تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
جمعه، ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
منبع: دمکراسی مردم
نویسنده: پرابهات پاتنایک
یکشنبه، ۵ آوریل ۲۰۲۶
برگردان: ع. سهند
نفت و اقتصاد جهانی

اختلال در عرضه نفت به دلیل بسته شدن تنگه هرمز در پاسخ به بمبارانهای آمریکا و اسرائیل، با افزایش شدید قیمتها و کاهش ارزش ارزهای آسیایی در برابر دلار، اقتصاد جهانی را با بحران روبهرو کرده است. این وضعیت تورم سنگینتری را در کشورهای پیرامونی نسبت به مراکز سرمایهداری متروپل ایجاد کرده است. از آنجا که تورم قدرت خرید مردم را کاهش میدهد، اقتصاد جهانی با خطر رکود روبهرو است؛ رکودی که احتمالاً باز در اقتصادهای پیرامونی حتی شدیدتر است. همچنین به دلیل عدم دسترسی به نفت، کمبود کودهای شیمیایی وجود دارد، که احتمالاً بر تولید مواد غذایی تأثیر گذاشته و مصائب مردم، بهویژه طبقه کارگر در «جنوب جهانی» را تشدید خواهد کرد.
هیچ پایانی برای این بحران متصور نیست؛ چرا که هیچ پایانی برای آن جنگِ تماماً غیرقانونی و غیراخلاقی که ریشه این بحران است، دیده نمیشود؛ جنگی که توسط دو «دولت یاغی»، یعنی آمریکا و اسرائیل، علیه یک ملت مستقل و دارای حق حاکمیت به راه افتاده است.
این ممکن است متناقض به نظر برسد که با وجود این اختلال عظیم در اقتصاد جهانی ناشی از افزایش قیمت نفت، سهم نفت در اقتصاد جهانی تا این حد کوچک است: در واقع، ارزش کل تولید نفت خام در جهان چنان ناچیز است که کمتر از ۳ درصد از تولید ناخالص داخلی جهان را تشکیل میدهد (این رقم در سال ۲۰۲۳ در واقع ۲.۳ درصد بود). البته، نفت از مواد اولیه دیگر مهمتر است؛ ارزش هر ماده اولیه دیگر در مقایسه با تولید ناخالص داخلی جهان حتی از این هم ناچیزتر است. همین سهم نسبتاً اندکِ مواد اولیه در تولید جهانی، بسیاری از نویسندگان را بر آن داشته است تا ارتباط موضوعی تئوریهای مارکسیستیِ امپریالیسم را زیر سؤال ببرند؛ تئوریهایی که کنترل بر مواد اولیه را در مرکز توضیح خود از امپریالیسم قرار داده بودند.
پاسخی که هری مگداف، مفسر سوسیالیست آمریکایی (نویسنده «عصر امپریالیسم») به این منتقدان داد، این بود که فارغ از اینکه ارزش مواد خام در مقایسه با تولید ناخالص داخلی چقدر ناچیز باشد، بدون مواد خام هیچگونه فعالیت تولیدی، و در نتیجه هیچ فعالیت بخش سوم اقتصاد (بخش خدمات) مرتبط با تولید هم نمیتواند وجود داشته باشد؛ بنابراین، اهمیت حیاتی آنها برای اقتصاد جهانی به دلیل سهم اندکشان در تولید ناخالص داخلی جهان، حتی ذرهای کاهش نمییابد. به بیان دیگر، با وجود اینکه ممکن است ارزش مبادلهای مواد خام نسبت به کالاهای نهایی به شدت کاهش یافته باشد (که خود بازتابی از پدیده امپریالیسم است)، ارزش مصرفی مواد خام همچنان از اهمیتی تعیینکننده و حیاتی برخوردار است.
تحولات کنونی این درک را تأیید میکنند. فقط حدود ۲۰ درصد از تولید نفت جهان (که شامل نه فقط نفت خام، بلکه فرآوردههای نفتی نیز میشود) از تنگه هرمز عبور میکند؛ این به عنوان یک تخمین تقریبی، یعنی حدود ۰.۶ درصد از تولید ناخالص داخلی جهان. این واقعیت که ایجاد اختلال در عبور تنها ۰.۶ درصد از تولید ناخالص داخلی میتواند چنین بحران عظیمی در اقتصاد جهانی ایجاد کند، تنها بر نقش حیاتی و مستمری که نفت همچنان در آن ایفا میکند، صحه میگذارد.
این نقش به این دلیل رخ میدهد که نفت یک واسطه جهانی است که نظیر آن وجود ندارد. در واقع، برخلاف انتظار، با توجه به همین ماهیتِ «واسطه عمومی بودن»، سهم بسیار ناچیزِ ارزش نفت خام در کل تولید ناخالص داخلی جهان میتواند عاملی باشد که نقش تخریبی آن را تقویت نموده و تأثیر تورمزای آن را حتی شدیدتر کند. اگر نفت کمتر از ۳ درصد ازجهانی را تشکیل بدهد، احتمالاً یک دلیل آن این است که تعداد «لایههایی» که نفت باید از آنها عبور کند تا در قالب محصولات نهایی ظاهر شود، زیاد است. اگر سهم نفت در تولید ناخالص جهانی ۳۰ درصد باشد، در این صورت به این معنا خواهد بود که بخش عمدهای از تولید ناخالص داخلی جهان صرفاً از پالایش نفت تشکیل میشود؛ یعنی تعداد «لایههایی» که نفت پیش از رسیدن به خریداران نهایی طی میکند، در مقایسه با زمانی که سهم نفت کمتر از ۳ درصد است، کمتر خواهد بود. از آنجا که در یک اقتصاد سرمایهداری، در هر «لایه» قیمتگذاری بر اساس حاشیه سود انجام میشود، هرچه تعداد این لایهها بیشتر باشد، اثر تصاعدی افزایش اولیه قیمت نفت بزرگتر و در نتیجه، افزایش نهایی در سطح قیمتها بیشتر خواهد بود.
به دیگر سخن، ۱۰ درصد افزایش در قیمت نفت خام، زمانی که نفت از «لایههای» کمتری عبور میکند، نسبت به زمانی که از لایههای متعددی میگذرد (که در هر یک از آنها حاشیه سودی به هزینه تمامشده واحد اضافه میشود)، افزایش کمتری در قیمت کالاهای نهایی ایجاد میکند. بنابراین، برای هر واسطه عمومی که استفاده از آن اجتنابناپذیر است، هرچه سهم آن در کل تولید ناخالص داخلی کمتر باشد، تعداد «لایههایی» که از آنها عبور میکند بیشتر است و در نتیجه، اثر تورمیِ احتمالی ناشی از افزایش اولیه قیمت آن، بزرگتر خواهد بود.
دقیقاً به این دلیل که تأثیر افزایش قیمت نفت در یک اقتصاد مدرن، به واسطه «لایههایی» که نفت باید پیش از رسیدن به دست خریدار نهایی از آنها عبور کند، میتواند تا این حد تشدید گردد، و اینکه تثبیت قیمت نفت بر پایه ارز مرجع برای ثبات نظام مالی سرمایهداری تا این حد حیاتی میشود.
از آنجا که پول شکلی است که ثروت در آن نگه داشته میشود، انتظار اینکه ارزش آن در برابر کالاها تا حد معقولی ثابت باقی بماند، مهم است. در واقع، به همین دلیل بود که ارزش پول برای مدتی طولانی به طلا گره خورده بود: از آنجا که قیمت طلا عموماً همگام با قیمت کالاها حرکت میکرد، داشتن ثبات در ارزش یک ارز بر حسب طلا، وسیلهای برای تضمین ثبات آن در برابر کالاها بهطور کلی بود.
این واقعیت که دیگر پشتوانه طلا برای هیچ ارزی وجود ندارد، حتی برای دلار که امروزه پرکاربردترین ارز ذخیره در جهان است، بسیاری از ناظران را به این باور رسانده است که نه تنها همه پیوندهای کالاییِ ارزها کنار گذاشته شده، بلکه چنین پیوندهایی دیگر غیرضروری میباشند. اما، این نادرست است.
دلار، رایجترین ارز ذخیره در جهان، به حیاتیترین کالا یعنی نفت، البته نه به صورت صریح و رسمی، بلکه به طور ضمنی، گره خورده است. این بدان معنا نیست که قیمت دلاری نفت در سطح مشخصی ثابت نگه داشته شود، بلکه تمام تلاشها برای اطمینان از این است که هرگونه افزایش در قیمت کنونی نفت به دلار، این انتظار را ایجاد نکند که این قیمت برای مدت طولانی همچنان افزایش خواهد یافت. به دیگر سخن، ثبات دلار به عنوان یک ارز ذخیره، نه تنها به این بستگی دارد که هیچ ارز دیگری آنقدر قدرتمند نباشد که جایگزین آن شود، بلکه به این واقعیت نیز وابسته است که انتظار نرود قیمت کالاها، بهویژه قیمت مهمترین واسطه جهانی یعنی نفت، به صورت دائمی یا پیوسته بر پایه دلار افزایش یابد. ما ممکن است امروز «استاندارد طلا» نداشته باشیم، اما در عمل با یک «استاندارد نفت-دلار» روبهرو هستیم.
حفظ یک چنین استانداردی که برای ثبات مالی نظام ضروری است، تا حد امکان مستلزم ثبات در قیمت نفت است (به طوری که هیچ بحثی از انتظار برای افزایش دائمی یا مداوم قیمت نفت وجود نداشته نباشد). نیاز به حفظ یک چنین استانداردی امروز به دلیل دیگری با فوریت ویژهای همراه شده است.
جهان در حال حاضر به دلیل دههها کسری تراز پرداختهای ایالات متحده که از طریق چاپ دلار تأمین شده، غرق در دلار است؛ و جهان به این امید که ارزش این دلارها ثابت بماند، تمایل به پذیرش آنها داشته است. برای حفظ این ثبات، پیوند میان نفت و دلار (پترودلار) امروزه حیاتیتر از هر زمان دیگری شده است؛ و امپریالیسم میکوشد این پیوند را از جمله از طریق اعمال کنترل سیاسی بر کشورهای تولیدکننده نفت حفظ کند.
ایالات متحده بهطور آشکار چنین کنترلی را بر اکثر کشورهای حوزه خلیج [فارس] اعمال میکند؛ برنامه آن این بود که با گنجاندن ایران و ونزوئلا در قلمرو نفوذ خود، این کنترل را حتی جامعتر کند. به نظر میرسد که در ونزوئلا موفق شده است و اطمینان کامل داشت که میتواند ایران را نیز از طریق یک «تغییر رژیم: تحت کنترل خود درآورد.
پس از آنکه ایالات متحده از طریق اسرائیل، ترور آیتالله علی خامنهای و سایر رهبران ارشد ایران را مهندسی کرد، کاملاً انتظار داشت که یک «تغییر رژیم» به دنبال آن رخ خواهد داد؛ تغییری که کنترل منابع نفتی ایران و در نتیجه کنترل حتی گستردهتری بر منابع نفتی جهان را به آنها خواهد داد. با این حال، به شکلی کنایهآمیز، تلاشهای آمریکا برای دستیابی به کنترل بیشتر بر منابع نفتی جهان جهت تقویت جایگاه دلار، در واقع منجر به تضعیف آن جایگاه شده است.
ایالات متحده در مورد ایران یک اشتباه محاسباتی جدی کرد، و به همین دلیل اکنون در وضعیتی گرفتار شده است که در آن، افزایش قیمت نفت ثبات دلار و اقتصاد جهانی را تهدید میکند. این وضعیت مردم جهان را با چنان سختی و پریشانی شدیدی مواجه کرده که خشم آنها علیه نظام میتواند به نقطهای برسد که حتی به فکر تقابل با آن بیفتند.
https://peoplesdemocracy.in/2026/0405_pd/oil-and-world-economy
