تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
چهارشنبه، ۳۰ مهر ۱۴۰۴
منبع: صدای سوسیالیستی
نویسنده: ساجیو کومار
چهارشنبه، ۸ اکتبر ۲۰۲۵
روانشناسی تودهای فاشیسم

ما به عنوان کمونیست، نباید از ظهور گروههای راستگرا و نئوفاشیست به یک شکل هماهنگ در سراسر جهان متعجب شویم، زیرا فاشیسم زمانی سر بر میآورد که سرمایهداری در حال زوال است. زمانی که طبقه حاکم دیگر با اقناع قادر به حکومت نیست، برای حفظ انباشت سرمایهداری از قهر استفاده میکند. نئولیبرالیسم کارگران را به شدت تحت فشار قرار داده است، بنحوی که آنها مبارزه و جستجوی جایگزینها را آغاز کردهاند. دیر یا زود، مردم بیاخاسته پی خواهند برد که امپریالیسم دلیل فقدان حاکمیت و بینوایی آنها است. واکنش غیرعادی کشورهای سرمایهداری گواه بر این است که سرمایهداری در بنبست قرار دارد.
اما فاشیسم چگونه در جوامع سراسر جهان فراگیر شده است؟ ریشههای فاشیسم چیست؟ چرا هر کشور سرمایهداری، بسته به تاریخ فرهنگی خود، نسخهای از فاشیسم دارد؟ چه چیز بستر مساعد را برای فاشیسم فراهم میکند؟ چگونه جوامع در ایتالیا، علیرغم جنبش رنسانس، و در آلمان، علیرغم میراث فلسفی غنی آن، خود را در فاشیسم و نازیسم غرق کردند؟ گئورگی لوکاچ، مارکسیست مجارستانی، «نابودی عقل» را یک عامل برای گسترش فاشیسم در اروپا میدانست؛ زمانی که مردم به باور پوچیها مجبور میشوند، میتوان آنها را به ارتکاب جنایات وادار ساخت. اروپا، که زمانی مهد تفکر مدرن بود، به بستری حاصلخیز برای فاشیسم مبدل شد.
ویلهلم رایش در سال ۱۹۳۳ کتابی با عنوان «روانشناسی تودهای فاشیسم» نوشت، که در آن به بررسی نقش روانشناسی در مستعد کردن تودهها برای پذیرش یک ایدئولوژی سمی مانند فاشیسم پرداخته است. او استدلال میکند جوامعی که ابراز تمایلات جنسی را سرکوب میکنند، معمولاً اقتدارگرا و سلسله مراتبی هستند، و جوامعی که اجازه ابراز آزادانه تمایلات جنسی را میدهند، بیشتر دموکراتیک و برابریطلب میباشند. او این را «اقتصاد-جنسی» مینامد. منبع ایدئولوژی فاشیستی در ساختار خانواده اقتدارگرا و مردسالار نهفته است. هرچه فرد در یک ساختار خانواده اقتدارگرا درماندهتر باشد، احتمال بیشتری دارد که خود را با یک رهبر عالیرتبه همسان پندارد، و این مبنایی برای خودشیفتگی ملی میشود.
ویلهلم رایش میگوید فاشیسم یک پدیده بینالمللی است که صرف نظر از ملت، نژاد و غیره، در سازمانهای انسانی روسوخ کرده است؛ به عبارت دیگر، فاشیسم بیان سیاسی یک شخصیت انسانی معمولی است. او میگوید نژادپرستی آفریده فاشیسم نیست؛ با این حال، فاشیسم بیان سیاسی نفرت نژادی است. ذهنیت فاشیستی در میان تودهها، تجلی تضاد بین اشتیاق به اقتدار و در عین حال، کینه از اقتدار است.
رسوخ فاشیسم در میان کارگران در اروپای قرن بیستم را باید از این پیشینه درک کرد که جنبش طبقه کارگر در بهبود شرایط زندگی از طریق اقدامات رفاهی، تنظیم ساعات کار و حق رأی موفق شده بود، و این باعث ایجاد یک طبقه متوسط از پرولتاریا شد. در عین حال، در آن کشورهای صنعتی، این طبقه از نظر سیاسی عقبمانده بود – به همین دلیل بود که انقلابها در کشورهای کمتر توسعه یافته مانند روسیه و چین رخ دادند. در آلمان صنعتی در طول بحران دهه ۱۹۳۰، این کارگر طبقه متوسط، زمانی که با خطر سقوط به فقر روبهرو شد و در نوسان بین احساس انقلابی و احساس محافظهکاری، همراه با سرخوردگی از رهبری چپ، گرفتار شد، به سمت فاشیستها روی آورد. به دلیل تحرک اجتماعی رو به بالای طبقه کارگر، تغییر آشکاری در شخصیت آن ایجاد شده است. همراه با بهبود اجتماعی، طبقه کارگر با مفهوم «اخلاق» که ایدئولوژی طبقه حاکم است، سازگار میشود.
در تبدیل یک جامعه بیطبقه (کمونیسم اولیه) به یک جامعه طبقاتی، ایجاد یک خانواده اقتدارگرا مبتنی بر مردسالاری برای سرکوب تمایلات جنسی ضروری بود. این عرفان مذهبی، تمایلات جنسی را به عنوان یک گناه مطرح میکند و باعث احساس گناه جنسی و در نتیجه رکود جنسی میشود. انرژی جنسی سرکوبشده از طریق کانالهای آسیبشناختی به دنبال راههای خروج میگردد. این تمایلات جنسی سرکوبشده به حمایت از ایدئولوژی فاشیستی تبدیل میشود. روانشناسی تودهای فاشیسم از خانوادههای مردسالار و نگرشهای مذهبی عرفانی زاده میشود. در ادیان ابتدایی، دینداری و تمایلات جنسی یکسان بودند، اما پس از تشکیل طبقات، آنها در تضاد با هم قرار گرفتند. ویلهلم رایش میگوید اشتباه است که فکر کنیم فاشیسم برخلاف میل تودهها بر آنها تحمیل میشود. در واقع، هر دیکتاتور تأکیدی بر عوامل موجود است که دیکتاتور فقط برای کسب قدرت در آنها اغراق میکند.
ویلهلم رایش در زمان خود به شبهعلم متهم شد. یک نوع تقلیلگرایی در ویلهلم رایش وجود دارد، که میگوید هیچ برنامه آزادی بدون تغییر ساختار جنسی انسان نمیتواند موفق شود؛ خویشتنداری جنسی در نوجوانان و بزرگسالان راه را بر تفکر منطقی میبندد؛ سرکوب جنسی این کارکرد را دارد که مردم را مطیع و ناتوان از شورش علیه بدبختیهای اقتصادیشان میسازد. ویلهلم، در انتقاد خود از اتحاد شوروی به عنوان «اقتدارگرا»، چالشی را که امپریالیسم برای نابودی انقلاب بلافاصله پس از تولد آن ایجاد کرده بود، در نظر نمیگیرد. ویلهلم رایش توضیح نمیدهد که چرا فاشیسم زمانی سر بر میآورد که سرمایهداری در حال زوال است. در جایی که چپ میگوید باید با جنبشهای طبقه کارگر با فاشیسم مبارزه کرد، او میگوید با درک عرفان و از طریق اقدامات صحیح آموزشی و پزشکی میتوان با آن مبارزه کرد. در عین حال، او میگوید که روشنگری علمی فقط به عقل تودهها، و نه به احساسات آنها، متوسل میشود. به طور خلاصه، اقتصاد-جنسی ویلهلم رایش فرض میکند که مردسالاری، تمایلات جنسی را سرکوب میکند، و آن انسانها را از آزادی ناتوان میکند، و به فاشیسم میانجامد.
ویلهلم رایش میگوید هر انقلاب در اروپا به حکومت استبدادی ختم شده است، اما ایالات متحده را با گفتن اینکه، هیچ دولت تمامیتخواهی نمیتواند در آنجا ظهور نماید، میستاید و چشم خود را بر این واقعیت میبندد که ایالات متحده، با استفاده از «کو کلاکس کلان»، ترویج برتری سفیدپوستان، نژادپرستی علیه سیاهپوستان و پاکسازی قومی بومیان، نسخه خود را از فاشیسم داشت.
اما آیا یک طبیعت ذاتی در انسانها وجود دارد که فاشیسم را اجتنابناپذیر میسازد؟ آیا طبیعت است یا تربیت که گرایشهای انسانی را تعیین میکند؟ آیا بحران اقتصادی سرمایهداری است که فاشیسم را به قدرت میرساند، و یک روانشناسی تودهایِ نهفته در آن است که مردم را به پذیرش آن قدرت وا میدارد؟ این پرسشها بحثهای زیادی را برمیانگیزند؛ با این حال، تاریخ نشان میدهد که فقط از طریق مبارزه طبقاتی میتوان فاشیسم را شکست داد.
https://socialistvoice.ie/2025/10/mass-psychology-of-fascism/
