تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
دوشنبه، ۲۱ مهر ۱۴۰۴
منبع: مارکسیسم – لنینیسم امروز
نویسنده: گرگ گودلس
۲۸ سپتامبر ۲۰۲۵
برگردان: ع. سهند
امپریالیسم، چندقطبیگرایی و فلسطین

این یک منبع نومیدی مداوم است که بخش مهمی از چپ بر این نظر است که تضعیف سلطه دیرینه ایالات متحده بر ردههای بالای سلسله مراتب نظام امپریالیسم – در خود – یک حمله به امپریالیسم است.
بسیاری از دوستان ما، از جمله آنهایی که ادعا میکنند یک آینده سوسیالیستی را در نظر دارند، فرسایش جایگاه ایالات متحده به عنوان هژمون نظام امپریالیستی را، به خطا، لزوماً گامی برای تضمین یک آینده عادلانه، صلح پایدار یا گامی به سوی سوسیالیسم میپندارند.
اگرچه این درست است که کسانی که برای حاکمیت، استقلال و مسیری که خود انتخاب کردهاند با قدرتمندترین دولت-ملت در نظام امپریالیستی میجنگند، همیشه درخور حمایت پرشور و کامل ما هستند، اما پیروزی در آن مبارزه ممکن است آینده بهتری را برای کارگران تضمین بکند یا نکند. آنها ممکن است، همانطور که اغلب در مبارزات ضد-استعماری دوره پس از جنگ اتفاق افتاد، خود را گرفتار یک طبقه حاکم محلی تشنه قدرت، استثمارگر و غیردموکراتیک بیابند که شاید با چهرهای آشناتر، ستم بر مردم را ادامه یا گسترش میدهد.
یا آنها ممکن است متحمل جایگزینی یک قدرت بزرگ سابق، رو به زوال یا شکستخورده با یک قدرت بزرگ قدرتمندتر دیگر شوند. آلمان و ترکیه، که در جنگ جهانی اول شکست خوردند، بسیاری از مستعمرات خود را به فاتحان باختند؛ پس از جنگ جهانی دوم، برخی از مستعمرات ژاپن دوباره مستعمره شدند و به چنگال یک قدرت برتر دیگر افتادند؛ و البته، ویتنام فرانسه را شکست داد، اما به دلیل سرکوب، در حوزه منافع ایالات متحده قرار گرفت – نتیجهای که توسط ویتنام قهرمان قاطعانه ملغا شد.
این ادعا که افول یا سقوط ایالات متحده به عنوان قدرت بزرگ اصلی در نظام امپریالیستی میتواند کتاب امپریالیسم را ببندد، کژاندیشی فاحش درباره امپریالیسم است. امپریالیسم به مثابه مرحلهای از سرمایهداری تا زمانی که سرمایهداری انحصاری هست، وجود دارد. نبرد نهایی علیه امپریالیسم، مبارزه علیه سرمایهداری است.
ما نباید شرکتکنندگان در نظام جهانی امپریالیستی را با خود این نظام اشتباه بگیریم، همانطور که نباید شرکتهای سرمایهداری منفرد را با خود نظام سرمایهداری یکی بدانیم.
تاریخ هیچ موردی از سقوط یا حذف یک قدرت جهانی یا نیمهجهانی را از اوج سلطه خود، که به دورهای از صلح و رفاه جهانی منجر شده باشد بیاد ندارد. نه سقوط امپراتوری روم یا روم شرقی یا امپراتوری مقدس روم چنین دورهای از همسازی به دنبال نداشت. ظهور و سقوط جمهوری ونیز، جمهوری هلند یا امپراتوریهای استعماری پرتغال یا اسپانیا در دوران مرکانتیلیسم نیز چنین نبود. در زمان لنین، رقابتهایی که سلطه جهانی بریتانیا را به چالش میکشید، به جای صلح، جنگ جهانی را به همراه داشت. و پیامدهای آن هیچ همسازی (هارمونی) به همراه نداشت. بر عکس، رقابتهای سرمایهداری با آلمان و ژاپن، تجاوز و جنگ حتی ویرانی بیشتری آفرید. و پس از جنگ با انحلال امپراتوری بریتانیا که زمانی غالب بود، ایالات متحده جایگاه خود را در صدر سلسله مراتب قدرتهای جهانی به دست گرفت و به طرز وحشیانهای آن را تقویت کرد. هیچ دلیلی برای باور این وجود ندارد که با سقوط ایالات متحده از جایگاه مسلط خود، اوضاع تغییر خواهد کرد. سرمایهداری و گرایش آن به سمت جنگ و بدبختی ادامه دارد.
بنابراین، تاریخ هیچ مدرکی دال بر جایگزینی جهان تک-قطبی با یک جهان سرمایهداری چندقطبی پایدار مبتنی بر احترام و همسازی متقابل ارائه نمیدهد. در واقع، چندقطبی به تنهایی، به عنوان یک راهحل برای ستم امپریالیسم، در تاریخ جهان هرگز وجود نداشته است.
البته ممکن است از نظر واقعی درست باشد که سلطه ایالات متحده بر نظام امپریالیستی جهانی رو به افول است. مطمئناً شکست قاطع در ویتنام، ضربه بزرگی به توانایی دولت ایالات متحده در دستور دادن به کشورهای ضعیفتر بود. علاوه بر این، شکست در افغانستان پس از یک جنگ بیست ساله، نشاندهنده ضعف است. امروز مقاومت جمهوری خلق کره و مقاومت کوبا نیز محدودیتها برای امپریالیسم آمریکا نشان میدهند.
علاوه بر این، ظهور چین به عنوان یک قدرت اقتصادی و یک قدرت نظامی پیشرفته، توسط دولت ایالات متحده به عنوان یک دشمن اقتصادی و نظامی تلقی میشود، اگرچه هیچ دلیلی وجود ندارد که باور کنیم جمهوری خلق چین یک تهدید بزرگتر از دولت پاپ برای نظام امپریالیستی است. هر دو امروز خشم بسیار سزاواری را نسبت به بدترین زیادهرویهای امپریالیسم ابراز میکنند، اما سهم مادی ناچیزی در سرنگونی آن دارند.
به حاشیه راندن، تضعیف نمودن یا از بین بردن قدرت امپریالیستی اصلی باید مورد استقبال قرار گیرد، گرچه چپها نباید دچار این توهم شوند که این اقدام پایان امپریالیسم، یک ضربه قاطع علیه نظام سرمایهداری یا منفعتی دراز-مدت برای کارگران خواهد بود.
یک نمونه اخیر از مغلطه چندقطبی – این توهم رمانتیک که امپریالیسم فقط امپریالیسم آمریکا است – گزارشهای متعدد چپگرایان درباره نشست اوایل سپتامبر سازمان همکاری شانگهای است که با حضور رئیسجمهور شی، رئیسجمهور پوتین، نخستوزیر نارندرا مودی و دیگر رهبران اوراسیا برگزار شد. پروفسور مایکل هادسون با شور و شوق گفت:
«اصول اعلام شده توسط شی جین پینگ، رئیس جمهور چین، پوتین، رئیسجمهور روسیه، و دیگر اعضای سازمان همکاری شانگهای، زمینه را برای تشریح دقیق اصل یک نظم اقتصادی بینالمللی جدید در امتداد خطوطی که ۸۰ سال پیش در پایان جنگ جهانی دوم وعده داده شده بود، فراهم میکند، اما فراتر از هرگونه شناخت، به چیزی تبدیل شده است که کشورهای آسیایی و سایر کشورهای اکثریت جهانی امیدوارند تنها یک انحراف طولانی در تاریخ و دور از قوانین اساسی تمدن و دیپلماسی، تجارت و امور مالی بینالمللی آن بوده باشد.»[۱]
هادسون نظم اقتصادی جدیدی را پیشبینی میکند که به وعدهای که هشتاد سال پیش داده شده بود، تحقق میبخشد. اما او به ما نمیگوید که یک نظم بینالمللی سرمایهداری جدید، جدا از سخنان ایدهآلیستی طرفداران آن، چگونه با نظم بینالمللی سرمایهداری پیشین متفاوت خواهد بود. او توضیح نمیدهد که چگونه باید از رقابتهای بین امپریالیستی مرتبط با قدرتهای بزرگ سرمایهداری اجتناب شود. او نمیتواند نشان دهد که چگونه میتوان ماهیت رقابتی و خونبار روابط اجتماعی سرمایهداری را به نحوی رام کرد. او استدلال خود را بر اساس سخنان بلندپروازانهای که در یک کنفرانس بیان شد، بنا میکند، گویی این سخنان یا سخنان مشابه آن در هشتاد سال پیش در کنفرانس برتون وودز بیان نشدند.
از اعلام گرم شی و مودی مبنی بر اینکه آنها «شریک هستند نه رقیب» بسیار گفته شده است. اما همانطور که ایو اسمیتِ بصیر میگوید:
مقاله جدید «ایندین پانچلاین»، تحت عنوان «هند “روح تیانجین” را رد میکند، به اتحادیه اروپا روی میآورد»، اغراقآمیز بودن این ایده را، که هند با هر دو پا به اردوگاه «بریکس-سازمان همکاری شانگهای» میپرد، را اغراقآمیز میداند. بخش کلیدی از آن مقاله:
«… به محض بازگشت مودی به دهلی، اس. جایشانکار، وزیر امور خارجه،، تندروترین باند ضد-روسی سیاستمداران اروپایی را برای همراهی با خود در یک نمایش متظاهرانه از فاصله گرفتن از تروئیکای روسیه-هند-چین، به صف کرده بود.» [۲]
برای تأکید بر شک و تردید مقاله «ایندین پانچلاین»، مودی تصمیم گرفت در اجلاس تجاری مجازی بریکس که متعاقباً توسط لولا دا سیلوا، رئیسجمهور برزیل، فراخوانده شده بود، شرکت نکند.
به جای او، وزیر جایشانکار این فرصت را برای طرح مسأله کسری تجاری با اعضای بریکس انتخاب کرد و خاطرنشان ساخت که آنها مسئول بزرگترین کسری هند هستند، و هند انتظار دارد که این کسری را جبران کند – که به سختی میتوان آن را نشانهای از اعتماد متقابل به برادران و خواهران هندی بریکس دانست. این بیشتر موردی از چانهزنی ژئوپلیتیک است.
همچنین، همانطور که نقل قول زیر میگوید، «چینِ خلق» ایدهآلیسم رمانتیک دوستان چپگرای ما را نمیپذیرد:
«چین در مورد همکاری با این دو کشور [روسیه و جمهوری دموکراتیک خلق کره] بسیار محتاط است. برخلاف آنچه که در غرب آنها را به عنوان متحد ترسیم میکنند، چین در همان اردوگاه نیست. دیدگاه چین پیرامون جنگ و مسائل امنیتی بسیار متفاوت از دیدگاه آنهاست.» .[۳] تانگ شیائویانگ، رئیس بخش روابط بینالملل دانشگاه تسینگهوا، با اشاره به اینکه پکن بیش از چهار دهه است که جنگی نداشته است، میگوید «آنچه چین میخواهد ثبات در مرزهای خود است.»[۳]
شخص ممکن است نتیجه بگیرد که امید چپها به یک نظم بینالمللی جدید و عادلانهتر به رهبری بریکس، چیزی بیش از یک خیال واهی نیست. به نظر میرسد بریکس، در بهترین حالت، یک اتحاد اقتصادی آپورتونیستی است، بدون هیچ وزن سیاسی یا نظامی برای پیشبردن چندقطبیگرایی در یک جهان تکقطبی.
***
همچنین، یک بحث تئوریک برای سرمایهگذاری چپ در ایده چندقطبی به مثابه یک پاسخ به امپریالیسم وجود دارد. این یک بحث قدیمی است. این بحث توسط کارل کائوتسکی تدوین و در مقالهای با عنوان «اولترا امپریالیسم» مطرح شد، و در سپتامبر ۱۹۱۴، تنها یک ماه پس از آغاز جنگ جهانی اول، در روزنامه «دی نویه تسایت» منتشر گردید.
بطورخلاصه، کائوتسکی استدلال میکرد که قدرتهای بزرگ جهان را بین خود تقسیم خواهند کرد و تصمیم میگیرند از رقابت و هماوردی بیشتر اجتناب کنند. آنها غیرمنطقی بودن و غیرمولد بودن تجاوز و جنگ را تشخیص خواهند داد، و یک امپریالیسم همساز را، که کائوتسکی آن را «اولترا-امپریالیسم» مینامد، انتخاب خواهند کرد. (من به طور کاملتر، در سه مقاله، به این استدلالها پرداختهام)[۴]. او معتقد بود که:
«رقابت دیوانهوار شرکتهای غولپیکر، بانکهای عظیم و مولتیمیلیونرها، گروههای مالی بزرگ را که در حال جذب گروههای کوچک بودند، مجبور کرد تا مفهوم کارتل را ابداع کنند. به همین ترتیب، نتیجه جنگ جهانی بین قدرتهای بزرگ امپریالیستی میتواند فدراسیونی از قویترینها باشد که از مسابقه تسلیحاتی خود دست میکشند.»
به همین ترتیب، طرفداران چندقطبیگرایی/اولترا- امپریالیستهای امروز، جهانی را تصور میکنند که در آن، گروهی از کشورهای قدرتمند، ایالات متحده را به دلیل رفتار بد آن از رهبری نظام سرمایهداری جهانی برکنار میکنند، و ساتراپ اتحادیه اروپا نیز به خط میشود. به جای آن، آنها یک نظم جدید «همساز»، «برد-برد» ایجاد خواهند کرد که نابرابریهای بین «شمال جهان» و «جنوب جهان» را از بین خواهد برد. بازیگران و مجریان این نظم نوین، گروهی رنگارنگ از کشورهای تقسیم شده به طبقات، سرمایهداری-محور خواهند بود که توسط گروهی به همان اندازه رنگارنگ، از جمله مستبدان، تئوکراتها و پوپولیستها، رهبری میشوند. همه کشورهای عضو بریکس+ به جز یکی، چیزی غیر از وفاداری قطعی به سرمایهداری را ارتقاء نمیدهند. اکثر آنها با هر نظام اجتماعی جایگزین مانند سوسیالیسم دشمن هستند.
لنین، در مقدمه بر کتاب «امپریالیسم و انقلاب جهانی» بوخارین در سال ۱۹۱۵، بحث و ایدههای کائوتسکی مانند اولترا-امپریالیسم را به سخره گرفت:
«شخص با استدلال نظری و انتزاعی، میتواند به نتیجهای برسد که کائوتسکی به آن رسید… گسست آشکار او از مارکسیسم او را نه به رد یا فراموش کردن سیاست، و نه به نادیده گرفتن درگیریها، تشنجها و دگرگونیهای سیاسی متعدد و متنوعی که به ویژه مشخصه دوران امپریالیستی است، سوق داده است؛ و نه به مدافع امپریالیسم تبدیل کرده است؛ بلکه به رویای یک «سرمایهداری مسالمتآمیز» رسانده است. سرمایهداری «مسالمتآمیز» جای خود را به امپریالیسمی غیرمسالمتآمیز، ستیزهجو و فاجعهبار داده است… در این گرایش به طفره رفتن از امپریالیسم موجود و گذار به رویاها به دورانی از «اولتر- امپریالیسم»، که حتی نمیدانیم آیا قابل تحقق است یا خیر، ذرهای از مارکسیسم وجود ندارد… برای فردا ما مارکسیسم نسیه، مارکسیسم به مثابه یک وعده، مارکسیسم به تعویق افتاده داریم. برای امروز امروزه ما یک نظریه فرصتطلبانه خردهبورژوایی – و نه فقط یک نظریه – برای تعدیل تضادها داریم (نقل شده در مقاله من که در بالا ذکر شد)[۵]
افکار کلیدی مرتبط در اینجا «سرمایهداری مسالمتآمیز»، «مارکسیسم نسیه» و «نرمشدن تضادها» هستند. لنین از اینکه کائوتسکی – یک مارکسیست خودخوانده – حتی مفهوم سرمایهداری مسالمتآمیز، ایدهای را که ناقض منطق روابط اجتماعی سرمایهداری است، مطرح میکند بهتزده شده است ؛ این باید یک زنگ خطر برای هواداران چندقطبیگرایی باشد.
«مارکسیسم نسیه» به سخره گرفتن این درک است که حساب کردن امیدوارانه روی نوعی توافق بین قدرتهای بزرگ سرمایهداری برای مهار امپریالیسم به اندازه استفاده حداکثری از کارت اعتباری خود احمقانه است. برای هواداران چندقطبیگرایی، این به معنای به تعویق انداختن روز تسویه حساب با سرمایهداری به آیندهای بسیار بسیار دور است.
به همین ترتیب، کائوتسکی با تصور نمودن یک توافق ناممکن برای تضمین روابط «همساز»، تضاد بین کشورهای سرمایهداری رقیب را «نرم» میکند، گزارهای که لنین آن را کاملاً رد میکند. به طور خلاصه، لنین آپورتونیسم کائوتسکی را عقبنشینی از پروژه سوسیالیستی میداند. همین را میتوان درباره پروژه چندقطبی نیز گفت.
بسیاری در چپ از نگاه کردن به چندقطبی از منظر تئوری امپریالیسم لنین، به ویژه آنطور که با روشنی قابل توجه در رساله ۱۹۱۶ او، «امپریالیسم»، بیان شده است، اجتناب میکنند.
در ارتباط با وعده چندقطبیگرایی، لنین در اینجا یک سناریوی فرضی ارائه میدهد که در آن قدرتهای امپریالیستی موفق میشوند جهان را تقسیم کنند و به یک اتحاد متعهد به صلح و بهروزی متقابل دست یابند. آیا آن نظام چندقطبی ایدهآل – آنچه کائوتسکی آن را «اولترا- امپریالیسم» مینامد – در از بین بردن «اصطکاک، درگیریها و مبارزه در همه اشکال ممکن» موفق خواهد شد؟
«این پرسش باید فقط به اندازهای روشن مطرح شود که ارائه هر پاسخ دیگر جز پاسخ منفی را غیرممکن سازد… بنابراین، در واقعیتهای نظام سرمایهداری، و نه در تخیلات مبتذل و بیمایه کشیشان انگلیسی [هابسون] یا «مارکسیست» آلمانی، کائوتسکی، اتحادهای «بین-امپریالیستی» یا «اولترا- امپریالیستی»، صرفنظر از اینکه چه شکلی به خود بگیرند، چه یک ائتلاف امپریالیستی علیه ائتلاف امپریالیستی دیگر، و یا یک اتحاد عمومی که همه قدرتهای امپریالیستی را در بر بگیرد، ناگزیر چیزی بیش از یک «ترک مخاصمه» در دورههای بین جنگها نیست. اتحادهای مسالمتآمیز زمینه را برای جنگها آماده میکنند، و به نوبه خود از جنگها بیرون میآیند؛ یکی شرط دیگری است و باعث ایجاد اشکال متناوب مبارزه مسالمتآمیز و غیر مسالمتآمیز از یک پایه و اساس یکسان ارتباطات امپریالیستی و روابط بین اقتصادیات جهانی و سیاستهای جهانی میشود. [۵] [تأکید از لنین]
بنابراین، در حالی که سرمایهداری ادامه دارد، لنین مبارزه بیوقفه درون-طبقه در سطح بینالمللی را در نظر میگیرد، مبارزاتی که به صورت رقابت و جنگ بین-امپریالیستها آشکار میشوند.
البته میتوان بحث لنین، حتی تئوری امپریالیسم لنین را رد کرد. همچنین میتوان نظرات لنین را به عنوان نظرات مرتبط با زمان آن، اما، با توجه به تغییرات بسیار در سرمایهداری جهانی، امروز غیرقابل اجرا، ستود. این بدان معنی است که نظام امپریالیسمی که لنین اقدام به تحلیل آن نمود، دیگر وجود ندارد و جای خود را به یک نظام متفاوت داده است.
یک پیشینه برای تصحیح تئوری لنین وجود دارد. قوام نکرومه، در سال ۱۹۶۵ در نوشتهای نشان داد که امپریالیسم به میزان زیادی پروژه استعماری را به جای شکلی منطقیتر، کارآمدتر، اما همچنان شدیداً استثمارگرانه از امپریالیسم، یعنی استعمار نو، کنار گذاشته است. کتاب او، «نواستعمار: آخرین مرحله امپریالیسم»، این موضوع را به طور قانعکنندهای مطرح میکند.
شخص نمیتواند فرض کند که تئوری لنین حرف آخر را درباره امپریالیسم امروز میزند.
و این همان رویهای است که کارلوس گاریدو در مقاله اخیر خود با عنوان «چرا روسیه و چین امپریالیست نیستند: یک ارزیابی مارکسیستی-لنینیستی از سیر امپریالیسم از سال ۱۹۱۷» در پیش گرفته است.[۶] گاریدو در این مقاله کوتاه، بلندپروازانه به بررسی بسیاری از موضوعات، از جمله اشتباهات «مارکسیست-لنینیستهای جزماندیش»، جایگاه – اگر جایگاهی – روسیه و جمهوری خلق چین در نظام امپریالیستی، متدولوژی مارکسیستی، وضعیت معاصر سرمایه مالی، مفهوم ابر-امپریالیسم مایکل هادسون، اهمیت برتون وودز و کنار گذاشتن استاندارد طلا، و همچنین ارتباط نئوری امپریالیسم لنین با اقتصاد جهانی امروز، میپردازد.
پرداختن به همه این موضوعات ما را از بحث فعلی بسیار دور میکند، اگرچه درخور مطالعه بیشتر میباشند.
پیرامون اصل مطلب، او مینویسد:
«به نظر من مرحله امپریالیستی که لنین به درستی در سال ۱۹۱۷ ارزیابی کرده بود، در سالهای پس از جنگ با تحول نظام برتون وودز، یک تحول بخشاً کیفی را طی میکند. این به معنای “اشتباه” لنین نیست، بلکه صرفاً بدین معنی است که موضوع مطالعه او – که او در زمان نگارش به درستی ارزیابی کرده بود – تحولاتی را به خود دیده است که هر فردی را که به همان جهانبینی مارکسیستی متعهد است، مجبور میسازد درک خود از امپریالیسم را به طور متناسب تصحیح کند. برتون وودز، امپریالیسم را از یک پدیده بینالمللی به یک پدیده جهانی تبدیل میکند، که دیگر نه از طریق قدرتهای بزرگ امپریالیستی، بلکه از طریق نهادهای مالی جهانی (صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی) که توسط ایالات متحده کنترل میشوند و با هژمونی دلار در هسته خود ساختار یافتهاند، تبلور مییابد.»
او میافزاید که با تغییر نیکسون از استاندارد طلا، «امپریالیسم با تکقطبی بودن و هژمونی ایالات متحده مترادف میشود.»
این اشتباه است. همانطور که گاریدو تأیید میکند، «امپریالیسم [در زمان لنین] صرفاً یک خط مشی سیاسی نبود (آنطور که کائوتسکیستها معتقد بودند)، بلکه یک تحول جداییناپذیر از خودِ شیوه حیات سرمایهداری بود.» [تأکید از من است]
به همین ترتیب، امپریالیسم امروز مجموعهای از خطمشیهای سیاسی نیست، بلکه بیان ذات سرمایهداری معاصر است.
با این حال، گاریدو با اشتباه گرفتن امپریالیسم امروزی با مجموعهای از خط مشیهای سیاسی، از کائوتسکی پیروی میکند: برتون وودز و خروج ایالات متحده از استاندارد طلا. کل زیرساختهای تجاری و مالی پس از جنگ نتیجه تصمیمات سیاسی بود. آنها نه توسط یک امپریالیسم «جدید»، بلکه توسط قدرت اقتصادی عظیم ایالات متحده پس از جنگ شکل گرفتند. همانطور که گاریدو میداند، این عدم تقارن امروزه به چالش کشیده شده است، اما این یک چالش نسبت به سیاستها یا قدرتی است که ایالات متحده از آن برخوردار است، و نه نسبت به نظام امپریالیستی.
«دگرگونی» که گاریدو معتقد است میبیند، صرفاً آرایش دوباره نظام بینالمللی است که پیش از جنگ وجود داشت و نیویورک اکنون به عنوان مرکز مالی جهان سرمایهداری جایگزین لندن شده است. این جایگزینی جهان استعماری وسیع و رقابتهای خونین و اتحادها و سلسله مراتب متغیر جهان بین دو جنگ با ایجاد یک نظام نواستعماری است که تحت سلطه ایالات متحده و با پذیرش نقش نگهبان سرمایهداری در جنگ سرد توسط آن تقویت شد. پایه سرمایهداری انحصاری از نظر کیفی یکسان است، اما روبنای آن با شرایط تاریخی تغییر میکند. نظام برتون وودز و کنار گذاشتن بعدی استاندارد طلا، منعکس کننده این شرایط در حال تغییر است.
امپریالیسم «نوین» گاریدو چگونه عمل میکند؟
آنچه مهم است این است که سرمایهداری به مرحله بالاتری تحول یافته است، اینکه امپریالیسمی که لنین درباره آن نوشت، دیگر «بالاترین» مرحله سرمایهداری نیست، بلکه – از طریق تحول دیالکتیکی ذاتی خود – جای خود را به شکل نوینی داده است که با تعمیق شالوده مشخصه آن در سرمایه مالی تعیین میشود. ما سرانجام در دوران سرمایهداری-امپریالیسمی هستیم که مارکس در جلد سوم سرمایه پیشبینی کرده بود، جایی که منطق غالب انباشت به طور کامل از M-C-M به M-M’، یعنی از سرمایهی مولد به سرمایهی مالی انگلیِ بهرهده، تغییر یافته است.
اشاره گاریدو به جلد سوم سرمایه به نظر میرسد با خوانش من و دیگران از آن جلد در تضاد باشد. در فصل ۵۱، آخرین فصل کامل، مارکس از طریق انگلس، مسائل را به ابتدا، به تولید کالایی، بازمیگرداند. او این دیدگاه را که هرگونه منبع مستقلی از ارزش در توزیع – در گردش، اجاره یا «سود» – وجود دارد، رد میکند. این کار مزدی در تولید کالا است که در شیوه تولید سرمایهداری ارزش تولید میکند. به همین دلیل است که مارکس در جلد سوم خاطرنشان میکند که «علم واقعی اقتصاد مدرن تنها زمانی آغاز میشود که تحلیل تئوریک روند گردش به روند تولید منتقل شود.» (جلد سوم، انتشارات بینالملل، صفحه ۳۳۷).
البته مارکس بازارهای سهام را میشناسد و از مجموعه ابزارهای غیرمعمول بخش مالی مانند مشتقات و تاختزنیها متعجب نخواهد شد. مارکس آنها را تحت سرفصل «سرمایه موهوم» توضیح میدهد. منظور مارکس از «موهوم»، آیندهنگر است – سفتههایی در برابر ارزش آینده یا «شرطبندی». آنها در بین سرمایهداران گردش میکنند و به عنوان ارزش مشروط به دست میآیند. آنها در زمان انباشت بیش از حد – تمرکز فوقالعاده سرمایه در دست تعدادی اندک – زمانی که فرصتهای سرمایهگذاری در اقتصاد تولیدی کم است، جذاب میشوند. و آنها، وقتی آیندهای که به آن وابستهاند تحقق نمییابد، به طرز معجزهآسایی ناپدید میشوند.
عدم درک گاریدو از نقش بینالمللی سرمایه مالی، او را به این ادعا میرساند که «… سهم عمده سود حاصل از نظام امپریالیستی از طریق بدهی و بهره انباشت میشود.» سرمایه مالی (به طور کلی، امور مالی، بیمه، املاک و مستغلات)، در اوج خود، پیش از سقوط بزرگ سالهای ۲۰۰۷-۲۰۰۹، شاید چهل درصد از سودهای ایالات متحده را تشکیل میداد؛ امروزه، با وجود شرکتهای فناوری «نزدک» (NASDAQ)، این درصد احتمالاً کمتر است. اما این فقط سودهای ایالات متحده است. با صنعتیزدایی، تولید کالاهای صنعتی به چین، اندونزی، ویتنام، هند، برزیل، اروپای شرقی و سایر مناطق دارای دستمزد پایین منتقل شده و ایالات متحده به مرکز امور مالی جهان تبدیل شده است. اگر تولید کالایی عطسه کند، کل بنای سرمایه موهوم به همراه سود موهوم آن فرو میریزد.
همانطور که هر سه جلد سرمایه با جزئیات کامل توضیح میدهند، تولید کالایی، نه مانورهای مرموز کلاهبرداران وال استریت، اساس شیوه تولید سرمایهداری است و کار مزدی منبع ارزش است.
گاریدو به بسیاری از مدافعان چپگرای چندقطبی میپیوندد، که چه از طریق تجدیدنظر در سازوکار استثمار، انکار منطق رقابت و هماوردی سرمایهداری، یا بازتعریف ویژگیهای آن، امپریالیسم را از نظام سرمایهداری جدا میکنند. سهم منحصر به فرد گاریدو در این مانور، یافتن بیعدالتی امپریالیسم نه در استثمار نیروی کار، بلکه در «بدهی و بهره» است.
در جهان چندقطبیهای چپ، ضدامپریالیستهای واقعی کشورهای بریکس (برای گاریدو، روسیه و جمهوری خلق چین) هستند. اما برای کسانی که خمیدگی تئوریک کمتری دارند، برای کسانی که تمایلی به ورود به علفهای هرزه مناظره تئوریک ندارند، یک آزمون نهادنمای دمِ دست داریم: فلسطین. اگر حمله نسلکشی به مردم فلسطین توسط یک دولت تئوکراتیک اسرائیل بزرگ، اقدام امپریالیستی شاخص این لحظه است، این ضدامپریالیستها کجا هستند؟ آیا آنها مخالفت بینالمللی را سازماندهی کردهاند، تجارت را متوقف کردهاند، تحریمها را اعمال کردهاند، به رسمیت شناختن یا همکاری را لغو کردهاند، جنگجویان داوطلب فرستادهاند، یا به هر طریق دیگری مقاومت مادی نشان دادهاند؟
در گذشته، کمکهای مادی و فیزیکی چین و شوروی به ویتنام در مبارزه با امپریالیسم سود رساند؛ شورویها در اوایل دهه ۱۹۶۰ برای حمایت از کوبا در برابر تهدیدات امپریالیستی تا آستانه جنگ پیش رفتند؛ کوباییها در دهه ۱۹۹۰ در آنگولا علیه امپریالیسم و آپارتاید جنگیدند و کشته شدند. حتی ایالات متحده در خنثی کردن طرحهای امپریالیستی انگلیس، فرانسه و اسرائیل در کانال سوئز در سال ۱۹۵۶ به اتحاد شوروی پیوست.
آیا «ضدامپریالیستهای» تحسین سده امروز پا پیش خواهند گذاشت یا چندقطبی فقط حرف است؟
پینویسها:
[۱]- «سازمان همکاری شانگهای و بریکس ۲۰۲۵: تجدید آرایش اوراسیا در رویارویی با بربریت مرحله آخر»، مایکل هادسون، کانترپانچ، ۸ سپتامبر ۲۰۲۵
[۲]- «هند “روح تیانجینگ را رد میکند، به اتحادیه اروپا روی میآورد»، ام. ک. بهادراکومار، ایندین پانچلاین، ۵ سپتامبر ۲۰۲۵
https://www.indianpunchline.com/india-disavows-tianjin-spirit-turns-to-eu/
[۳]- «چین اتحاد با روسیه و کره شمالی را نشان میدهد، اما اختلافات همچنان پابرجاست»، وال استریت ژورنال، ۷ سپتامبر ۲۰۲۵
[۴]- «چندقطبی: امید کاذب برای چپ»، گرگ گودلس، تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
«کارل کائوتسکی، «اولترا-امپریالیسم»، و چندقطبی»، گرگ گودلس، تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
«چندقطبی و بریکس، یکبار دیگر»، گرگ گودلس؛ تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
[۵]- لنین، مقدمه بر کتاب «امپریالیسم و انقلاب جهانی»
https://www.marxists.org/archive/bukharin/works/1917/imperial/intro.htm
[۶]- «چرا روسیه و چین امپریالیست نیستند: یک ارزیابی مارکسیستی-لنینیستی از سیر امپریالیسم از سال ۱۹۱۷»، کارلوس گاریدو، المیادین، ۴ سپتامبر ۲۰۲۵
برگردان فارسی نوشتار گاریدو:
———————————————
https://mltoday.com/imperialism-multipolarity-and-palestine/
