تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

منبع: ایران، قلب من، نیکوش بلتاس دوکاریس، ترجمه اَرمیا،انتشارات حزب تودۀ ایران، پاییز ۱۳۷۳
گزینش و تایپ: ع. سهند

ایران، قلب من – تقدیم به خسرو روزبه

۱

دریای خلیج، بیابانی را می‌ماند
از خارهای خشک و شن‌های روغنی
پیش چشم کودکان پا برهنه،
که ترسان به تهدید خاموش آب تلخ
می‌نگریستند، و در ذهن خود
کشتی‌های به گِل نشسته، پرچم‌های واژگون،
دریانوردان غرق‌شده، نوعروسان تنها مانده،
رویاهای خاموش شدۀ دختران عاشق،
و دوستی‌های بازمانده در میانه راه را
تصویر می‌کردند.

پرستوهای مهاجر می‌پریدند
بر فراز بام‌های ترسان گنبدها،
بر فراز دلشورۀ بازارها،
بر فراز باراندازهای خاموش،
چاه‌های نفت ساکن،
کارگاه‌های کارگران اخرج شده،
و بر فراز نگاهِ کودکان پا برهنه.

در این زمانه سرشار از
خشمِ تعصب کور
و نادانی سرکش،
ماتم از اقصی نقاط جهان فرود می‌آمد.
با شب‌های خالی از ماه بدر،
با روزهای خالی از خورشید ماندنی،
با مساجد در گشوده بر فریادها،
با نوازشی ناگزیر اما بی فردا،
دور یا نزدیک، وحشت
جای بزرگی را در ذهن کودکان پا برهنه
پر کرده بود.

***
با دست‌های زخمی از شکنجه‌ام
مشعل شجاعت تو را، رفیق،
لمس خواهم کرد
و در یک آن،
بر پیشانیم جرقه تصمیم راهپیمایی بزرگی را
که امشب در انتظار ما است، خواهم دید.

از سراسر میهن‌مان
از مزرعه‌ها، زندان‌ها، میدان‌ها،
دره‌های تنگ، مزار شهیدان،
پنجره‌های بسته از ترس،
و بی‎‌قیدی چراغ‌های خاموش راهنمایی
عبور خواهیم کرد
و پیش از آن‌که روز
تمام تاریکی دیروز را ببلعد
به دماوند خواهیم رسید،
به قلعه البرز بزرگ.
و در آنچا پرچم کاوه –
پرچم ما، پرچم خلق ما،
پیشبند چرکین آهنگر،
غرق در عرق، غرق در خون،
پرچم شهیدِ کوهستان زخم دیده-
را بر زمین خواهیم کاشت.

از مرگ جهیدگان، طغیان‌درندگان رام‌شده،
ساعات راه‌پیماییِ طولانیِ سرنوشتِ ما را
تعیین خواهند کرد
و ما با هر طلوع یا غروب
با هر آفتاب بیایان یا سرمای قطب شمال
در هر قدم، طپش زمین را که با شتاب
در رگ‌های تلاش ما جاری است،
حس خواهیم کرد
و تا نام یک میهن راستین،
نام مین‌مان را،
به جهان نشان ندهیم
به سکوت مقدس خواب باز نخواهیم گشت.

اینک یک مشت، و یک دنیا آسمان آبی
اینک یک نغمه، و یک دنیا آفتاب روشن
اینک یک چهره، و یک دنیا ستارۀ تابستانی
اینک یک پیکر، و یک دنیا نور ماه
اینک یک قلب، و یک نی چوبین
و یک عشق بهاری، و صدای پرستوها در حیاط مدرسه،
و فریاد شادمانه کودکان در پارک‌ها،
و صدای آژیرهای عاشق بر بام کارخانه‌ها،
اینک، اینک، اینک، اینک…
اینک یک پرچم، و یک دنیا آزادی
این‌چنین خواه بود نام ایران ما.

و در حالی که باد شمالی مارش عزا را
برای غیبت آن اعدامی می‌نوازد
ما تکه‌ای از هوا را در مشت خود می‌فشاریم:
و آنگاه، ناقوس‌ها حس لبریز از غرور شهر زیبای ما را
به تمام محله‌های دنیا، که در انتظار و بی‌خوابی
سلام شادمانه خوشامد را
با تمام وجود در لب‌ها زندانی کرده‌اند،
می‌برند.
ایران…

شکوه باروهای دژ
از ضربه‌های مداوم باران، تگرگ، برف،
از یورش ابدی آفتاب، آتش، باد:
از ضربه‌های تازیانه بیداد بر پیکرش؛
و این شناخت که: کسی که زود نجنبد،
به مرگ تدریحی می‌میرد.

یک دانه گندم، یک دانه ذرت،
یک دانه جو، یک دانه امید.
کوه‌های کنجکاو را کاوش خواهیم کرد
و بذر ابدی سرنوشت را خواهیم کاشت.
ما، نه پایان چیزی،
که آغاز عشقیم.

دست، دست ما، دست زخمی ما…
تو درد را در چهرۀ مادر،
هوس عریان را روی سینه نگار،
درد رفیق را در گذرگاه مرگ،
شادی عدالت را در مبارزه،
و عشق را در رویای مردم ما
نوازش کردی. ایران.

بی درنگ به راه افتادیم:
میدان‌های سرشار از ترانه و پرچم‌های زیاد،
زندان‌های لبریز از پیام و ایثار،
کوه‌های پوشیده از میثاق رزم و آرمان آگاهانه؛
با رفیق خسرو روزبه
پیشاپیش هنگ آفتاب، بی درنگ؛
برای آن‌که مرگ زودرس ما باید
به یک دنیا زندگی و به میهنی جوان بدل شود.

و ستارۀ بامدادی
نور خود را آزاد می‌کرد.

کسی گفت: «از خیلی نزدیک با
رفیق خسرو روزبه آشنا شدم».
آنگاه ما پاسخ دادیم:
«ما هم از خیلی نزدیک با رفیق روزبه آشنا شدیم».
او تکرار کرد: «از خیلی نزدیک
با شهادت رفیق روزبه آشنا شدم».
و آنگاه ما لجوجانه تکرار کردیم»:
«ما هم از خیلی نزدیک با شهادت
رفیق خسرو روزبه آشنا شدیم».

او اصرار کرد: «از خیلی نزدیک
با لبخند رفیق شهید روزبه آشنا شدم».
آنگاه ما دوباره پاسخ دادیم: «ما هم
از خیلی نزدیک با لبخند
رفیق شهید روزبه آشنا شدیم».

او به ما خیره شد و گفت:
«آری، تمام بشریت…»
ما به او خیره شدیم و پاسخ دادیم:
«آری، تمام بشریت…».

و سپس، همگی ما – با تمام بشریت –
سرود بین‌الملل را به همه
زبان‌های دنیای بزرگ خواندیم.

ما، نه پایان چیزی،
که آغاز عشقیم.
ایران….

(ادامه دارد)