تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
منبع: حزب کمونیست یونان
رویکرد لنینیستی حزب کمونیست یونان نسبت به امپریالیسم و هرم امپریالیستی
مشارکت کتبی حزب کمونیست یونان در نهمین کنفرانس بینالمللی حزب کمونیست کارگران روسیه «لنین و دوران معاصر»
حزب کمونیست یونان تجربه قابل توجهی دارد که موضع لنینیستی نسبت به پیوند امپریالیسم – به مثابه بالاترین مرحله سرمایهداری – و اپورتونیسم در جنبش کارگری را، موضوعی که البته فقط به یونان محدود نیست، بلکه به همه کشورهای سرمایهداری مربوط میشود، قاطعانه تأیید میکند. این تصادفی نیست که ماهیت اقتصادی امپریالیسم، که انحصار از ویژگیهای بارز آن است، توسط احزاب کمونیستی که پیش از پیروزی ضدانقلاب در کشورهای سوسیالیستی یا عمدتاً پس از آن از آپورتونیسم دنبالهروی کردهاند، دست کم گرفته شده یا کنار گذاشته میشود.
هدف این مقاله ارائه برخی از مواضع اساسی رویکرد لنینیستی حزب کمونیست یونان به امپریالیسم است، که به ویژه برای مبارزه با اپورتونیسم ارزشمند میباشند.
۱
واژه امپریالیسم اخیراً در اروپا و یونان در میان نیروهایی که در سالهای گذشته آنرا زیاد یا به راحتی به کار نمیبردند، بسیار مُد شده است. مشکل این است که امپریالیسم به مثابه چیزی متفاوت و جدای از سرمایهداری، به مثابه یک مفهوم سیاسی جدا از پایه اقتصادی، موضعی که کائوتسکی سرسختانه از آن دفاع میکرد، ترویج داده میشود. آپورتونیسم، از جمله، ثابت میکند که قادر به مدرنیزه کردن خود نیست، آپورتونیسم کائوتسکی را نشخوار میکند، به استدلالهای ضد-علمی متوسل میشود، عامدانه بر سطح، و نه بر ماهیت تمرکز میکند. این به نفع آن نیست و به مثابه یک پیامد نمیتواند تصویر کلی اقتصاد سرمایهداری جهانی را در روابط متقابل بینالمللی آن ببیند. آپورتونیسم هر کس را که نمیخواهد ماهیت اقتصادی امپریالیسم را درک کند و بر این اساس روبنای سیاسی ایدئولوژیک را ببیند، تبرئه میکند، از آن حمایت میکند، در میان کارگران و تودههای مردم این توهم را ایجاد میکند که سرمایهداری خوب و بد، مدیریت بورژوایی خوب و ناکارآمد وجود دارد. در تحلیل نهایی اپورتونیسم خواهان یک جامعه سرمایهداری بدون انحرافات ادعایی آن است، و اصل قوانین اقتصاد سرمایهداری و پیامدهای آن را انحراف تلقی میکند. ماهیت طبقاتی جنگ را از مردم پنهان مینماید و از منظر اخلاقی به دلیل پیامدهای غمانگیز آن انتقاد میکند. آپورتونیسم به این توهم دامن میزند که سرمایهداری میتواند صلح را برقرار سازد اگر اصول برابری و آزادی تحمیل شوند، تفاهم سیاسی بین کشورهای سرمایهداری رقیب ادامه مییابد، اگر قوانین بر رقابت سرمایهداری وضع شوند.
۲
اپورتونیسم، رفرمیسم کهنهترین، قدیمیترین و منسوخترین موضع را طوری تکرار میکند، که گویی چیز بدیعی است، اینرا که امپریالیسم با تهاجم نظامی به یک کشور، با سیاست مداخلات نظامی، محاصره، با تلاش برای احیای سیاست استعماری قدیمی شناخته میشود. در اروپا اپورتونیستها امپریالیسم را با آلمان و آنچه که دیدگاه لیبرالی اقتدارگرا جزمی مینامد، شناسایی میکنند. سیاست ایالات متحده آمریکا در دولت اوباما به دلیل اختلافات جزئی با آلمان رقیب آن بر سر مدیریت بحران مترقی تلقی میشود یا فقط در رابطه با آمریکای لاتین امپریالیستی تلقی میشود. سعی طبقه بورژوازی فرانسه بعنوان مثال یا ایتالیا در برخورد با رقابت با سرمایهداری آلمان مترقی تلقی میشود. موضع اصلی اپورتونیسم در یونان این است که کشور تحت اشغال آلمان است، اینکه کشور در حال تبدیل شدن به یک مستعمره است یا به آن تبدیل شده است و عمدتاً توسط خانم مرکل، طلبکاران، غارت میشود. سهگانه نمایندگان اتحادیه اروپا، بانک مرکزی اروپا و صندوق بینالمللی پول که مدیریت بدهیهای داخلی یا خارجی را تعیین نموده و بر آن نظارت میکنند، کسریهای مالی بمثابه دشمن اصلی جدا از خود آلمان دیده میشوند. آنها طبقه بورژوازی کشور و احزاب دولتی را متهم میکنند که تابع و مطیع آلمان، طلبکاران یا بانکداران خائن، غیر وطنپرست هستند. البته اکنون که سیریزا به عنوان نیروی سوسیال دمکراتیک نوین، دولت را به دست گرفته است، مشکلی با مذاکره با تروئیکا، آلمان و امضای قراردادهای ضدمردمی جدید ندارد.
۳
برخی نیروها به دلخواه از ارزیابی لنین در اثر معروف او «امپریالیسم، بالاترین مرحله سرمایهداری» استفاده میکنند و میگویند تعداد انگشت شماری، تعداد بسیار کمی از دولتها، اکثریت عظیم دولتها را در سراسر جهان غارت میکنند. در نتیجه، امپریالیسم با تعداد بسیار کمی از کشورها، که میتوان آنها را با انگشتان یک دست برشمرد مشخص میشود در حالیکه بقیه به دلیل تبعیت آنها از دیدگاه لیبرالی، زیردست، تحت ستم، مستعمره و تحت اشغال هستند.
امروز کشورهای اندکی در رأس، به تعبیر لنینیستی تعداد انگشت شماری از کشورها در بالاترین مواضع نظام امپریالیستی جهانی قرار دارند (این با طرح یک هرم برای نشان دادن سطوح مختلف اشغال شده توسط کشورهای سرمایهداری نشان داده شده است). اما این بدان معنا نیست که همه کشورهای سرمایهداری دیگر قربانیان دولتهای قدرتمند سرمایهداری هستند، یا اینکه طبقه بورژوازی اکثر کشورها علیرغم منافع عمومی آن که فاسد شده، تسلیم فشار شده است. این بدان معنا نیست که مبارزه مردم در اروپا باید علیه آلمان و در قاره آمریکا باید صرفاً علیه ایالات متحده باشد. تصادفی نیست که آپورتونیستها در یونان، برزیل و آرژانتین را به عنوان نمونههای مثبتی برای عبور از بحران معرفی نموده و سیاست اوباما را میستایند.
پافشاری آنها بر انکار وجود هرم امپریالیستی، یعنی وجود نظام امپریالیستی جهانی (با صحبت از تعداد بسیار کمی از کشورهایی که عمدتاً به دلیل موقعیت هژمونیک و توانایی تصمیمگیری درباره به راه انداختن یک حنگ محلی یا عمومی میتوان آنها را امپریالیست دانست) از سوی برخی افراد به هیچوجه تصادفی و یا محصول یک دیدگاه اشتباه نبوده، بلکه آگاهانه است. تمایل آنها برای برعهده گرفتن مسئولیت در یک دولت مدیریت بورژوایی از این امر ناشی میشود؛ گاه به نام «خروج کشور از بحران»، «نجات مردم از بحران انسانی»، «احیای حاکمیت کشور» حتا … «رشد نیروهای مولده، از طریق سرمایهداری دولتی».
بنابراین، در عمل، افراد مشخصی از وجود یک مرحله بین سرمایهداری و سوسیالیسم دفاع میکنند، با این هدف روشن که از یک سو اطمینان حاصل کنند که طبقه کارگر از مبارزه برای قدرت طبقه کارگر دست خواهد کشید و از سوی دیگر، وعده بدهند که در آینده دور و نامشخص سرمایهداری به طور مسالمتآمیز با اصلاحات و بدون فداکاری به سوسیالیسم، «سوسیالیسم» خود آنها، که اغلب همزیستی مالکیت سرمایهداری را با برخی از اشکال خود-گردانی در نظر دارد، مبدل خواهد شد.
۴
تاریخ نشان می دهد که انحصارات در نتیجه تمرکز سرمایه، به مثابه قانون اساسی مرحله معاصر سرمایهداری، گرایش عمومی در سراسر جهان است و میتوانند در کنار اشکال ماقبل-سرمایهداری اقتصاد و مالکیت همزیستی کنند. ظهور انحصارها و رشد، گسترش و رسوخ آنها در همه کشورها، و حتا در کشورهای همسایه به طور همزمان صورت نمیگیرد، بلکه قطعاً با صدور سرمایه که بر صادرات کالا غلبه میکند، از این راه رخ میدهد. ظهور و تقویت انحصارها، حتا اگر به چند بخش در سطح ملی محدود باشد، باعث هرجومرج در کل تولید سرمایهداری میشود. این به ویژه در قرن بیستم و تا به امروز در عدم توازن تولید صنعتی و کشاورزی، عدم توازن در رشد بخشهای مختلف صنعتی مشخص بود. سیاست چپاول، سیاست الحاق، سیاست تبدیل دولتها به تحت الحمایه، سیاست تجزیه دولتها نه نتیجه بی-اخلاقی سیاسی امپریالیست قدرتمند است، نه موضوع انقیاد و بزدلی از جانب طبقه بورژوازی کشوری است که وابستگیها را تجربه میکند، بلکه مسأله صدور سرمایه و عدم توازن ذاتی سرمایهداری در سطح ملی و جهانی است.
۵
یونان یکی از نمونههای بارزی است که البته ارزش جهانی دارد زیرا این پدیده صرفاً یونانی نیست. کشور ما دارای توانایی بالقوه تولیدی قابلتوجهی است که بطور گزینشی در راه رشد سرمایهداری توسعه یافت، در حالیکه همسانسازی کشور در اتحادیه اروپا و به طور کلی رابطه آن با بازار جهانی سرمایهداری به محدودیت بیشتر در استفاده از منابع آن انجامیده است. ما مختصراً اشاره میکنیم که یونان دارای منابع انرژی قابلتوجه، منابع معدنی قابلتوجه، تولیدات صنعتی و کشاورزی، صنایع دستی است که میتواند بخش زیادی از نیازهای مردم را پوشش دهد. با این وجود، در نتیجه بحران و کل روند همسانسازی در هرم امپریالیستی، یونان حتا بیشتر نزول کرده است، یونان وابسته به واردات است در حالیکه محصولات یونانی بفروش نمیروند و دفن میشوند.
اپورتونیسم معاصر مانندکائوتسکی سرمایه را به بخشهای جداگانه تقسیم میکند، نقد خود را بر یکی از اشکال آن متمرکز مینماید. بیاد میآوریم که کائوتسکی صرفاً یک بخش از سرمایه را، سرمایه صنعتی را که از سیاست امپریالیستی پیروی میکند و عمدتاً به مناطق روستایی حمله میکند و بنابراین بین رشد صنعت و کشاورزی عدم توازن ایجاد میکند، دشمن میداند. اپورتونیستهای معاصر تقریباً از همان مواضع حمایت میکنند و انتقاد خود را صرفاً بر نظام بانکی، بانکداران، سرمایه بانکی متمرکز میکنند، بدون اینکه ادغام سرمایه بانکی و صنعتی را در نظر بگیرند – گرچه خود را مارکسیست معرفی میکنند. عدم توازنهایی که حتا در کشورهای توسعهیافته سرمایهداری قدرتمند در میان بخشها و شاخههای مختلف خود را نشان میدهند به نامعقولی یا تمایل به سوداگری نسبت داده میشوند، و آپورتونیستها آنرا غیراخلاقی میدانند زیرا بین سودورزی و سوداگری تفاوت قائل هستند.
آپورتونیستها و احزاب ناسیونالیست یونان فریاد میزنند که طبقه بورژوا، دولت یونان و احزاب بورژوایی وطنپرست نیستند، بلکه خیانتکارند. در واقع طبقه بورژوازی در کشور ما و همچنین احزاب آن به خوبی از این واقعیت آگاهند که پیوستن به یک اتحادیه امپریالیستی حتا در شرایط نابرابر ارجحیت دارد، زیرا تنها از این طریق میتوانند بخشی از غارت را مطالبه کنند. امید به حمایت سیاسی-نظامی خارجی در صورت بالا گرفتن مبارزه طبقاتی، برای اینکه بتوانند با کمک سازوکارهای نظامی اتحادیه اروپا و ناتو جنبش را درهم شکنند. میهنپرستی طبقه بورژوا با دفاع از نظام پوسیده سرمایهداری مشخص میشود.
در شرایطی که تضادهای بین-امپریالیستی و جهانی منجر به درگیری نظامی میشود، طبقه بورژوای یونان باید انتخاب کند که در سمت کدام قدرت نیرومند امپریالیستی باشد، و به امید داشتن حتا یک سهم
کوچک، برای تقسیم بازارها در کنار کدام اتحاد امپریالیستی بجنگد.
برای طبقه بورژوا غیرممکن است که از حقوق حاکمیتی به نفع مردم دفاع کند. این طبقه برای اینکه قدرت خود را از دست ندهد، و تا زمانی که ممکن است آنرا نگه دارد، حتا منافع مشخص خود را نادیده میگیرد.
۶
زمانیکه لنین درباره تعداد انگشتشماری از کشورها که تعداد زیادی از کشورها را غارت میکنند، صحبت میکرد با مثالها و جزئیات فراوان، انواع غارت را در مورد کشورهای مستعمره، نیمه-مستعمره و غیر-مستعمره برجسته مینمود. تعداد کمی از کشورها در رأس هرم یافت میشوند، زیرا سرمایه مالی (یکی از ۵ ویژگی اساسی سرمایهداری در مرحله امپریالیستی آن با ادغام سرمایه بانکی و صنعتی) شاخکهای خود را در همه کشورهای جهان میگستراند.
موضع درباره «تعداد انگشتشماری از کشورها» اشکال گوناگونی از روابط بین کشورهای سرمایهداری را تعریف میکند که با عدم-توازن مشخص میشود، این چیزی است که هرم برای نشان دادن اقتصاد سرمایهداری جهانی توصیف میکند.
مهمتر از همه، لنین تصریح نمود که امپریالیسم سرمایهداری انحصاری است، امپریالیسم اقتصاد سرمایهداری جهانی است، امپریالیسم مقدمه انقلاب سوسیالیستی در هر کشور است.
لنین ویژگیهای امپریالیسم را تصریح نمود: تمرکز تولید و سرمایه، ادغام سرمایه بانکی و صنعتی و ایجاد الیگارشی مالی، صدور سرمایه، تشکیل اتحادیههای انحصاری بینالمللی. در ارتباط با روابط بینالملل، او امپریالیسم را مستقیماً با ظهور سرمایه مالی در مرحله امپریالیستی سرمایهداری و نیاز شدید آن برای گسترش مستمر عرصه اقتصادی و فراتر از مرزهای ملی با هدف بیرون راندن رقبا مرتبط دانست. جابجایی رقبا از طریق استعمار، و همچنین از طریق تبدیل یک مستعمره به یک دولت سیاسی مستقل میتواند به آسانی انجام شود برای اینکه کشور متروپل سرمایهداری جابجا شود و قدرت سرمایهداری دیگری که از طریق صدور سرمایه و سرمایهگذاری مستقیم خارجی در حال ظهور است جای آن را بگیرد. یک مثال مهم و بسیار گویا، تفاوت موضع بین بریتانیای استعمارگر و آلمان در حال ظهور به مثابه یک قدرت امپریالیستی بود.
۷
تقسیم دوباره جهان در پایان قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم که لنین به آن اشاره کرد بین قویترین کشورهای سرمایهداری بود، اما سایر دولتهای سرمایهداری نسبت به بازی توزیع بازارها ابداً غیردرگیر و منفعل نبودند. کشورهای قدرتمند سرمایهداری نه تنها مستعمرات بلکه کشورهای غیر-مستعمره را نیز تقسیم کردند، در حالیکه در کنار قدرتهای استعماری عمده، قدرتهای استعماری کوچکی وجود داشتند که از طریق آنها گسترش استعماری جدید آغاز شد. در واقع لنین به دولتهای کوچکی اشاره کرد که زمانیکه قدرتهای بزرگ استعماری نمیتوانستند بر سر تقسیم به توافق دست یابند، مستعمرات داشتند.
در واقع لنین تأکید کرد که خط سیاسی استعماری در جوامع ماقبل-سرمایه داری نیز وجود داشت، اما آنچه سیاست استعماری سرمایهداری را متمایز میکند این است که بر اساس انحصار استوار است. وی تأکید نمود که تنوع روابط بین دولتهای سرمایهداری در دوره امپریالیسم به یک نظام عمومی تبدیل میشود، آن روابط بخشی از کلیت روابط در تقسیم جهان است، که به حلقههایی در زنجیر اقدامات سرمایه مالی جهانی تبدیل میشوند. روابط وابستگی و غارت مواد خام به هزینه کشورهای غیراستعماری، یعنی کشورهای دارای استقلال سیاسی حتا بیشتر از دورهای که لنین بدان اشاره میکند، پدیدار میشوند.
پس از جنگ جهانی دوم و شکلگیری نظام جهانی سوسیالیستی ، از سر ناچاری تجمع حداکثری امپریالیسم علیه نیروهای سوسیالیسم – کمونیسم صورت گرفت و تجاوزگری آن شدت گرفت. تحت تأثیر توازن جدید نیروها، اضمحلال امپراتوریهای استعماری فرانسه و بریتانیا به سرعت آغاز شد. قویترین دولتهای سرمایهداری تحت فشار جنبشهای استقلال طلبانه ملی که از حمایت و همبستگی چند جانبه کشورهای سوسیالیستی، جنبش کارگری و کمونیستی برخوردار بودند، مجبور شدند استقلال ملت- دولتها را به رسمیت بشناسند.
در دوره پس از جنگ، یک سری از کشورها به طور کامل در اتحادیههای نظامی- سیاسی و اقتصادی امپریالیسم ادغام نشدند، زیرا علیرغم این واقعیت که موازنه نیروها به نفع سرمایهداری باقی مانده بود، امکان برقراری روابط اقتصادی با کشورهای سوسیالیستی را داشتند. تنوع روابط، وابستگیهای متقابل و همچنین تعهدات در چهارچوب بازار جهانی سرمایهداری بار دیگر آشکار شد.
در دهه آخر قرن بیستم وضعیت شروع به تغییر کرد. بالغترین و قویترین کشورهای سرمایهداری که اکنون در رأس هرم قرار دارند، به ویژه تحت تأثیر بحران اقتصادی سرمایهداری در سال ۱۹۷۳، از یک خط سیاسی متفاوت طرفدار انحصار پیروی میکنند. استراتژی معاصر برای حمایت از سودآوری سرمایهداری، در شرایط رقابت در حال ظهور و بینالمللی شدن سریعتر، فرمولهای نئوکینزی را که به ویژه در کشورهای آسیبدیده از ویرانی جنگ مفید بود، کنار میگذارد؛ با خصوصیسازیهای گسترده پیش میرود؛ صدور سرمایه را تقویت میکند؛ امتیازات، بهویژه امتیازات اجتماعی را که با هدف مهار جنبش کارگری که تحت تأثیر دستاوردهای سوسیالیسم داده بود و عمدتاً برای تطمیع بخشی از طبقه کارگر و اقشار اجتماعی متوسط بود، متوقف و به تدریج لغو میکند.
این با این واقعیت نشان داده میشود که خط سیاسی معاصر حامی انحصار دارای ویژگی جهانی است، و به شکل احتمالی مدیریت مربوط نمیشود، بلکه یک انتخاب استراتژیک است، زیرا اقدامات ضد-کارگری و ضد-مردمی برای مقابله با گرایش به کاهش نرخ سود، تقریباً در همه کشورها، و نه فقط در اتحادیه اروپا، بلکه فراتر از آن، از جمله در آمریکای لاتین اتخاذ میشوند. اقداماتی که هدفشان از بین بردن دستاوردهای طبقه کارگر است، هم توسط دولتهای لیبرال و هم توسط دولتهای سوسیال دمکرات، هم توسط مرکز-راست و هم توسط مرکز-چپ انجام می شوند.
۸
احیای سرمایهداری فرصتی را برای امپریالیسم فراهم کرد تا با کمک اپورتونیسمی که در کشورهای سوسیالیستی سابق شکل گرفته بود، موج جدیدی از حملات را با مقاومت کمتر به راه بیندازد. یک نتیجه این بود که وحدت قدرتهای سرکرده علیه سوسیالیسم، چیزی که قبلاً تضادهای بین آنها را به پسزمینه تنزل میداد، ضعیف شد. دور جدیدی از تضادهای بین-امپریالیستی برای تقسیم بازارهای جدید شعلهور شد که به جنگ در بالکان، آسیا، خاورمیانه و شمال آفریقا منجر گردید. دولتهایی که در اتحادیههای بین-دولتی امپریالیستی ادغام نشدهاند، در این جنگها شرکت کردند، اثبات اینکه امپریالیست به مثابه یک نظام جهانی وجود دارد، و همه کشورهای سرمایهداری، حتا کشورهای دارای عناصر عقبماندگی و بقایای دوران ماقبل-اشکال اقتصادی سرمایهداری، در آن گنجانده شدهاند. قدرتهای اصلی در رأس آن هستند، رقابت سختی بین آنها وجود دارد و همه توافقهای بین آنها ماهیتی موقتی دارد.
در پایان قرن بیستم سه مرکز امپریالیستی وجود داشت که پس از جنگ جهانی شکل گرفتند، جامعه اقتصادی اروپا که بعداً اتحادیه اروپا شد، ایالات متحده آمریکا و ژاپن. امروز تعداد مراکز امپریالیستی افزایش یافته است، در حالیکه شکلهای جدیدی از اتحاد نیز ظهور کرده است مانند اتحاد با مرکزیت روسیه، اتحاد شانگهای، اتحاد بریکس، اتحاد مرکوسور و غیره..
کشورهای سرمایهداری در رأس [هرم] تنها کشورهایی نیستند که یک خط سیاسی امپریالیستی را اجرا میکنند، کشورهایی که در سطوح پایینتر قرار دارند نیز اینرا انجام میدهند، حتا کشورهایی که به عنوان قدرتهای منطقهای و محلی، وابستگی شدیدی به قدرتهای قویتر دارند. به عنوان مثال، ترکیه امروز در منطقه ما چنین قدرتی است و همچنین اسرائیل، کشورهای عربی و نیروهایی از این دست که از طریق آنها سرمایه انحصاری در آفریقا، آسیا، آمریکای لاتین زمین جدیدی به دست میآورد، در نتیجه ما پدیده وابستگی و وابستگی-متقابل را داریم.
۹
وابستگی و وابستگی متقابل اقتصادها البته برابر نیست و با توجه به قدرت اقتصادی هر کشور، و همچنین عناصر نظامی-سیاسی مشخص دیگر، براساس پیوندهای ویژه در هر اتحاد تعیین میشوند.
و حتا اگر چندین کشور از نظر بینالمللی شدن سرمایهداری در بالاترین سطح باشند، در تقسیم دوباره بازارها، آنها هنوز در رژیم وابستگی متقابل به کشورهای دیگر قرار دارند. به عنوان مثال، آلمان ممکن است قدرت اصلی در اروپا باشد، اما صدور سرمایه و کالاهای صنعتی آن به ظرفیت کشورهای اروپایی برای جذب آنها بستگی دارد. مسیر اقتصاد ایالات متحده تا حد زیادی به چین و همچنین به منافع مخالف در اتحادیه اروپا وابسته است. نبرد دلار، یورو و ین مشهود است.
تعداد دولتهایی که قدرتهای منطقهای، اقمار قدرتهای قدرتمند امپریالیستی هستند، کشورهایی که نقش ویژهای در سیاست اتحاد و مشارکت قدرتهای مختلف در هرم دارند، در حال افزایش است. تضادهای بین-امپریالیستی در هر شکل از اتحاد وجود دارد، و همه این روابط چند-وجهی که بدون استثنا هر کشور سرمایهداری در جهان را در بر میگیرد، هرم امپریالیستی را تشکیل میدهند.
۱۰
اشاره ما به این به هیچوجه به این معنا نیست که ما با مواضع مربوط به «اولترا-امپریالیسم» موافقیم، آنطور که برخی به اشتباه ما را یه آن متهم میکنند. برعکس! ما همیشه تاکید میکنیم که در داخل نظام امپریالیستی، که آنرا به یک هرم تشبیه می کنیم، تضادهای شدیدی بین دولتهای امپریالیستی، انحصارات کنترل مواد خام، مسیرهای حمل و نقل، سهم بازار و غیره همچنان در حال رشد و آشکار شدن است. بورژوازی میتواند یک جبهه مشترک برای کارآمدترین استثمار کارگران تشکیل دهد، اما همیشه در زمانی که «غارت» امپریالیستی برای تقسیم وجود دارد، چاقوها را تیز خواهد کرد.
لنین همانطور که بسیار معروف است از طرحواره «زنجیر» استفاده کرده بود. طرح وارهای که ما در هر مناسبت به کار میبریم راهی برای کمک به کارگران برای درک واقعیت امپریالیسم به مثابه سرمایهداری انحصاری، سرمایهداری که در حال پوسیدگی و مرگ است، که در آن هر کشور سرمایهداری بر اساس قدرت (اقتصادی، سیاسی، نظامی و غیره) خود گنجانده شده است. چیزی که البته در تضاد آشکار با بهاصطلاح «رویکرد فرهنگی» نسبت به امپریالیسم است، که شبیه کاری که کائوتسکی انجام داد، خط سیاسی امپریالیسم را از اقتصاد آن جدا میکند. همانطور که لنین تاکید نمود، چنین رویکردی ما را به این ارزیابی اشتباه سوق میدهد که انحصارات در اقتصاد میتوانند با شیوهای غیر-انحصاری، غیر-خشونتآمیز و غیر-غارتگرانه در سیاست همزیستی داشته باشند.
۱۱
رشد نامتوازن نه تنها بین قویترین کشورهای سرمایهداری در مقایسه با ضعیفترها، بلکه در هسته سخت قویترین کشورها آشکارتر میشود. مشخص است که در اروپا شکاف بین آلمان از یک سو و فرانسه و ایتالیا از سوی دیگر در حال افزایش است. اما مهمترین و مشخصترین پدیده کاهش سهم ایالات متحده آمریکا، اتحادیه اروپا و ژاپن در تولید ناخالص جهانی است. منطقه یورو دیگر جایگاه دوم را ندارد، منطقه یورو به رتبه سوم سقوط کرده است، در حالیکه چین جای آنرا در رده دوم گرفته است. سهم چین و هند در تولید ناخالص جهانی افزایش یافته است در حالیکه سهم بریکس ثابت مانده است.
تزهای کنگره نوزدهم حزب کمونیست یونان تأکید میکنند که تغییرات در موازنه نیروها بین دولتهای سرمایهداری امکان جابجایی کامل آلمان را در رابطه با موضوع روابط یورو-آتلانتیک و صفآرایی مجدد محورهای امپریالیستی افزایش میدهد. عوامل تعیینکننده برای این تحول از یک سو روابط وابستگی متقابل اقتصادهای اتحادیه اروپا و ایالات متحده آمریکا، از سوی دیگر رقابت بین یورو و دلار به عنوان ارزهای ذخیره بینالمللی و تقویت همکاری بین روسیه و چین است.
۱۲
همه این شواهد این نقطهنظر را تأیید میکنند که مبارزه معاصر باید جهت ضد-انحصاری و ضد-سرمایهداری داشته باشد، در هیچ مورد نمیتواند با مضمونی که آپورتونیستها به این اصطلاح میدهند فقط ضد-امپریالیستی باشد و امپریالیسم را با سیاست خارجی تجاوزگرانه، با جنگ، با مسأله بهاصطلاح ملی – جدای از استثمار طبقاتی، از روابط مالکیت و قدرت، مشخص کند.
۱۳
آپورتونیستهای معاصر زمانی که میخواهند نیاز طبقه بورژوازی خود را به نبودن در یک رابطه ضعیف در تقسیم بازارها برجسته نمایند، مسأله ملی را به یاد میآورند، اما زمانی که موضوع مبارزه برای سوسیالیسم است، اعلام میکنند که سوسیالیسم یا جهانی خواهد بود، یا اینکه در یک کشور قابل تحقق نیست، آنها میدان ملی مبارزه را از بین میبرند، آنها نیاز به تشدید مبارزه طبقاتی، نیاز به عامل ذهنی برای آماده بودن در شرایط انقلابی را تکفیر میکنند.
۱۴
مبارزه برای رهایی انسان از هر گونه استثمار، مبارزه با جنگ امپریالیستی، اگر با مبارزه با اپورتونیسم همراه نباشد، نمیتواند پیشرفت مثبتی داشته باشد. صرفنظر از قدرت سیاسی اپورتونیسم در هر کشور، نباید آنرا دست کم گرفت یا با معیارهای پارلمانی قضاوت کرد، زیرا ریشه اپورتونیسم را باید در خود نظام امپریالیستی جستجو کرد، زیرا بورژوازی زمانیکه میبیند قادر نیست امور خود را بطور پایدار مدیریت کند، از اپورتونیسم به مثابه یک دیدگاه گسترده و به مثابه یک حزب سیاسی حمایت میکند تا بتواند زمان بخرد، نظام سیاسی بورژوایی را دوباره سازماندهی کند، و خیزش پایدار جنبش کارگری انقلابی را تضعیف کند.
۱۵
تمرکز نیروها، اتحاد طبقه کارگر با اقشار فقیر دارای مشاغل آزاد به دلیل شرایط عینی باید در یک جهت پایدار ضد-انحصاری ضد-سرمایهداری توسعه یابد، به سمت کسب قدرت طبقه کارگر هدایت شود. جهت ضد-سرمایهداری ضد-انحصاری بیانگر مصالحه ضروری اما پیشرفته بین منافع طبقه کارگر در از بین بردن هر شکل از مالکیت سرمایهداری اعم از بزرگ، متوسط، کوچک، و اقشاری است که به دلیل ماهیت خود (به دلیل موقعیت آنها در اقتصادی سرمایهداری) در نوسان هستند اما به از بین بردن انحصارات، اجتماعی کردن متمرکز ابزار تولید علاقه دارند. در عین حال این توهم در آنها نفوذ کرده است که به مالکیت خصوصی در مقیاس کوچک علاقه دارند، نمیتوانند درک کنند که هم منافع میان-مدت و هم منافع بلند-مدت آنها میتواند توسط قدرت سوسیالیستی تامین شود.
حزب کمونیست یونان در شرایط غیرانقلابی نه تنها به دنبال جلوگیری از مارپیچ نزولی است، نه تنها برای کسب امتیازات موقتی، بلکه به دنبال آمادهسازی عامل ذهنی، یعنی حزب، طبقه کارگر و متحدین آن برای تحقق بخشیدن به وظایف استراتژیک آن در یک شرایط انقلابی است. در این شرایط که نمیتوان از قبل پیشبینی کرد، ژرفش بحران اقتصادی باید در نظر گرفته شود، حادشدن تضادهای بین-امپریالیستی که به حد درگیریهای نظامی میرسد، ممکن است چنین پیش شرطها و تحولاتی را در یونان ایجاد شود. در شرایط انقلابی، نقش آمادگی تشکیلاتی و سیاسی پیشاهنگ جنبش کارگری، حزب کمونیست، برای گردآمدن و جهتگیری انقلابی اکثریت طبقه کارگر، به ویژه پرولتاریای صنعتی، برای جذب بخشهای پیشرو از اقشار مردمی، تعیینکننده است.
بخش بینالملل کمیته مرکزی حزب کمونیست یونان
