تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

دوشنبه، ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
منبع: «چپ» (soL)
نویسنده: جم دمیروک
دو‌شنبه، ۴ مه ۲۰۲۶

کسانی که از آزمون عملی اجتناب می‌کنند

 

به تازگی، وب‌سایت «ژاکوبن» مقاله‌ای از راسل جاکوبی در دفاع از «مارکسیسم غربی» منتشر کرده است.*

این متن در واقع نقدی است بر استدلال‌های گابریل راکهیل، استاد دانشگاه اهل آمریکا، که متفکران «مکتب فرانکفورت» را به خدمت در راه امپریالیسم آمریکا متهم کرده است. (برای کسانی که در جریان نیستند: کتاب راکهیل اساساً به دنبال اثبات این ادعاست که مارکسیسم غربی، با بودجه‌ «سیا»)، یک جریان «چپِ» ضد کمونیست اختراع کرده است.)

با این حال، یک نکته جالب در نوشته‌ جاکوبی به چشم می‌خورد. اگرچه در متن چندین بار تأکید شده که مارکسیسم-لنینیسم در سال‌های اخیر احیا شدن را دوباره آغاز کرده است، اما این استدلال با این تأکید تکمیل می‌شود که سنت چپ غربی با گسست از مارکسیسم شوروی و ترسیم مسیری آزادی‌خواهانه‌تر (لیبرترین)، کار درستی انجام داده است. در این میان، محاکمات سال ۱۹۳۸ و اردوگاه‌های گولاگ (اگرچه به طور ضمنی) به عنوان شواهد ارائه می‌شوند.

اساساً می‌توان گفت که این یک «روش آشنا برای پیشبرد بحث» است؛ روشی که ما در متون مدافع مارکسیسم غربی مدام با آن برخورد می‌کنیم. ابتدا یک نیاز اجتماعی شناسایی می‌شود: «نیاز فزاینده به مارکسیسم-لنینیسم»، و سپس تمام تحولات در روند تاریخی به افراطی‌ترین نمونه، که از بستر خود خارج شده است، گره زده می‌شود: «بازگشت به لنینیسم، بازگشت به استالین است (کسی که چهره‌ای اهریمنی از او ساخته شده و گاهی حتی با هیتلر هم‌ردیف شمرده می‌شود.»

بدین ترتیب، جریانی که آن نیازِ شناسایی‌شده به سوی آن هدایت شده بود، بی‌اعتبار می‌شود و آنچه باقی می‌ماند – علی‌رغم تمام «خطاهای» آن – تئوری‌های مارکسیسم غربی به عنوان تنها گزینه موجود است…

منطق معیار دوگانه
همان‌طور که می‌توان دید، هدف ما دفاع از راکهیل یا روش‌های او در گردآوری شواهد نیست؛ با این حال، معتقدیم اعتراض به تصویری کاریکاتورگونه که راسل جاکوبی از استدلال‌های راکهیل ارائه می‌دهد، ضروری است؛ چرا که او در نهایت بحث را به این ایده ساده‌انگارانه محدود می‌کند که «مارکسیسم غربی بر استالین و مائو برتری دارد.»

مخالفت اصلی ما این است:

چنین بحث‌هایی را نمی‌توان صرفاً در محدوده‌های آکادمیک مارکسیسم غربی پیش برد. چرا که مارکسیسم-لنینیسم هرگز به دنبال یک دستاورد صرفاً تئوریک و جدا از عمل (پراکسیس) نیست؛ یک چنین چیزی با ماهیت آن در تضاد است. از این رو، مارکسیسم-لنینیسم دیدگاه‌های مخالف خود را با بررسی رابطه‌ آن‌ها با کاربردهای عملی‌شان تفسیر می‌کند.

اما، نوشته‌ جاکوبی دقیقاً برعکس عمل می‌کند. می‌توان گفت که در ساختار این متن، رندانه یک معیار دوگانه به کار رفته است؛ به این صورت که تئوری و پراکسیس به شکلی خودسرانه از هم جدا می‌شوند و سپس هر جا که برای رسیدن به نتیجه‌ مطلوب لازم باشد، دوباره به هم پیوند می‌خورند.

به‌عنوان مثال، در حالی که متن از مارکسیسم غربی دفاع می‌کند، هرگز به پیامدهای سیاسی و عملی آن – یعنی ازهم‌گسیختگی طبقه کارگر، سکوت در برابر پروژه‌های امپریالیستی، و ادغام شدن در دموکراسی بورژوایی – اشاره‌ای نمی‌شود. روشنفکران چپ‌گرای غربی چنان به تصویر کشیده می‌شوند که گویی دست‌های آن‌ها پاک است. متن به شکلی بی‌صدا بر این واقعیت تکیه می‌کند که آن‌ها هیچ پراکسیس انقلابی که فعالانه در آن مشارکت داشته باشند، ندارند؛ و متون آکادمیکی که تولید می‌کنند، با وجود تمام تناقضات‌شان، صرفاً به واسطه‌ نیات «آزادی‌خواهانه‌» آن‌ها توجیه می‌شوند.

با این حال، وقتی نوبت به مارکسیسم-لنینیسم می‌رسد، می‌بینیم که این قاعده ناگهان تغییر می‌کند. افق تئوریک لنینیسم، پیروزی‌های تاریخی آن در درهم‌شکستن فاشیسم، و واقعیت مادی که میلیون‌ها کارگر را به صحنه تاریخ آورد، همگی نادیده گرفته می‌شوند. یک سنت عظیم از بستر تاریخی آن جدا شده، بر اساس خشن‌ترین و افراطی‌ترین تجربیات آن (همان‌طور که پیش‌تر ذکر شد، با مثال‌هایی نظیر اردوگاه‌های گولاگ، محاکمات ۱۹۳۸ و پیمان ورشو) محکوم شده و منسوخ اعلام می‌شود.

در حالی که غیرعملی بودن مارکسیسم غربی، به واسطه‌ همین مثال‌ها – که ما در طول تاریخ هرگز از بحث درباره‌شان ابا نداشته‌ایم – به عنوان یک «فضیلت» جلوه داده می‌شود، روند تحول انقلابی نیز با انگشت گذاشتن بر دشواری‌های عملی‌ای که به ناچار به عنوان سخت‌ترین مبارزه‌ تاریخ علیه سرمایه‌داری با خود به همراه دارد، بی‌اعتبار می‌شود.

بگذارید تکرار کنیم: مخالفت ما در اینجا صرفاً با متن جاکوبی نیست؛ ما از یک «استراتژی تحریف» صحبت می‌کنیم که تقریباً در تمام مباحثات مرتبط با مارکسیسم غربی مشترک است

بهای اجتناب از عمل (پراکسیس)
همان‌طور که می‌توان دید، در مبارزه با مارکسیسم غربی از یک چشم‌انداز لنینیستی، کاملاً امکان‌پذیر است که طرف مقابل را با پرسش‌های بی‌پاسخ، بدون آنکه حتی به این اشاره شود که چه کسی یا از کجا بودجه آن را تأمین می‌کند، به حال خود رها کرد. پرسیدن از کاربرد عملیِ در مبارزه طبقاتی کافی است تا این نقاب از چهره برافتد. با این حال، برای هر کس که امروزه خود را پیرو مارکسیسم غربی می‌داند، یک ضرورت تاریخی است که به شکلی جدی به تزهای ارائه‌شده توسط راکهیل پاسخ دهد. و البته، این مواجهه باید با وارد کردن تجربیات عملیِ تاریخی به بحث صورت گیرد، نه آن‌طور که جاکوبی انجام داد، با متوسل شدن به پاسخِ آسانی نظیر این‌که «راکهیل حقوقش را از کجا می‌گیرد؟»

راسل جاکوبی مقاله خود را با این جملات به پایان رساند: «یک “چپ نو” یا “مارکسیسم غربی” سالخورده، نویدبخش‌تر و ترجیح‌دادنی‌تر از یک استالین نسخه ۲ است.» پس بگذارید ما نیز این‌گونه نتیجه‌گیری کنیم:

برتریِ دیدگاه طبقاتی لنین و استالین بر مارکسیسم غربی – همان جریانی که در نهایت راه را برای خط تئوریک حامیِ فاشیسمِ اسرائیل هموار کرد – در همان روزی به اثبات رسید که پرچم شوروی بر فراز ساختمان رایشستاگ برافراشته شد.

* «خیر، مارکسیسم غربی یک توطئه سیا نبود»، راسل جاکوبی، ژاکوبن، ۱۸ آوریل ۲۰۲۶

https://jacobin.com/2026/04/review-rockhill-western-marxism-cold-war/

https://haber.sol.org.tr/haber/pratigin-sinavindan-kacanlar-409107