تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

شنبه، ۳ مرداد ۱۴۰۵
منبع: دمکراسی مردم
نویسنده: پرابهات پاتنایک
یک‌شنبه، ۲۶ ژوئیه ۲۰۲۶
برگردان. ع. سهند

سوسیالیسم چیست؟

 

این روزها نفوذ ایدئولوژی بورژوایی به حدی است که حتی بسیاری که کاملاً به چشم‌انداز سوسیالیسم متعهدند، درباره آن ایده‌هایی کاملاً نادرست دارند. بنابراین، بازگشت دوباره به این پرسش اساسی بی‌جا نخواهد بود. برداشت رایج از سوسیالیسم این است که جامعه‌ای است که با مالکیت اجتماعی  بر ابزار تولید مشخص می‌شود، و مالکیت دولتی به عنوان نماینده آن در نظر گرفته می‌شود. اما این، اگرچه یک شرط لازم است، ولی شرط کافی نیست. به عنوان مثال، یوگسلاوی سابق، در حالی که مشخصه اصلی آن عمدتاً مالکیت دولتی بر وسایل تولید بود، بسیاری از ویژگی‌های مرتبط با سرمایه‌داری مانند بیکاری، تورم و نابرابری فردی و منطقه‌ای را داشت (اگرچه هیچ‌کدام به شدت آنچه سرمایه‌داری نئولیبرال امروز به آن «دست یافته» نبود)؛ به همین ترتیب، کشورهای سرمایه‌داری بسیاری مانند فرانسه وجود دارند که بخش ملی‌شده بزرگی دارند، اما این فاکت فرانسه را به یک کشور سوسیالیستی تبدیل نمی‌کند. بنابراین، سوسیالیسم آشکارا معنایی فراتر از صرفاً مالکیت اجتماعی یا دولتی دارد.

اساساً آنچه سرمایه‌داری در میان کنشگران اقتصادی ارتقاء می‌دهد، رقابت است: رقابت میان سرمایه‌داران که آن‌ها را مجبور به انباشت می‌کند، تا بتوانند جدیدترین نوآوری‌های روند و محصول را معرفی کنند، زیرا در غیر این صورت ورشکست خواهند شد؛ و رقابت میان کارگران (که البته کارگران با تشکیل آنچه مارکس «انجمن‌ها» یا اتحادیه‌های کارگری می‌نامید و سرمایه‌داران همواره در تلاش برای شکستن یا تضعیف آن‌ها هستند، بر آن غلبه می‌کنند). در مقابل، سوسیالیسم مبتنی بر همکاری میان کنشگران اقتصادی است؛ چون این همکاری در غیاب مالکیت مشترک بر ابزار تولید، و از این رو در غیاب ناپدید شدن طبقه سرمایه‌داران غیرممکن است، سوسیالیسم مستلزم همکاری میان کارگران، یعنی اجتناب از رقابت است. یوگسلاوی، موردی که قبلاً ذکر شد، «سوسیالیسم بازار» را دنبال می‌کرد که اساساً به معنای رقابت شرکت‌های دولتی با یکدیگر در بازار بود، تقریباً مانند شرکت‌های خصوصی در سرمایه‌داری؛ و به همین دلیل بود که ویژگی‌های خاصی از سرمایه‌داری را به نمایش می‌گذاشت.

رقابت به عنوان شیوه اصلی عملکرد نظام سرمایه‌داری، به نوبه خود مستلزم آن است که بازندگانِ این مسابقه رقابتی، ناچار با مجازاتی روبرو شوند. این مجازات باید به شکل «بیرون رانده شدن» از نظام باشد؛ که نشان می‌دهد باید یک «بیرون» در نظام وجود داشته باشد تا بتوان این «شکست‌خورده‌گان» را به آنجا فرستاد. این «بیرون» که مارکس و انگلس آن را «ارتش ذخیره کار» نامیدند، نقش به‌مراتب مهم‌تری را در نظام سرمایه‌داری ایفا می‌کند که به شرح زیر است.

هر نظام تولیدی به نوعی سازوکار برای اعمال انگیزه-کار و انضباط-کاری بر کارگران نیاز دارد. در نظام برده‌داری، خود برده متعلق به «ارباب» بود که می‌توانست از اجبار فیزیکی برای اعمال انگیزه-کار و انضباط-کاری استفاده کند. در فئودالیسم نیز، اجبار فیزیکی، شلاق ارباب فئودال، وسیله‌ای بود که برای اعمال انگیزه-کار و انضباط-کاری بکار برده می‌شد. اما در سرمایه‌داری، حداقل در حالت ایده‌آل، هیچ جایی برای استفاده از اجبار فیزیکی بر کارگران وجود ندارد؛ پس چرا آن‎ها انگیزه پیدا می‌کنند که به شیوه‌ای انضباطی کار کنند؟ پاسخ این است که اگر این کار را نکنند، «اخراج» خواهند شد، یعنی از نظام بیرون انداخته خواهند شد؛ و برای امکان‌پذیر بودن این، باید یک «بیرون» از نظام وجود داشته باشد.

این «بیرون» همچنین برای دو هدف حیاتی دیگر نیز مهم است: یکم، برای اطمینان از این‌که دستمزدهای واقعی در مقایسه با بهره‌وری نیروی کار کنترل می‌شوند، که تصاحب مداوم ارزش اضافی توسط سرمایه‌دار را ممکن می‌سازد؛ و دوم، برای اطمینان از این‌که مطالبات دستمزد پولی کنترل می‌شوند که زیربنای ثبات ارزش پول است. بنابراین، شیوه تولید سرمایه‌داری باید به عنوان یک کلیت متشکل از «درون» و «بیرون» تعریف شود. این «بیرون» یک جزء منطقی از نظام است؛ این به اندازه «درون» در تعریف نظام به عنوان یک کل ضروری است.

تنها مارکسیسم است که این فاکت را درک می‌کند؛ امری که هیچ نحله دیگری از علم اقتصاد، به غیر ازمارکسیسم، قادر به انجام آن نیست. برای مثال، رایج‌ترین نحله اقتصادی یعنی اقتصاد والراسی*، رسیدن به تعادلی را در بازار متصور می‌شود که در آن، عرضه و تقاضا در تمام بازارها – و در نتیجه در بازار کار نیز – با یکدیگر برابرند. به عبارت دیگر، ویژگی این نظام، اشتغال کامل در هر دوره است؛ هیچ ارتش ذخیره‌ای وجود ندارد، هیچ بیکاریِ اجباری در کار نیست، و بنابراین، هیچ «بیرونی» وجود ندارد فقط «درون». این‌که در چنین نظامی چه چیز انگیزه-کار و انضباط-کاری را تضمین می‌کند، بدون توضیح رها می‌شود؛ که در عمل بدین معناست که اصلاً هیچ تولیدی صورت نمی‌گیرد. حتی اقتصاد سیاسی کلاسیک نیز نمی‌تواند تولید را توضیح دهد، چرا که قادر به توضیح انگیزه-کار و انضباط-کاری نیست؛ آن‌هم علی‌رغم این فاکت که مارکس زمانی با سخاوتمندیِ بی‌حدوحصر، دیوید ریکاردو – چهره محوری در میان اقتصاددانان کلاسیک – را به عنوان «نظریه‌پرداز ممتاز تولید» توصیف کرده بود.

در واقع، این ما را به هسته اصلی تفاوت بین سرمایه‌داری و سوسیالیسم می‌رساند: در حالی که سرمایه‌داری، اگرچه برای وادار کردن مردم به کار به اجبار فیزیکی متکی نیست، اما به اجبار «بیکار کردن»، یعنی به بیکاری کشاندن مردم یا پرتاب آن‌ها از «درون» به «بیرون» متکی است، سوسیالیسم «بیرون» ندارد. مردم تحت سوسیالیسم نه از روی اجبار، بلکه برای منفعت جامعه‌ای که به آن تعلق دارند، کار می‌کنند، جامعه‌ای که مالک ابزار تولید نیز هست. مالکیت اجتماعی ابزار تولید برای تشکیل چنین جامعه‌ای ضروری است؛ این به خودی خود سوسیالیسم را تعریف نمی‌کند، اما شرط لازم برای وجود سوسیالیسم را تشکیل می‌دهد.

از این تفاوت اساسی بین سرمایه‌داری و سوسیالیسم، تفاوت مهم دیگری نیز ناشی می‌شود. سرمایه‌داری یک نظام تنبیهی است و باید باشد، نظامی مبتنی بر تنبیه عقب‌ماندگان، در حالی که سوسیالیسم، که جوهره آن همکاری است، نمی‌تواند یک نظام تنبیهی باشد. این تنبیه در عملکرد نظام سرمایه‌داری ریشه دوانده است، لزوماً نتیجه بدرفتاری کسی نیست. سرمایه‌دارانی که انباشت نمی‌کنند و از این رو فاقد توانایی معرفی روندها و محصولات جدید هستند، با از دست دادن جایگاه خود در نظام مجازات می‌شوند؛ و جای آن‌ها را سرمایه‌داران انباشت‌کننده‌تر و معرفی‌کننده‌تر فناوری، که عموماً بزرگ‌تر هستند، می‌گیرند، پدیده‌ای که مارکس آن را تحت عنوان «تمرکز» سرمایه پوشش داده بود. و کارگرانی که مطابق میل سرمایه‌داران عمل نمی‌کنند، توسط سرمایه‌داران با از دست دادن جایگاه خود در نظام و پرتاب شدن به صفوف بیکاران، تنبیه می‌شوند. بنابراین «بیرون» یا ارتش ذخیره کار، هم ظرفی برای کسانی است که تنبیه می‌شوند و هم همزمان سازوکاری برای اعمال قدرت سرمایه بر کار است.

بلافاصله دو نتیجه حاصل می‌شود. یکم، هر حرکت به سمت «سرمایه‌داری رفاه»، به سمت بهبود شرایط عمومی جمعیت، همزمان کاهش قدرت تنبیهی نظام و در نتیجه کاهش قدرت سرمایه بر کار است. این نکته‌ای است که کینز از آن غافل شده بود، زیرا حتی با وجود اینکه نقص‌های نظام سرمایه‌داری را آنطور که توسط والراسی‌ها مفهوم‌سازی شده بود، می‌دید همچنان این نظام را به طور کلی در قالب والراسی می‌دید، بدین معنا که آن را نه متشکل از «درون» و «بیرون»، بلکه فقط متشکل از «درون» می‌دانست. اعتراض سرمایه به اقدامات کینزی، که کینز آن را فقط ناشی از عدم درک عملکرد نظام می‌دانست و با گذشت زمان و با نفوذ درک بهتر، از بین می‌رفت، در واقع پایه محکم‌تری داشت. اشتغال کامل در سرمایه‌داری نه تنها غیرممکن بود، بلکه هرگونه حرکت به سمت آن، تمایل به تضعیف قدرت سرمایه بر کار را داشت (که البته به این معنی نیست که در شرایط خاص، سرمایه چنین حرکتی را نخواهد پذیرفت). این واقعیت که اقدامات کینزی برای تثبیت سرمایه‌داری امروزه از مد افتاده است، نباید تعجب‌آور باشد. «سرمایه‌داری اصلاح‌شده» یا «سرمایه‌داری رفاه» یک خیال واهی است، زیرا این واقعیت را، که نظام، یک نظام تنبیهی است، نادیده می‌گیرد.

دوم، چون سوسیالیسم ذاتاً یک نظام تنبیهی نیست، باید با اشتغال کامل مشخص شود. تنبیهی بودن آن، چه به معنای نرسیدن به اشتغال کامل و چه به معنای استفاده از روش‌های قهری مستقیم‌تر برای تقویت انگیزه-کار و انضباط-کاری، در بهترین حالت می‌تواند یک پدیده گذار باشد که دوره استقرار آن را مشخص می‌کند، اما از ویژگی‌های سوسیالیسم نیست؛ در واقع، با سوسیالیسم در تضاد است.

جای تعجب نیست که تنها اقتصادهایی که در دوران مدرن با اشتغال کامل مشخص شده‌اند، اتحاد شوروی و اقتصادهای سوسیالیستی اروپای شرقی بوده‌اند. با فروپاشی سوسیالیسم در آنجا، ما به حضور فراگیر بیکاری در آن جوامع بازگشته‌ایم. اما صرف‌نظر از این‌که چه انحرافات و تحریفاتی در طول پیدایش سوسیالیسم پیش آمده‌اند، بزرگ جلوه دادن آن‌ها به عنوان ویژگی‌های دائمی نظام، یک خطای فاحش است.

https://peoplesdemocracy.in/2026/0726_pd/what-socialism

————————————–

* لیون والراس، اقتصاددان فرانسوی قرن نوزدهم.