تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

پنج‌شنبه، ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
منبع: «چپ» (soL)
نویسنده: سردال باغچه
دوشنبه، ۳۰ مارس ۲۰۲۶

چپ نو: ستون پنجم

نشریه «نیو لفت ریویو» (New Left Review) در سال ۱۹۶۰ تأسیس شد. اکنون در وب‌سایت این نشریه، محفل فکری آن تأکید می‌کند که سال ۱۹۵۶ یک نقطه عطف در تاریخ آن‌ها بوده است. در سال ۱۹۵۶، هم مداخله مشترک انگلیس، فرانسه و اسرائیل در پی ملی شدن کانال سوئز توسط ناصر رخ داد، و هم مداخله شوروی که به تلاش‌های ضدانقلابی در مجارستان پایان داد. به طور خلاصه، محفل این نشریه می‌گوید هم مداخله ارتجاعِ امپریالیستیِ سرمایه‌داری و هم آنچه آن‌ها سوسیالیسم «منحط» یا «بوروکراتیک» می‌نامند، بستری را برای درک جدیدی از چپ ایجاد کرد و آن‌ها به عنوان محصول این جست‌وجوی جدید متولد شدند. در نهایت، درک جدیدی از چپ ظهور کرد که هم از سرمایه‌داری و هم از سوسیالیسمِ نوعِ شوروی فاصله داشت.

مجله از همان نخستین شماره‌، انتشار خود را با طرح این پرسش آغاز کرد: «مسأله طبقه‌ کارگر انگلستان چیست؟» در واقع، اگر پیش‌بینی‌های مارکس و پیروانش درست از آب درمی‌آمد، طبقه‌ کارگر انگلستان به‌عنوان پیشرفته‌ترین کشور سرمایه‌داری، می‌بایست نقش تاریخی و انقلابی خود را ایفا می‌کرد و بر آن اساس وارد عمل می‌شد. با این حال، طبقه‌ کارگر انگلیس خیلی زود با بورژوازیِ خود خو گرفت. این رضایت و خوگیری به دو معنا بود: پذیرفتن قواعد بازیِ بورژوازی، و بروز نشانه‌هایی از سستی و تنبلی که فرسنگ‌ها با ایده‌آل‌های انقلابی فاصله داشت.

اما چرا چنین شده بود؟ مجله اعلام کرد که هدفش یافتن پاسخ برای این پرسش است، اما آن‌را نیافت. در ابتدا، پاسخ‌ها را در آب‌های تاریکِ مارکسیسم جستجو کرد، اما با ناکامی در آن‌جا، به سراغ آب‌های تاریکِ دیگری رفت. به‌تدریج، مارکس را رها کرد و به قدیسانِ محله‌ دیگری روی آورد. پس از مدتی، جستجو را متوقف کرد و به‌سادگی به این نتیجه رسید که طبقه‌ کارگر، برخلاف انتظارات مارکس، نقش تاریخیِ ویژه‌ای ندارد. بدین ترتیب، اصطلاح «چپ نو» بیش از پیش برای توصیف نوعی «چپِ ضد مارکسیست» به کار گرفته شد.

بعدها، بسیاری از جنبش‌های دیگر نیز در ذیلِ چتر این «چپ نو» قرار گرفتند. در واقع، چپ نو تعریف جدیدی نبود و تاریخچه‌ آن به زمان‌های بسیار دورتری بازمی‌گشت. اما پس از مدتی، به چتر گسترده‌ای تبدیل شد که تمامیِ جنبش‌های ضد-مارکسیستی و ضد-شوروی را در بر می‌گرفت. در پیِ خودکشیِ سوسیالیسمِ شوروی و افولِ حزب لنینستی و شیوه‌های تشکیلاتیِ آن، جمعیتِ زیر این چتر به‌طور مداوم رشد کرد. این فضا، برای تمامی جنبش‌های چپ‌گرایی که از مارکسیسم و سوسیالیسمِ شوروی – که شکست‌خورده تلقی می‌شدند – فاصله گرفته بودند، پناهگاه گرمی شد.

پس از فروپاشی اتحاد شوروی، «چپ نو» که هم از نظر اخلاقی و هم از نظر فیزیکی تقویت شده بود، بلافاصله به سمت مسیری که شعارهایی چون «ما که گفته بودیم»، «باید با اکونومیسم خام مقابله کرد»، «سوسیالیسم بدون دموکراسی غیرممکن است» و «کلان‌روایت‌هایی که هدف‌شان مهندسی اجتماعی است باید محکوم شوند» را سر می‌داد، متمایل شد. آن‌ها در ابتدا بسیار پرشور بودند؛ این انتظار وجود داشت که برداشتی آزادی‌خواهانه‌تر، کم‌تر مکانیکی، کم‌تر تقلیل‌گرا و فراگیرتر از سوسیالیسم بسازند؛ برداشتی که شامل مارکس، انگلس، لنین و استالین نباشد. در این روند، آن‌ها همچنین هدف بلندپروازانه‌ای داشتند: طرد کردنِ مارکسیسم و برپاییِ یک نظام جدید با تغییر دیدگاه تئوریک و زبانی که متناسب با آن دیدگاه باشد. آن‌ها مارکس را طرد کردند، اما چون نتوانستند جایگزینی برای او بیابند، آنچه پدید آمد ساختار عجیبی بود که حتی دیگر «چپ» هم محسوب نمی‌شد. این اولین نکته‌ای است که باید در مورد چپ نو بر آن تأکید کرد: چپ نو یک گرایش رقت‌انگیز فاقد تئوری است.

بنابراین چرا «چپ نو» موضوع این مقاله است؟ به دو دلیل. نخست، مداخله‌ مشترک امپریالیسم آمریکا و فاشیسم اسرائیل در ایران، محیطی را ایجاد کرد که هم «نو بودن» و هم «چپ بودنِ» این چپِ نو را به بوته‌ آزمایش گذاشت. دوم، بحث‌های جاری در ترکیه درباره‌ حلقه‌ یک مجله‌ خاص و نویسندگان آن است. ما مستقیماً به مورد دوم نمی‌پردازیم؛ چرا که پیش از این مطالب زیادی در مورد آن نوشته و بحث شده است. در این مقاله، به بررسی برخی ویژگی‌های کلی «چپ نو» خواهیم پرداخت.

اشاره کردیم که نخستین ویژگی آن، فقدان جدیِ تئوری است. سوءتفاهم نشود؛ نویسندگان پیشروی این جنبش از نظر فکری و فرهنگی بسیار عمیق هستند. آن‌ها با زبانی بسیار پرزرق‌وبرق و متظاهرانه می‌نویسند و سخن می‌گویند؛ در این تردیدی نداریم. اما با این حال، خلأ تئوریک نیز وجود دارد. آن‌ها پس از کنار گذاشتن مارکس و دیگران، وارد یک جست‌وجو شدند. نام‌های بسیار و چارچوب‌های نظریِ متعلق به آن نام‌ها آزموده شدند، اما در نهایت نتوانستند نگاه تئوریک جدیدی خلق کنند. وبر، نیچه، پولانی، دورکیم، اسپینوزا، فوکو، کانت؛ بگذریم، بهتر است کل فهرست را ردیف نکنیم چون بیش از حد طولانی است. اما نتیجه نداد؛ امروز، «چپ نو» فاقد یک شالوده‌ تئوریکی است که امکان یک تحلیل منسجم از موضوعات مورد بحثش را بدهد. آنچه ارائه نموده، به صورت چهل‌تکه و با طعمی عامه‌پسند و بی‌اصالت است.

گفتن این‌که بحث‌های برآمده از یک چهل‌تکه‌ از چارچوب‌های تئوریک – که به عنوان پاسخ به مشکلات کنونی بشریت ارائه می‌شوند – یک کلِ منسجم را تشکیل نمی‌دهند، بیانِ امری بدیهی است. درکِ عجیبی پدید آمده است؛ درکی که با گفته‌های دیروز آن در تضاد است یا حتی آنچه را که در پاراگراف قبلی گفته بود، نقض می‌کند. فراتر از آن، خودِ این درک به یک رویکرد نسبتاً «غیرسیاسی» انجامیده است. بدون پاسخ‌های منسجم، نمی‌توان یک خط سیاسی استوار و قاطع را حفظ کرد. برای مثال، نحوه برخورد این گروه با مسائل هویتی، نابرابری‌های جنسیتی، مشکلات زیست‌محیطی و اقلیمی، و موضوعات مربوط به نظم قانون اساسی و سیاسی را در نظر بگیرید.

این، دومین ویژگیِ متمایزکننده‌ آنچه ما «چپ نو» می‌نامیم را آشکار می‌کند. همان‌طور که می‌دانید، آن‌ها آشکارا چشم‌انداز‌های کلان/توتالیتر را رد کردند و اکنون استدلال می‌کنند که هر مسأله، دنیای خاص خود را دارد. به عنوان مثال، از نظر آن‌ها هیچ رابطه‌ای میان مسأله کُرد با مشکلات طبقاتی و اجتماعیِ سرمایه‌داری در ترکیه وجود ندارد؛ این‌ها مشکلاتی متعلق به دنیاهای جداگانه‌ای‌ هستند. بدین ترتیب، آن‌ها این فرصت را یافتند که در یک دنیا «چپ»، در دنیایی دیگر «راست»، در دیگری «لیبرال» و در نهایت «محافظه‌کار» یا حتی «اسلام‌گرا» باشند. این رویکرد منافع سیاسی نیز داشته است؛ آن‌ها توانسته‌اند با همه همکاری و با همه کار کنند. لیبرال بودن در مسائل زیست‌محیطی و چپ بودن در مسائل توزیع درآمد، فضای مانور فوق‌العاده‌ای [برای آن‌ها] ایجاد کرده است.

بنابراین، آیا لازم بود با کس دیگری همراه شوند؟ بله، لازم بود؛ زیرا به یاد بیاورید که آن‌ها در ابتدا قصد داشتند سوسیالیسمِ جایگزین، آزادی‌خواهانه‌تر و دموکراتیک‌تری بسازند. هرچند ممکن است اکنون [از آن ادعاها] شرم‌سار باشند، اما وعده‌هایشان در آن زمان بسیار بزرگ بود. با این‌که اکنون غیرسیاسی شده‌اند، در آن زمان عهد بسته بودند که سیاسی باشند. اما البته، آن‌ها نتوانستند «سوژه‌های سیاسی» خود را خلق کنند. چون قول داده بودند که از احزاب لنینستی و شیوه‌های تشکیلاتی مشابه دوری کنند، اما نتوانستند چیزی را جایگزین آن‌ها کنند. با این حال، سیاست به معنای «تشکیلات» بود. چون نتوانستند تشکیلات خود را بسازند، به مداخله‌گرا در سازمان‌های دیگران تبدیل شدند.

برای مدتی، چشمان «چپ نو» به شورش «زاپاتیستا» در مکزیک دوخته شده بود. سپس این نگاه‌ها به‌آرامی به قیام ضدجهانی‌سازی در سیاتل و بعد از آن به دیگر جنبش‌های توده‌ای ضدجهانی‌سازی معطوف شد. آن‌ها حتی در آن زمان سعی کردند در این باره تئوری‌پردازی کنند، هرچند آنچه پدید آمد البته یک تئوری واقعی نبود. «چپی که هدفش قدرت نیست»، »جنبش‌های توده‌ای نوین»، «سازماندهی از پایین به بالا، نه از بالا به پایین»؛ آن‌ها تعاریف فانتزی و جذاب بسیار دیگری تولید کردند. آن‌ها در رؤیای تغییر جهانی بودند که در آن زندگی می‌کنیم، آن هم از طریق وادار کردنِ ظریفِ سرمایه به اصلاحات، بدون اینکه هدف‌شان دستیابی به قدرت باشد. اگر این مسیر موفق می‌شد، آن‌ها می‌توانستند نشان دهند که رویکرد «بالا به پایین» شوروی/لنینستی چقدر اشتباه بوده است. اما این اتفاق نیفتاد؛ سرمایه آن‌ها را نادیده گرفت و به هدایت کشتی و لکوموتیو خود ادامه داد. آن‌ها صرفاً نتوانستند درک کنند که چپی که هدفش قدرت نیست، یک چپ «بی‌قدرت» است و بی‌قدرت بودن به معنای چپ‌گرا بودن نیست. فاجعه‌بارتر اینکه، این مسیرها قبلاً آزموده شده بود و به جایی جز شکست نرسیده بود. آن‌ها نمی‌دانستند، یا تظاهر می‌کردند که نمی‌دانند.

آن‌ها که ناتوان از خلقِ کارگزارانِ سیاسیِ خود بودند، به راه‌های دیگر چنگ انداختند. چاره‌ای نداشتند؛ حتی اگر سعی می‌کردند غیرسیاسی باشند، ناچار به سیاسی شدن بودند. حتی اگر نمی‌خواستند پرواز کنند، مجبور بودند بال درآورند؛ حتی اگر نمی‌خواستند وارد دریا شوند، مجبور بودند شنا کنند. بدین ترتیب، با دیدگاه‌های تکه‌تکه‌شده‌ خود، به‌تدریج پراگماتیست شدند؛ سعی کردند امروز «سرخ»، فردا «زرد» و پس‌فردا «آبی فیروزه‌ای» باشند. آن‌ها عادت کردند که دیروز با یک چیز، امروز با چیزی دیگر و فردا با پدیده‌ای متفاوت همراه شوند. آن‌ها در فضای باز پخش شدند و به همکاری و معاشرت با لیبرال‌ها، محافظه‌کاران و راست‌گرایان عادت کردند. و همان‌طور که عادت می‌کردند، دچار توهم عجیبی شدند.

آن‌ها همان‌طور که با همگان همراه شدند و توانستند برای هر مشکلِ مجزا، مطابق با مَذاقِ هر فرد پاسخی فراهم کنند، خود را به عنوان «روحِ زمانه» (Zeitgeist) تصور کردند. آن‌ها به کسانی تبدیل شدند که می‌توانستند به بهترین شکل، فوری‌ترین مشکلاتِ عصر، بشریت، جهان و حتی طبیعت را ببینند. آن‌ها از مفاهیمِ «راست» و «چپ» فراتر رفتند؛ مفاهیمی که مدت‌ها بود از آن‌ها بیزار شده بودند. از نظر آن‌ها، تقسیم‌بندیِ راست/چپ به یک «هستی‌شناسیِ ناقص» تبدیل شده بود که به شکلی غیرمولد و متعصبانه به مشکلات برخورد می‌کرد، در حالی که آن‌ها خود را به روی یک «هستیِ نوین» گشوده بودند. آن‌ها تنها کسانی بودند که می‌توانستند آنچه را که در راست «خوب و زیبا» بود، از آنچه در چپ «خوب و زیبا» بود، و آنچه را که در هر دو طرف «بد» بود، تشخیص دهند. آن‌ها نور را دیده بودند؛ دیگر نیازی به سازمان‌های خود نداشتند؛ اکنون برای بقا و رفاهِ بشریت، می‌توانستند با همه باشند. تنها جبهه‌ای که نمی‌توانستند با آن همراه شوند، رفقای قدیمی‌شان بودند. چرا؟ چون رفقای قدیمی که سنگرهای خود را ترک نکرده بودند، آن‌ها را از درون و بیرون خوب می‌شناختند. بنابراین، چپ نو از نظر هستی‌شناختی و وجودی، «ضد مارکسیست» بوده است.

با این حال، مخالفتِ ضد‌مارکسیستی با انقلاب، فقط به مخالفت با انقلاب‌های کارگری و دهقانی محدود نمی‌شد؛ بیزاری آن‌ها از انقلاب‌ها، انقلاب‌های بورژوایی (طبقه متوسط) را نیز هدف قرار می‌داد. از این رو، انقلاب کبیر فرانسه با «گیوتین» و انقلاب بورژوایی کمالیستی با «سرکوب» و حتی «فاشیسم» معادل دانسته شد. چپِ نو در گرایش‌های راست‌گرایانه‌اش، حتی از جناح راست نیز پیشی گرفت.

آن‌ها در نبود تئوری، دیدگاه‌ها را پاره‌پاره کردند و برای هر مسأله، دستور کارِ خاصی ایجاد نمودند. برای هر مسأله، مجموعه‌ای از مفاهیم را پدید آوردند که اغلب با یکدیگر ناسازگار بودند و از این‌سو و آن‌سو گردآوری شده بودند. چون با روایت‌های کلان و تعمیم‌دهنده مخالف بودند، با مفاهیمی سخن می‌گفتند که صرفاً مختص به همان مسأله بود. اما معلوم شد مفاهیمی که بیان می‌کردند، در واقع منسوخ و ممهور به جهان‌گراییِ منافقانه بورژوازی بودند: آزادی، اصول حقوقی جهانی، کثرت‌گرایی، دموکراسی… برای اینکه این مفاهیم واقعاً ارزشمند باشند، می‌بایست توسط طبقه کارگر پذیرفته شده و به بخشی از مبارزه عمومیِ رهایی‌بخشِ آن‌ها تبدیل می‌شدند. اما ما در دورانِ شکست بودیم؛ این مفاهیم، تجسمِ کلبی‌مسلکیِ منافقانه بورژوازی بودند. در واقع، این مفاهیم با از دست دادنِ معنای خود، به‌جای هدایت به سوی فضیلت‌های بزرگ، صرفاً برای سرپوش گذاشتن بر گناهانِ بزرگ به کار رفتند. استبداد و زرسالاریِ وقیحانه‌ای که پشت نقاب دموکراسی کمین کرده بود، قانون‌شکنیِ نسل‌کشانه‌ای که پشت هنجارهای حقوقی جهانی پنهان شده بود، بردگی‌ای که در کمینِ وعده آزادی نشسته بود و یک‌دستی و تحمیلی که خود را به شکل کثرت‌گرایی درآورده بود…

بیایید مثالی بزنیم: زمانی‌که امپریالیسم آمریکا در سال ۲۰۰۳ با بهانه‌های واهی بمباران، تهاجم و نابودی عراق را آغاز کرد، برخی از چهره‌های برجسته این «چپ نو» از سر شوق گریستند؛ آن‌ها بر این باور بودند که پروژه ناتمامِ روشنگری در عراق و بین‌النهرین سرانجام می‌تواند تکمیل شود، حتی در حالی که کودکان عراقی کشته می‌شدند. آن‌ها وجدان ندارند؛ بیایید این نکته را بیاد داشته باشیم. اکنون به رویکرد «چپ نو اروپایی» در حالی که کودکان ایرانی جان می‌بازند نگاه کنید، آن‌وقت متوجه خواهید شد منظور ما چیست. هیچ مخالفتی در کار نیست؛ همین «چپ نو» است که قتل‌عام در غزه را «دفاع از خود» می‌نامد.

این مفاهیمِ جهانی پس از شکستِ سوسیالیسم معنای خود را از دست دادند و در زبان انگلیسی به «بولشیت» (مهملات/مزخرفات) تبدیل شدند. چپِ نو مدام در حال «بولشیت‌گویی» و بافتنِ مطالبِ بی‌معنی است. این‌که بگوییم «اگر در ایران دموکراسی وجود داشت، نیازی به این کارها نبود»، نشان‌دهنده عشق یا علاقه جهانی به دموکراسی نیست؛ بلکه نشان‌دهنده همکاری با امپریالیسم است. «چپ نو» هنوز حتی از این موضوع آگاه هم نیست.

بیایید به آغاز برگردیم. «چپ نو»، حتی اگر خوشش نیاید، برای تحلیل و ارائه رهنمود از مفاهیم جهانی استفاده می‌کند. این واقعیت که این مفاهیمِ به‌ظاهر جهانی و جادویی معنای خود را از دست داده‌اند، کار آن‌ها را آسان‌تر کرده است. آخر، دموکراسی دیگر چه معنایی دارد؟ هنجارهای حقوقی جهانی چه معنایی می‌دهند؟ همین تهی بودن از محتواست که باعث می‌شود «چپ نو»، علی‌رغم غنا و عمقِ ظاهریِ زبان و روایتش، به یک کلیشه پیش‌پاافتاده و بی‌معنی تبدیل شود.

ممکن است اعتراضاتی از این دست مطرح شود که: «اصلاً چه نیازی به این مقاله بود؟»، «مگر آن‌ها واقعاً چقدر نفوذ دارند؟» یا «چرا این‌قدر نسبت به آن‌ها سخت‌گیر هستید؟». نفوذ آن‌ها به چندین دلیل، بسیار فراتر از آن چیزی است که عموماً تصور می‌شود.

نخست این‌که ظرفیت فکری راست مدت‌هاست که به پایان رسیده است. راست چنان جزم‌اندیش شده و تمام وقت خود را وقف دفاع کورکورانه از مالکیت خصوصی، مکانیسم بازار و تولید سرمایه‌داری، و معنوی جلوه دادن یا طبیعی نشان دادنِ نابرابری‌ها در تمام سطوح کرده است که دیگر توان پاسخگویی به مشکلات مبرم، جاری و فوری را ندارد (ببینید چه کسی در حال نظریه‌پردازی درباره مسائل اقلیمی و محیط زیستی است). «چپ نو» در حال پر کردن این شکاف است. دوم اینکه اتاق‌های فکر، دانشگاه‌ها و رسانه‌های جناح راست به‌طور کاربردی از «چپ نو» بهره‌برداری می‌کنند. به کسانی که در رسانه‌های تصویری و مکتوبِ غالب، درباره مسأله تهاجم امپریالیستی علیه ایران سخن می‌گویند، دقت کنید. سوم این‌که «چپ نو» توانایی خود را در استفاده ماهرانه از کانال‌های فکریِ سنتیِ راست نشان داده است؛ کاری که حتی خودِ راست هم از عهده‌اش برنمی‌آید. بنابراین، «چپ نو» علی‌رغم برتری نداشتن از نظر تعداد، کارکرد بسیار مهمی را برعهده دارد.

لازم بود کسی بگوید که «چپ نو» دیگر «چپ» نیست؛ و این حرف مدت‌هاست که زده شده است. اما واکنش‌های «چپ نو» به حمله علیه ایران نشان داد که این موضوع نه تنها یک ضرورت آکادمیک و فکری، بلکه یک فوریتِ سیاسی است.

https://haber.sol.org.tr/yazarlar/serdal-bahce/yeni-sol-besinci-kol-407921