تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

۳۱ تير ۱۴۰۴

میهن‌دوستی‌ طبقه سرمایه‌دار

طبقه سرمایه‌دار چگونه به کشور خود نگاه می‌کند؟

 

در سال ۱۸۷۰، نبرد سدان بین آلمانِ در حال ظهور و نزدیک‌ترین رقیب آن، فرانسه، رخ داد؛ که تمرین نهایی برای دو جنگ جهانی بود که قرن بیستم را غرق در خونریزی کرد. فرانسه که در آن زمان دوران سلطنت «امپراتوری دوم» را سپری می‌کرد، در این جنگ چنان شکست خورد که امپراتور ناپلئون سوم در میدان نبرد اسیر شد، و با عچله جمهوری سوم اعلام شد تا کشور بتواند اداره شود.

فرانسه اندکی پس از آن تسلیم شد، و آدولف تیر، نخست‌وزیر فرانسه، و اتو فون بیسمارک، صدراعظم آلمان، برای مذاکره پیرامون غرامت جنگی با یکدیگر ملاقات کردند. بیسمارک هشت میلیارد فرانک و استان آلزاس را طلب نمود، اما تیر اصرار داشت: «ما حداکثر می‌توانیم پنج میلیارد فرانک بپردازیم.» آن‌ها در نهایت به توافق رسیدند: فرانسه به جای هشت میلیارد فرانک، پنج میلیارد فرانک پرداخت ‌کرد، آلزاس و استان لورن، به جز شهر بلفور، را به آلمان واگذار شد، و ارتش آلمان رژه پیروزی را در خیابان شانزه لیزه پاریس برگزار کرد، و به این ترتیب شرافت و غرور مردم فرانسه را پایمال کرد.

این رژه تحقیرآمیز یکی از عواملی بود که باعث کمون پاریس شد، اما موضوع بحث، میهن‌پرستی طبقه کارگر نیست، بلکه میهن‌پرستی طبقه سرمایه‌دار است. پس بیایید تی‌یر را، کسی که مارکس در این زمان دیگر نامش را بدون صفت ذکر نمی‌کند، دنبال کنیم.

پیمان صلح باید توسط پارلمان فرانسه تصویب می‌شد، و وظیفه ارائه شرایط آن بر عهده تی‌یر بود، که توافق با بیسمارک را آغاز کرده بود. پارلمان با شنیدن این‌که قرار است در ازای غرامت پولی کم‌تر، سرزمین بیش‌تری واگذار شود و این پیشنهاد مذاکره‌کنندگان خودی بود، از خشم به جوش آمد، و برخی تی‌یر را به خیانت متهم کردند. پاسخ تی‌یر ساده بود: «ما سرزمنی را که از دست دادیم، در جنگ بعدی پس خواهیم گرفت، اما پولی را که پرداختیم، پس نخواهیم گرفت.»

تی‌یر نماینده بورژوازی فرانسه بود و این کلمات که از دهان او بیرون آمد، چکیده دقیق چگونگی نگاه و نگرش طبقه سرمایه‌دار به کشور خود، نه تنها در فرانسه، بلکه در همه جا، بود.

***

مارکس در کتاب «سرمایه»، نکته‌ قابل توجهی را مطرح می‌کند، و می‌گوید سرمایه‌دار «فراتر از سرمایه‌ شخصیت‌یافته» هیچ پیشینه‌ تاریخی ندارد.* در واقع، همین‌طور است. سرمایه‌دار مالک سرمایه است، اما برای اینکه این مالکیت (یعنی وضعیت سرمایه‌دار بودن) ادامه یابد، باید طبق قوانین انباشت سرمایه زندگی کند و سرمایه‌ خود را بر این اساس مدیریت نماید. در واقع، اگر کلمه‌ی «آزادی» را در چارچوب محدودی از آنچه پول می‌تواند بخرد تعریف نکنیم، مشخص می‌شود که سرمایه‌دار اصلاً «آزاد» نیست.

بنابراین، هر فرد سرمایه‌دار تنها تا جایی می‌تواند با تقوا عمل کند که از قوانین انباشت سرمایه پیروی نماید، زیرا به نوعی بوسیله آن قوانین شکل گرفته است. برای مثال، ممکن است فکر کنیم که نیکوکاری و خیرات یک فضیلت است، و بسیاری از سرمایه‌داران با بخشش و خیرات زندگی می‌کنند؛ اما نیکوکاری مورد بحث شامل ربودن میلیاردها  از کارگران و زحمتکشان، و در عین حال توزیع چند میلیون بین فقرا و فرار از پرداختن مالبات، یا کسر این مبلغ از مالیات پرداختی است.

این درمورد میهن‌پرستی سرمایه‌دار نیز صدق می‌کند. البته، نه سرمایه و نه مالک آن واقعاً «بی‌وطن» نیستند. آن‌ها در جایی مستقر هستند، شاید حتی صاحب کارخانه، حساب بانکی یا املاک و مستغلات باشند. اما، در حالی که سرمایه‌دار تلاش می‌کند بدون محدودیت و به هر وسیله ممکن انباشت نماید، هر سرزمینی در نهایت در هر لحظه مشخص، ظرفیت محدودی برای انباشت ثروت دارد. بنابراین، برای سرمایه‌دار، که وجودش به عنوان یک انسان تابع این وجود سیری‌ناپذیر و انگلی سرمایه است، سرزمین مادری از سرمایه او، و امکانات انباشت آن تشکیل می‌شود.

وقتی شاعر بزرگ ناظم حکمت به کسانی که او را خائن می‌نامیدند گفت: «اگر مزارع شما، محتویات گاوصندوق‌ها و دسته چک‌های شما، و مکیدن خون ما در کارخانه‌های شما، میهن شماست ، پس من یک خائن هستم»، کلام او تبلیغات ملبس به زیبایی‌شناسی نبود، بلکه خود واقعیت مادی بود. میهن برای سرمایه‌داران، دقیقاً و منحصراً همین چیزها است.

***

برای کسانی که خودخواهی سرمایه آن‌ها را کور نکرده است، پرسشی که در ابتدا مطرح شد، یک فضیلت باستانی و مورد احترام است. میلیون‌ها سال پیش، هر انسانی به یک قبیله تعلق داشت و تنها دغدغه این قبایل بقا، نه طعمه شیرها، تمساح‌ها یا کفتارها شدن، بود. برای انسان‌های اولیه، عملاً هیچ تفاوتی بین آرزوی آسیب رسیدن، و آسیب رساندن به کسی در قبیله خود، یا آرزوی وقوع اتفاقات بد برای او وجود نداشت.

بشریت تکامل یافته است، متمدن شده و خود را از دیگران بیگانه کرده است، و امروز ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که بر اساس استثمار یکدیگر بنا شده است. در این جامعه، ایدئولوژی طبقه حاکم، خودخواهی را یک فضیلت، و خلاف آن را حماقت می‌داند. اما، علی‌رغم این، اکثریت قریب به اتفاق جامعه، میلیون‌ها نفر از مردم عادی، می‌پرسند: «مگر همه ما فرزندان یک وطن نیستیم؟» به همین دلیل است که آن‌ها به راحتی می‌توانند فریب دروغ طبقه سرمایه‌دار مبنی بر این‌که «همه ما در یک کشتی هستیم» یا تحریکات ناسیونالیستی آن را بخورند. زیرا فضیلتی که از تاریخ انسان بودن، از میلیون‌ها سال تجربه انباشت شده، سرچشمه می‌گیرد، به آن‌ها می‌گوید، علی‌رغم همه فردگرایی‌ها، باید با افراد قبیله خود همراه باشند.

اما، در قبیله ثروتمند یا فقیر وجود نداشت؛ همه برابر بودند. اما اکنون، برای ما مردم عادی، میهن ما، خانه و کشور ماست؛ برای سرمایه‌داران، میهن شامل هواپیمای شخصی، قایق‌های تفریحی، عمارت‌ها، کارخانه‌ها و سایر ثروت‌های شخصی، و هم‌چنین نیروی کار و منابع طبیعی برای استثمار است.

* https://www.marxists.org/archive/marx/works/1867-c1/ch04.htm