تارنگاشت عدالت – بایگانی دورۀ دوم
۲۹ تیر ۱۳۹۱
دسته گل تازه: شرکت در پروژه جدید اپوزیسیون «سند ساز»

در نشریه «نامه مردم» شماره ۸۹۹، مورخ ۲۶ تیرماه ۱۳۹۱ نوشتار «تأملی بر تاریخ نویسی رژیم ولایت فقیه و حکومتهای سرکوبگر: شیوهها و هدفها» بقلم آقای محمد امیدوار منتشر شده است.
در آغاز آن نوشتار چنین آمده است: «در پی تماس سردبیر مجله ”آرش“ با دبیرخانه کمیته مرکزی و درخواست مقالهیی در زمینه نظرات حزب ما پیرامون سندسازی و ”تاریخ نویسی“ رژیم ولایت فقیه بر ضد احزاب و سازمانهای سیاسی کشور، مقاله زیر پس از بررسی و تصویب هیئت سیاسی کمیته مرکزی برای این مجله ارسال شد. این مقاله در شماره ۱۰۸ نشریه آرش منتشر شده است.»
مجله «آرش» و سردبیر آن، به گواهی ۱۰۸ شمارۀ آن نشریه، در سندسازی و تاریخ نویسی علیه جنبش کمونیستی و کارگری جهان بطور اعم، و علیه حزب تودۀ ایران بطور اخص، همسو با «تاریخ نویسی رژیم ولایت فقیه و حکومتهای سرکوبگر» سراسر جهان حرکت کردهاند، و در مواردی، گوی سبقت را از آنها ربوده اند. برای اثبات این نکته، کافی است فقط به خوش رقصی شمارههای متعدد «آرش» و سردبیر آن، در قبال انتشار کتاب «شورشیان آرمانخواه» در ایران که نمونهای برجسته از سندسازی و تاریخی نویسی محافل ضدمردمی علیه جنبش کمونیستی و کارگری جهان و حزب تودۀ ایران است، و گفتوگوی بازجو مآبانه وی با آقای فرخ نگهدار پیرامون کتاب «خانه دایی یوسف» در آرش شماره ۷۹ توجه شود.
در زیر بخشی از «تاریخ نویسی» و «سندسازی» «آرش» به بهانه انتشار کتاب «شورشیان آرمانخواه» به نقل از شمارۀ ۷۵-۷۶ آن مجله، در اختیار خوانندگان گرامی قرار میگیرد.
سلوک گمشده
سرنوشت سوسیال دموکراسی در ایران
منبع: آرش، شمارۀ ۷۵-۷۶
نویسنده: مازیار بهروز
اشاره: دکتر مازیار بهروز، استادیار بخش تاریخ دانشگاه ایالتی سانفرانسیسکو در ایالت کالیفرنیای آمریکا میباشند، از ایشات تا کنون مقالات متعددی به فارسی و انگلیسی در بارۀ تاریخ جدید ایران به چاپ رسیده است.
ایشان نگارنده کتاب «شورشیان آرمان خواه؛ ناکامی چپ در ایران» به زبانی انگلیسی هستند. این اثر توسط آقا مهدی پرتوی بهفارسی برگردانده شده است و در انتظار اجازۀ چاپ میباشد.
نگاهی کلی به تاریخ سیاسی-اجتماعی ایران در قرن بیستم نشان میدهد که مفهوم چپ (سازمانهای چپ، دیدگاه چپ، نظریههای چپ) در فرهنگ سیاسی ایران از اوایل قرن بیستم تا به پایان آن دچار نوعی تحول شده است. تحولی که در ارتباط تنگاتنگ با تغییر و تحولات جنبش کارگری و سوسیالیستی در سطح جهان بوده است.
در اوایل قرن، مفهوم چپ به دو روند سوسیال دموکراسی و کمونیستی اطلاق میشده است. حال آنکه از اواسط قرن، وجه کمونیستی این روند وجه دیگر را تحتالشعاع قرار داده است. دو روند کمونیستی و سوسیال دموکراسی، ریشه و تاریخ خود را در جنبش کارگری-سوسیال دموکراسی قرن نوزدهم اروپا (بهخصوص اروپای غربی) مییافت. از سوی دیگر، سوسیال دموکراسی اروپا از اواسط قرن نوزدهم خود را با اندیشههای مارکس منطبق کرد و مارکسیسم وجه مشخصۀ هویت سیاسی و ایدئولوژیک آن شد. با پیروزی انقلابب روسیه در اکتبر ۱۹۱۷، جنبش سوسیال دموکراسی اروپا دچار انشقاق شد و کمونیسم بهعنوان وجه انقلابی و ضدسرمایه داری روند جنبش کارگری اروپا، خود را در مقابل سوسیال دموکراسی-بهعنوان وجه اصلاحطلب این جنبش- مطرح نمود.
این مقاله تحول تفکر چپ در ایران را در ارتباط با تحولات جهانی و داخلی ایران مورد بررسی قرار میدهد و نشان میدهد و نشان خواهد داد که اگر چه وجه سوسیال دموکراسی جنبش چپ در ایران برای حدود نیم قرن تحت شعاع وجه کمونیستی قرار گرفته بود، اینک در پایان قرن میرود تا بار دیگر خود را به شکل مستقل مطرح سازد و در این راستا حتا، مفهوم چپ را بازسازی کند. اکنون که جامعۀ ایران وارد دوره ای از توسعۀ سیاسی گشته و مباحثی چون، اجرای قانون و جامعۀ مدنی در آن به شکل جدی مورد بحث و جدل قرار میگیرد، این تحول در تفکر چپ از اهمیت خاصی برخوردار میشود. خاصه آنکه تحولات جهانی یعنی سقوط اروگاه سوسیالیستی به رهبری اتحاد شوروی (۱۹۱۷ تا ۱۹۹۱) و تحول بنیادین روابط تولیید در جمهوری خلق چین به نفع نظم سرمایهداری (آنچه حزب کمونیست چین به اصرار، سوسیالیسم به شکل چینی مینامد) از لحاظ وجه کمونیستی را به سمت نوعی بیمعنی شدن سوق داده است.
سوسیال دموکراسی در برابر کمونیسم
از دید تاریخی، کمونیسم زمانی در برابر سوسیال دموکراسی قد علم کرد که جنبش سوسیال دموکراسی اروپا در مقطع تحول قرن نوزدهم (و پس از درگذشت مارکس و انگلس) دجار بحران شده بود. در واقع جنبش کمونیستی از درون سوسیال دموکراسی اروپا سر برآورد و با این تولد، هم معنی نوینی به آرمانهای انقلابی اندیشۀ مارکس داد و هم به روند تحول در جنبش سوسیال دموکراسی و تبدیل آن از یک جنبش انقلابی به جنبشی اصلاحطلب کمک نمود: به چه معنی؟ جوهر بحران سوسیال دموکراسی (یعنی مارکسیسم قرن نوزدهم) را میتوان چنین توضیح داد که با سپری شدن بیش از پنجاه سال از انتشار مانیفست کمونیسم توسط مارکس و انگلس و شکستهای انقلابهای اروپا، چپشم انداز پیروزی یک انقلاب سوسیالیستی بهرهبری طبقه کارگر تیره شده بود. این ابهام از یک طرف بهدلیل قابلیت سرمایهداری در پشت سرگذاشتن بحرانهای اجتماعی بود و از طرف دیگر به این لجاظ بود که طبقۀ کارگر صنعتی (پرولتاریا) به نظر نمیآمد، آن آگاهی اجتماعی و طبقاتی لازم را برای رهبری یک انقلاب پیروزمند از خود نشان دهد.
این دو تحول بدین معنی بود که جنبش سوسیال دموکراسی به یک بحران تاریخی رسیده بود. بحرانی که فقط با ارزیابی تجارب و شرایط عینی جدید میتوانست به ابعاد آن پی ببرد. در طول دو دهۀ اول قرن بیستم، پاسخ لنین و بلشویسم به بحران طرح نظریۀ حزب انقلابیون حرفه ای و امپریالیسم بود. در حالیکه گروهی از سوسیال دموکراتهای اروپا به تحلیل تحولات جهان سرمایهداری و عدم وجود ذهنیت و آگاهی سوسیالیستی در طبقۀ کارگر میرفتند تا چنین نتیچهگیری کنند که جنبش سوسیال دموکراسی میباید در چهارچوب نظم سرمایهداری (و دموکراسی سیاسی که در این فرآیند در حال شکلگیری بود) به حرکات اصلاحی دست زند؛ گروهی دیگر با تحلیلی جدید بر رسالت انقلابی سوسیال دموکراسی پافشاری میکردند.
کارل کائوتسکی و لنین، از جمله گروه دوم بودند. لنین چنین استدلال کرد که تجربه نشان میدهد که طبقۀ کارگر به خودی خود صرفاً به آگاهی اتحادیه ای دست مییابد و چنین تحلیل کرد که آگاهی انقلابی (سوسیالیستی) باید از بیرون طبقه و توسط انقلابیون حرفه ای و حزب آنان بهدرون طبقه آورده شود. این نظریه در کنار نظریۀ امپریالیسم لنین، پایههای نظری شکافی را که میرفت، برای همیشه سوسیال دموکراسی را از کمونیسم جدا کند، پی ریخت. پایگاه نظری آنچه در آینده بلشویسم و سپس مارکسیسم-لنینیسم خوانده شد، در تحول بالا نهفته است. در واقع انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه، به این جدایی نظری بین سوسیال دموکراسی و کمونیسم صورتی عملی داد. با تشکیل بین الملل سوم در سال ۱۹۱۹ میلادی و سپس تثبیت قدرت استالین در پایان دهۀ ۱۹۲۰، جدایی کمونیسم و سوسیال دموکراسی، شکلی قطعی گرفت. این جدایی را از لحاظ عملی و نظری، چنین میتوان توصیف کرد: کمونیسم زیر پرچم بلشویسم (یا مارکسیسم-لنینیسم و در عمل برداشت استالینی از آن) مدعی میراثداری وجه انقلابی سوسیال دموکراسی قرن نزدهم اروپا شد. براساس این نظریه، طبقۀ کارگر از لحاظ تاریخی قادر است قدرت سیسی را تحت رهبری حزب انقلابی بهدست آورد و حتا در شرایطی نامطلوب، از لحاظ کمی و کیفی، اقدام به ساختمان جامعۀ سوسیالیستی کند. این نظریه بر آن بود که شرایط سرمایهداری در سطح جهان دچار تحول کیفی گشته و در عصر امپریالیسم میتوان و میباید شرایطی را در نظر گرفت که بهموجب آن، انقلاب اجتماعی پیروزمند، در جوامعی رخ دهد که از لحاظ رشد سرمایهداری و صنعت در سطح نازلی باشند. بنابراین، انقلابیون پیروزمند میباید یا مرحلۀ سرمایهداری را کاملاً دور بزنند و یا روند آنرا با رهبری خود تسریع کنند. در برابر این نظریه جنبش سوسیال دمککراسی در عمل وارث وجه اصلاحطلب سوسیال دموکراسی قرن نوزدهم اروپا گردید. تحلیل سوسیال دموکراسی بر این اساس بود که با تحولات پدید آمده در سرمایهداری جهانی و بسط دموکراسی سیاسی، و تحول در درجۀ استثمار، این امکان تاریخی بوجود آمده، تا احزاب سوسیالیستی بهعنوان مخالفین وفادار در چهارچوب نظام سرمایهداری و برای بسط عدالت اجتماعی، فعالیت نمایند. برای پیروزی این نظریه دیگر کسب قدرت سیاسی بهشیوه انقلابی و قهره آمیز، بی معنی می نمود و هدف اصلی بسط اصلاحات در چهارچوب نظم سرمایهداری دموکراتیک بود.
[این دو نظریه] از تاریخ تشکیل اتحاد شوروی تا سقوط آن در سال ۱۹۹۱ میلادی در برابر هم صف آرایی نموده و هر یک خود را وارث به حق مارکسیسم قرن نوزدهم معرفی میکردند. کمونیسم با نفی نظام سرمایهداری و با اتکا بر تجارب اردوگاه سوسیالیسم به مدت ۷۴ سال، از لحاظ نظری و عملی، جامعه ای نوین را نمایندگی میکرد. در مقابل، سوسیال دموکراسی با رد نظم برآمده از انقلاب اکتبر و قبول نظم سرمایهداری برای تعدیل و اصلاح آن و تبدیل آن به نظامی هر چه دموکراتتر، بر پایۀ عدالت اجتماعی فراگیر، همت میگماشت.
سوسیال دموکراسی و کمونیسم در ایران
طبیعی است که رقابت نظری و عملی بین جنبش سوسیال دموکراتیک و کمونیستی، انعکاس خاص خود را در جوامع مختلف بیابد. ایران هم از این لحاظ مستثنا نبود. با شکلگیری جنبش مشروطیت، اولین هستههای جنبش سوسیال دموکراسی در شکل انجمن اجتماعیون عامیون (۱۹۰۴) در ایران تشکیل شد. آنچه را که شاید بتوان در مورد جنبش ایران یگانه خواند، تأثیر بارز تحولات روسیه (و سپس شوروی) در فرآیند شکلگیری آن بود. بدین معنی که شکلگیری و تحولات جنبش سوسیال دموکراسی در ایران، از همان اول با فعالیت بارز انقلابیون قفقاز همراه بود. ناگزیر عامل «مارکسیسم روسی» وجه مشخصه جنبش سوسیال دموکراسی و سپس کمونیستی ایران گردید. درجۀ تأثیر تحولات جنبش سوسیال دموکراسی روسیه بر جنبش اطران چنان بالا بود که انشعاب و شکلگیری دو جناح بلشویک (که حزب کمونیست را بنا نهاد) و منشویک (که میراثدار جناح اصلاحطلب و سوسیال دموکرات جنبش شد) تأثیر خود را بر روند تحولات ایران باقی گذاشت. بهدبنال آن بخشی از انقلابیون مارکسیست ایران که در نهضت مشروطه فعالیت داشتند، به جناح بلشویک تمایل کردند و در تشکیل حزب کمونیست ایران (۱۹۲۰) نقش مهمی ایفا کردند. (بهعنوان نمونه حیدر عمواغلی)، بخش دیگر به سوسیال دموکراسی رو کردند (بهعنوان نمونه، امین رسولزاده). در طول دهه ۱۹۲۰، قبل از اینکه حکومت رضا شاه، با قانون معروف ۱۳۱۰، تمام احزاب مستقل را نابود و مرام اشتراکی را غیرقانونی کند، در ایران دو حزب کمونیست وسوسیالیست بهطور هم زمان فعالیت داشتند و برنامۀ اجتماعی و سیاسی حزب سوسیالطست ایران به رهبری سلیمان میرزا اسکندری به برنامۀ حداقل حزب کمونیست ایران شباهتهای آشکاری داشت.
حزب کمونیست ایران تحت تأثیر تحولات شوروی و بینالملل سوم، از دو جناح تندرو و اعتدالی تشکیل یافته بود که دو برنامۀ حداکثر (برای انقلاب سوسیالیستی)، و حداقل (برای انقلاب بورژوایی) را ارایه میدادند. ویژگی این دوران (دهۀ ۱۹۲۰)، در این است که اولاً، احزاب کمونیست و سوسیالیست، مستقل از یکدیگر و با برنامه های مستقل فعالیت میکردند و ثانیاً، با وجود روند رشد یابندۀ اختلافات بین کمونیستها و سوسیالیستها در سطح جهانی، این دو حزب در سطح ایران با هماهنگی، همکاری میکردند. این دوران با سرکوبهای حکومت رضا شاه به پایان رسید.
حزب کمونیست ایران که هم از تشکیلات وسیعتری برخوردار بود و هم، به لحاظ ارتباط با شوروی، خطر عمدهتری به حساب میآمد، مورد توجه اقدامات سرکوبگرانۀ پلیس رضا شاه قرار گرفت. انقلابیون کمونیستی مانند جعفر پیشه وری و اردشیر آوانسیان در این دوران به زندان افتادند: در حالیکه دیگر کمونیستهای ایرانی، چون میکائیل سلطانزاده و عبدالحسین حسابی (دهزاد)، مجبور به مهاجرت به شوروی شدند و در دهۀ ۱۹۲۰، در تسویههای استالینی، نابود گردیدند.
ایران از دهۀ ۱۹۳۰، شاهد شکلگیری جریان ساسی جدیدی بود که پیرامون نشریۀ «دنیا» شکل گرفته بود. این گروه در دادگاه بنام گروه ۵۳ نفر معروف گشت. از شخصیتهای معروف این جریان میتوان از دکتر تقی ارانی، بزرگ علوی، خلیل مکی و ایرج اسکندری نام برد. در مورد پیشینه و وابستگی سیاسی این جریان روشنفکری، میان صاحبنظران اختلاف وجود دارد. جوهر این اختلاف، در وابستگی نظری و تشکیلاتی گروه است. آیا گروه معروف به ۵۳ نفر، جریانی مارکسیست-لنینیست با وابستگی به کمینترن و ادامۀ حزب کمونیست ایران بود؟ یا جربانی سوسیال دمکرات و مستقل، ولی حاوی احترام به شوروی و انقلاب اکتبر؟ مدرک قاطعی که بتواند این گروه را به یک از دو سوی اختلاف متصل کند وجود ندارد. آنچه مسلم است این است که گروه ۵۳ نفر، با فکرهای مختلف، پیرامون شخصیتهایی اجتماع کرده بودند که بخشی از آن توسط دکتر ارانی (توسط عبدالصمد کامبخش)، با باقیماندۀ حزب کمونیست ارتباطی داشته است. یک وجه اختلاف میان صاحبنظران، درجۀ اهیت این ارتباط است. آنچه روشن شده این است که گروه از این راه و توسط کامبخش لو میرود. نشریۀ «دنیا» اجتماع گروهی روشنفکر بود که از لحاظ اجتماعی، واقعاً نمیتوانست تأثیر زیادی بر مسایل داشته باشد. بنابراین، اهمیت آن طرح برخی مسایل توسط نسل جدیدی از تحصیلکردگان متعدد دوران رضا شاه است و نقشی که برخی از افراد گروه پس از شهریور ۱۳۲۰ در تشکیل حزب توده ایران ایفا کردند. با توجه به اختلافات صاحبنظران در مورد این گروه، میتوان به طور غیرقطعی نتیجه گرفت که روشنفکران درگیر در این گروه هم به کمونیسم و هم به سوسیال دموکراسی گرایش داشته اند ولی شرایط استبدای زمان، مانع شفافیت اعتقادات آنان میگشت.
سقوط حکومت استبدادی رضا شاه در شهریور ۱۳۲۰ (اوت ۱۹۴۱)، برای اولین بار پس از سالها امکان تشکیل احزاب سیاسی گوناگون و مستقل در ایران را فراهم ساخت. با توجه به بازگشایی فضای سیاسی در ایران، شاید انتظار میرفت که هر دو جربان کمونیستی و سوسیال دموکراسی، با تجدید سازمان خود، بار دیگر به فعالیت بپردازند، ولی در عمل چنین نشد. آنچه شکل گرفت، معجونی بود به نام حزب تودۀ ایران که قرار بود مخلوطی از هر دو جران باشد؛ ولی در عمل (پس از طی مراحلی) حزب کمونیستی کاملاً وابسته به شوروی شد.
نگاهی به عناصر تشکیل دهندۀ حزب توده و اساسنامه و برنامۀ عمل آن، نشان میدهد که این حزب در بدو تشکیل، به احزاب کمونسیت زمان خود شباهتی نداشته است. وجود افرادی چون سلیمان میرزا اسکندری (از رهبران حزب سوسیالسیت) در راس حزب، و برنامۀ اصلاحطلبانه آن، به این واقعیت اشاره دارد که حزب توده در بدو تشکیل، حزبی فراگیر بوده است و نه کمونیستی. دوران ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲، امکان فعالیت نسبتاً آزاد احزاب سیاسی در ایران بود. در این دوران، حزب توده مراحل گذار از حزبی فراگیر به حربی کمونیست و وابسته به شوروی را طی نمود، اگر چه، تسلط شوروی بر حزب توده بعد از کودتای ۲۸ مرداد بهوقوع پیوست.
این دوران چند ویژگی داشت:
اول: سایه افکندن کمونیسم بر سوسیال دموکراسی در ایران. از آن تاریخ به بعد، زمان که از جنبش چپ در ایران صحبت میوشد، کمونیسم وجه غالب آنرا تشکیل میدهد و سوسال دموکراسی در حاشیه قرار میگیرد.
دوم: شکل گرفتن جریانی به نام «نیروی سوم» توسط خلیل ملکی و دوستانش. این جریان اگر چه از موضع اصلاح حزب و طرفدار شوروی، در سال ۱۳۲۸ از حزب توده جدا شد ولی در روند تکامل خود پرچمدار نوعی سوسیال دموکراسی در ایران شد. این تحول، اما در وضعیت حاشیهنشینی سوسیال دموکراسی در ایران، تحولی ایجاد نکرد.
دوران ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۹، دوران ضعف جنبش چپ در ایران است. این دوران با کودتای ۲۸ مرداد شروع میشود و با تثبیت نظام شاهنشاهی پس از تحولات ۱۳۴۰ تا ۱۳۴۲ ادامه مییابد. در این دوران جنبش چپ در ایران، دوران گذار به مبارزۀ مسلحانه (مشی چریکی) را طی میکند. چپ، در سال ۱۳۴۹ با تشکیل سازمان فدائیان، تولدی دیگر مییابد. در این دوران و دوران بعد، یعنی ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۷، جو حاکم جهانی، قهری و انقلابی بودن جامعه و مخالفین نظام شاهنشاهی در ایران، به نفع کمونیسم، ودر راستای حاشیه نگاه داشتن سوسیال دموکراسی، عمل کرد. در این چهارچوب باید توجه کرد که جنبش سوسیال دموکراسی به لحاظ ذات فکری و عملی، اصولاً در شرایط اختناق کاربرئی ندارد. سوسیال دموکراسی، مروج اصلاح اجتماع و عدالت در چهارچوب قانونی است. این نوع دیدگاه در شرایط اختناق نظام شاهنشاهی مشکل میتوانست عملکرد ساسی از خود نشان دهد، در حالیکه این شرایط، تأثیر عکس بر کمونیسم داشت. جنبش چپ به رهبری جوانان معتقد به مشی چریکی، توانست برای یک دوره تجدید حیات کند. در دوران آخر این بررسی، یعنی ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۲، با پبروزی انقلاب، شرایط برای فعالیت احزاب ساسی بار دیگر مهیا شد. این دوران با غیرقانونی شدن تشکیلاتهای مخفی به پایان میرسد. در این دورن نیز کمونیسم، همچنان نقش غالب خود را ایفا کرد؛ ولی جریان طرفدار سوسیال دموکراسی کمتر امکان عرض اندام یافتند. دلیل این امر را میتوان در عوامل زیر یافت:
جو حاکم بر جامعۀ بعد از پیروزی انقلاب، جوی تند و انقلابی بود، در چنین جوی، رقابت حکومت نو بنیاد اسلامی با احزاب چپ، برای بهدست گرفتن جو سیاسی بود. شعارها و عملکردها، پیرامون شعارهای تند و انقلابی میچرخید. در چنین شرایطی، سوسیال دموکراسی بار دیگر خود را در وضعیعتی یافت که حرفش و شعارش کاربرد نداشت؛ سوسیال دموکراسی در آن دوران، فاقد شخصیت و افرادی بود که بتوانند با درک صحیح از اوضاع کلی جامعه، ساست درستی اتخاذ کنند. بنابراین جریاناتی که مدعی سوسیال دموکراسی بودند یا عملاً در حاشیه ماندن و یا بهدبنال احزاب برزگتر افتادند.
پایان سخن
تحولات دهۀ ۱۳۶۰ (۱۹۸۰) چندین ویژگی داشت:
۱- جنبش چپ (کمونیستی) ایران، در عمل شکست خورد و سازمانهای کمونیستی از لحاظ تشکیلاتی نابود شدند.
۲- سقوط شوروی، تأثیرات خود را بر کمونیسم در سطح جهانی و نیز ایران گذاشت. اگر تثبیت جمهوری اسلامی و شکست جریان کمونیستی، معنیاش شکست عملی کمونیسم در ایران بود، تلاشی شوروی معنی سقوط نظری کمونیسم را در خود داشت. ضمناً، سقوط شوروی تنها به معنی شکست حزب کمونیست آن کشور نیست. این سقوط حتا، به معنی سقوط استالینیسم هم نیست: سقوط شوروی بهمعنی سقوط پروژه بلشویسم و مارکسیسم-لنینیسم است. تاریخ مجموعه ای است از اتفاقاتی که پیش آمده اند، و بررسی تاریخی، کوشش انسان برای بازسازی و تحلیل این اتفاقات است. در تاریخ کمتر میتوان به «اگر» برخورد. در اتفاقات تاریخی، عوامل زیادی موثرند و اگرها غیرتاریخی اند. در برخورد به انقلاب اکبتر، نمیتوان به «اگر»ها پرداخت، آنچه که باید به آن پرداخت، تحول بلشویسم به شوروی و تلاشی آن در سال ۱۹۹۱ است.
شکست بلشویسم ما را به همان سؤالی میبرد که سوسیال دموکراسی را در اواخر قرن ۱۹، دچار بحران کرده بود: آیا طبقۀ کارگر آنچنان آگاهی تاریخی و طبقاتی را داراست که نظم جدید کمونیستی را بنا نهد؟ جواب به این سؤال، جدایی اساسی میان کمونیسم و سوسیال دموکراسی را بوجود آورد. تجارب قرن اخیر و سرنوشت شوروی نشان میدهد که جواب به این سؤال منفی است. اگر چنین است، و بحران کمونیسم در جهان تأییدی بر این امر است، بنابراین، آنچه که میتواند چپ را در ایران معنی بخشد، همان سلوک گمشده، یعتی سوسیال دموکراسی است. سوسیال دموکراسی با طرح اصلاح در جبت بهبود جامعه و ایجاد عدالت اجتماعی، میتواند همان راهی باشد که دراین عصر پایان ایدئولوژی، جهتگیری سیاسی چپ در ایران را مشخص کند.
جامعۀ ایران بر سر یک دو راهی تاریخ قرار گرفته است، یکی از این دو راه، میتواند به بسط آزادی سیاسی، تفکر، بیان، اجتماعی، تحزب و در یک کلام، به مردمسالاری هر چه بیشتر ختم شود. اما مردمسالاری بر پایۀ عدم وحود عدالت اجتماعی بیشک نظامی سست بنیاد و شکننده خواهد بود. در هر نظام مردمسالار، طرح برنامه ای، بر پایۀ آزادی سیاسی و عدالت اجتماعی، به بسط و قوام مردمسالاری و پویایی نظام سیاسی-اجتماعی کمک خواهد نمود. این نقشی بوده است که جنبش سوسیال دموکراسی در جوامع مردمسالار بهشکل بارزی ایفا نموده است. و ایران نمیتواند از این قاعده مستثنا باشد.
در ایران مفهوم چپ تا کنون تحتالشعاع کمونیسم قرار گرفته بود، ولی با سقوط شوروی و بلوک شرق، کمونیسم عملاً بیمعنی شده است. بنابراین، چپ میباید خود را در چهارچوب یک نظام مردمسالار در ایران معنی کند. در این روند سوسیال دموکراسی هم چون سلوکی گمشده میتواند در فرآیند بازنگری مفهوم چپ در ایران، راهنمایی تاریخی باشد.
