تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
پنجشنبه، ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
منبع: «چپ» (soL)
نویسنده: کمال اوکویان
پنجشنبه، ۳۰ آوریل ۲۰۲۶
پنهان کردنِ فقرِ محتوا در پسِ پرچمها و جشنهای اول ماه مه…

نیازی به گفتن نیست که امروز «تصویر» به قلب تپنده سیاست بدل شده است. با ظهور تورگوت اوزال، دنبال ظواهر رفتن به قاعده مطلق تبدیل شد. سبکِ سخنوریِ تعمداً عامیانه و کلاهِ شاپویِ سلیمان دمیرل، چهره غالب و پیشینِ جناح راست،، در مقایسه با تصنعِ هولناکِ امروزی، کاملاً معصومانه به نظر میرسد؛ هرچند خودِ دمیرل فرسنگها با معصومیت فاصله داشت…
خطابه، پوشش، نمادها و دسیسهها، به عنوان نیروهایی فرمالیستی که محتوا را به حاشیه میراندند، تسخیرِ فضای سیاسی را آغاز کردند، و دیری نپایید که محتوا را به شکل و شمایلِ خود درآوردند. مدتها گفته میشد که بورژوازی در هیچ کجای جهان چیزی برای عرضه به بشریت ندارد، اما وقتی مشخص شد که واژگان او به پایان رسیده است، فرهنگ سیاسی شکل گرفت که در آن جهانبینیها و برنامهها معنای خود را از دست دادند.
«تصویر» دیگر نقابی بر چهره محتوا نبود؛ بلکه خودِ محتوا، به «تصویر» بدل شده بود!
برای مشاورانی که یادداشتهایی از این دست مینوشتند: «جناب رئیس، مردم بسیار تهیدست شدهاند؛ شاید بد نباشد در سخنرانی امشب از استثمار و طبقه کارگر یاد کنید»، یا «قربان، افکار عمومی پس از حمله به ایران به شدت از آمریکا خشمگین است؛ بسیار شایسته خواهد بود اگر در سخنرانیِ فراکسیون، امپریالیسم را محکوم کنید، حتی میتوانید از ناتو هم انتقاد کنید»، مفاهیم دیگر ارزشی فراتر از یک کراوات یا یک پیراهن آبی نداشتند.
برای نمونه، اماماوغلو [شهردار استانبول] که با شور و حرارت به ماچادو تبریک گفت -همان دلقک ونزوئلایی که چون مواجببگیرِ «سیا» بود، جایزه صلح نوبل را به او اهدا کردند- تا بدینگونه نشان دهد که رویدادهای جهانی را رصد میکند و در زمینِ بینالمللی بازیگر است، همان اماماوغلوئی بود که با ردیف کردن واژگانی چون «استثمار» و «امپریالیسم»، احساساتِ چپگرایانه را جلب میکرد.
سالها پیش، اگر سیاستمداری صرفاً نام نجیب فاضل [شاعر اسلامگرا] و ناظم حکمت [شاعر کمونیست] را برای «بزرگداشت» در کنار هم میآورد، به موضوعی برای بحث و جدلهای داغ بدل میشد. اما اکنون، به کسانی که فاقد این بهاصطلاح «غنا» هستند، برچسبِ «بیتجربه» زده میشود.
در اینجا هیچ تناقضی در کار نیست؛ در واقع، در فضایی که محتوا در «تصویر» مسخ شده است، دیگر کسی به دنبال ثباتنظر نمیگردد. بخشهای بزرگی از جامعه، که رابطه آنها با سیاست تنها به حضور در پای صندوقهای رأی تقلیل یافته، مدتی است که «بُعد زمان» را از مسائل ملی حذف کردهاند. صندوق رأی که هر چند سال یکبار در برابر آنها گذاشته میشود، برای ایجاد درکِ درستی از یک «روند تاریخی»، بهکلی ناتوان است. مردم از جامعهای سخن میگویند که حافظهاش را از دست داده، اما مشکل اصلی، «فقدان حافظه در سیاست» است. مردم به یاد میآورند، بله، اما این حافظه هیچ معادل و مابهازایی در ساحتِ سیاست ندارد.
پس، آیا همه اینها صرفاً برای فریب دادنِ افکار عمومی است؟
خیر. آن مرحله مدتهاست که سپری شده است. به عنوان مثال، سوسیالدموکراسی و فاشیسم در قرن بیستم، دو مسیرِ متفاوت از عوامفریبیهای (دماگوژیهای) بسیار قدرتمند را برای فریفتنِ تودههای کارگری اروپا بنا کردند. هر دو جنبش علیرغم تمام تناقضات درونیشان، منسجم و عمیق بودند. در واقع، در غیر این صورت، کسب پیروزی در نبرد علیه کمونیسم برای آنها ناممکن میبود. آنها بر پایه دروغ بنا شده بودند، اما هرگز «تهی از محتوا» نبودند.
فریب و دستکاریِ افکار عمومی، در آن زمان روندهایی ایدئولوژیک بودند. آنها ناچار بودند عادتهای بهارثرسیده از گذشته و گسلهای ناشی از تضادهای طبقاتی را به طور همزمان مدنظر قرار دهند. در آن دوران، «محتوا» و «شکل» مکمل یکدیگر بودند؛ تصویر در عرصه سیاست، برنامه و جهتگیری را پنهان نمیکرد، بلکه به آن استحکام میبخشید.
امروز ما شاهد سبک خاصی از سیاست هستیم که در آن، «تصویر» استقلالِ خود را اعلام کرده است؛ سبکی متشکل از بصریسازیهای پوچ و سر و صداهای توخالی که اکنون جای پایی برای خود باز کرده است. برای مثال، دیگر اهمیتی ندارد که ماچادو یک پادویِ درجهسه برای امپریالیسمِ آمریکا است؛ آنچه اهمیت دارد، صرفاً «تعامل» داشتن با کسی است که به نحوی محبوب یا سر زبانهاست.
بخش قابلتوجهی از واکنشها به اماماوغلو در شبکههای اجتماعی پیرامون این موضوع نیز از نقص مشابهی رنج میبرد؛ ۴۰ یا ۵۰ سال پیش، اگر شما از سیاستمداری به دلیل تجلیل از یک «آلتدست امپریالیسم» انتقاد میکردید، دیگر هرگز به او نزدیک نمیشدید و به او امید نمیبستید.
اما اکنون، حتی روشنفکرانِ برجسته کشور و احزاب سیاسیِ «چپگرا» به حمایت خود از اماماوغلو ادامه میدهند؛ در حالی که ماچادو دیگر بهکلی فراموش شده است!
«من از اماماوغلو به عنوان یک مثال استفاده کردم، اما آنچه میگویم کموبیش شامل حال تمام چهرههای سیاسی میشود. در سیاستِ جریان اصلی، دیگر تقریباً هیچ محتوایی باقی نمانده است. بیتردید منافع و استراتژیهای متفاوت همچنان وجود دارند، اما اینها دیگر تعیینکننده فضای سیاسی نیستند؛ آنها صرفاً مواد خامِ لازم برای «تصویرسازی» را فراهم میکنند و پس از آن، بهکلی به حاشیه رانده میشوند.
این واقعیت که کمال قلیچداراوغلو همان نامی است که «حزب عدالت و توسعه» یا بهتر بگوییم «حاکمیت»، در تلاشهایش برای بازگرداندنِ حزب «حزب جمهوریخواه خلق» به مراجع سازمانی و تاریخیاش، از پشتِ پرده حمایت میکند، باید به اندازه کافی گویا باشد. غیرممکن است که بتوان «جهانبینیِ» اکرم اماماوغلو را – که سعی دارد با بازنویسیِ همان «روایتی» که اردوغان نوشته بود، به کرسیِ ریاستجمهوری برسد – با جهانبینیِ قلیچداراوغلو مقایسه کرد و از آن به نتیجهای رسید. اگر نظامِ حاکم به یکی اعتماد میکند و سعی در حذفِ دیگری دارد، حتماً باید دلیلی منطقی پشتِ این ماجرا باشد، اینطور نیست؟»
شما هر چقدر هم که تلاش کنید، نتیجه یکسان خواهد بود: نه «حزب عدالت و توسعه» و نه سیطره سرمایه، هیچکدام خواهان فردی نیستند که به اندازه اردوغان قدرتمند و «خودسر» باشد. اگرچه محاسباتِ محدودِ انتخاباتی نیز در اینجا نقش دارند، اما نباید فراموش کرد که هیچ پیوند مستقیمی میانِ تصویرِ «نامزدِ پیروز» که ساخته شده، با توانمندیهای واقعیِ اماماوغلو وجود ندارد. این تصویر، مستقل از شخصیتِ خودِ او، به وی «اعطا» شده و بخش بزرگی از شهروندان ما نیز به آن متقاعد شدهاند.
اکنون «حزب عدالت و توسعه» و «حاکمیت»، با تاییدِ طبقه سرمایهدار و «فعلاً»، تصمیم گرفتهاند این وضعیت را تغییر دهند. از همین رو، قلیچداراوغلو – همان کسی که برای همسو کردنِ حزب«حزب جمهوریخواه خلق» با “ترکیهیِ حزب عدالت و توسعه از هیچ تلاشی فروگذار نکرد و در مسیرِ انجام این ماموریت، تاییدِ تمامی بازیگرانِ ائتلافِ قدرتهای حاکم، از آمریکا و اتحادیه اروپا گرفته تا «انجمن صنعتگران و بازرگانان ترکیه» و «انجمن صنعتگران و بازرگانان مستقل» را به دست آورد- با تصویری «بومی و ملی» به خط مقدم اعزام شد.
در این میان، شخص از خود میپرسد: اگر چرخِ بازی به این شکل میچرخد، پس خطایِ اماماوغلو چه بود؟
دوباره تکرار میکنیم: مسأله در سیاست دیگر «تظاهر کردن» نیست. مصیبت واقعی اینجاست که دیگر حتی «شخصیتی» باقی نمانده است که بخواهد نقشی را ایفا یا تقلید کند؛ موضوع دیگر «نقش بازی کردن» نیست، بلکه تصویرها همچون ورقهای تقویم [یکی پس از دیگری] به جامعه عرضه میشوند.
مردم وقتی میبینند فلان ستاره پاپ عکسی از آتاتورک را به اشتراک گذاشته، به وجد میآیند؛ وقتی فلان نماینده مجلس که دیروز به او لعنت میفرستادند، امروز نام «برکین الوان» [نوجوان قربانی اعتراضات] را میآورد، هورا میکشند و فریاد میزنند «ای والله، تو مردِ واقعی هستی!»؛ و سیاستمداری را که تنها بلد است سه کلمه را پشت سر هم ردیف کند تا به کسی توهین کند، یک «فیلسوف» میپندارند.
و «چپ» نیز بهکلی بخشی از همین بازی شده است؛ و دقیقاً به همین دلیل است که دیگر ماهیت «چپ» خود را از دست داده است. من دوستانی دارم که از من میخواهند موضعم را در قبال فلان سیاستمدارِ بورژوا نرمتر کنم و میگویند: «مگر ندیدی که او شعری از ناظم حکمت را دکلمه کرد؟» من برای دوستی آنها ارزش قائلم، اما نمیتوانم این ضعف و سستی را در آنها هضم کنم.
با این حال، این «چپ» است که میتواند- تا حدی- ساختار سیاسی را در برابر اثرات فرساینده سرمایه محافظت کند و فرهنگ سیاسیِ متفاوتی را در میان تودههای زحمتکش پرورش دهد و جاری سازد. در طول تاریخ، این چپ بود که به سیاست ژرفا بخشید، سیاستمداران بورژوا را به چالش کشید و مهمتر از همه، برنامه و جهانبینی خود را در مرکز مبارزات سیاسی قرار داد. این تمایزِ چپ، از یک سو از چشماندازِ آن به «انقلاب و سوسیالیسم» و از سوی دیگر از «نظام ارزشیِ پیشرویی» که نمایندگی میکرد، سرچشمه میگرفت.
با این حال، امروزه حتی «چپگرایی» نیز به سطحی در حدِ «تصویرسازی» تنزل یافته است. اگر روشنفکرانِ شریف و خطِ مشی بیهمتایی را که حزب کمونیست ترکیه نمایندگی میکند کنار بگذاریم، وجودِ «چپ» دیگر فضایِ روشنفکرانه خاصی در سیاست ایجاد نمیکند.
یک روز ابرازِ تمایلاتِ کردگرایانه و روز دیگر مواضعِ کمالیستی عادی تلقی میشود؛ و در حالی که از «کار و کارگر» سخن میگویند، ذرهای شرم نمیکنند که یک پیمانکارِ ثروتمند را به عنوان منجیِ ترکیه به تصویر بکشند. در چنین وضعیتی، برای پنهان کردنِ این فقدانِ محتوا و انسانیت، نیاز به پرچمها و بنرهای بزرگتر روزبهروز بیشتر میشود؛ و هر چه بیارادگی و فقدانِ شخصیت در چهرهی «حزب جمهوریخواه خلق»- که به سمت چپ کشیده شده است – عمیقتر میگردد، آلودگیِ بصری که آنها ایجاد میکنند نیز فزونی مییابد.
نمادهای سرخ و انقلابی تنها تا زمانی معنا دارند که نماینده عزم راسخ، جهتگیری و ادعای مبارزه باشند. در حال حاضر، متأسفانه تمامی این نمادها به بخشی از انبارِ تصاویرِ سیاسیِ بورژوازی بدل شدهاند و از محتوا تهی گشتهاند.
«چپ» مأموریتِ خود مبنی بر تبدیلِ «جهانی دیگر» به گزینهای ملموس برای تودههای زحمتکش را بهکلی رها کرده است؛ و اکنون تنها به مجموعهای از نامزدها بدل شده که در «دنیای تصویرها» با یکدیگر رقابت میکنند تا «پستهای خالیِ» اعلامشده توسط نهادهای سرمایهداری را پُر کنند.
اول ماه مه، روز وحدت و همبستگی طبقه کارگر، طبیعتاً از این زوالِ معنا آسیب دیده است. این روز به سکویی برای «چپ» بدل گشته تا با پذیرش هژمونیِ دو حزب سوسیالدموکرات، هم در تنظیم روابط خود با آنها و هم برای تصاحب فضاهایی که آنها خالی گذاشتهاند، با یکدیگر به رقابت بپردازند. از آنجا که رقابت میان اتحادیهها نیز از انگیزههای مشابهی نشأت میگیرد، اول ماه مه به روزی تنزل یافته است که در آن، صدها محاسبه حقیرانه و چرتکهاندازیهای سیاسی برملا میشود.
تجمع یا راهپیمایی که نتواند شرکتکنندگانِ خود را به وجد آورد، هرگز به جامعه انرژی نخواهد بخشید. هیچکس، مگر شاید یک دیوانه، از این میدانِ رقابتیِ توخالی و عاری از محتوا، دچار شور و هیجان نخواهد شد.
امسال نباید از «چندپاره شدنِ» جشنهای اول ماه مه بهراسیم. «چپ» در ترکیه از منابع انسانیِ عظیمی برخوردار است که این بیمایگی و میانمایگی را برنخواهند تافت. تنها چیزی که مورد نیاز است، این است که آنها دریابند به کدام سو کشیده میشوند و یک «نیروی توازنبخش» اِعمال کنند.
مسأله صرفاً اول ماه مه به معنای محدودِ کلمه نیست؛ اول ماه مه نمیتواند بارِ ۳۶۴ روزِ دیگر سال را به دوش بکشد. وقتی تنها یک روز از سال را به نام «کارگر» اعلام کنیم و [در بقیه روزها] با رویاهایِ سیاستِ بورژوازی همپیاله شویم، فرجامِ گریزناپذیر آن، نابودیِ خودِ اول ماه مه خواهد بود.
«نجاتِ اول ماه مه، به معنای نجاتِ سیاستِ انقلابی است.
https://haber.sol.org.tr/haber/iceriksizligi-bayrakla-gizlemek-ve-1-mayislar-408996
