تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

دو‌شنبه، ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
منبع: «چپ» (soL)
نویسنده: جم دمیروک
دوشنبه، ۱۶ مارس ۲۰۲۶

ما او را خوب می‌شناختیم

 

بیایید با یک پرسش شروع کنیم: آیا می‌توانیم کسی را که سعی در توجیه سیاست‌های نسل‌کشانه اسرائیل دارد، چپ بنامیم؟

اگرچه ممکن است پاسخ ما شبیه نباشد، اما برای بخش‌های بزرگی از چپ‌های اروپایی، از جمله تعداد قابل توجهی از دانشگاهیان مخالف در کشور ما، متأسفانه پاسخ «آری» است.

ما درباره یورگن هابرماس، که اخیراً درگذشت، و در نتیجه، درباره مکتب فرانکفورت صحبت می‌کنیم. هابرماس یکی از مهم‌ترین چهره‌های نسل دوم دانشگاهیان این مکتب، پس از تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر، محسوب می‌شد.

مطمئناً تصادفی نیست که مکتب فرانکفورت، که ظاهراً برای کمک به مارکسیسم تأسیس شده بود، در نهایت روشنفکرانی را پرورش داد که تئوری‌های طرفدار اسرائیل تولید کردند.

«اشتباه» مارکسیسم غربی
بیانیه هابرماس که ما به آن اشاره می‌کنیم از نوامبر ۲۰۲۳ است. به همراه سه دانشگاهی از دانشگاه گوته، جوهره ایده منتشر شده آن‌ها را می‌توان در این خلاصه کرد: «به توده‌های معترض به قتل‌عام اسرائیل در غزه دیکته می‌کنند که این یک نسل‌کشی نیست.»

بنابراین، به گفته یورگن هابرماس، حتی اگر اسرائیل سیاستی را که قابل انتقاد است دنبال می‌کند، نباید آن را نسل‌کشی نامید زیرا توجیهات مشروعی دارد.

بیایید گزیده‌ای کوتاه از این بیانیه را نیز، که به راحتی در ترجمه‌های ترکی [و فارسی]* آنلاین در دسترس است، اضافه کنیم:

«علی‌رغم همه نگرانی‌ها درباره سرنوشت مردم فلسطین، این ارزیابی‌ها و معیارهای قضاوت زمانی‌که نیات نسل‌کشانه به اقدامات اسرائیل نسبت داده می‌شود، کاملاً معیوب هستند.»

می‌توانیم با اشاره به این نکته ادامه دهیم که نقد هابرماس از بسیج توده‌ها و خشم فزاینده علیه اسرائیل ریشه‌های تئوریکی دارد که به گذشته‌های بسیار دورتر برمی‌گردد. در واقع، چنین توضیحاتی اغلب توسط پیروان امروزین مکتب فرانکفورت به عنوان انحرافات منفرد یا خطاهای شخصی رد می‌شوند

با این حال، وقتی از منظر طبقاتی به این وضعیت نگاه شود، به راحتی می‌توان دید که این نوع «خطاها» به مثابه پیامد طبیعی جهت‌گیری تئوریم این مکتب پدید می‌آیند.

هابرماس به عنوان «توسعه‌دهنده» مکتب فرانکفورت
اساسی‌ترین انتقاد یورگن هابرماس از اسلاف مکتب فرانکفورت – آدورنو و هورکهایمر – این بود که آن‌ها در یک چارچوب تئوریک جدا از عمل گرفتار شده‌ بودند. او به تصویرسازی‌های تاریک مربیان خود که روشنگری و مدرنیته غربی را کاملاً رد می‌کردند، اعتراض داشت، و می‌گفت تئوری‌هایی که در پیش‌بینی آینده شکست می‌خورند، ناگزیر ناکامل هستند.

آنچه او از نظر عمل و تکمیل پروژه‌ای که به آن اشاره کرد، به عموم چپ‌گرا ارائه داد، «ارتباطات» بود.

آری؛ یکی از مهم‌ترین نمایندگان این نهاد که از بدو تأسیس مدعی تولید تئوری‌هایی برای کمک به مارکسیسم و چپ سوسیالیستی بود، «اجماع عقلانی» از طریق «کنش ارتباطی» در فضاهای عمومی مانند دانشگاه‌ها، سازمان‌های جامعه مدنی، رسانه‌ها و حتی کافه‌ها، نه سازماندهی سیاسی را، به عنوان عمل برای مبارزه با سرمایه‌داری پیشنهاد کرد.

به عبارت دیگر، او می‌گفت افراد با دیدگاه‌های مختلف می‌توانند حقیقت را بیابند و آن را تغییر دهند، مادامی که یک فضای عمومی بی‌طرف پیدا کنند و به اندازه کافی صحبت کنند.

البته، امروزه می‌بینیم که گفت‌وگو میان برابرها فقط در جهانی امکان‌پذیر است که روابط قدرت در آن برابر باشد. و در معادله‌ای که امپریالیسم با موشک‌های بالستیک به غیرنظامیان حمله می‌کند، و دولت انحصار خشونت را در دست دارد، توصیه به توده‌ها برای «دست کشیدن از سازماندهی و شروع به تولید گفتمان» چیزی بیش از یک تلاش برای نامرئی کردن خشونت ستمگر نیست. و هم‌چنین می‌دانیم که مکتب فرانکفورت، از بدو تأسیس، با خواندن تاریخ نه از طریق طبقه، بلکه از طریق تفاوت‌های فرهنگی، از رویارویی مستقیم با امپریالیسم به عنوان یک هدف اجتناب کرد.

آنچه ما سعی در تأکید بر آن داریم این است: ابداً جای تعجب نیست که یورگن هابرماس می‌خواهد اسرائیل نسل‌کش نامیده نشود، و انتقاد از آن در «محدوده‌های منطقی» باقی بماند. برعکس، دفاع هابرماس از صهیونیسم، با توجه به پیشینه تئوریک و خط فکری مکتب فکری که او به آن تعلق دارد، کاملاً منسجم است.

طنز تلخ تاریخ
با نگاه به گذشته، تصویر کاملاً روشن است: هر آنچه که کارگران و احزاب لنینیستی، که سال‌ها از اسرائیل انتقاد کرده‌اند، گاهی مبارزه مسلحانه به راه انداخته‌اند و گاهی اعتراضات گسترده سازماندهی کرده‌اند، و از دهه‌های قبل پیش‌بینی کرده بودند، اکنون با تمام وحشیگری آن به وقوع پیوسته است.

اسرائیل، با حمایت ایالات متحده و امپریالیسم غربی، سیاست تجاوز بی‌پروایی را دنبال می‌کند که مردم کل جهان را تهدید می‌کند. تاریخ را منافع طبقاتی حاکمان تعیین می‌کند. بنابراین، نه رد دفاع هابرماس از اسرائیل به عنوان یک اشتباه صرفاً ناشی از پیری، و نه تلقی خط تئوریک مکتب فرانکفورت به عنوان یک تلاش خیرخواهانه، به نفع طبقه کارگر نخواهد بود. هر اثر تئوریکی که دیدگاه طبقاتی را رد کند، نمی‌تواند زمان حال را با موفقیت تفسیر کند.

چپی که بدون ‌قید و شرط با امپریالیسم مخالفت نکند، خیابان‌ها و کارخانه‌ها را رها کند و انقلاب را به عنوان یک ایده به گفتگوهای روشنفکرانه محدود نماید، در نهایت در کنار راست‌ها و استعمارگران در تاریخ ثبت خواهد شد. این چیزی است که برای یورگن هابرماس اتفاق افتاد

این یک چرخش طنزآمیز تاریخ است که یکی از بزرگ‌ترین نمایندگان مکتب فکری که خود را وارث مارکس معرفی می‌کرد، علی‌رغم اینکه در طول زندگی خود تئوری انقلابی او را تضعیف کرده بود، در سالگرد مرگ مارکس درگذشت. با این حال، حتی ۱۴۳ سال پس از مرگ او، تاریخ هنوز مارکس را به یاد دارد و او همچنان راه را برای طبقه کارگر روشن می‌کند.

برای محافل دانشگاهی که از هابرماس دفاع می‌کنند، به نظر می‌رسد فقط کافی باشد که چند روز دیگر را تحت تجاوز بی‌رحمانه امپریالیستی سپری کنند تا او را فراموش کنند.

https://haber.sol.org.tr/haber/iyi-bilmezdik-407499

عدالت- نگاه کنید به «موضع‌گیری هابرماس و سه روشنفکر دیگر آلمانی در قبالِ جنگ غزه»، رادیو زمانه،پنج‌شنبه، ۲۵ آبان ۱۴۰۲