تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
یکشنبه، ۴ مرداد ۱۴۰۵
منبع: الاخبار
نویسنده: حسین الهادی
جمعه، ۲۴ ژوئیه ۲۰۲۶
پیرامون غیبت سازمان ملل در منازعه آمریکا و ایران
هر زمان که تنش میان ایالات متحده آمریکا و ایران بالا میگیرد، همان پرسش همیشگی دوباره به ذهنها خطور میکند: سازمان ملل کجاست؟ و چرا در مهار این بحران یا کاهش پیامدهای آن بر خاورمیانه، تا این حد ناتوان و بیتاثیر به نظر میرسد؟ اگرچه منشور سازمان ملل متحد، مسئولیت حفظ صلح و امنیت بینالمللی را بر عهده این سازمان گذاشته است، اما واقعیت موجود، نشاندهنده یک شکاف آشکار میان نصوص قانون و قدرت اجرایی این نهاد در منازعاتی است که با منافع قدرتهای بزرگ جهان گره خوردهاند.
برای درک این واقعیت، بررسی ماهیت نظام بینالمللی که سازمان ملل متحد در چارچوب آن فعالیت میکند، ضروری است. بر اساس تئوری «رئالیسم سیاسی» که برجستهترین تئوریسین آن هانس مورگنتا است، دولتها بر اساس منافع ملی خود و موازنه قدرت عمل میکنند، نه صرفاً بر اساس اصول حقوقی یا اخلاقی. از این منظر، سازمان ملل متحد بیشتر به انعکاسی از موازنه قدرت بینالمللی تبدیل میشود تا یک مرجع مستقل که قادر به تحمیل اراده خود بر قدرتهای بزرگ باشد.
این به وضوح در شورای امنیت، جایی که پنج عضو دائم دارای حق وتو هستند، مشهود است. در هر بحرانی که بر منافع استراتژیک ایالات متحده، روسیه یا چین تأثیر میگذارد، رسیدن به یک قطعنامه بینالمللی قاطع بسیار دشوار میشود. در نتیجه، جلسات اغلب با بیانیههایی که خواستار خویشتنداری هستند، بدون هیچ اقدام عملی که بتواند روند وقایع را تغییر دهد، به پایان میرسند.
علاوه بر این، ماهیت درگیری ایالات متحده و ایران، ماموریت سازمان ملل را پیچیده میکند. این درگیری به شکل یک جنگ متعارف بین دو کشور نیست، بلکه بیشتر به تحریمهای اقتصادی، بازدارندگی نظامی، عملیات نیابتی، جنگ سایبری و رقابت برای نفوذ منطقهای متکی است. این ابزارها دامنه مداخله این سازمان بینالمللی را محدود میسازنند، زیرا بسیاری از این شیوهها خارج از چارچوب سنتی که سازمان ملل برای آن تأسیس شده است، قرار میگیرند.
از منظری دیگر، رویکرد ساختارگرایانه به واقعگرایی، آنطور که کنت والتز ارائه داده است، این نقص را از طریق ماهیت نظام بینالملل، که مبتنی بر فقدان یک مرجع عالی مافوق دولتها است، توضیح میدهد. قدرتهای بزرگ هنگامی که منافع حیاتی خود را در معرض خطر میبینند، ابزارهای قدرت خود را به نهادهای بینالمللی واگذار نمیکنند؛ بلکه از این نهادها مطابق با استراتژیهای خود استفاده میکنند، یا در صورت لزوم آنها را نادیده میگیرند.
این واقعیت تأثیر مستقیمی بر خاورمیانه داشته است، منطقهای که به عرصهای تبدیل شده است که بیشترین تأثیر را از درگیری ایالات متحده و ایران داشته است. هرگونه تشدید تنش بین دو طرف، امنیت منطقهای، بازارهای انرژی و ثبات اقتصادی را تحت تأثیر قرار میدهد، و احتمال گسترش رویاروییهای غیرمستقیم از طریق متحدین دو طرف در کشورهای مختلف را افزایش میدهد. در غیاب یک نقش مؤثر بینالمللی، کشورهای منطقه به ایجاد اتحادهای امنیتی خود یا اتخاذ سیاستهای دفاع از خود روی میآورند، که این قطبی شدن را عمیقتر کرده و شکنندگی امنیت منطقهای را افزایش میدهد.
این بدان معنا نیست که سازمان ملل متحد به طور کامل غایب است، زیرا هنوز نقش مهمی در زمینه بشردوستانه ایفا می کند، از برخی مسیرهای گفتگو حمایت میکند، کمک میکند و گزارشهای مربوط به حقوق بینالملل را صادر میکند. با این حال، این نقشها در ممانعت از تشدید تنش بین قدرتهای بزرگ یا تحمیل توافقهای سیاسی الزامآور، محدود باقی میمانند.
ما نتیجه میگیریم که فقدان نفوذ واقعی سازمان ملل در مناقشه ایالات متحده و ایران، نه چندان نشاندهنده شکست این سازمان، بلکه بیشتر نشاندهنده ماهیت نظام بینالمللی معاصر است، جایی که توازن قدرت همچنان عامل تعیینکننده در مدیریت بحران است. تا زمانی که رقابت بین قدرتهای بزرگ بر منطق همکاری بینالمللی اولویت داشته باشد، توانایی سازمان ملل برای مداخله همچنان به اراده آن قدرتها وابسته خواهد بود، و خاورمیانه در میان مناطقی که بیشترین آسیبپذیری را در برابر پیامدهای این نقص ساختاری در نظام بینالمللی دارند، باقی خواهد ماند.
