تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

ا. آذرنگ

۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰

«تجلی سرنوشت» چینی؟

 

خیل تاجران تحریم و سند تفاهم همکاری‌های ۲۵ ساله ایران – چین، لیبرال‌های دلبسته به ادغام در تقسیم کار امپریالیستی از راه پکن، هواداران «مقاومت» بدون اتکا به قدرت توده زحمتکش، تبلیغات پر سرو صدایی پیرامون ظهور چین به عنوان قدرت نوین جهانی، پایگاه نوین اردوگاه ضدامپریالیستی، ملتی صلح‌جو و عدالت‌گرا با ماموریت ویژه تاریخی و… براه انداخته اند که مورد آخری از بسیاری جوانب یادآور تبلیغات مشابهی است که از سده ۱۹ تا ۲۰ در مورد آمریکا و باور «تجلی سرنوشت» آن کشور براه افتاده بود (و هنوز از اردوگاه راست افراطی آمریکا ترامپیست تکرار می‌شود.)

اندیشه «تجلی سرنوشت» (manifest destiny) بویژه در سده نوزده در فرهنگ آمریکا غالب بود و سه عنصر داشت: شایستگی‌های ویژه مردم و نهاد‌های اجتماعی حکومتی آمریکا، ماموریت ویژه ایالات متحده برای رهایی و آبادانی سرزمین‌های غرب آمریکای شمالی بر اساس الگوی شرق کشاورزی، و سرنوشت ناگریر برای انجام این وظیفه اساسی.

در قرن ۲۰ این نگرش در کشورگشایی‌های امپریالیستی، پیشبرد «جنگ سرد» و پیروزی در آن، و مقابله با انقلاب‌های کشورهای پیرامونی نقش ویژه‌ای ایفا کرد و بعدها در تز «نظم نوین جهانی» و «سده نوین آمریکایی» بازتاب یافت. استثنایی بودن تجربه آمریکا و ضرورت سرمشق قراردادن آن توسط شخصیت‌های سیاسی لیبرال اروپا در دوران گوناگون نیز پذیرفته شد و تبلیغ می‌شد (برای نمونه آلکسی توکویل فرانسوی، مارگارت تاچر، و…). البته مارکس نیز سرمایه‌داری آمریکا را به دلیل نداشتن تجربه ساختارمناسبات تولیدی فئودالی دارای ویژگی‌های متفاوتی از کشورهای اروپایی می‌دانست. اما مارکس برآن بود که آمریکا نیز در سیر تاریخی اقتصاد سیاسی خود (با ایجاد جمعیت ذخیره با مهاجرت نیروی کار از اروپا و تسخیر کامل و گشایش سرزمین‌های غرب آمریکا) به سرنوشت اروپا دچار خواهد شد و نه برعکس. تفاوت دیدگاه مارکس با گرایشات ایده‌آلیستی لیبرال و محافظه کار و… در نگرش ماتریالیست دیالکتیکی به اجتماع، و درک ژرف وی از اقتصاد سیاسی سرمایه‌داری نهفته است که بر اساس آن، در تحلیل نهایی این زیربناست که روبنا را می‌سازد.

با تضیف اقتصادی نسبی آمریکا در دوران کنونی و شکل‌گیری قدرت‌های نوین اقتصادی مانند چین، هند، برزیل، آلمان و… بازگشت تعادل به روسیه پسا – سوسیالیستی، اعتبار نظریه استثنایی بودن آمریکا و «تجلی سرنوشت» آمریکایی شدیداً ریزش کرده است. در این حال ما شاهد ارایه نظریات مشابهی در مورد استثنایی بودن چین و سیر تاریخی آن کشور و مردمان و فرهنگ سیاسی آنان هستیم. این خط فکری در مورد چین نزد گرایشات اروکمونیستی – مائوئیستی بویژه در اروپا به روشنی دیده می‌شود. در میان جریانات سیاسی ایران، دیگرانی نیز شرمگینانه چنین مواضعی را با توسل به ترجمه نوشتارهای شخصیت‌های سیاسی فرهنگی و یا بازانتشار آن‌ها تبلیغ می‌کنند. برای نمونه در نوشته «چرا به شناخت کامل چین نیازمندیم!» می‌خوانیم: «اما معضلی وجود دارد یا دست کم غرب معضلی دارد از نوع بسیار جدی آن. ما چین را نمی‌فهمیم! در مخ‌مان نمی‌رود! ما سعی داریم چین را با قواعد خودمان بفهمیم: با قواعد غرب. ولی شما نمی‌توانید چین را با قواعد غرب درک کنید! البته چین با ما اشتراکات و پیوستگی‌هایی دارد. ولی به‌طور بنیادی، چین بسیار فرق دارد با غرب. همیشه متفاوت بوده، هنوز هست و همیشه خواهد بود!» و…« سومین نکته‌ای که می‌خواهم مطرح کنم، کاملا چین را از غرب، که معیار مقایسه‌ام است، متمایز می‌کند. چین هرگز قدرتی توسعه‌طلب نبوده است. مطمئنا چین رسالتی جهانشمول برای خود قائل است، به‌عبارت دیگر به خاطر دارا بودن متعالی‌ترین تمدن، همان‌طور که قدرت‌های غربی چنین نقشی برای خود قائلند… ارزش‌های اروپایی متعالی هستند و می‌بایست به زور پذیرفته شوند همچنین موسسات، سیستم حکومتی و غیره. چینی‌ها هرگز چنین سننی نداشته‌اند. روش چینی‌ها اینست که بله ما پیشرفته‌ترین، پیشروترین و … تمدن دنیا هستیم ولی ما «هویتی فرهنگی» هستیم و نمی‌خواهیم مرزهای خود را به خارج و به دیگر کشورها گسترش دهیم زیرا این گامی‌ در ترک تمدن و تاریخ چین خواهد بود. بنابراین، هیچ سنت توسعه‌طلبانه‌ای در چین وجود ندارد… چین هیچگاه به تصرف نظامی ‌کشورها اقدام نکرده و به این روش هم توسعه نیافته است.»[۱]

بازانتشار چنین افکار ضد علمی و در بهترین حالت ساده لوحانه، ممکن است بسیار شگفت‌انگیز به نظر برسد (و جالب این‌که مترجم گویا از طیف براندازان نیز هست!). اما درنگی بر خاستگاه نظری هواداران دیدگاه استثنایی بودن چین نشانگر آنست که در حقیقت آنان هنوز از زیر آوار ایدئولوژی زدایی دهه آخر قرن بیستم و دهه اول سده بیست‌ویکم بیرون نیامده‌اند. «چین ستایی» آنان همزاد شیفتگی است که نسبت به پروژه دموکراسی و توسعه اقتصادی «جنبش سبز» به نمایش گذاشتند. اگرچه برخی از پیروان و هواداران «جنبش سبز» اکنون به موضع به اصطلاح ضدامپریالیستی و یا تقویت «اقتدار ملی» روی آورده اند، اما این نه یک تحول بنیادین بلکه در واقع تداوم سرگردانی آن‌ها در کوچه پس کوچه‌های سیاست است و در واقع فقدان برخورداری از یک قطب‌نمای ایدئولوژیک را برجسته می‌سازد که آنان را از شیفتگی به پروژه «رفسنجانی» و «جنبش سبز» به ذوب شدن در گفتمان «اقتدار و سازندگی» و «تمدن اسلامی» بورژوازی «ارزشی» و انکار رابطه دیالکتیک میان عدالت اجتماعی و مبارزه ضدامپریالیستی در شرایط مشخص کنونی کشانده است. اگر مواضع جریان «چین‌ستا» ولی ضد ولایت فقیه ماهیتاً تداوم دیدگاه‌های سترون آن‌ها در ۳۰ سال گذشته است، «گرایش چین‌ستای متمایل به ولی فقیه» با انکار عدالت اجتماعی به مثابه گرانیگاه تحولات سیاسی کشور بویژه دو دهه گذشته از مواضع عدالتخواهانه پس نشسته و با ذوب شدن در گفتمان «اقتدار ملی» سرمایه‌داری بزرگ با لعاب تبلیغاتی گرایشات خرده بورژوازی دنباله رو آن، شیفته «رویکرد به شرق غیر چپ» است. پرداختن به چندوچون این سیر قهقرایی در نوشته دیگری پیگیری خواهد شد.

در زمینه ادعای استثنایی بودن تاریخ چین و صلح‌جو بودن تاریخی نژاد و تمدن چینی، به مترجم و انتشار دهنده ناآگاه نوشته مورد نظر به یادآوری کشورگشایی‌های چین دربرمه، ویتنام، تبت، نپال و خانات که بخشی از لشکرکشی‌های دهگانه چین طی ۱۷۹۶ – ۱۷۳۵ بود بسنده می‌شود. و مرور جزییات رویدادهای تاریخی برای روشن شدن سنن لشکرکشی چین به خودشان واگذار می‌شود.

نکته مهم‌تر اما آنجاست که مقاله مذکور تلویحاً با تکیه برآداب و رسوم و مذهب مردم چین، ماموریت تاریخی ویژه‌ای برای آن قایل می‌شود که کمابیش بیش تداعی‌کننده داستان «تجلی سرنوشت» آمریکایی با ویژگی‌های چینی است. تزی که می‌توان گفت بر پایه استثنایی بودن «روان اجتماع» چینی استوار شده است. رد پای عمده کردن مفهوم «روان اجتماع» را در تئوری بافی‌های «ضدامپریالیستی» در ارتباط با سرمایه‌داری ایران نیز می‌توان دید. کم اهمیت دادن به نقش عمده مناسبات تولیدی و عدم توجه به تئوری لنینی امپریالیسم نتایج ناگواری در زمینه ارزیابی از روندهای سیاسی اقتصادی ایران و جهان دارد که شاهد بارتاب آن در محافل سیاسی، و گفتگوها در رسانه‌ها بوده‌ایم.

البته پدیده «روان اجتماع» و ویژگی‌های مردمان چین و ایران و یا هر کشور دیگری یک واقعیت عینی است. اما نقش روان اجتماع در سیر تحولات اجتماعی در تحلیل نهایی ثانوی است. برای روشن شدن موضوع بازخوانی بخش‌هایی از تحلیل و ارزیابی زنده یاد طبری از نقش «روان اجتماع» در سیر تکوین جامعه و مبارزه سیاسی آموزنده است:

درباره روان اجتماع
نخست باید متوجه بود که مقوله «شعور اجتماع» با مقوله «ایدئولوژی» همسنگ نیست. ایدئولوژی بخشی از «شعور اجتماع» است. شعور اجتماعی مرکب از دوبخش آگاهانه و خودبخودی، یا آکتیف و پاسیف است. ایدئولوژی جزء بخش آگاهانه و آکتیف شعور است، تازه تمام این بخش هم نیست زیرا مسلما علم ،شکلی از اشکال شعور اجتماع است ولی جز ایدئولوژی نیست زیرا از مختصات ایدئولوژی جنبه طبقاتی آنست و علوم [منظور علوم اجتماعی- اقتصادی نیست] دارای جنبه طبقاتی نیستند. لذا ایدئولوژی سهمی از بخش آگاهانه شعور اجتماع است و اما بخش غیرآگاه، خودبخودی و پاسیف شعور اجتماع همانا روان اجتماعی است.

کلمات غیرآگاه، خودبخودی و پاسیف کلمات دقیقی نیست و آ‌ را باید فقط بشکل «نسبی» درنظر گرفت. مثلاً در زمینه اخلاقیات آن قسمتی از آراء ونظریات اخلاقی که بشکل آگاهانه از طرف این یا آن طبقه (و بویژه طبقه مسلط که صاحب ایدئولوژی مسلط است) تبلیغ می‌شود بخشی از ایدئولوژی اخلاقی (اتیک) جامعه است ولی احکام زیادی است که بصورت آداب و رسوم، بصورت مقرارات فولکلوریک در جامعه وجود دارد، مرتب و مدون نیست، جامعه آن‌ها را بر حسب «اینرسی»، بر حسب سنت، خودبخودی مراعات می‌کند. همین نظریات است که وارد بخش روانی می‌شود. همچنین است درمورد نظریات هنری، نظریات حقوقی و سیاست و غیره.

صفات مشخصه بخش روانی در شعور اجتماع به قرار زیرین است:
۱- جنبه طبقاتی آن ضعیف و جنبه عام آن برای سراسر یک خلق یا یک ملت قوی است
۲-تحول آن بمراتب بطئی‌تر از ایدئولوژی است و بصورت آب راکدی است که ایدئولوژی برفراز آن با امواج خروشان و جوشانی حرکت می‌کند، اینرسی جامعه و رسوب شط تاریخ است، بصورت «سنن و عادات»، «ذوق و سلیقه» و «آداب و رسوم» بروز می‌کند و بصورت صفات و خصال مشترک ملی، شیوه‌ها و سبک‌های مشترک ملی در برخورد و حل مسایل زندگی درمی‌آید.
۳-نتیجه انعکاس شرایط مختلف تولید زندگی مادی است و بر اساس فرماسیون‌های متعدد اجتماعی – اقتصادی پدید می‌شود، چکیده سیر تاریخ جامعه معین است.

روان اجتماعی بطور کلی عام و غیر طبقاتی است ولی در مورد جنبه غیرطبقاتی روان اجتماعی باید گفت که این امر مانع از وجود «روان طبقاتی» نیست. در اینجا شباهت زیادی مابین پدیده روان اجتماع و زبان هست. زبان بطور کلی یک پدیده تمام خلق، تمام ملت است ولی مسلماً «ژارگون» طبقاتی نیز وجود دارد. در مورد روان اجتماعی نیز وضع بدین منوال است با این تفاوت که دامنه «روان طبقاتی» و عمق و تاثیر آن از ژارگون طبقاتی بیش‌تر است زیرا در پایه این روان منافع خاص این یا آن طبقه قراردارد.

همین بغرنجی ساخت «روان اجتماعی» و روابط دیالکتیکی آن از طرفی با زیربنا (اقتصاد اجتماع) و از طرف دیگر با روبنا (ایدئولوژی) تعیین حدود آن‌را در هر لحظه معین دشوار می‌کند. و بطوا تحول آن ناچار این نتیجه را ایجاب می‌کند که روان اجتماع با آن‌که جز شعور اجتماع است ولی خصیصه روبنایی آن از ایدئولوژی ضعیف‌تر است. عواملی که در تشکیل روان اجتماع موثرند بقرار زیرند:
۱-اقتصاد اجتماع: سطح معین رشد قوای مولده و مناسبات تولید در یک کلمه «اقتصاد احتماع،
۲-سطح معین رشد شعور اجتماع،
۳-سوابق سیر تاریخی اجتماع معین،
۴-مختصات جغرافیایی و اقلیمی.

در میان این عوامل اقتصاد اجتماع دارای تأثیر قاطع است. چنین است مختصات روان اجتماع تا آنجا که می‌توان آن‌را در نخستین وهله مطالعه بیان کرد. درباره قول معروف پلخانف راجع به آنکه روان اجتماع حلقه واسطه بین روبنای ایدئولوژیک و زیربنای اقتصادی است هرگونه دقتی سزاوار است.[۲]

… این عادات و آداب، ذوق و سلیقه، منطق و سبک کار و غیره و غیره همانند که در اثر شرایط همانند مادی و معنوی برای اعضا جامعه معین پدید شده است روان آن اجتماع یا روح خلق نام دارد. پیداست که چون علل موجده متحرک است، معلول و محصول، یعنی روان جامعه نیز متحرک است. همانطور که انسان‌ها در محیط‌های مختلف اجتماعی، در مراحل مختلف رشد و غیره عوض می‌شوند، جوامع نیز عوض می‌شوند. لذا روحیات آن جوامع نیز دستخوش دگرگونی است.
ادعای وجود مختصات ابدی برای یک خلق یک ادعای ایده آلیستی است. نفی مختصات مشترک برای یک خلق نیز خلاف واقعیت است… [۳]

 

[۱] – «چرا به شناخت کامل چین نیازمندیم»، تارنگاشت ۱۰ مهر، ۲۲ فروردین ۱۴۰۰
https://10mehr.com/maghaleh/22011400/3725
[۲] – در باره روان اجتماع، «یادداشت‌ها و نوشته‌های فلسفی و اجتماعی»، احسان طبری، ۱۳۴۶، صفحات ۳۸- ۳۷
[۳] – بازهم درباره روان اجتماع، همانجا، صفجه ۴۱

پیوند کوتاه: https://tinyurl.com/2n39dn8b