نشریه دانشجویی دامون، دانشگاه صنعتی امیر کبیر
نویسنده: مایکل پارنتی
برگردان: نیوشا
مهر ۱۳۸۶
توضیح مترجم:
مایکل پارِنتی نویسنده محقق و سخنران پرتوان آمریکایی است که به عنوان تحلیلگر سیاسی مترقی و پیشتاز رادیکال، موفق به کسب شهرت جهانی و جوایزمتعددی از مؤسسات مختلف سیاسی و آکادمیک از جمله موسسه «پروژه سانسور» گروه تحقیقاتی رسانهای که به بررسی و اشاعه اخباری که در رسانههای ملی سانسور میشود میپردازد، «موسسه حزبی علوم سیاسی نو»، «موسسه اقدام صلح نیوجرسی» و غیره شده است. وی دکترای علوم سیاسی را از دانشگاه ییل اخذ نموده و در دانشگاهها و کالجهای مختلفی ازجمله دانشگاه کانکتیکات و النویزبه تدریس پرداخته است. در طی سالهای ۶۰ به علت فعالیت بر ضد جنگ ویتنام دستگیر شد و مورد ضرب و شتم پلیس قرار گرفت و سرانجام از کاردانشگاهی اخراج گردید. دکتر پارنتی عضو هیئت قضات «پروژه سانسور» و همچنین عضو هیئت مشاور شبکه سیاستهای مستقل مترقی»، «آموزش و پرورش بی مرز»، «بنیاد جاسنوویک»، و همچنین هیئت مشاور سردبیری نشریات «علوم سیاسی نو» و «طبیعت، جامعه، اندیشه» میباشد.
دکتر پارنتی ۱۹ کتاب در زمینههای تحلیل سیاسی، امپریالیسم، اقتصاد جهانیسازی شده، فاشیسم، کشمکشهای فرهنگی، تاریخ، کمونیسم، دموکراسی و غیره نگاشته است که به زبانهای بنگلادشی، چینی، هلندی، ایتالیایی، آلمانی، فرانسه، تونانی، ژاپنی، کرهای، فارسی، لهستانی، پرتغالی، روسی، صربی، اسپانیایی، سوئدی و ترکی ترجمه شدهاند. وی همچنین موفق به چاپ بیش از ۲۵۰ مقاله در مجلات و روزنامههای تحقیقاتی، نشریات سیاسی و دیگر روزنامهها و نشریات شده است. بحثهای متنوع رادیویی و تلویزیونی پارنتی حول موضوعات روز جهان و نظریات ارائه شده در کارهای چاپ شدهاش میباشد. پارنتی سخنرانیهای متعددی در دانشگاهها و دیگر مراکز علمی و اجتماعی سراسر دنیا ایراد نموده که بسیار پر مخاطب، روشنگر و مؤثر هستند.
متن ذیل ترجمهای از سخنرانی دکتر پارنتی است که در گردهمایی با موضوع جنگ آمریکا و عراق در کلیسای سنت اندروز وسلی تورنتو ایراد شده است.
در این سخنرانی پارتنی به بررسی تاثیرات جهانیسازی بر روی فقر، استعمار، قدرتگیری تروریسم در خاورمیانه و شبکههای تئوری توطئه میپردازد. امید است که اطلاعات ذکر شده در این مقاله، شرایط بحرانی امروز ایران را بر خوانندگان روشن و دلایل بروز بحرانهای اجتماعی،سیاسی و اقتصادی اخیر را توضیح دهد.
تروریسم، جهانیسازی، توطئه
* جهانی سازی؟
موضوع بحث امشب، «تروریسم، جهانیسازی، توطئه» است. این بحث را با مهمترین این عناوین که جهانیسازی میباشد، آغاز میکنم. جهانیسازی به معنای تلاش برای گسترش نقش کنترلی امتیازات انحصاری بر سراسر جهان، بر هر اقتصاد ملی، بر هر اقتصاد محلی، و بر هر زندگی است. جهانیسازی، این توسعه را از طریق مقدم شمردن قوانین حقوقی سرمایهگذاری بینالمللی بر هر حق دیگری از جمله حق حاکمیت دمکراتیک در جوامع، عملی کرده است.
جهانیسازی از نظر طرفدارانش یک فرایند طبیعی و اجتنابناپذیرخوانده میشود. آنها اینگونه استدلال میکنند که در ابتدا اقتصاد محلی وجود داشت، که به طور طبیعی! تبدیل به اقتصاد منطقهای، سپس اقتصاد ملی، بعد از آن اقتصاد بینالمللی و در آخر منجر به یک اقتصاد بزرگ جهانی شد و این پروسه باید به طور طبیعی همین گونه رشد میکرده است. اما در حقیقت هیچ ماهیت اجتنابناپذیری در فرآیند جهانیسازی وجود ندارد و به طور حتم به هیچ عنوان امری طبیعی نیست.
جهانیسازی فرایندی است که از طریق یک سلسله توافقنامههای تجاری بینالمللی محرمانه به ما تحمیل شده است. جهانیسازی از دید تاریخی چند صد سالهاش نیز چیزی نیست به جز شکل پسین امپریالیسم. امپریالیسم سیستمی است که در آن عناصر چیره، پر نفوذ و مسلط بر یک کشور، تملک زمین، نیروی کار، منابع و سرمایه را از بقیه مردم و یا باقی کشورها سلب میکنند. همچنین خود امپریالیسم هم فرم توسعهطلبانه سیستم سرمایهداری میباشد. باید به یاد داشت که هر اشاره به سرمایهداری بلافاصله باعث بروز واکنش احساسی دربسیاری ازانسانها و تنزل از واقعیات به نکات پیش پا افتاده میشود. در تمام طول زندگیمان در باره سیستم فوق العادهای که به ایدههای نوی افراد پر و بال میدهد و از این طریق باعث اشتغالزایی میشود، سیستمی که سرویسهای با ارزشی را به اجرا میگذارد و سیستمی که فروشگاههای خانوادگی محلی که باعث مشارکت اجتماعی و اقتصادی میشوند را بوجود میآورد، شنیدهایم. صحبت من در باره این موارد نیست. بحث من در بارهء%۹۰ دیگر ثروت جهان است. من در باره مؤسسات عظیم مالی و شرکتهای حقوقی بینالمللی بسیار بزرگی صحبت میکنم که کنترل عمده ثروتهای جهان، کنترل جمعیت و کنترل قدرت ملتها رادر دست گرفتهاند. نمیتوانیم از جهانیشدن و امپریالیسم بدون صحبت از سیستم سرمایهداری سخن برانیم (با وجود اینکه بسیاری هستند که دائماً تلاش میکنند تا این بحث را بدون صحبت از سرمایهداری پیش ببرند).
* سرمایهداری چگونه عمل می کند؟
در همه طول زندگیمان به ما آموختهاند که سیستم سرمایهداری سیستمی است که کار میکند و موفقیت به ارمغان میآورد. من در چند دقیقه خلاف این را به شما ثابت میکنم.
اثبات این قضیه بسیار ساده است. تقریباً درهمه جهان سیستم سرمایهداری در کار است و به همین نسبت نیز تقریباً همه جهان با فقر دست و پنجه نرم میکند. اندونزی سرمایهدار تیرهبختانه فقیر است و روز به روز هم فقیرتر میشود. هند سرمایهدار تیرهبختانه فقیر است و روز به روز هم فقیرتر میشود؛ همچنین تایلند سرمایهدار و نیجریه سرمایهدار و السالوادور سرمایهدار و هائیتی و مکزیک و برزیل و آرژانتین و روسیه سرمایهدار، و لهستان و بلغارستان و غیره. با وجود همه خصوصیسازیها، عدم نظارت بر روند اقتصاد*، و بازار آزادی که رونق مییابد، فقرکماکان رشد میکند و جنایت نیز و نا امیدی و بدبختیها رشد میکنند و همچنین بیخانمانی و خودکشی. این سرمایهداریست که در کار است و وارد جوامع میشود. و البته باید به خاطر داشت که همه هم زجر نمیکشند. سرمایهداران در این کشورها اوضاعی بسیار عالی دارند. این کشورها دائماً در حال فقیرتر شدن هستند در حالیکه شرکتهای عظیم وارد میشوند و ثروتمندتر میگردند. این کشورها دائما فقیرتر میشوند در حالیکه عدم قانونمندی و بازار به اصطلاح آزاد رشد میکند. بازار آزادی که فقط در اسم وجود دارد و در عمل فقط یک بازار مونوپلی است برای کسانی که پولهای کلان در دست دارند و فقط برای آنان. این کشورها دائماً فقیرتر میشوند در حالی که مردم توسط همان شرکتهای عظیم از زمینها به سمت مناطق تجاری رانده میشوند.
* فیلیپین سرمایهدار!!!
کشوری مثل فیلیپین که مردمانش اززمانی که به یاد میآورند اجتماع زیبایشان را داشتند؛ ماهیگیری میکردند، خانه ها، باغها، تاکستانها و مزارعشان را داشتند و ناگهان غولهای تجاری وارد میشوند و با ادعاهای جعلی آنها را از زمینهایشان به سمت مناطق مسکونی موقتی عذابآور بیرون میرانند و با قطع درختان جنگلی این مناطق حاره زمینهای لم-یزرعی بوجود میآورند که به هیچ دردی نمیخورند. به علت داخل شدن این شرکتها و معاملههای پر سود الوار مسلماً تولید ناخالص ملی فیلیپین در حال رشد خواهد بود. این در حالیست که هزاران و هزاران زندگی به کل و از ریشه نابود میشود. مردمان بومی به سمت شهرها و موقعیتهای جدید شغلی تحت پوشش بازار آزاد هدایت میشوند، فحشاء، اعتیاد و گدایی و دیگر اجزای این زندگی جدید که تا پیش از این در دنیایشان وجود خارجی نداشت پا به عرصه حیات میگذارد؛ پس میتوانیم نتیجه بگیریم که وجود این مناطق تجاری مردم را فقیرتر کرده است. شرکتهای عظیم چندملیتی وارد عمل میشوند، شرایط جدیدی را جانشین میکنند و با نابود کردن تولیدات و تجارت بومی و با فروشهای زیر قیمت باعث اشاعه بیشتر فقر میشوند. شرکتهای عظیم وارد این مناطق میشوند و سرویسهای اجتماعی، خدمات آموزشی و تحصیلی، بهداشت و امکانات مسکونی را به حداقل تقلیل میدهند و از آنجایی که کشور به زیر بار قرضهای که روز به روز بیشتر میشوند کمر خم کرده است، صندوق بینالمللی پول (آی.ام.اف) برنامه تعدیل ساختاریش را در جهت ارائه شرایطی که در آن خرج و مصرف به کمترین حد ممکن برسد به اجرا در میآورد. مردم ناچار به مصرف کمتر و تولید بیشتر میشوند تا بتوانند در پرداخت این قرضهایی که به دلیل انباشته و پیچیدهشدن به زودی غیرقابل پرداخت خواهند شد، کمک کنند. این شرکتها با پایین نگه داشتن قیمت منابع غیر قابل تجدید، با غارت و چپاول زمین و خاک، با خارج کردن تمامی منابع طبیعی، با پرداخت قیمتهای ناکافی و ناعادلانه برای هر محصولی که مردم تولید میکنند و با کنترل مونوپلیشان بر روی بازارهای بین المللی این محصولات، باعث این فقر روز افزون میشوند.
* کشف معما!
پس ما با این مثال موفق به کشف این معما میشویم که چرا در ۵۰ سال گذشته، سرمایهگذاریهای مالی افرایش یافتهاند، سوددهیها افزایش یافتهاند، ثروت افزایش یافته است اما دربطن همه اینها فقر نیز افزایش یافته است. چون بر خلاف آنچه که همیشه به گوشمان خوانده شده است، فقر و ثروت در کنار هم و در یک مجاورت تاسفبار!! وجود ندارند. آیا حضور این همه ثروت در کناراین همه فقرهولناک و خجالتآور نیست؟ حقیقتاً این دو فقط به طرز خجالتآوری در کنار هم قرار نگرفتهاند بلکه در یک ارتباط درونی پویا هستند زیرا این ثروت است که فقر را به وجود میآورد.
شرکتهای عظیم بر خلاف ادعاهایشان وارد کشورهای جهان سومی نمیشوند تا برنامه اقدامات مثبتی را پایه بنهند، یا برای اینکه فقر را از میان بردارند و یا این مردمان کوچک قهوهای و سیاه و زرد را با روش مردمان سفیدپوست زیرک رو به تعالی و رشد هدایت کنند!! آنها برای منافع مسلم خودشان و مسلماً نه برای کمک به محرومین، وارد این کشورها میشوند.
* شرایط زندگی در غرب سرمایهدار مرهون چیست؟
حال ممکن است که بسیاری از شنوندگان این بحث که از کشورهای پیشرفته و سرمایهدار غربی هستند اذعان کنند که ممکن است که سیستم سرمایهداری برای عموم مردم کشورهای جهان سومی عملی نبوده لیکن برای ساکنین این کشورهای پیشرفته نویدبخش استاندارد بالای زندگی شده است. باز درعرض چند دقیقه دیگر میتوانم بسیاری از این مخاطبان را از این تفکر معوج بیرون بیاورم.
بیایید با در نظر گرفتن جامعه آمریکای شمالیمان قضیه را بررسی کنیم. بیایید انبوه نابرابریهای اجتماعی و دهها میلیون انسانی را که در همین کشورهای پیشرفته، درحال تقلا فقط برای سیر کردن شکمهایشان هستند را نا دیده بگیریم، بیایید همه آنهایی را که خودشان را از طبقه متوسط این جوامع غربی سرمایهدار میدانند اما بدون هیچ امنیت اقتصادی زندگی میگذرانند را کنار بگذاریم، همه آنهایی که بی هیچ امید و چارهای در قعر چاه فرو افتادهاند را از قلم بیندازیم، بیایید فقیرسازیها و حملات به بخش دولتی و نابودسازی محیط قابل زیستن را از لیستمان خط بزنیم و به همه اینها به چشم اتفاقات کوچک و بیارزش اجتماع پیشرفتهمان بنگریم. بیایید تصور کنیم که ما در مقایسه با اکثر کشورهای جهان که قربانیان سرمایهداری هستند – جالب است که همیشه سخن از قربانیان کمونیسم رفته است اما هیچ گاه ازقربانیان سرمایهداری حرفی به میان نمیآید – مسلماً در شرایط فوقالعاده و در فراوانی مادی زیستهایم. من خودم عضو خانوادهای هستم که قربانی کاپیتالیسم هستند. پدربزرگ و مادر بزرگم به زیر بار فقر و به عنوان قربانیان سرمایهداری، از جنوب ایتالیا به آمریکا کوچ کردند تا باز با مقیاس ضعیفتری قربانیان سرمایهداری بشوند. با تمام این حرفها اگربازهم این نظریه فراوانی کالا و استانداردهای بالای زندگی را قابلقبول در نظیر بگیریم، باید به یاد داشته باشیم که این سرمایهداری نبوده است که این شرایط را برای ما فراهم کرده است، بلکه کشمکش و ستیز دموکراسی بر علیه کاپیتالیسم بوده است که زندگی را برایمان آسانتر کرده است.
به عنوان مثال، سوال من ازمردم کانادا این است که چرا آنها نیزمانند مردمان هائیتی* و یا اندونزی برای حقوقی برابر۵۰ سنت در ساعت کار نمیکنند؟ آیا به این دلیل است که آنها انسانهایی با احترام به خود بیشتری هستند و تن به چنین کاری نمیدهند در حالیکه مردم دیگر کشورها اینگونه نیستند؟ یا به این دلیل است که آنها به آن درجه از مبارزه تاریخی دموکراتیک برضد سیستم طبقاتی رسیدهاند که امروزه به این مرحله از شرایط مساعدتر زندگی دست یافتهاند؟
مردمان آمریکای شمالی هم روزی برای گرسنگی و دستمزدی که زنده نگاهشان دارد بیگاری کشیدهاند. در ۱۹۰۰ کانادا، آمریکا، هلند، دانمارک، فرانسه و کشورهای دیگری که امروزه به عنوان کشورهای سرمایهدار موفق غربی شناخته میشوند، (که اکثراًهم نمیخواهند که در باره خودشان از واژه سرمایهداری استفاده کنند و نمیخواهند که شما نیز درباره سرمایهداری فکر کنید) در حدود ۵۰ سال پیش از بوجود آمدن واژه «جهان سوم»، جزو کشورهای در معنا جهان سومی بودند که با معضلاتی مانند به کارکشیدن کودکان، فقر، بیکاری، شیفتهای ۱۴ ساعته کاری، نبودن سرویسهای اجتماعی به جز خدمات گاهبهگاه کلیسا و یا خیریهها، وجود نداشتن سود اجتماعی، اپیدمی بیماریهای فقر مانند حصبه در فیلادلفیا و بالتیمور و سل و دیگر مرضها، نبودن مساکن دولتی و خدمات بهداشتی و آموزشی و تحصیلات و کتابخانههای عمومی و غیره دست و پنجه نرم میکردند.
این درست در دورانی است که سرمایهداری در این کشورها حکمران است. باعث و بانی پیشرفت در این اجتماعات، نه سرمایهداری بلکه پیروزیهای دموکراتیک مشخصی بوده که موجب تقلیل ساعت کار به ۸ ساعت، از میان برداشته شدن به کار کشیدن کودک، امنیت کارگران در محیط کار، احیای حقوق اتحادیههای کارگری برای بستن قراردادهای معامله، برنامههای بهداشت عمومی، بیمه معلولیت، خانههای سالمندان و غیره شده است. اینها حقوقی بودهاند که با وجود اینکه هنوز ناکافی، نابسنده و غیر همگانی هستند، اما برای بدست آوردنشان جنگیدهایم، و امروز هم دلیل نا کافی و ناقص بودنشان محاصره شریرانه همان سرمایهداری است که بر ضد این حقوق انسانی مبارزه کرده و میکند. این نه سرمایهداری بلکه دموکراسی، حضور مردم به عنوان عاملان مسؤول و فعال اجتماعی، و مبارزه و ستیز برای بدست آوردن این حقوق بوده است که باعث بوجود آمدن این پیشرفتها دربرخی از جوامع شده است. سرمایهداران، بانکداران ثروتمند، طبقه تجار و شرکتهای عظیم و بردهداران بودهاند که بر ضد این دموکراسی سیاسی و اقتصادی جنگیدهاند. در آمریکا همین طبقه بر علیه از میان برداشتن شرط مالکیت برای رایدهندگان، بر علیه حق رای همگانی طبقه کارگر، حق رای زنان، بر علیه برانداختن بردهداری و تبعیض نژادی، بر علیه انتخابات صادقانه –که هنوز هم در فلوریدا با موفقیت جریان دارد!!! –بر علیه دسترسی دموکراتیک به برگههای رأی، بر علیه متناس سازی تعداد نمایندگان به جمعیت هر بخش، قانونمند کردن کمکهای مالی و به طور کلی علیه هرذرهای از دموکراسی سیاسی و اقتصادی که سود آن به نفع عامه مردم بوده است مبارزه کردهاند. پس چرا شما این دستاوردهایی را که در عمل بر علیه خواستههای سرمایهداران بوده است، به سرمایهداری نسبت میدهید؟ چرا به مردمانی که بر ضد همه این پیشرفتها جنگیدهاند، کماکان سعی در تنزلدادن استانداردهای زندگیمان دارند، تمامی پیروزیهای دموکراتیکمان را در احاطه خود در آوردهاند و میخواهند ما را به سالهای ۱۹۰۰ پس برانند، اعتبار میدهید؟ چرا ما شرایط کنونی زندگیمان را مرهون سرمایهداری میدانیم در حالی که اگر همین سرمایهداران شرایط مناسبتر و بدون مخالفت اجتماعی برای پیش برد اهدافشان را داشتند، امروز کودکان ما مشغول به کار با شیفتهای ۱۴ ساعته و ۷ روز هفته در کارخانهها بودند. برادران و خواهران، اعتبار پیشرفتها را برای خودتان قائل شوید نه سرمایهداران.
* سود برای کیست؟
حال هنگامی که از موثر و سود آوربودن یا نبودن سرمایهداری سخن میگوییم، باید مشخص کرد منظور تاثیرات و سود برای چه کسی است؟ در یک مفهوم مهم، صحیح نیست که بگوییم سرمایهداری در کشورهای جهان سوم برای سرمایهدار موثر و عملی نبوده است. در حقیقت کاپیتالیسم در اندونزی در مقایسه با دانمارک بسیار موثرتر و پر سودتر عمل کرده است. نرخ سود و انباشتگی سرمایه در اضای هر ۱$ که در اندونزی سرمایهگذاری می شود، چهار، پنج، شش، و گاهاً ده برابر بیشتر ازهمین سرمایه گذاری در دانمارک میباشد چون مسلماً در کشوری که حقوق کارگران ۵۰ سنت یا ۱۲ سنت در ساعت باشد چون در مقایسه با حقوقهای چندین دلار در ساعت در دانمارک، سود بیشتری هم عاید سرمایهگذار میشود. در این کشورهای جهان سومی در مقایسه با کشورهای اروپای غربی و آمریکای شمالی، بخش دولتی کوچکتر است و مقررات کمتری وجود دارد یا اصلاً وجود ندارد و یا عملاً غیرقابل اعمال است. هدف شرکتهای مالی بینالمللی سرمایهداری ، «جهان سوم سازی» جهان و پس راندن ما به ۱۹۰۰ است.
اگر من خود را به جای یک سرمایهدار بگذارم، به این نتیجه میرسم «که هر ۱ دلاری که برای مصرف احمقانه، رنجآور و پوچ کار مزدها، بیمه سلامت، حقوق بازنشستگی، امنیت کاری، حفاظت محیط زیست و هر مورد ابلهانه دیگری مانند اینها خرج شود یک دلار کمتر برای من سرمایهدار است». از خود خواهم پرسید: «چه زمان این داستان، این ستم و فشار به پایان میرسد؟ حالا این کارگران و کارمندان طالب حقوق ارشدیت هستند، به دنبال چانهزنی بر سر افزایش حقوق جمعی، مرخصی، مرخصی با حقوق و غیره هستند. چه زمان این مسیر به پایان میرسد؟ آیا میخواهند من را به فقر مطلق بکشند؟ به آن جایی که هیچ چیزی برایم باقی نماند؟»
پس سرمایهداری برای سرمایهداران آمریکایی و کانادایی در سال ۱۹۰۲ به طرز قابل ملاحظهای موثرتر و عملی تر از ۲۰۰۲ بوده است و به همین دلیل است که میخواهند ما را به آن دوران باز گردانند. مردم جهان نیز ضرورتاً این سلب حقوق و مالکیتها و سوء استفاده از زمین، نیروی کار، بازار و منابع طبیعی را با لبخندی تحمل نمیکنند – هر چند که همیشه سعی شده است که آنها را لبخندزنان و راضی نمایش بدهند. مردم جهان جنگیدهاند، سازماندهی و برنامهریزی کردهاند، قرنها بر علیه سلب مالکیتهای مستعمراتی امپریالیستی مبارزه نمودهاند و قرنها قدرتهای اروپایی از طریق تروریسم دولتی آنها را به قتل رسانیدهاند. در طی قرنها قدرتهای اروپایی و اخیرتر قدرتهای آمریکای شمالی و ژاپن به منظور سلب مالکیت و حقوق، نیروی کار و منابع طبیعی وارد کشورهای آسیایی، آفریقایی و آمریکای لاتین شدهاند نه به این دلیل که این کشورها کشورهای فقیری بودهاند، چون کسی برای کسب سرمایه به کشورهای فقیر نمیرود. سرمایهدار به کشورهای ثروتمند میرود تا پول بیشتری بسازد. آنها برای استخراج حشیش، کتان، پنبه، مس، قهوه، آهن، الماس، طلا و نفت، نفت، نفت!!!! (آیا بهتر نیست این آخری را چندین بار تکرار کنیم؟) به این کشورها رفتند چون اینها کشورهای ثروتمندی بودهاند و بسیاری از آنها هنوز هم ثروتمند هستند و فقط مردم این کشورها فقیرند.
* تروریسم در خاورمیانه
اگر خاورمیانه امروز را از نظر بگذرانیم و با نگاهی بر تاریخ، ریشههای عملکرد تروریسم دولتی و سیستم امپریالیسم جهانی آمریکا در کشورهایی مانند پاکستان، ترکیه، سوریه، مصر، عربستان سعودی، کویت، یمن، ایران، عراق و افغانستان که باعث نابودی حرکتهای دموکراتیک و مردمی شده است، آنچه را که دلیل پدیدار شدن تروریسم در این منطقه است مییابیم. نسل جوان این کشورها با دیدن نابودی جوامعشان، تحلیل رفتن فرهنگهایشان و باقی ماندنشان در محیطی که در آن هیچ چیز برایشان باقی نمانده، گرایش به سمت کلیت مذهبی مطلق و برخورد و مواجهه خشونت آمیز پیدا میکنند، و تصمیم میگیرند با اهریمنی که زندگیهایشان را ویران نموده به مبارزه بپردازند. با ارجاع به بحث تحلیل طبقاتی، این دسته از مردمان در بعد واحدهای ملی با قضیه برخورد میکنند. این آمریکا یا آمریکاییها نیستند که شرایط آنها را اینگونه کردهاند بلکه طبقه حاکمه در آمریکا است که این فجایع اجتماعی را نه تنها در کشورهای خاورمیانه، بلکه در خود آمریکا هم باعث میشوند.
* نابودی شرایط دموکراتیک توسط سرمایهداری و دلایل آن
برای روشن کردن نحوهء نابودی حرکتهای دموکراتیک و مردمی در این کشورها توسط قدرتهای آمریکایی از مثال افغانستان شروع می کنیم. دولت آمریکا مردمان آمریکا را قانع کرده که افغانستان وسیلهای برای جلوگیری از هجوم شوروی سابق بوده است. در اصل دولت افغانستان دولت نظامی چپگرایی بود که موفق شد قدرت را از دست دولت راستی سابق، که سعی در پاکسازی چپها داشت، بیرون آورد. این دولت بعد از روی کار آمدن با پاکستان و نیروهای دستنشانده و سازمان «سیا» مواجه شد که به درون افغانستان نفوذ کردند. هدف، از میان برداشتن این دولت چپگرای جدید افغان بود که دست به اقدامات غیرقابل قبول زده بود. اقداماتی از نوع آنچه دولت توریو در پاناما، دولت نول جوئل در گرنادا، دولت ساندانیستها در نیکاراگوئه و آنچه امروز دولت هوگو چاوز در ونزوئلا آغاز کرده است. این دولت در ایجاد اصلاحات ارضی زیاده روی کرده بود، قانون حداقل کارمزد را وضع کرده بود، اتحادیههای کارگری را به رسمیت شناخته بود، برنامههای آموزشی و تحصیلی همگانی برای پسر و دختر (که اتفاق غیرعادی بود!!!) را طرح ریزی کرده بود و این اقدامات از زاویه دید سرمایهداری گناهی نابخشودنی است. پیش ازشروع این جنگ نفرتآور با افغانستان، این دولت چپ نظامی، در جواب درخواستهای پی در پیش، توسط شوروی پشتیبانی و همیاری میشد. این دولت شروع به اقداماتی کرده بود که برای دولت آمریکا در هیچ جای دنیا قابل تحمل نبوده و نیست. دولت آمریکا نه تنها دولتهایی را که برای اجرای سیستم متفاوتی خارج از فرآیند جهانیسازی و سرمایهداری مالی چند ملیتی و بینالمللی تلاش می نمایند تحمل نمی کند، بلکه امروزه کشورهایی سرمایهدار دیگری را هم که سعی در ایجاد ناسیونالیسم اقتصادی و پیشرفت مبتنی بر شرایط مشخص خودشان دارند را هم سرکوب می نماید. جالب اینجاست که تا قبل از فروپاشی اتحاد شوروی آمریکا مجبور به تحمل این تفاوتها بود. به عنوان مثال در آن زمان، حضور یوگوسلاوی که با وجود سوسیالیست بودن و استقلالش سپری در برابرشوروی و گاهاً منتقد شرایط آن بود، تحمل میشد. اما پس از فروپاشی شوروی قوای حاکمه سرمایهداری غربی به درک جدیدی رسید: «دیگر لازم نیست هیچ قرارداد اجتماعی با طبقه کارگرمان ببندیم! دیگر لازم نیست رو به شما کنیم و بگوییم ببینید چقدر شرایط زندگیتان بهتر از مردم روسیه است! دیگر مجبور به قانع کردن مردم نیستیم! ما برنده شدیم! و روسیه را سر جایش نشاندیم.»
در حقیقت پس از فروپاشی اتحاد شوروی، نکتهای جنجالی در نشریات جناح راست به جریان افتاد که به شرح ذیل است: «اگر امروز درکشورهای کمونیستی، بازار کاملاً آزاد، فارغ از قانونمندی، کنترل تجاری و خصوصیسازی به جریان افتاده است، چرا ما باید برنامههای اجتماعی، مالکیت عمومی، کنترل تجاری و امثال اینها را در کشورهایمان تحمل کنیم؟ ما دیگر تحمل نخواهیم کرد! و شما کارگران باید ارشدیت مادام العمر یا امنیت کاری یا هر چیز دیگر از این نوع را فراموش کنید! چون شما هیچ چاره دیگری ندارید!!! بروید و به هر رنگی که میخواهید در بیایید! سرخ، صورتی، هر رنگی که دلتان میخواهد! دیگر شوروی هیولایی وجود ندارد! دیگر پایگاه و قطب جهانی برایتان باقی نمانده است! » همین کشورهای کاپیتالیست، با همین تفکر و به بهانه پشتیبانی و مساعدت، وارد کشورهای جهان سومی شدند در حالیکه اعلام میکردند: «ما شما را به اوج پیشرفت خواهیم رساند، طبقء متوسط موفقی بوجود خواهیم آورد، و شما را کمی بیشتر شبیه به ما اروپای غربیها و آمریکای شمالیها میکنیم و در نتیجه شما دیگر برای کمونیست که در معنی همان سوسیالیست و جامعهگرا شدن است، تلاش نخواهید کرد. شما را هم سرمایهدار میکنیم، منتهی سرمایهداری با چهره انسانی!» و اینچنین چهرهای همان است که امروز با ریشخند به شما مینگرد.
بله! آنها دیگر هیچ ساز مخالفی را تحمل نمیکنند. حتی کشوری با حکومت راست ملی که به نوعی دارای ناسیونالیسم اقتصادیست را. نمونه چنین کشوری، عراق است.
* جنگ عراق، رازهای نا گفته
درباره عراق واقعیات ناگفته فراوانی و جود دارد. از جمله آنها رازهایی در باره عراق است که هیچ گاه در آمریکا برای ما فاش نمیشود. در هیچ برنامه تلویزیونی، در میان مقامات رسمی ملی و در هیچ کجای دیگری در آمریکا، کسی از این راز که صدام حسین توسط «سیا» در عراق به قدرت رسید، سخنی شنیده نمیشود. اما حقیقت این است که صدام حسین توسط و به ضمانت دولت آمریکا به قدرت رسید. وظیفه او پایان بخشیدن به انقلاب دموکراتیک عراق بود. حسین با نابود کردن حزب دموکرات کردها، حزب کمونیست عراق که ائتلافی رفرمیستی بود و حتی با کشتار و اعدام جناح چپ حزب بعثی خودش، به هر جنبش دموکراتیکی در عراق پایان بخشید. صدام حسین دست آموز واشنگتن بود. آنها عاشقش بودند. شاگرد ممتازشان بود. راز بعدی که به ما هیچ گاه گفته نمیشود این است که، خود آمریکا بود که کارخانههای سلاحهای شیمیایی و باکتریایی را در عراق ساخته و راه اندازی کرده بود. آنها طبیعتاً میدانستند که این سلاحهای جنگی شیمیایی و باکتریایی در عراق و جود دارد. حتی در جراید هم نوشته شد: «به نظر میرسد که رهبران آمریکایی از وجود تسلیحات شیمیایی و باکتریایی صدام حسین، در طی جنگ ایران و عراق مطلع بودهاند.» بله، مسلم است که مطلع بودند! چون خودشان تکنولوژی این جنگ افزارها را در اختیار صدام گذاشته بودند.
این هم سر دیگری بود که از مردم مخفی ماند و آمریکا کماکان عاشق این فرزند خلفش بود تا زمانی که حسین با تغییر قیمت نفت پا را از گلیم فراتر برد و شروع به معرفی خود به عنوان ملی گرایان اقتصادی کرد. سرانجام روزی رسید که صدام حسین به جای تعارف کردن کشورش و نفت در سینی و تقدیم آن و دریافت بهایش با هر شرایط و قیمتی که از طرف آمریکا ارائه می شد –البته به این شرط که حق خودش محفوظ می ماند– و به جای حذف خدمات اجتماعی و امثال آن شروع به لگدپرانی!! کرد. در حقیقت حسین دیگر بدان گونه که رهبران ترکیه و جاهای دیگر در آفریقا و آمریکای جنوبی عمل می کنند، رفتار نکرده بود و به جای آن تبدیل به ملی گرای اقتصادی شد. به عنوان مثال، وی شروع به ایجاد خدمات بهداشتی همگانی کرد. عراق تا پیش از سال ۱۹۹۱ بالاترین استاندارد زندگی را در خاور میانه داشت. همهء این استانداردها با تشکر ازرییس جمهوری با نام جورج بوش(پدر) به ورطهء نابودی کشیده شد.
* آمریکا به دنبال بهانه برای شروع جنگ
در زمان ریاست جمهوری بوش پدر، همه نوع بهانهای برای حمله به عراق مطرح شد. اولین بهانهای که در زمان حکمرانی!! بوش پدر برای حمله به عراق مطرح شد، پیش ینی حمله عراق به عربستان سعودی بود. این بهانه کذبی بیش نبود. هیچ سرباز عراقی حتی در نزدیکی مرزهای عربستان دیده نشده بود. حتی جراید آمریکایی هم در رد این بهانه خبر عدم حضور ارتش عراق در مرزهای عربستان را چاپ کردند–توجه داشته باشید که گزارشات مطبوعات آمریکایی همیشه به طرز مرموزی هم گنگ هستند!!!. بهانه دوم دولت آمریکا برای حمله به عراق، دخالت برای جلوگیری از قساوت بیرحمانه سربازان عراقی در باره کویتیها بود. شایعه ساختند که سربازان صدام حسین با حمله به یک بیمارستان، ۵۰۰ نوزاد زودرس را از درون محفظه مخصوصشان بیرون کشیدهاند و در حین خندههای پلیدانهای!! به زمین پرتابشان کردهاند و برخی از ما به فکر فرو رفتیم که چطور کشوری با ۳ میلیون جمعیت ۵۰۰ نوزاد زودرس آن هم فقط در یک بیمارستان دارد در حالیکه در بخش کالیفرنیا در آمریکا، با ۱۴ میلیون جمعیت فقط ۵۰ کودک زودرس در بیمارستانهای بزرگش دارد. چند لحظه صبر کنید! آیا کویتیها متخصص دربوجود آوردن نوزادان زودرس هستند؟؟؟!!! این داستان هم به کل یک ساخته قلابی از کار در آمد. دلیل سوم که برای شروع این جنگ مطرح شد اشتغالزایی!! بود. جیمز بیکر وزیر امورخارجه دولت آمریکا در دوران ریاست جمهوری جورج اول، بیان کرد که این جنگ باعث ایجاد شغل و رشد اقتصاد کشور میشود تا شاید از این طریق بتواند آمریکاییها را برای این جنگ برانگیخته کند. در آن دوران من با خودم فکر کردم که ۳ سال است که جورج اول بدون هیچ علاقهای به مبحث اشتغالزایی در دفترش نشسته است. آیا این تغییر رویه غیر عادی به نظر نمیرسد؟ در حقیقت پورنوگرافی کودکان نیز باعث اشتغالزایی میشود!!! تصادفات اتومبیل هم باعث ایجاد شغل میشود و مسلماً برای اقتصاد کشور بسیار پر سود است و باور کنید که اینها مثالهایی خندهدار یا کنایه آمیز نیستند بلکه کاملاً جدی هستند. تصادفات اتومبیل صنعت چندین میلیارد دلاری است که باعث اشتغالزایی و یا مبادله پول بین شرکت بوکسل کننده، خسارت دیده، مقصر، مکانیکها، کارکنان اورژانس و کلینیکهای درمانی، جراحان پلاستیک و زیبایی، وکلاء، بیمه گذاران، ژاندارمری، پلیس و بسیاری دیگر میشود. پس با این استدلال این قبیل تصادفات به نفع اقتصاد خواهند بود. اما آنچه منظور من از این بحث است این است که چیزهای بسیاری هستند که به نفع اقتصاد یک کشور هستند اما به ضرر بشریتاند. پورنوگرافی کودکان، تصادفات اتومبیل، و جنگ از این نوع چیزها هستند.
در نوامبر ۱۹۹۰ دولت جورج اول بهانه جدیدی برای حمله به عراق پیدا کرد و آن نظرسنجی غیردولتی!! مطالعات ملی بود که در آن این سؤال مطرح میشد که اگر صدام حسین سلاح هست ای در دست داشته باشد، آیا شما با برخورد نظامی با عراق موافقید؟ و برای اولین بار نمودارها پاسخ مردم آمریکا را «آری» نشان دادند. اما حتی در همان شرایط اوایل نیز اکثریت آمریکاییها رای بر مذاکره با عراقیها برای عقبنشینی از خاک کویت و رفع کشمکشها و نه حمله نظامی به این کشوردادند. درست پس از اعزام نیروهای آمریکایی به عراق، بسیاری از وطنپرستان بیفکر به منظور حمایت سربازان آمریکایی پرچم آمریکا را بر افراشتند و بعد از آن هم به طریقی پرچم به شانههای رییسجمهور رسید و به دور او پیچیده شد تا او را در برابر شر این شیطان بیرونی حمایت کنند و به ظاهر امنیت خودشان را نیز تامین کرده باشند و چنین جوی بوجود آمد. دولت بوش نتایج نظرسنجی ذکر شده را به عنوان بهانه قطعی برای حمله به عراق قاپید و این دقیقاً همان اتفاقی است که پیش از جنگ دوم آمریکا با عراق در دوران جورج دوم افتاد. بهانه اخیر هم این بود که ما باید دخالت کنیم چون صدام سلاحهای کشتار جمعی دارد. دلیل دوم حمله هم ارتباط صدام با القاعده بود که یک بهانه قلابی دیگری بود. اما در واقعیت صدام حسین ارتباطی با القاعده نداشت. القاعده گروه مسلمانان متعصب و پایبند به مذهب است در حالیکه حسین یک غیرمذهبی بود که دولت سکولاریستی هم به پا کرده بود. البته که در عراق مثل خیلی کشورهای دیگر با جمعیت مسلمان مسجد و نمازگزار وجود دارد اما القاعده از حسین متنفر بودند. صدام ارتباطی با القاعده نداشت و در اصل خانواده بوش ارتباط بیشتری با القاعده و خانواده بن لادن دارند!!!
دلیل آخر برای حمله به عراق که از سوی بوش پدرارائه شد، عدم تمایل دولت حسین برای مذاکرات بود که این هم بهانهای کذب بود چون عراقیها مشتاق به مذاکره و عقبنشستن بودند. حتی عراق از طریق فرانسویها اظهارنامهای هم تهیه کرده بود که در حال پیشرفت بود و این از طرف آمریکا سناریوی کابوس نام نهاده شد. سناریوی کابوس به این معنا بود: «اگر عراقیها پیش از حمله ما به کشورشان موفق به ختم قائله شوند، چگونه با نابود کردن این اجماع میتوانیم پایگاهی نظامی دائمی و عمیقتری در این کشور ایجاد کنیم؟» پس این هم بهانه دروغین دیگری بود که آمریکا مدعی آن شد. حال بگذارید درباره بهانههای آمریکا برای توجیه عدم همکاری عراق نکتههایی را متذکر بشویم. وزیر امور خارجه عراق در دسامبر سال ۹۸ اعلام کرد که ما نمیفهمیم چرا ما را به عدم همکاری متهم نمودهاند. در حقیقت سازمان ملل با فرستادن چندین تیم بازرسی به ۴۲۷ مرکز در عراق سرکشی کردند. از این ۴۲۷ مرکز، ۴۲۲ مقر همکاری کاملی با تیمهای بازرسی نشان دادند. فقط ۵ مرکزمتهم به عدم همکاری شدند. عدم همکاری این ۵ مرکز به شرح زیر است:
در مورد اول از این ۵ مورد، تیمهای بازرسی درخواست سرکشی به دفتر کوچک یک حزب سوسیالیست عرب را داشتند. عراقیها پرسیدیدند که ارتباط یک دفتر کوچک یک حزب سیاسی با ماموریت خلعسلاح شما در چیست؟ آنها پاسخی ندادند. به علت ۲۰ دقیقه تاخیر در ورود تیم بازرسی به درون ساختمان این مرکز، متهم به عدم همکاری شد. اتفاق مشابه در دفتر سابق معاونت ریاست امنیت ویژه افتاد. باز عراقیها گفتند که دفتری در این مکان وجود ندارد چون کمی قبل ساختمان را تبدیل به یک مهمانخانه کردهاند. باز در این مرکز هم تجسس ۳۰ دقیقه به تعویق افتاد که باعث بحث و جدال و گزارش شدن به عنوان نمونه عدم همکاری شد. مورد سوم اصرار یک آمریکایی به نام دایانا سایمون به مصاحبه با دانشجویان دوره لیسانس دردانشکدهء علوم دانشگاه بغداد بود. عراقیها باز برایشان سؤال مطرح شد که ارتباط خلعسلاح با دانشجویان لیسانس در چیست. مقامات عراقی گفتند که در صورتی که فکر میکنید دانشجویان درگیر این مسایل هستند، میتوانید با دانشجویان فوق لیسانس و دکترا مصاحبه کنید اما آیا مصاحبه با دانشجویان لیسانس غیر واقعی و باور نکردنی نیست؟
درجه عدم همکاریها در عراق در همین حد بود و سازمان ملل پس از بازرسیهایش اعلام کرد که در سرکشیهای سالیانه سازمان، از سال ۱۹۹۸ عراق با همکاری کامل با بازرسین برخورد نموده است.
* دو دیدگاه
با دانستن این حقایق دو کار از عهده شما بر میآید؛ یا به صورت یک لیبرال آمریکایی به این قضایا نگاه خواهید کرد و خواهید گفت که همه دلایلی که برای حمله به عراق ارائه شد احمقانه، کذب و قلابی بود و برای حماقت رهبرانتان متأسف شوید، و یا اینکه تحلیل بنیادین به عمل بیاورید و به مفهوم عمیقتری که من امشب سعی در روشن کردن آن داشتهام بیندیشید. رهبران شما احمق نیستند. شما احمق خواهید بود اگر فکر کنید که دشمنانتان احمق هستند. همه آمریکای شمالی پر از روشنفکران لیبرالی شده است که از اینکه رهبران سیاسیشان را احمق بخوانند لذت میبرند. در آمریکا همه در حال ساختن لطیفه درباره حماقت جورج بوش هستند. من به این هموطنانم می گویم: «آیا انتخاب شدن مکرر این رهبران احمق در انتخابات، نمیتواند نشانهای برمیزان هوش ما رای دهندگان باشد؟» خانمها و آقایان محترم، زمان آن رسیده که به جای تمرکز به روی حماقت این رهبران، توجه بیشتری به فساد، شقاوت و مصالحه ناپذیری آنها بنماییم.
* دلایل اصلی و ناگفته حمله آمریکا به عراق
در اصل دلایل محکمی برای هدف قرار دادن عراق در دست است. پوشیده ماندن این دلایل از چشم مردم، دلیل بر وجود نداشتن آن نیست.
اولین دلیل که کمی قبلتر به ذکر آن پرداختم، همان شرایط استراتژیک جهانی است که هدفش حصول اطمینان از خارج نشدن هیچ کشوری از این سیستم بسته و جهانی سلب مالکیت توسط شرکتهای بینالمللی سرمایهدار میباشد. این سلب مالکیتها کاملاً به نفع دارایی سرمایهگذاریهای جهانی و به خرج مردم است. در این مرحله استراتژیک جهانی، کشمکش بین دو گروهی است که از نظر گروه اول زمین، نیروی کار، منابع طبیعی، بازار، تکنولوژی و ثروت فقط متعلق به تعداد معدودی از آدمها است و این عده همانهایی هستند که برای پر مایهتر کردن جیبهایشان به استثمار دیگران میپردازند. افرادی مانند دیک چِینی که در سال گذشته ۲۶۰ میلیون دلار به جیب زده و امسال درخواست ۳۶۰ میلیون دلار کرده است. آنها طالب بیشتر و بیشتر هستند چون به ثروت اعتیاد دارند. برادران و خواهرانم، ثروت وحشتناکترین اعتیاد در آمریکای شمالیست. خطرناکترین اعتیادها، با بیشترین قربانی ثروت است، نه مواد مخدر. این دسته، همانهایی هستند که زیاده خواهیشان انتهایی ندارد و آنقدر ثروت اندوختهاند که دیگر نمیدانند با آن چه کنند چون میتوانند این همه پول را در ۱۰۰۰ بار زندگی کردن خرج کنند. این دسته، معتادان خطرناکی که بیشتر از مال اندوختهاند و تنها چیزی که میخواهند بیشتر و بیشتر و بیشتر است. دسته دوم آنهایی هستند که با این معتادان به مبارزه بر میخیزند. هدف این استراتژی جهانی این است که با تبدیل کردن کشورهایی مانند عراق، به مناطق محروم، فقیر و شکست خورده، آنها را به سر جای خود بنشانند. درست همین اتفاق در یوگسلاوی هم افتاد. یوگسلاوی کشور بزرگی درست در وسط اروپا بود که %۸۰ اقتصادش جزو دارایی عمومی کشور بود و با این حال استانداردهای زندگی در این کشور، به دلیل و جود خدمات اجتماعی و انسانی دقیق و جامع، بسیار بالا بود. یوگسلاوی امروز، کشوری تقسیم شده به جمهوریهای کوچک جناح راستی است، که در آن اقتصادی فاسد و اداری و خصوصیسازی شده به کار است. همه مردم در بوسنی، مقدونیه، منتنگرو و صربستان فقیرهستند فقیرتر هم خواهند شد. با اشاعه فقر، خصوصیسازی و فساد اداری، مردم این کشور تبدیل به دهقانان فقیری خواهند شد که اگر امید داشته باشند و خوب دعا کنند!! میتوانند به کارهای ۵۰ سنت در ساعت دل خوش بنمایند. این هدف همان حفاظت از استثمار سیستمی سرمایهداری است و مبارزه بین آنهاست که می ویند همه چیز برای آنهاست و ما که میگوییم همه چیز در این دنیا متعلق به همه اعضای همه جوامع انسانی است.
دومین دلیل و به طور خاص مهمتر، دلیل کهنه استعمار منابع طبیعی کشورهاست. در مورد عراق، این دلیل صرفاً متوجه ذخیره ۴۵ میلیارد بشکه نفت است که با قیمت بشکه ای ۲۵$ آمریکایی، ثروتی معادل ۱ تریلیارد دلار می باشد. این یک ثروت افسانه ایست؛ حال آنکه یک قطره از این نفت به خانواده بوش، چِینی، اکسون و غیره تعلق ندارد و این قضیه آنها را غضبناک میکند. امتیازات انحصاری به روسیه و فرانسه اعطاء شده است، اما از آنجایی که آمریکا به قصد تصرف همه این ثروت وارد منطقه شده، سد روسیه و فرانسه با کمیسیون ۸ یا ۱۰ درصدی به منظور کنارهگیری، به کنار زده خواهند شد. دلیل سوم، اتفاقات رسوا کنندهای است که درست مثل دوران حکومت جورج اول در داخل آمریکا اتفاق افتاد، و عاملان فساد در دولت بوش را به منظور منحرف کردن اذهان از افتضاحات به بار آمده، مجبور به اقدامات پر سر و صدایی کرد. رسوایی ماجرای پسانداز و وام، در دوران بوش پدر که کلاهبرداری تریلیون دلاری دولت بود، مصداق خوبی بر این ماجراست. دولت جورج اول با دور نگه داشتن مردم از ثروت ملی و به بهانه اینکه پرداخت مالیات یک ذخیره برای نسلهای آینده خواهد بود، افتضاحی به بار آورد که در تمام رسانههای ملی انعکاس یافت وحتی به همین علت دو یا سه نفر از پسران خود بوش پدر را در معرض زندانی شدن قرار داد. این خبر در صفحه اول روزنامهها به چاپ رسید و به سرعت در اخبار پخش شد. درست در همان زمان بود مراحل قانع کردن آمریکا به جنگ علیه عراق آغاز شد.
امروز هم اتفاقاتی مشابه آنچه در زمان جورج اول افتاد در جریان است با این تفاوت که این اتفاقات به جای ماجرای پسانداز و وام، در اکسون و ورلدکام و شرکتهای عظیم تجاری دیگری افتاد که که متخصص در چپاول پشتوانه مستمری کارگران هستند و کارمندانشان هم تخصص در غارت کردن جیب طبقه سرمایهگذار را دارند. در اینجا لازم به ذکر این نکته بسیار جالب و متناقض در باره کاپیتالیسم است و آن اینکه این هیولای حریص گاهاً به بلعیدن خودش نیز میپردازد. در اصل یک نقش دولت بوجود آوردن فرصتهای مناسب برای بلعیدن و استثمار و نقش دیگرش متوقف و نابود کردن اجزایی از اندامش است که تخریب اجزای دیگری که از طریقشان تغذیه میکند را آغاز کردهاند. آرژانتین مثال بسیار خوبی بر این احمال و شکست دولت سرمایهداری در اعمال ممانعت بر اجزای خود از بالیدن اندام تغذیهای خویش است. این امر باعث از میان رفتن ساختار مالی جمعی و زندگی مردم و به یغما رفتن پساندازههای زندگیها شد.
این بار به علت قربانیشدن طبقه سرمایهگذار در آمریکا، خبرها توانست به مطبوعات درز پیدا کند و این تصویری مشکلزایی بوجود آورده بود. این بار از جمله قربانیان این تصویر مشکلزا، خود بوش به علت روابطش با هارکینز و چینی به علتی معاملاتش با هالیبرتون بود که هر دوی این شرکتهای عظیم مقصراین خرابکاریها هستند. نقشه این شرکتها این بود که قیمتهای سهام را به طور مصنوعی و به دروغ بالاتر از واقع نشان دهند و در حاصل این عمل و با ارتقاء ارزش سهام، درست پیش از سقوط قیمتها به جایگاه حقیقیشان، آنها را به فروش برسانند و از این راه سودهای افسانهای به جیب بزنند و سرمایهگذاران را با برگههای سهام بیارزش شده رها کنند. هر دوی بوش و چینی در اجرا و سود این نقشه سهیم بودند، هر دوی آنها در اظهار بیاطلاعی از این ماجرا دروغ گفتند و امروز مدرک کافی برای ثابت کردن این موضوع در دست است.
* عکسالعملها درشرایط کنونی
حال چه کسی حاضر است درباره جورج بوش، رهبر دنیا، سیاستمدار جهان، فرمانده کل که به جنگ صدام حسین شیطان بزرگ میرود حرفی بزند؟ چه کسی از هارکینز که خود را به مقام سلطان جهان ارتقاء داده است اما در اصل به زندان تعلق دارد خواهد گفت؟ حزب جمهوریخواه آمریکا که تا چندی پیش حزب رسواشدگان شرکتهای تجاری و موسسات مالی به دردسر افتاده بود، امروز حزب فرماندهی و قدرت ارتشی است. جنگ بر علیه عراق موجب منحرف ساختن افکار بر روی مسایل درون کشوری و توجیهی برای افزایش هزینههای ارتش بود که نیرنگی موفقیتآمیز از آب در آمد و در نهایت نتیجهاش تحریک حس وطندوستی در بسیاری و بالا رفتن جواب مثبت به مبارزه با عراق در سرشماری شد.
ماجرای این جنبش آنی و بدون فکر مردم بسیار ناامید کننده بود اما اوضاع همیشه بدین گونه باقی نمیماند و همه چیز آنگونه که برنامهریزی شده پیش نخواهد رفت. اتفاقات مثبتی نیز در حال وقوع است و پرسشهای واقعی که در بارهء جنگ اخیر آمریکا با عراق در ذهن مردم بوجود آمده، شک و تردیدی عمیق و واقعبینانه است. کسانی هستند که جنگ قبلی، گرفتار شدن مردم در دام تحریکات بیاساس و سوء استفادههای احساسی را به یاد بیاورند. در ژانویه ۱۹۹۱ برآورد موافقت با تصمیم جورج بوش اول درحمله به عراق % ۹۳ بود که موجب بمباران شدن بغداد وکشته شدن آن همه مردم بیگناه شد. % ۹۳ از مردم، بدون هیچ فکری پرچم را وطنپرستانه بالا بردند اما در عرض ۱ ماه، بوش پدر، مرد غیرقابل شکست دنیای سیاست، مبارزه انتخاباتی ریاست جمهوری آمریکا را به رقیبش، فرماندار آرکانزاس باخت. چه اتفاقی افتاد؟ اینبار مردم از خواب غفلت بیدار شدند، از حالت سرمستی و سرخوشی وطنپرستانه در آمدند و به این نتیجه رسیدند که شعارهای پرشور برای حمایت از آمریکا نه اجاره خانه را میدهد، نه برایشان شغل فراهم میکند و نه شکم بچههایشان را سیر میکند. از خودشان پرسیدند که چه اتفاقی در حال افتادن است و آیا ما در جریان همه آنچه در حال اتفاق افتادن است قرار گرفته ایم یا خیر؟ و این آگاه شدنها نشانههای مثبتی هستند.
اتفاقات و جنگ دوم تفاوت دیگری هم با دفعه قبل داشت. دفعه قبل آمریکا موفق به قانع کردن رهبران دموکرات دیگر کشورهای سرمایهداری برای فرستادن سرباز به منطقه و شرکت کردن در جنگ شد، حال آنکه این باردر بسیاری از این کشورها مردم با شرکت در این جنگ مخالفت کردند. در آلمان، گرهارد شرودر که یک سوسیال دموکرات راستی لجنآلود است، با وجود %۱۷ امتیاز عقب بودن در مبارزه انتخاباتی، ناگهان وارد عمل میشود و برنده انتخابات میشود فقط به این دلیل که اعلام میکند در صورت انتخاب شدنش، ارتش آلمان درگیر هیچ نوع جنگی با عراق نخواهد شد. این قدرت خواسته مردم بود که شرودر را پیروز انتخابات کرد.
در انگلیس، تونی بلر سگ دستآموز–که من به وی لقب «عضو انگلیسی مجلس سنای آمریکا» را دادهام چون هیچ فرصتی را برای لیسزدن به دست هر کس که رییسجمهور آمریکا باشد، از دست نمیدهد– با وجود اینکه در ابتدای جنگ مصممانه از وارد عمل شدن و شرکت در جنگ سخن میراند، با تظاهرات ۳۵۰ هزار بریتانیایی به نشانه مخالفت با تصمیم وی به جای خود نشست و مجبور به انصراف شد. همینطور در ایتالیا که مردم با تظاهرات ۱.۵ میلیون نفری در سراسر کشور مخالفت خود را ابراز کردند. با وجود همه حماقتها، با وجود همه نیرنگهایی که گاه به گاه از طریق آن، مردم را فریب میدهند و با وجود تبلیغات یک طرفه دولتها، مردم جهان آگاه شدهاند، اتفاقات را به زیرسوأل میبرند وحرکت میکنند.
مردم اکوادور پس از هفتهها مبارزه و محاصره مدنی، دولت را تحت فشار قرار دادند تا قوانین خصوصیسازی را اصلاح کند. در بسیاری از کشورها مدارک قانونی برای بازداشت پینوشه تنظیم شده است، در حداقل ۳ کشور حکم بازداشت هنری کیسینجر صادر شده، مبارزات مردم در روسیه کاپیتالیست برای حفظ کردن مزارع اشتراکی، در جنوب برزیل جنبش دهقانان بدون زمین باعث اقدام تصرف زمینها شده است، در همه دنیا تظاهرات و اعتصاب در جریان است، و اینها همه نشانههای مثبتی است. در خود آمریکا هم، واکنش مردم نسبت به جنگ در مناطقی مانند مرین کانتی در کالیفرنیا و سین سیناتی در اوهایو مثالهای جالبی هستند. مردمان ثروتمند این بخشها از کلاسهای یوگا و جلسات مدیتیشن و از برنامههای بولینگ خود زدند وبه خیابانها آمدند تا مخالفت خود با جنگ با عراق را ابراز کنند. آنها در مراسم احیای صلح شمع روشن کردند، در ماشینهایشان با به صدا در آوردن بوقها و فریاد «جنگ نه!» دیگران را همراهی کردند و در دستههای هزاران نفری تظاهرات به پا نمودند.
اینها همه نشانههای حرکت در هر قشر از مردم جهان هستند؛ ما نیز با برنامهریزی و بسیجشدن برای پیوستن به این گروههای معترض، با حمایت از اتحادیههای کارگری، گروههای اجتماعی و کلیسایی و انجمنهای حرفهای در هر مرحله از پسرانده شدن به ۱۹۰۰ جلوگیری خواهیم کرد. ما با به حرکت در آوردن دیگران تاثیر لازم را بر روی سردمداران خواهیم گذاشت و پیغاممان را که آینده نه از آن آنها بلکه باید از آن ما باشد را به گوششان میرسانیم. ثابت خواهیم کرد که ما فقط از طرف خودمان مبارزه نمیکنیم بلکه از طرف همه کسانی که توانایی بیان مخالفتشان را ندارند هم سخن می گوییم.
* تئوری توطئه
برخی از من می پرسند: «آیا تو یک تئوری توطئه در سر داری؟ آیا فکر میکنی که رهبران جهان تعمداً قصد دستکاری همه دنیا را دارند؟ آیا فکر میکنی که یک گروه آدم در یک اتاق دور هم مینشینند و نقشه این اتفاقات را میکشند؟»
شما چه فکر میکنید؟ من در جواب این دسته میگویم: «آیا شما به اینکه همه چیز بر پایه شانس و تصادفی اتفاق میافتد اعتقاد دارید؟ جورج اول عراق را بمبباران کرد؛ جورج دوم هم عراق را بمبباران کرد. حتماً باید یک مسأله توارثی باشد!!! مسلم است که این عده در یک اتاق مینشینند. مسلم است که روی چرخ فلک و یا در آسمان در حال چتربازی به مباحثه نمیپردازند! چرا تصویر دور هم نشستن این رهبران در یک اتاق تا این حد غیر محتمل به نظر میآید؟ پس این رهبران در کجا همدیگر را ملاقات میکنند؟»”
در روم باستان، برخی از اشرافزادگان به این نتیجه رسیدند که برای متمایز شدن بردگان از باقی مردم باید یک علامت قابل رؤیت –چیزی مانند پیراهنهای سیاه یا یک نشان مخصوص – برایشان بسازیم.
حقیقت این بود که مشکلاتی با بردهها بوجود آمده بود که از جمله آن آمیختن اجتماعی آنها با دیگر مردمان بود. همکار بودن بردگان به عنوان کارگران مجانی با کارگران پولی در مکانهای کار باعث میشد که هر دو گروه تمایلات و احساسات همگونهای نسبت به شرایطشان داشته باشند و آن خطرساز بود چون یکی از راههای منحرف کردن ذهن پرولتریای روم، ترساندن دائمی آنها از بردگان و خطر آزادی آنها بود که باعث ایجاد ترسی غریب در کارگران میشد. از طرفی بردگان هم با مخالفتها، دور هم جمع شدنها و فریاد کشیدنهای گاه به گاه باعث نگرانی شده بودند. پس برای اینکه آنها را بر سر جایشان بنشانند تصمیم به مرئی کردن وجود بردگان گرفتند تا از طریق آن مردم متوجه حضور آنها بشوند. اما از این تصمیم پشیمان شدند چون به این نتیجه رسیدند که با مرئی شدن بردگان در جامعه، آنها برای خودشان هم مرئی می شوند و به حضور و تعداد کثیرشان واقف میگردند و این خطر شورش را چندین برابر خواهد کرد.
نتیجهگیری این بحث این است که ما انسانهای قرن ۲۱ که تصمیم دارند از ما برده بسازند باید همدیگر را ببینیم و پیدا کنیم. باید به قدرتمان و استقلال ذهنی و عملیمان ایمان داشته باشیم و این همان چیزیست که از آن میترسند. زمانی که رهبران آناده باشند، مردم متعاقباً پیروی خواهند کرد.
