تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

پنج‌شنبه، ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
منبع: طبیعت، جامعه و اندیشه، جلد ۱۲، شماره ۲، ۱۹۹۹
تویسنده: مایکل پارنتی
برگردان: ا. آذرنگ

نگاهی دیگر به چامسکی

 

در «مانتلی ریویو» آوریل ۱۹۹۹ (جلد ۵۰، شماره ۱۱، ص. ۴۷-۴۰)، رابرت مک‌چسنی چیزی شبیه به ثناگویی از نوام چامسکی ارائه می‌دهد. مک‌چسنی این استاد دانشگاه «ام.آی.تی» را به خاطر (الف) رهبری نبرد برای دموکراسی علیه نئولیبرالیسم، (ب) نشان دادن «پوچیِ برابر دانستن سرمایه‌داری با دموکراسی» (ص.۴۴) و (ج) نخستین کسی که همدستی رسانه‌ها با طبقه حاکم را افشا کرد، می‌ستاید. من معتقدم که در این زمینه‌های گوناگون، اعتبار هدایت راه به نسل‌هایی از نویسندگان مارکسیست و دیگر متفکران مترقی می‌رسد، که مدت‌ها پیش از چامسکی، در این نبرد خوب جنگیدند، و دستاوردهای قابل‌توجه و بسیار ارزشمند خود را ارائه نمودند.

مسأله مهم‌تر، سیاست چامسکی است. مک‌چسنی می‌گوید که چامسکی را می‌توان «به عنوان یک آنارشیست یا شاید دقیق‌تر، یک سوسیالیست آزادی‌خواه» توصیف کرد (ص. ۴۳). «سوسیالیست آزادی‌خواه» عنوانی فراگیر است که هر دو طرف خیابان را در بر می‌گیرد. البته، ابهام از مک‌چسنی نیست، بلکه از چامسکی است. تا آن‌جا که من می‌دانم، چامسکی هرگز توضیح روشنی از ایدئولوژی آنارشیست-آزادی‌خواه-سوسیالیست خود ارائه نداده است. به عبارت دیگر، او هرگز برای ما توضیح نداده است که این ایدئولوژی چکونه خود را در مبارزه‌ سیاسی سازمان‌یافته یا ساختمان اجتماعی واقعی نشان می‌دهد.

مک‌چسنی می‌گوید که نوام چامسکی «مخالف و منتقد سرسخت دولت‌ها و احزاب سیاسی کمونیستی و لنینیستی» بوده است (ص.۴۳). من اضافه می‌کنم که چامسکی به عنوان یک «منتقد»، هنوز یک نقد سیستماتیک از احزاب و دولت‌های کمونیستی موجود ارائه نداده است. (نه این‌که بسیاری دیگر این کار را کرده‌اند.) این یک نمونه‌ از دیدگاه‌های چامسکی درباره کمونیسم و لنینیسم است:

چامسکی در مصاحبه‌ای با مجله‌ «ادراک» (Perception) (مارس/آوریل ۱۹۹۶) به ما می‌گوید: «ظهور شرکت‌ها (کورپوریشنز) در واقع تجلی همان پدیده‌هایی بود که به فاشیسم و بلشویسم منجر شد، که از همان خاک توتالیتر سر بر آوردند.» چامسکی، مانند اورول و اکثر صاحب‌نظران و دانشگاهیان بورژوا، کمونیسم و فاشیسم را دوقلوهای توتالیتر می‌داند و هیچ تحلیل طبقاتی از هیچ‌کدام ارائه نمی‌دهد، جز این‌که ادعا می‌کند هر دو به نحوی نامشخص ریشه در سلطه‌ شرکت‌های امروزی دارند.

چامسکی چهار سال پس از سرنگونی اتحاد شوروی، در مجله «زد» (Z) (اکتبر ۱۹۹۵)، به ما درباره «روشنفکران چپ»، که سعی می‌کنند «با تکیه بر جنبش‌های مردمی به قدرت برسند» و «سپس مردم را به تسلیم وادارند» به ما هشدار می‌دهد. «… شما اساساً به عنوان یک لنینیست، که قرار است بخشی از بوروکراسی سرخ بشود، شروع می‌کنید. بعداً می‌بینید که قدرت به این شکل نیست و شما خیلی سریع به یک ایدئولوگ راست تبدیل می‌شوید… ما همین الان در اتحاد شوروی شاهد آن هستیم. همان افرادی که دو سال پیش اراذل و اوباش کمونیست بودند، اکنون بانک‌ها را اداره می‌کنند و از طرفداران پرشور بازار آزاد هستند و آمریکا را ستایش می‌کنند.»

این جمله، از نظر انتخاب کلمات و ناپختگی غیرتاریخی، بسیار نفس‌گیر است. «اراذل و اوباش کمونیست» لنینیست پس از به قدرت رسیدن «خیلی سریع» به راست تغییر جهت ندادند. آن‌ها بیش از هفتاد سال در رویارویی با حملات سهمگین سرمایه‌داری غربی و نازی‌ها برای زنده نگه داشتن نظام شوروی تلاش کردند. مطمئناً، در روزهای رو به زوال اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، بسیاری مانند بوریس یلتسین به صفوف سرمایه‌داری پیوستند، اما دیگر سرخ‌ها، با هزینه گزاف برای خود، به مقاومت در برابر تهاجمات بازار آزاد ادامه دادند، و بسیاری از آن‌ها در جریان سرکوب خشونت‌آمیز پارلمان روسیه توسط یلتسین در سال ۱۹۹۳ جان خود را از دست دادند.

در همان مصاحبه با «اداراک» که در بالا به آن اشاره شد، چامسکی نظر شرم‌آور و نادرست دیگری درباره لنینیسم ارائه می‌دهد: «روشنفکران غربی و هم‌چنین جهان سومی جذب ضدانقلاب بلشویکی شدند زیرا لنینیسم، به هر حال، دکترینی است که می‌گوید روشنفکران رادیکال حق دارند قدرت دولتی را به دست بگیرند و کشورهای خود را با زور اداره کنند، و این ایده‌ای است که برای روشنفکران جذاب است.» در این‌جا چامسکی یک صویر کاریکاتوری از روشنفکران بی‌رحم را در کنار کاریکاتور خود از لنینیست‌های بی‌رحم ارائه می‌دهد. آن‌ها قدرت را برای پایان دادن به گرسنگی نمی‌خواهند، آن‌ها صرفاً گرسنه قدرت هستند.

چامسکی در کتاب خود با عنوان «قدرت‌ها و چشم‌اندازها» (۱۹۹۶، ص. ۸۳)، وقتی اعلام می‌کند که کمونیسم «یک هیولا بود» و «فروپاشی استبداد» در اروپای شرقی و روسیه «یک فرصت برای شادی هر کسی است که برای آزادی و کرامت انسانی ارزش قائل است»، لحنی شبیه به رونالد ریگان پیدا می‌کند. این را به بازنشستگان گرسنه و کودکان روسپی در پارک گورکی بگویید. من به اندازه هر کس برای آزادی و کرامت انسانی ارزش قائلم، اما هیچ دلیلی برای شادی نمی‌بینم. جوامع پسا-کمونیستی کم‌ترین سود برای چنین ارزش‌هایی ندارند. اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، آنچه شاهد آن هستیم، پیروزی عظیم سرمایه‌داری گانگستری در اتحاد شوروی سابق، تقویت واپس‌گراترین اشکال سرمایه‌داری جهانی و نابرابری اقتصادی در سراسر جهان، افزایش بی‌رحمانه و لجام‌گسیخته تجاوز امپریالیستی و عقب‌گرد جدی برای مبارزات آزادی‌بخش انقلابی در همه جا است.

ما باید در نظر داشته باشیم که بسیاری از چپ‌گرایان که دیدگاه‌های انتقادی‌شان درباره «آمریکای شرکتی» نشان‌دهنده درک ایدئولوژیک کامل آن‌ها از جهان سیاست است، با چامسکی موافقند. چه او یک آنارکو-لیبرتارین باشد یا یک سوسیالیست-لیبرتارین یا یک آنارکو-سندیکالیست-سوسیالیست یا فقط یک آنارشیست، چامسکی برای بسیاری از جوانان و نه چندان جوان جذاب است. زیرا او می‌تواند در برابر همه پرسش دشوار پیرامون مبارزه سازمان‌یافته، جستجوی یک مسیر انقلابی، نیاز به توسعه و حفظ مقاومت توده‌ای، ضرورت توسعه قدرت دولتی سوسیالیستی مسلح که بتواند از خود در برابر هجوم ضدانقلابی سرمایه‌داری دفاع کند، و همه موارد مرتبط با آن، طفره برود.

آنچه ما قبلاً درباره تروتسکیست‌ها می‌گفتیم، می‌تواند در مورد چامسکیست‌ها نیز صدق کند: آن‌ها از هر انقلاب به جز آن‌هایی که پیروز می‌شوند، حمایت می‌کنند. (کوبا ممکن است استثنا باشد. چامسکی معمولاً در سخنان خود درباره کشورهای کمونیستی موجود یا سابقاً موجود، نامی از آن کشور نمی‌برد.) اغلب، مبارزات سازمان‌یافته طبقه کارگر و احزاب پیشاهنگ توسط بسیاری از چپ‌ها (از جمله چامسکی) به عنوان «استالینیست» رد می‌شوند، یک اصطلاح تحقیرآمیز مورد علاقه و وسواس‌گونه که با نامشخص ماندن همیشگی، مفیدتر هم می‌شود؛ یا «لنینیست» که کلمه رمز چامسکی برای دولت‌ها و جنبش‌های کمونیستی است که در واقع قدرت دولتی را به دست آوردند و برای حفظ قدرت علیه غرب جنگیدند. در میان تمام این برچسب‌زنی‌ها، به ضربات وحشتناکی که این کشورها و جنبش‌ها از امپریالیست‌های غربی متحمل می‌شوند، هیچ توجهی نمی‌شود. هیچ فکری به تأثیر بسیار مخرب قدرت ضدانقلابی سرمایه‌داری بر توسعه دولت‌های کمونیستی موجود و سابقاً موجود، و هم‌چنین به شرارت‌های سرمایه‌داری بین‌المللی که کمونیست‌ها و متحدان‌شان توانستند مهار کنند، شرارت‌هایی که امروزه بیش از پیش برای ما آشکار می‌شوند، نمی‌شود.

چامسکی و دیگران، که فاقد درک دیالکتیکی از قدرت طبقاتی و مبارزه طبقاتی هستند، در برابر ضدکمونیسم ایدئولوژیکی که جهان غرب، به ویژه ایالات متحده را فرا گرفته است، هیچ دفاع انتقادی ندارند. به این دلیل است که وقتی چامسکی درباره شرکت‌ها صحبت می‌کند، می‌تواند به خوبی رالف نادر به نظر برسد، و وقتی درباره جنبش‌ها و جامعه کمونیستی موجود صحبت می‌کند، می‌تواند به بدی هر کارشناس راست‌گرا به نظر برسد. در مجموع، من نمی‌توانم در ستایش نابجا از دیدگاه‌های نوام چامسکی با مک‌چسنی همراه شوم. چامسکی وقتی از مسیر هموار افشاگری ضدشرکتی خود خارج می‌شود و درباره کمونیسم و لنینیسم اظهار نظر می‌کند، با اظهارات ناامیدکننده و ساده و گاهی غیرقابل درک، از باسن شوت می‌زند. ما باید از «نماد برجسته چپ» خود انتظار چیز بهتری داشته باشیم.

برکلی، کالیفرنیا

آخرین کتاب‌های مایکل پارنتی «حقیقت‌های کثیف»، «سیاه‌ جامگان و سرخ‌ها» و «آمریکای محاصره‌شده»، توسط انتشارات سیتی لایتز، سانفرانسیسکو منتشر شده‌اند.

https://philpapers.org/pub/2476/1999