تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

سه‌شنبه، ۲۰ مهر ۱۴۰۴
منبع: مارکسیسم-لنینیسم امروز
نویسنده: گرگ گولس
دوشنبه، ۱۰ نوامبر ۲۰۲۵

«حل و فصل» مسأله امپریالیسم

 

لنین در سال ۱۹۰۸ – شش سال پیش از اولین جنگ بزرگ بین-امپریالیستی و هشت سال پیش از نوشتن اثر برجسته خود درباره امپریالیسم – موانع ایدئولوژیک بسیاری را که مارکسیسم پیش از تثبیت موقعیت خود در جنبش طبقه کارگر بر آن‌ها غلبه می‌نمود، به ما یادآوری کرد.

نخست، برای این‌که سوسیالیسم علمی در اواخر دهه ۱۸۰۰ به عامل غالب چپ در جنبش کارگری تبدیل شود، مارکس باید با هگلی‌های جوان، و سپس با پرودونیسم، باکونینیسم و ​​غیره  «تسویه حساب» می‌کرد.

متعاقباً، خطر برای وحدت ایدئولوژیک از جانب رویزیونیست‌های چپ و راست – عمدتاً راست – هسته انقلابی بود که مارکس و انگلس برای ما به جا گذاشته بودند. «و نیم قرن دوم حیات مارکسیسم (در دهه نود) با مبارزه گرایشی خصمانه با مارکسیسم در درون خود مارکسیسم آغاز شد.»

امروزه، همه آن گرایش‌های گمراه‌کننده، چه در بیرون و چه در درون جنبش مارکسیستی، حل و فصل نشده‌اند. از قضا، در حالی‌که علاقه به کمونیسم در میان جوانان در قلب ارتجاع – ایالات متحده – بیش‌تر پذیرفته شده است، سردرگمی بر سر مسائلی که زمانی حل و فصل شده بودند، گسترده‌تر می‌شود؛ میراث آن مبارزات ایدئولوژیک سخت، در گذشته‌ای تاریک گم می‌شود.

بازسازی سنت مارکسیستی که بر جنبش کارگری ضد-سرمایه‌داری در قرن بیستم غالب بود، وظیفه‌ دشواری است، اما وظیفه‌ای است که نابرابری، هرج و مرج و ویرانی ناشی از سرمایه‌داری افسارگسیخته و قهرمان آن، آن را ضروری ساخته است.

شفافیت ایدئولوژیک برای این پروژه اساسی است.

یکی از مسائل حیاتی که امروزه چپ‌ها با آن روبه‌رو هستند، ماهیت و رفتار سرمایه‌داری معاصر در سطح بین‌المللی است – چیزی که لنین آن را امپریالیسم توصیف ‌کرد.

در دوره اخیر، من چندین نوشتار در این مورد، عمدتاً برای روشن کردن دو جنگ اخیر و خطرناک – جنگ در اوکراین و جنگ در غزه، ارائه داده‌ام. درک این جنگ‌ها بدون درک امپریالیسم امروز غیرممکن است، و درک امپریالیسم معاصر بدون قرار دادن آن درک در معرض آزمون عملی توضیح این دو جنگ وحشیانه امکان‌پذیر نیست.

آخرین نوشتار من پیرامون این مسأله توسط «راینر شی» از طریق خبرنامه «راینر» که در «Substack» و «X» منتشر شده، به چالش کشیده شده است. مقاله او با عنوان «تلاش حزب کمونیست یونان/تروتسکیستی برای تعریف مجدد امپریالیسم و ​​چگونگی تضعیف مبارزه جهانی کارگران توسط آن»، عمدتاً تکرار دفاعی موضعی است که کارلوس گاریدو اتخاذ کرده و در مقاله من به آن پرداخته است. مقاله شی اگرچه چیز جدیدی ارائه نمی‌دهد، اما فرصتی برای توضیح بیش‌تر فراهم می‌کند.[۱]

شی مقاله من را به دلیل عدم «یافتن نمونه‌های ادعایی از درگیر بودن روسیه یا چین در اقدامات امپریالیستی» مورد انتقاد قرار می‌دهد. اما این چیزی نیست که من قول انجام آن را داده بودم، زیرا من بجای آن تصمیم گرفتم امپریالیسم را روشن کنم، چندقطبی‌گرایی را به عنوان ضد-امپریالیسم رد کنم و مطرح کنم که اقدام در دفاع از فلسطینی‌ها، آزمون خوبی برای ضد-امپریالیسم است.

من همواره استدلال کرده‌ام که امپریالیسم یک نظام است و دولت-ملت‌های سرمایه‌داری-‌محور به طرق مختلف، به عنوان عامل، قربانی و بارها، هر دو، در آن نظام شرکت می‌کنند. آنچه اساساً امپریالیسم را تعیین می‌کند، بلوغ سرمایه‌داری به سرمایه‌داری انحصاری، همراه با ادغام سرمایه بانکی با سرمایه صنعتی است. مارکسیست‌هایی مانند «اوگن وارگا» در اتحاد شوروی این تحولات را در دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ شرح دادند. مارکسیست‌های آمریکایی مانند «آنا روچستر» و «ویکتور پرلو» با دقت و به طور کامل ادغام سرمایه صنعتی و بانکی را از طریق ازدواج‌های درون‌گروهی، عضویت در هیئت مدیره‌های به هم پیوسته، خرید سهام، ادغام شرکت‌ها و غیره دنبال کردند. آن‌ها گروه‌های مختلفی را در ایالات متحده که حول مؤسسات مالی، صنایع و انحصارات وابسته سازماندهی شده بودند، ردیابی کردند.

انباشت شدید سرمایه که توسط شرکت‌های انحصاری صنعتی و مالی ایجاد می‌شود، صدور سرمایه، و هم‌چنین طرح‌های مالی پرخطر را ضروری می‌سازد، که افق‌های سرمایه‌گذاری جدید، یا تقریباً بطور ناگزیر، سقوط‌های بزرگ را نوید می‌دهند.

عاملان این روند، شرکت‌های انحصاری غارتگر – چه صنعتی و چه مالی – هستند و عملکرد آن‌ها ناگزیر به مناطق نفوذ منجر مس‌شود (چیزی که لنین آن را «تقسیم جهان بین تراست‌های بین‌المللی» می‌نامد). قدرتمندترین دولت‌های ملی هستند که این تقسیم کل جهان را به نفع شرکت‌های انحصاری مورد نظر خود از طریق اشغال، زور، تهدید یا سایر طرح‌ها اعمال می‌کنند.

این، در أساس، تئوری امپریالیسم لنین است. این توضیحی است از چگونگی عملکرد یک نظام سرمایه‌داری جهانی تحت شرایط مشخص و در حال تحول. این یک معیار برای تعیین این نیست که کدام دولت-ملت امپریالیست یا ضد-امپریالیست است. امپریالیسم، سرمایه‌داری فراتر از دوران طفولیت خود است که در صحنه بین‌المللی فعالیت می‌کند و صرفاً باشگاهی از اعضای انحصاری نیست. به همین دلیل است که امروز، مانند زمان لنین، تا زمانی که سرمایه‌داری وجود دارد، امپریالیسم از بین نخواهد رفت.

لنین می‌تواند نور بیش‌تری بر «امپریالیسم نوین» معیوب مورد پذیرش «شی» و «گاریدو» بتاباند. لنین در اواخر سال ۱۹۱۶ در کتاب «امپریالیسم و ​​انشعاب در سوسیالیسم» ادعای کائوتسکی را مبنی بر این‌که با تضعیف پیش‌بینی‌شده‌ انگلستان (قدرت سرمایه‌داری جهانیِ غالبِ آن زمان، مانند ایالات متحده‌ امروز)، «چیزی برای جنگیدن وجود ندارد» به سخره می‌گیرد.

«برعکس، سرمایه‌داران نه تنها اکنون چیزی برای جنگیدن دارند، بلکه اگر می‌خواهند سرمایه‌داری را حفظ کنند، نمی‌توانند از جنگیدن دست بردارند، زیرا بدون تقسیم مجدد اجباری مستعمرات، کشورهای امپریالیستی جدید نمی‌توانند امتیازاتی را که قدرت‌های امپریالیستی قدیمی‌تر (و ضعیف‌تر) از آن برخوردار بودند، به دست آورند.» [تأکید از لنین]

لنین درست می‌گفت و کائوتسکی اشتباه می‌کرد. پس از جنگ جهانی اول، انگلستان به عنوان قدرت مسلط در نظام امپریالیستی به افول خود ادامه داد و در عرض چند دهه توسط ایالات متحده جایگزین شد. و ایالات متحده با غرور و نخوت جهانی حتی متکبرانه‌تری نسبت به سلف خود رفتار کرد.

آیا برخلاف لنین، آنطور که شی ادعا می‌کند دلیل قانع‌کننده‌ای وجود دارد که باور کنیم «در این دوران، یکی از مهم‌ترین مأموریت‌های ما، به‌ویژه شکست دادن سلطه ایالات متحده است که در نتیجه باعث فروپاشی کل نظام امپریالیستی می‌شود»؟ [تأکید از من است]، شی مانند کائوتسکی معتقد است که با سقوط ایالات متحده از پایه‌های نظام، دیگر چیزی برای جنگیدن وجود نخواهد داشت…

بهترین تلاش‌های ما برای شکست امپریالیسم، هورا کشیدن برای رقبای سلطه ایالات متحده نیست، بلکه مبارزه با سرمایه‌داری در داخل، موتور سلطه ایالات متحده در خارج از کشور و نظام امپریالیستی است.

هم گاریدو و هم شی – با عزم راسخ خود برای معرفی روسیه و جمهوری خلق چین به عنوان سنگری در برابر امپریالیسم – توجه را از مبارزه با سرمایه‌داری منحرف می‌کنند. اگرچه همه ما – یعنی همه مردم صلح‌دوست – باید در برابر تجاوز ایالات متحده علیه روسیه، جمهوری خلق چین یا هر کشور دیگری بایستیم، نباید این موضع را با مبارزه علیه امپریالیسم که در اصل مبارزه‌ علیه سرمایه‌داری است، اشتباه بگیریم.

با جدا کردن امپریالیسم از سرمایه‌داری، برای کسانی از ما که مارکسیسم، سوسیالیسم یا کمونیسم را می‌شناسیم، چیزی بدست نمی‌آبد؛ از این تصور که اگر ایالات متحده به زانو درآید، می‌توان جهان سرمایه‌داری بدون امپریالیسم داشت، چیزی حاصل نمی‌شود.

استثمار نیروی کار و تصاحب سود هنوز موتور شیوه تولید سرمایه‌داری، از جمله در مرحله فعلی آن- امپریالیسم- است. برخلاف ادعای گاریدو، ما در مرحله جدیدی با امپریالیسم مبتنی بر «بدهی و بهره» نیستیم. کارگران در به‌اصطلاح «جنوب جهانی» در درجه اول توسط بورژوازی خود و/یا شرکت‌های چندملیتی (کارتل‌های لنین) استثمار می‌شوند، نه توسط بانک‌هایی که کارت‌های اعتباری یا وام‌های مسکن صادر می‌کنند یا توسط شرکت‌های بیمه حریص. بدهی ملی و پرداخت‌های پرهزینه بهره که کشورهای کم‌تر توسعه‌یافته را آزار می‌دهد، شبیه بدهی شخصی کارگران است، و انقیاد آن‌ها با اصلاح بانک‌ها یا مؤسسات بین‌المللی حل نخواهد شد. این ایده که تحت هرگونه تجدید ساختار نظم سرمایه‌داری جهانی، بدهی، پرداخت‌های سنگین بهره یا استثمار نیروی کار از بین خواهد رفت، در بهترین حالت ساده‌لوحانه است. آیا کسی باور دارد که اگر بانک‌ها در سطح ملی اصلاح شوند؛ ؟ اگر گلدمن ساکس منحل شود، بدهی، بهره یا استثمار از بین می‌رود ؟

این رویای سوسیال دموکرات‌های پس از جنگ جهانی دوم و بسیاری از «طرفداران جبهه مردمی» بود که یک معماری تجارت جهانی بسازند، که برای بزرگ و کوچک، قدرتمند و ضعیف «منصفانه» باشد. آن‌ها نهادهایی را تصور می‌کردند که ضمن حفظ روابط مبادله سرمایه‌داری، زمین بازی منصفانه را تضمین کنند. البته، این نهادها همانطور که در پروژه قبلی پس از جنگ جهانی اول، یعنی جامعه ملل، شکست خوردند، به شکست انجامیدند. در هر دو مورد، بزرگ و قدرتمند بر نهادها مسلط شدند و به تسلط خود بر کوچک و ضعیف ادامه دادند. چرا کسی – از جمله گاریدو – انتظار نتیجه متفاوتی را دارد اگر ایالات متحده جایگاه سلطه کنونی خود را تخلیه کند؟ آیا تاریخ چیزی به ما نمی‌آموزد؟

گاریدو تحت سلطه اقتصاددانان بورژوایی مانند مایکل هادسون قرار گرفته است، که رویای جشن بدهی را در شرایط ملی و بین‌المللی موجود در سر می‌پرورانند، جشنی که تصور می‌شود با خلع ایالات متحده از هژمونی امپریالیسم قابل دستیابی است. چنین خاطراتی از یک رویه باستانی، حواس‌ها را از فوری‌ترین مبارزات امروز پرت می‌کند.

بی‌وجدانی خواهد بود اگر این مسأله را بدون اشاره به تهمت‌های بی‌اساس شی به حزب کمونیست یونان رها کنیم. یکی دانستن حزب کمونیست یونان با تروتسکیسم نشان می‌دهد که شی شناخت کمی از این دو دارد.

اگرچه حزب کمونیست یونان مطمئناً بدون کمک من در دفاع از موضع خود پیرامون مسائلی که برای چپ حیاتی است تواناتر است، اما باید به کمونیست‌های توییتری تاریخ طولانی، اصولی و درخشان کمونیسم یونان، نقش حزب در شکست فاشیسم آلمانی، ایتالیایی و یونانی، فداکاری‌های آن برای آزادی ملی و سوسیالیسم، ثبات ایدئولوژیک آن و – در دوره اخیر – تلاش مصمم آن برای ایجاد وحدت کمونیستی را یادآوری کنم.

شخص می‌تواند از حزب کمونیست یونان انتقاد کند، بدون این‌که آن را به تروتسکیسم وصل کند، بدون این‌که به افتراهای ضد-کمونیستی متوسل شود. این کار بحث را بی‌ارزش می‌کند و شرکت‌کننده‌ای را که تجربه یا دانش کمی از جنبش کمونیستی دارد یا اصلاً ندارد، خوار می‌کند.

[۱]– «تلاش حزب کمونیست یونان/تروتسکیستی برای بازتعریف امپریالیسم، و این‌که چگونه این تلاش، مبارزه جهانی کارگران را تضعیف می‌کند»، راینر شی، ۴ اکتبر ۲۰۲۵

https://rainershea.substack.com/p/the-kketrotskyist-effort-to-redefine

———————————-

https://mltoday.com/settling-accounts-on-the-question-of-imperialism/