تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

چهارشنبه، ۲۶ آذر ۱۴۰۴
منبع: «چپ» (soL)
نویسنده: فاتح یاشلی
چهارشنبه، ۱۷ دیامبر ۲۰۲۵

«متمم» ترامپ بر امپریالیسم آمریکا

 

مایکل کاست یک جوان آلمانی عضو حزب نازی بود. پس از شکست نازیسم، ایالات متحده به او، مانند هزاران نازی دیگر، اجازه مهاجرت به آمریکای لاتین را داد، و کاست تا زمان مرگش در سال ۲۰۱۴ در شیلی زندگی کرد.

پسر بزرگ کاست، میگل کاست، عضو «پسران شیکاگو» بود که پس از پینوشه، با حمایت ایالات متحده، مدیریت اقتصادی را به دست گرفتند، آلنده سوسیالیست را سرنگون کردند و در سال ۱۹۷۳ قدرت را به دست گرفتند. «پسران شیکاگو» اقتصاددانانی بودند که زیر نظر میلتون فریدمن، یکی از مهم‌ترین چهره‌های نئولیبرالیسم، در دانشگاه شیکاگو تحصیل کرده بودند و تحت رهبری آن‌ها، شیلی تحت دیکتاتوری پینوشه به نخستین آزمایشگاه نئولیبرالیسم جهان تبدیل شد.

کاست بلافاصله پس از کودتا به قدرت رسید، و یش از آن‌که در سال ۱۹۸۰ وزیر کار شود، از سال ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۰ به عنوان رئیس «دفتر برنامه‌ریزی ملی» خدمت کرد. در آوریل ۱۹۸۲، او ریاست بانک مرکزی شیلی را بر عهده گرفت، اما تجربه نئولیبرالیسم در شیلی در آستانه فروپاشی بود و کاست، یکی از کسانی که مسئول آن شناخته می‌شد، پنج ماه بعد مجبور به استعفا شد.

پسر دیگر مایکل کاست و برادر میگل، خوزه آنتونیو کاست، در سال ۱۹۶۶ متولد شد. او در رشته حقوق تحصیل کرد، وکیل شد، و بعداً وارد سیاست شد. او از سال ۲۰۰۲ تا ۲۰۱۸ به عنوان عضو مجلس نمایندگان خدمت کرد. کاست که نماینده ظهور راست افراطی در شیلی بود، در انتخابات ۲۰۲۱ به عنوان نامزد «حزب جمهوری‌خواه شیلی» که در سال ۲۰۱۹ تأسیس کرده بود، برای ریاست جمهوری نامزد شد، اما در مقابل بوریک، نامزد چپ‌گرا، شکست خورد.

همین کاست، چهار سال بعد، در انتخاباتی که روز یک‌شنبه در شیلی برگزار شد، با پیروزی در مقابل ژانت خارا، نامزد اتحاد چپ و عضو حزب کمونیست شیلی، رئیس‌جمهور جدید شیلی شد و ظهور راست افراطی در جهان بار دیگر بر شیلی تأثیر گذاشت.

بدون تردید، دونالد ترامپ که اهمیت ویژه‌ای برای آمریکای لاتین قائل است، یکی از کسانی که از پیروزی کاست در انتخابات بسیار خوشحال است. ترامپ که با دستاویز «مبارزه با کارتل‌های مواد مخدر» ونزوئلا و کلمبیا را هدف قرار داده و خصومتش با کوبا همچنان پابرجاست، پس از زدوبندهای خود مایلی دیوانه در آرژانتین، در شیلی یک متحد – بازمانده‌ای از نازی‌ها و پینوشه – پیدا کرده است.

هم‌زمانی انتخابات با انتشار سند جدید «استراتژی امنیت ملی آمریکا» توسط دولت ترامپ، اهمیت این موضوع را بیش از پیش افزایش داد؛ زیرا این سند، پس از سال‌ها برای نخستین‌بار، در یک سند رسمی آمریکایی، آمریکای لاتین را در جایگاهی مرکزی قرار داد و اعلام کرد: «این‌جا مال ماست».

بسیاری از مفسران این را احیای دکترین مونرو ‌دانستند و حق هم داشتند؛ زیرا این دکترین ۱۸۲۳ یک چالش از سوی ایالات متحده، که در حال تبدیل شدن به یک قدرت امپریالیستی بود، برای اروپا پیرامون مالکیت این قاره بود. اکنون، همان ایالات متحده تا حدودی روسیه، اما در درجه اول چین را به چالش ‌کشید و همان پیام را فرستاد.

روسای جمهور ایالات متحده سنتاً متون استراتژیک منتشر می‌کنند و این متون، نقشه راه ایالات متحده را، به عنوان قدرت امپریالیستی حاکم بر جهان در طول آن ریاست جمهوری نشان می‌دهند؛ همه، چه دوست و چه دشمن، به این متون نگاه می‌کنند و استراتژی خود را بر اساس آن تعیین می‌کنند.

سند استراتژی امنیت ملی ایالات متحده که اخیراً منتشر شده است، پس از بایدن، به دومین دکترین ترامپ در دومین دوره ریاست جمهوری‌ او تبدیل شد و بلافاصله بحث‌هایی را در سراسر جهان برانگیخت.

آن‌چه که درباره این سند باید گفته شود، و شاید آن‌چه که بتوانیم آن را «روح» آن بنامیم، این است که ترامپ و بلوک قدرت پیرامون او، «پایان جهانی‌سازی» را اعلام می‌کنند؛ به عبارت دیگر، این سند را باید به عنوان «مانیفست دوران پسا-جهانی‌سازی» خواند.

این بدون تردید به نمایندگی از اتحاد جناح‌ها در درون طبقه سرمایه‌دار ایالات متحده مربوط می‌شود. به تعبیر مقاله امید آکچای که در ۱۴ دسامبر در «اورنسل» منتشر شد، آنچه شاهد آن هستیم جایگزینی «جناح‌های سرمایه مالی و جهانی‌شده» با یک بلوک قدرت «متمرکز بر سرمایه صنعتی، انرژی فسیلی، دفاعی و فناوری» است. این شامل صنعت تسلیحات مبتنی بر هوش مصنوعی نیز می‌شود و بار دیگر، «مجتمع نظامی-صنعتی» در مرکز سرمایه‌داری آمریکا قرار گرفته است.

این سند، ملت-دولت‌ها را به عنوان واحد بنیادی جهان در نظر می‌گیرد و نهادهای محلی و فراملی/اَبرملی را به عنوان سوژه/بازیگر سیاسی در نظر نمی‌گیرد؛ روابط سیاسی و اقتصادی در جهان، چه اتحادها و چه مبارزات، در امتداد این محور رخ خواهد داد و ایالات متحده خود را قوی‌ترین و قدرتمندترین این ملت-دولت‌ها می‌داند.

این سند «اول آمریکا» را مطرح می‌کند، بدین معنی که تمام گام‌هایی که ایالات متحده برای حفظ سلطه جهانی خود برمی‌دارد، باید منافع ملی ایالات متحده را در اولویت قرار دهد و توجیهات مداخلات قبلی ایالات متحده مانند دموکراسی، آزادی‌ها و حقوق بشر را کاملاً نادیده بگیرد.

همانطور که در بالا ذکر شد، اولویت استراتژیک به آمریکای لاتین داده شده است که عملاً «لبنسراوم»/«فضای زندگی» جدید ایالات متحده اعلام شده است؛ مهاجرت و مواد مخدر برجسته شده‌اند و مبارزه با آن‌ها در مرکز قرار گرفته است؛ هدف اصلی سرنگونی رژیم‌های ضد آمریکایی و ضد امپریالیستی در این قاره و جایگزینی آن‌ها با رژیم‌های طرفدار آمریکا و راست افراطی است. هدف قرار دادن ونزوئلا توسط ترامپ و وقایع انتخابات اخیر شیلی نشان می‌دهد که این روند به کجا می‌رود.

دکترین ترامپ در برخورد با آمریکای لاتین به دکترین مونرو سال ۱۸۲۳ اشاره دارد و اکنون، با افزودن یک «متمم» به دکترین مونرو و به کل امپریالیسم ایالات متحده، ترامپ همان پیام را به تمام جهان می‌رساند.

رادیکال‌ترین تغییر در این نگرش در ارتباط با اروپا است. آمریکای ترامپ، اروپا را به عنوان یک بار، یک مسئولیت می‌بیند و می‌گوید اروپای منسوخ باید امنیت خود را تأمین کند، و آمریگا دیگر ناتو را تأمین مالی نخواهد کرد؛ کشورهای اروپایی باید این بار را بر دوش بگیرند.

از سوی دیگر، سندی که توسط راست افراطی شکل گرفته است، اروپا را از دریچه «از دست دادن تمدن» تفسیر می‌کند و می‌گوید ارزش‌های لیبرال و امواج مهاجرت، پایان تمدن اروپایی، یعنی تمدن غربی مبتنی بر «برتری سفیدپوستان» را رقم زده است. راه‌حل در ظهور رژیم‌های شبیه ترامپ دیده می‌شود، به همین دلیل است که جنبش‌های راست افراطی مانند «آلترناتیو برای آلمان» مستقیماً حمایت می‌شوند؛ به عبارت دیگر، نئوفاشیسم می‌تواند اروپا را از باتلاقی که در آن گرفتار شده است، بیرون بکشد.

مسأله‌ای که چشم‌انداز در باره آمریکای لاتین و اروپا را تعریف می‌کند، مهاجرت است. ایالات متحده مهاجرت را یک مسأله بین‌المللی می‌داند و استدلال می‌کند که باید در مقیاس جهانی متوقف شود؛ این موضوع هم به منافع سرمایه‌داری و هم به «برتری سفیدپوستان» مربوط می‌شود؛ مهاجرت هم به عنوان یک خطر اقتصادی و هم یک خطر فرهنگی برای تمدن سفیدپوستان دیده می‌شود.

رویکرد دولت ترامپ به جنگ اوکراین و روسیه و دیدگاه آن نسبت به روسیه، کاملاً از دیدگاه اروپا فاصله گرفته است. در حالی که اروپا روسیه را به عنوان «دشمن اصلی» طبقه‌بندی می‌کند و نظریه‌هایی مبنی بر این‌که اروپا پس از اوکراین هدف بعدی روسیه خواهد بود، منتشر شده است، این سند بیان می‌کند که جنگ اوکراین و روسیه باید از طریق امتیازدهی به نفع روسیه پایان یابد و روسیه را در رده دشمن قرار نمی‌دهد. هدف اصلی در این‌جا، کشاندن روسیه به سمت ایالات متحده و منزوی کردن چین است.

به همین ترتیب، اگرچه به نظر می‌رسد چین از رده «دشمن» حذف شده است، اما کل متن در واقع باید به عنوان مقدمه‌ای بر یک جنگ جهانی جدید خوانده شود و به راحتی می‌توان گفت که دشمن بی‌نام در این‌جا چین است.

اگرچه متن به رویارویی نظامی مستقیم با چین اشاره نمی‌کند و اصطلاح «جنگ» را بکار نمی‌برد، اما اساساً حول چگونگی متوقف کردن ظهور چین ساختار یافته است، و در حالی که اولویت به اقتصاد داده می‌شود، یک مبارزه اقتصادی یا بهتر بگوییم جنگی را پیش‌بینی می‌کند که محور و اولویت آن اقتصاد است، و با نظامی‌گری در هم تنیده است، و به طور مشترک توسط مجتمع نظامی-صنعتی پیش برده می‌شود.

طبق دکترین ترامپ، جهانی‌سازی و تجارت آزاد برای خنثی کردن چین کافی نبوده است و اکنون خود دولت آمریکا باید با چین، به ویژه از طریق «جنگ‌های تجاری»، مبارزه کند. به مواد معدنی کمیاب توجه ویژه‌ای شده است و کنترل بر این مواد معدنی، همراه با کنترل زنجیره‌های تأمین، به عنوان یک مسأله حیاتی برای ایالات متحده کدگذاری شده است.

با این حال، اولویت دادن به اقتصاد به معنای رد کامل احتمال جنگ نیست؛ جلوگیری از مداخله نظامی چین در تایوان یک ضرورت نظامی مطلق است و این امر مستلزم استفاده از «زنجیره جزیره‌ای»، یعنی تقویت اتحادهای نظامی ایالات متحده با کشورهای منطقه آسیا-اقیانوسیه/هند-اقیانوسیه است.

در مقایسه با دکترین‌های ریاست جمهوری گذشته، دکترین ترامپ اهمیت و برجستگی کم‌تری به خاورمیانه می‌دهد که نشان‌دهنده کاهش اهمیت آن برای ایالات متحده است. از منظر سند، مسأله اصلی در خاورمیانه امنیت اسرائیل است. علاوه بر این، در این دکترین آمده است که ایالات متحده دیگر درگیر تغییر رژیم یا ملت‌سازی نخواهد شد و ثبات در منطقه مطلوب است. با این حال، این‌که آیا مداخله در ایران – که یک نیروی بی‌ثبات‌کننده کلیدی در منطقه محسوب می‌شود – به نام امنیت اسرائیل کنار گذاشته شده است، هم‌چنان یک پرسش است.

در دکترین ترامپ فقط یک بار از ترکیه نام برده شده است و این اشاره مستقیماً به خود ترکیه مربوط نمی‌شود، بلکه بیش‌تر به نقشی که باید در سوریه ایفا شود، مربوط می‌شود. ترامپ می‌گوید ایالات متحده، اسرائیل، ترکیه و کشورهای عربی همگی می‌توانند نقش مثبتی در ایجاد یک سوریه باثبات ایفا کنند.

این سند بخش مشخصی درباره ترکیه ندارد، اما این بدان معنا نیست که ترکیه تحت تأثیر آن قرار نخواهد گرفت. ترامپ، اردوغان را به عنوان یکی از «مردان» خود در منطقه، یک «شریک تجاری» می‌بیند. دولت اردوغان نیز به نوبه خود، فرصت‌هایی را که ترامپ برای روابط دولت-دولت ایجاد می‌کند، و هم‌چنین فضایی را که او برای پوپولیسم راست‌گرا و رژیم‌های تک‌نفره باز می‌کند، به عنوان فرصتی برای بهره‌برداری خواهد دید. به همین ترتیب، بخش سوری روند صلح نیز بر این اساس شکل خواهد گرفت و در کنار «هیئت تحریر الشام»، موضع قوی‌تری علیه «نیروهای دمکراتیک سوریه» اتخاذ خواهد شد. علاوه بر این، ترامپ به راحتی به عنوان یک عامل متعادل‌کننده در مذاکرات با روسیه و اروپا مورد استفاده قرار خواهد گرفت. نتیجه نهایی همه این‌ها، البته، اجرای مفهوم «تا زمانی که مرگ ما را از هم جدا کند» خواهد بود.

اما در مورد اپوزیسیون چطور؟ با نگاه به تغییرات اخیر در «حزب جمهوری‌خواه خلق» و افرادی که مدیریت سیاست خارجی به آن‌ها سپرده شده است، به سختی می‌توان گفت که «حزب جمهوری‌خواه خلق» مسیر پیش رو را به درستی درک می‌کند. جهان دیگر مانند گذشته نیست و قدرت‌هایی که «حزب جمهوری‌خواه خلق» در سیاست خارجی روی آن‌ها حساب مب‌کند، دیگر قدرتمند نیستند. بنابراین، تکیه بر اروپا و ارزش‌های لیبرال آن برای رسیدن به قدرت امکان‌پذیر نیست.

این یک وظیفه مهم و فوری برای چپ سوسیالیست است: در شرایطی که امپریالیسم به شیوه‌ای بسیار بی‌رحمانه‌تر خود را تغییر شکل می‌دهد و جهان را به سمت جنگ‌های جدید سوق می‌دهد، ضد امپریالیسم، اما یک ضد امپریالیسم طبقاتی و کار-محور، باید در مرکز سیاست‌های سوسیالیستی قرار گیرد و همه محاسبات باید بر این اساس باشد.

https://haber.sol.org.tr/yazarlar/fatih-yasli/abd-emperyalizmine-trump-ilavesi-404377