تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
دوشنبه، ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
منبع: الاخبار
نویسنده: محمد فضل الله*
پنجشنبه، ۱۸ ژوئن ۲۰۲۶
از ایران تا بولیوی: چپ بومی

هنگامی که در بولیوی، در حزب حاکم «حرکت برای سوسیالیسم» (ماس) میان حامیان رئیسجمهور جدید، لوئیس آرسه (که اکنون در زندان به سر میبرد) و رئیسجمهور سابق، اوو مورالس انشعاب شد، کاملاً مشخص بود که حامیان فرد اول چه کسانی هستند: شهرنشینان دو رگه در شهرهای بزرگ که تمرکز مورالس (رئیسجمهور سابق) بر موضوع بومیان به مذاقشان خوش نمیآمد؛ آنها میخواستند از برنامهها، کارگران و ادغام با جریانهای چپ آمریکایی که مجله «ژاکوبین» نماد آن است، سخن بگویند.
در یکی از دیدارهای اوو مورالس با لولا داسیلوا رئیسجمهور برزیل، لولا پیشنهاد داد که به بولیوی در زمینه برنامهریزی و ساخت زیرساختهای صنعتی کمک کند. پاسخ مورالس این بود: «پاچاماما چنین چیزی را نخواهد خواست» («پاچاماما» در اساطیر بومیان منطقه آند «مادر طبیعت» است). منظور مورالس از این، تقویت استقلال بولیوی و عدم قرار دادن آن در معرض وابستگی احتمالی به قدرت بزرگی مانند برزیل بود؛ قدرتی که برخی آن را یک «امپریالیسم فرعی» (دون-إمبريالية) میدانند. اظهارات مورالس، حامیان لوئیس آرسه (رئیسجمهور فعلی بولیوی) را آزار میداد. البته سیاستهای لجوجانه و ستیزهجویانه آرسه علیه مورالس، به فروپاشی و نابودی بیسابقه «حرکت به سوی سوسیالیسم» در سراسر کشور منجر شد؛ آن هم در حالی که خود مورالس بود که آرسه را، حتی در زمانی که کادرهای اصلی حزب «ماس»، دیوید چوکهوآنکا (وزیر امور خارجه سابق) را ترجیح میدادند، به ریاستجمهوری رساند..
ایده این است که پس از بحران مالی ۲۰۰۸ و بازگشت چپ آمریکایی به استفاده از ادبیات کارگری به جای ادبیات هویتی، حمله علیه چپ بومی هم در ایران و هم در بولیوی شکل گرفت. با این اوصاف، حمله به مورالس از درون حزب «ماس» آنطور که برخی تصور میکنند شخصی نیست، بلکه هجومی سیستماتیک است؛ زیرا چپ آمریکایی میخواهد یک مارکسیسم تحلیلیِ فراتاریخی (بدون پیشینه تاریخی) را بر تمامی دیگر جریانهای چپ در سراسر جهان تحمیل کند. تفاوت در مورد ایران (که از سال ۲۰۰۹ شاهد سطح متفاوتی از تهاجم امپریالیستی بوده) این است که این خصومت از خیلی زودتر آغاز شده بود. از زمانی که میشل فوکو حمایت خود را از انقلاب اسلامی ایران نشان داد، صداهایی بلند شد که او را به غیرعقلانی بودن و دویدن به دنبال توهمات جهانسومی متهم میکردند. چپ آمریکایی هرگز برای تعامل یا درک انقلاب اسلامی ایران سعی نکرد؛ بلکه از همان لحظه اول، آن را انقلابی قرونوسطایی و عقبمانده دانست و آن را با امپریالیسم آمریکا و صهیونیسم همتراز قرار داد.
دولت رفاه در ایرانِ پیش از تحریمهای ویرانگر آمریکا، بهندرت نظیری در آنچه غرب نامیده میشود یا حتی در کشورهای آمریکای لاتین با دولتهای بهاصطلاح چپگرایشان دارد؛ نزدیکترین شبیهسازی برای وضعیت ایران، جریان «پرونیسم» در آرژانتین است. ادبیات اقتصادیِ پایهگذاریکننده انقلاب اسلامی، از شهید سید محمدباقر صدر و دیگران، بر ایده عدالت اقتصادی و اقتصاد تعاونی و همبستگی اجتماعی استوار است؛ صرفنظر از اینکه این مفاهیم به دلیل دلایلی که در مقالات پیشین توضیح دادیم، به سمت سیستمهای نوین توسعه نیافتند، اما دشوار بتوان این ادبیات را غیرچپگرایانه توصیف کرد. همچنین سبک زندگی زاهدانه و سادهزیستی رهبر انقلاب، ابتدا امام خمینی و سپس رهبر [انقلاب] خامنهای، سبک زندگیای است که از بیشتر چهرههای چپی که میشناسیم، چپگرایانهتر است.
عدم نامیدن اقتصاد انقلاب اسلامی به عنوان یک اقتصاد «چپگرا»، به این دلیل است که این انقلاب میخواست یک تئوری بومی در اقتصاد خلق کند. این موضوع با مجموعه اسطورههای «غربی» درباره «رنسانس ایتالیا» مرتبط است؛ شیوهای که غرب برای رنسانس ایتالیا تبلیغ کرد این بود که وقتی یک ملت به میراث و ریشههای خود بازمیگردد، میتواند در اقتصاد، سیاست، علوم و هنر دست به نوآوری و خلاقیت بزند (یعنی همانطور که یک انگلیسی به میراث یونانی خود بازمیگردد). اسطورههای غرب درباره رنسانس ایتالیا تأثیر بزرگی در جهان اسلام و جهان عرب داشت؛ ایده «بعث» (نوزایی/رنسانس) و مفاهیم مشابه دیگر نشان میدهد که این موضوع فقط به مذهبیها محدود نمیشد، بلکه یک ایده عمومی بود مبنی بر اینکه برای نوآوری و خلاقیت در آینده، باید به میراث و سنت گذشته بازگشت. در نتیجه، مذهبی بودنِ انقلاب در ایران یک امر قرونوسطایی نیست، بلکه یکی از پژواکهای همان چیزی است که درباره رنسانس ایتالیا در غرب گفته شده است. در واقع در ایران تلاشهایی برای بازگشت به متون ابنسینا در پزشکی صورت گرفت تا بررسی شود که آیا میتوان ایدههای الهامبخشی برای رویکردهای پزشکی و نوآوریهای جدید پیدا کرد یا نه.
چپ آمریکا میخواهد یک مارکسیسم تحلیلیِ فراتاریخی را بر کل جنبشهای چپ در سراسر جهان تحمیل کند.
در اینجا باید به مسأله گستردهتر اشاره کنیم، و آن اینکه خودِ علم اقتصاد نمیتواند مارکسیستی باشد؛ زیرا ایده «بازار» در آن محوریت دارد، و بازار نوآوری و پدیدهای است که پیشینه آن به اواخر قرن هجدهم بازمیگردد. به همین دلیل، شوروی به محض اینکه معیارهای اقتصادی را برای سنجش موفقیت اقتصاد خود و مقایسه آن با اقتصاد آمریکا به کار گرفت، بهطور اجتنابناپذیری به بنبست رسید. ما ابتدا باید مفهوم «بازار» را که پایهگذار علم اقتصاد است، تفکیک کنیم و به تبع آن، خودِ علم اقتصاد را تفکیک نماییم. بنابراین، نیازی نیست که ایران لزوماً به دنبال ساخت یک «اقتصاد اسلامی» باشد، چرا که شاید اصلاً خودِ مفهوم اقتصاد امر مطلوبی نباشد؛ اما این به معنای آن نیست که میتوانیم به سادگی اقتصاد را نادیده بگیریم، بلکه ابتدا باید این مفهوم را واسازی کنیم و کارکرد آن را با عناصر، علوم و نهادهای دیگری جایگزین سازیم؛ یعنی همان کاری که نه پیشتر در اتحاد جماهیر شوروی رخ داد و نه در ایران انجام شد. بماند که مفهوم «کارگر» نیز خود یک برساخته و نوآوریِ متعلق به قرن نوزدهم است، و استفاده فراتاریخی از این واژه باعث شده است که امروزه مدیران شرکتهای بزرگ که در شمار ثروتمندترین افراد جهان هستند، خود را «کارگران مزدبگیر» بنامند و برای اثبات کارگری و جانفشانی خود، به ۱۸ ساعت کار روزانهشان استناد نمایند.
باید به دو جریان چپ اشاره کرد: چپِ آزموده (میدانی) و چپِ آزموده نشده (آزمایشگاهی)؛ تقریباً تمام جریانهای چپ آزموده در آمریکای لاتین گرایش به همبستگی با جمهوری اسلامی ایران دارند. فاجعه اصلی، همان چپِ آزموده نشده است و در رأس آن، چپ آمریکایی قرار دارد که خود را فراتر از تجربه و عمل میداند؛ این چپ پدیدهای از جنس «نقدِ محض، سیستماتیک و اخلاقی» است. در آمریکای لاتین، گروههای کوچک چپگرای بسیاری وابسته به این چپ آمریکایی وجود دارند که پا جای پای آن میگذارند؛ آنها اصلاً تمایلی به رسیدن به قدرت ندارند تا بتوانیم ماهیت افکارشان را در مقام عمل بسنجیم. کافی است شیوه مدیریت آنها را در کوچکترین نهاد و مؤسسه ببینید تا متوجه شوید که روش حکمرانی آنها در آینده، به مراتب بدتر از تجربههای پیش روی ما خواهد بود. یکی از فعالان آمریکایی اخیراً درباره بحرانِ رو به رشدِ «ایگو» (خودپرستی) در میان رهبران سازمانهای چپ آمریکایی نوشته است؛ با این اوصاف، فرجام و عاقبت قدرتی که روزی به دست این افراد بیفتد، از پیش کاملاً روشن است.
ماهها از مقاومت افسانهای ایران (آیا اغراق است که آن را افسانهای بنامیم؟) در برابر حمله مستقیم امپریالیستی آمریکا میگذرد. آیا مجله «ژاکوبن» به ارزیابی مجدد تفسیر خود از انقلاب اسلامی ایران فکر کرده است؟ البته که نه؛ این یک انتقاد محض و عاری از تجربه است. «ژاکوبن» به ایران میرود تا با نخبگان تهرانی که به زبان مبارزه طبقاتی صحبت میکنند، ملاقات کند، در حالی که این نخبگان هیچ ارتباطی با کارگران ایرانی ندارند. این در مورد ایالات متحده نیز صدق میکند، جایی که آنها دائماً در مورد نمایندگی کارگران موعظه میکنند، در حالی که کارگران به دونالد ترامپ رأی میدهند و دیدگاههای فرهنگی این نخبگان را ندارند. ما اغلب در لبنان با محققان خارجی برخورد میکنیم که به خیابان حمرا میآیند تا با فعالینی که هیچ ارتباطی با طبقه کارگر ندارند درباره جنایات وحشتناکی که حزبالله علیه طبقه کارگر مرتکب شده است صحبت کنند، اما آنها حتی زحمت صحبت با راننده وانت نزدیک را هم به خود نمیدهند. محقق خارجی با یک نویسنده در یک وبسایت تحت حمایت مالی عربستان سعودی مصاحبه کرده است، و برای او این برای درک جامع از وضعیت طبقه کارگر در لبنان کافی است.
یک بحران جهانی وجود دارد که نمود آن در این است که نخبگان شهری در شهرهای بزرگ جهان، محیطهایی بسیار مشابهی در سراسر دنیا ساختهاند و از یک زبان چپگرای اصلاحشده (که البته زبان چپِ مبارزه مسلحانه قدیمی نیست) استفاده میکنند. اوضاع همیشه اینگونه نبود: در گذشته، یعنی پیش از مرحله نئولیبرالیسم و رقیق شدن گفتمان چپ با رنگهای جدید، کلانشهر یا پایتخت نماینده هویت ملت بود و آگاهانه تلاش میکرد تا در نمایش هویتی متمایز افراط کند، زیرا این کار در درجه اول یک سرمایهگذاری سیاسی و استراتژیک محسوب میشد. تفاوت در معماری، پوشش، خوراک و گویش، صرفاً پیامدهای گذریِ پویاییهای فراگیرتر نبودند، بلکه با هدف تقویت هژمونی سیاسی پایتخت، عامدانه ایجاد میشدند. در آن زمان، این حاشیهها بودند که متهم میشدند به اندازه کافی به فرهنگ ملی تعلق ندارند؛ اما امروزه وضعیت کاملاً برعکس است؛ اکنون این حاشیهها هستند که از میراث و سنت به عنوان ابزاری احتمالی برای دفاع از خود در برابر سیاستهای نئولیبرالی استفاده میکنند، در حالی که نخبگان شهری در زبانی مشترک سهیم هستند که در پایتختهای امپریالیستی فرموله و پرداخته شده است.
بدین ترتیب، مجله «ژاکوبن» به بولیوی یا ایران میآید تا با افراد خاصی گفتگو کند؛ افرادی که همان چیزی را به او میگویند که او دوست دارد بشنود، زیرا این بخشی از هویت سیاسی آنهاست. در نهایت، «ژاکوبن» در لاپاز و تهران پا به زمین میگذارد و با «خوزه» و «علیاکبر» صحبت میکند و آنها به او اطمینان میدهند که آنچه این مجله مینویسد درست است. دیگر نیازی نیست «ژاکوبن» مقالهای درباره دلایل ایستادگی ایران بنویسد، وقتی که به زعم آنها کارگران، زنان، دگرباشان و اقلیتهای قومی همگی علیه حکومت اسلامی هستند (البته فارغ از افسانه «تجمع حول پرچم» که به نظر میرسد تفسیری موازی و جایگزین برای پویاییهای طبقاتی است که مجله پیشتر از آنها سخن میگفت).
* پژوهشگر
