.

کوبایی‌ها… آن‌ها به این فکر نمی‌کردند که فقط از حاشیه نظاره‌گر رویدادها باشند. موازنه قدرت، تفکر استراتژیک، محاسبات ژئوپلیتیک… آن‌ها هیچ‌کدام از این‌ها را نمی‌فهمیدند.

البته، آن‌ها همه چیز را کاملاً خوب درک می‌کردند. اما آن‌ها انقلابی بودند. آن‌ها در رویارویی با بربریت، دست یاری به سوی برادران و خواهران خود دراز می‌کردند. مادران و پدران‌شان برای آزادسازی کشورهای آن‌ها اسلحه به دست گرفته بودند. دوستان و رفقایشان در آنگولا، کنگو و بلندی‌های جولان برای خلق‌های دیگر، خلق‌های ستمدیده دیگر، برای برادران و خواهران خود می‌جنگیدند.
آن‌ها از آن نوع افرادی نبودند که بنشینند و نظاره‌گر این واقعیت ناعادلانه باشند، سپاسگزار از زندگی فلاکت‌باری که سرمایه‌داری بر آن‌ها تحمیل کرده بود، و سپس قضاوت کنند. اگر بربریتی وجود داشت، اگر استبدادی وجود داشت، دستی به سوی ستمدیدگان دراز می‌شد. دستی به سمت کلاشینکف دراز می‌شد. ماشه چکانده می‌شد. در صورت لزوم، خودشان جان می‌دادند.

برای میهن. برای مردم. برای بشریت.

برای انسانیت خودشان.

***

حداقل ۳۲ کوبایی در قتل‌عامی که صبح روز ۳ ژانویه در کاراکاس رخ داد، کشته شدند.

به مرور زمان از میزان خیانت مطلع خواهیم شد.

طبق شهادت بازماندگان این حمله، سی و دو کوبایی که جان خود را برای محافظت از دولت و رهبر مادورو در ونزوئلا به خطر انداخته بودند، توسط سربازان آمریکایی اعدام شدند.

صبح روز ۳ ژانویه، ۳۲ نفر از رفقای ما جان خود را از دست دادند.

اکنون، کسانی که «باهوش» هستند، درباره موازنه قدرت، تفکر استراتژیک و محاسبات ژئوپلیتیک صحبت می‌کنند. به هر طریقی، همه آن‌ها در نهایت به چاپلوسی ایالات متحده می‌پردازند.

ما نمی‌توانیم آن‌ها را درک کنیم.

البته ما همه این‌ها را کاملاً خوب درک می‌کنیم. ما آن را بهتر از هر کس دیگری درک می‌کنیم.

کوبایی‌ها هم می‌دانستند. بهتر از هر یک از ما.

اما برای کوبا، برای انقلاب، برای بشریت، ونزوئلا باید می‌ماند و ایالات متحده نباید قادر به سرنگونی هیچ دولتی در آمریکای لاتین می‌بود.

آن‌ها، بار ریگر، شهید شدند.

فیدل کاسترو متظاهر نبود زمانی‌که در سال ۱۹۶۰ در پرواز به نیویورک برای شرکت در نشست سازمان ملل، روزنامه‌نگاران آمریکایی از او پرسیدند: «شما همیشه جلیقه ضد گلوله می‌پوشید» و او با افتخار سینه‌اش را نشان داد و گفت: «من جلیقه اخلاقی می‌پوشم؛ این جلیقه بهتر از همه جلیقه‌های ضدگلوله از من محافظت می‌کند.»

فراتر از همه پویایی‌های قدرت، تفکر استراتژیک و محاسبات ژئوپلیتیک، او با تمام وجود یک حقیقت را می‌دانست و بیان کرد: سلاح‌های واقعی انقلابیون، ذهن، اخلاق و انسانیت آن‌ها است.

امروزه، آن متفکران همه چیزدان و خودبین که تفکر استراتژیک را می‌پرستند، هیچ نمی‌دانند. باشد که هرگز به آن نوع تفکری نرسیم که قیمومیت آمریکا را به جنگ استقلال ترجیح می‌دهد، و اعلامیه‌هایی مانند «با دهقانان آناتولی نمی‌توان به جایی رسید» صادر می‌کند، یا با گفتن «مشخص بود که اسرائیل آن‌ها را سرکوب خواهد کرد؛ آن‌ها باید فقط می‌نشستند و منتظر مرگ می‌ماندند» مقاومت در فلسطین را کوچک جلوه می‌دهد.

درگیری‌ها با محاسبات آغاز نمی‌شوند؛ با حقیقت، درستی و ایمان آغاز می‌شوند.

هوش جمعی ما به دنبال راه‌هایی برای پیشبرد آرمان عادلانه‌ ماست، نه این‌که کنار بایستیم و نظاره‌گر وقایع باشیم و در عین حال گزافه‌گویی کنیم.

هر جا که بربریت است، هر جا که استبداد است، دستی به سوی ستمدیدگان دراز می‌شود. ما با هم، آن‌ها را بلند می‌کنیم.

خون جان‌باختگان بیهوده ریخته نخواهد شد.

https://haber.sol.org.tr/haber/dusen-kubalilara-agit-404967