همه ما در درون خود یک حساب تسویه نشده با پدرمان داریم. ما با پیشی گرفتن از پدرمان بزرگ می‌شویم. ما پسران مادرمان هستیم، اما با پدرمان رقابت می‌کنیم. این امتیاز وقتی که پدران ما دوباره کودک می‌شوند، نرم می‌شوند، کنار گذاشته می‌شود.

تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

منبع: «چپ» (soL)
نویسنده: تونج تاتوغلو
۲ فوریه ۲۰۲۵

پدرها و پسرها

 

روز گذشته، وقتی با مرد جوانی درباره تحصیلات، سازماندهی و زندگی در هنرستان گپ می‌زدم، لحظه‌ای که متوجه شدم او در حال خواندن کتاب «نامه به پدر» کافکا است، به یاد کتابی افتادم که مدتی بود می‌خواستم درباره آن بنویسم. گویی که واقعاً لازم بود چیزی بگویم، نکته‌ای را که در سرتاسر کتاب نوشته شده است، مانند یک راز زمزمه کردم: «آیا می‌دانی که کافکا هرگز آن نامه را برای پدرش نفرستاد؟»

من کتاب را که انتشارات «کن» با ترجمه جمال ایکر از چاپ بیست و سوم در سال ۲۰۰۸ منتشر کرده بود، خواندم. در حین خواندن این کتاب، به این فکر کردم که اگر قرار باشد اژه برای من نامه بنویسد از کجا شروع خواهد کرد؟ «شهر درون خود را کنترل کنید» یا «صبور باش، پدر»؟ به هر حال، داستان‌ها و فیلم‌های پدر-پسر همیشه برایم جالب بوده و قلبم را فشرده‌اند. آن‌ها معمولاً داستان‌های ‌گرم، محبت‌آمیز و احاطه کننده‌ای مانند داستان‌های مادر-پسر نیستند؛ آن‌ها داستان‌هایی دیر، صامت و ناتمام‌اند.

من این نامه کم‌تر شناخته شده کافکا را با کنجکاوی برداشتم و یکباره تمامش کردم. شاید آن به مشکل من با پدرم کمک کند. به عنوان مثال، من ۱۵ سال پس از مرگ او پی بردم که پدرم هرگز به مرخصی نرفت. پدر من پاکت‌هایی را که بر روی آن‌ها اسم و نشانی خود او نوشته شده بود، تمبر به آن‌ها زده شده بود، و یک کاغذ سفید که در چهار طرف تا شده بود را تهیه می‌کرد، و به من می‌داد تا وقتی به خوابگاه می‌روم برایش نامه بنویسم. به هر حال، اجازه بدهید به پدر کافکا بازگردیم…

چقدر جالب است که بسیاری از خاطراتی که کافکا سال‌ها حتی نمی‌توانست با خود بگوید، که نمی‌توانست با آن‌ها روبه‌رو شود، ناگهان به صورت مکتوب در می‌آیند… مانند هر پسری، کافکا می‌خواهد مورد تایید پدرش قرار گیرد، مورد قدردانی قرار گیرد، و دست او را روی شانه خود احساس کند. با این حال، این نامه بیش‌تر برای رهایی از تعالیم پدرش نوشته شده است.

شاید لازم باشد ما پدر کافکا را کمی معرفی کنیم، هرمان کافکا یک تاجر یهودی محترم است، که معمولاً عصبی و وابسته به سنت‌های نسل خود است. کریستوف اشتولز نوشت: «جدایی فرانتس کافکا از (پدرش) یک شکاف غیرقابل توقف بین دو نسل یهودی است. ما از جدایی صحبت می‌کنیم که تقریباً هرگز پایان نمی‌یابد. چه چیز که بتواند با یک نامه ترمیم شود، باقی می‌ماند؟»

پرسش اساسی که باعث آغاز نوشتن نامه می‌شود این است که پدر کافکا از او می‌پرسد «چرا از او می‌ترسد». کافکا که نمی‌تواند پاسخی بیابد، سعی می‌کند پاسخ کتبی بدهد، زیرا به جزئیات بیش‌تری نیاز دارد تا بتواند در پاسخ خود درج کند. او در نامه خود می‌نویسد که در نوشتن ناکامل خواهد بود و موضوع واقعی بسیار فراتر از محدوده حافظه و ذهن او خواهد بود.

برخورد‎ی شبیه این با پدر شاید برای پدر ساده به نظر برسد، اما برای پسر آسان نیست. بویژه شانس پسر برای این‌که کمی درک کند، و برخی از حقایق پدرش را حتی اگر آن‌ها با هم کنار نیایند بپذیرد، زیاد نیست. این نیز گفته شده است که هرمان کافکا در دوران پیری آرام‌تر و دوست داشتنی‌تر شد. احتمالاً اگر کافکا سعی می‌کرد، می‌توانست شانسی داشته باشد.

نوشتن نامه هنوز یک راه بسیار موثر برای برقراری ارتباط است. یک متن مکتوب که هر دو طرف هر آن بتوانند برای برخورد دوباره به آن نگاه کنند، فرصتی برای مرور پرسش‌ها و خاطرات جدید در حین نوشتن است، و مهم‌تر از همه، رسانه‌ای است که نویسنده می‌تواند قلبش را در آن بریزد. کافکا نیز این‌را انجام می‌دهد. او نمی‌بخشد، برخورد می‌کند.

«این نیز حقیقت است که شما هرگز واقعاً مرا کتک نزدید. (…) علاوه بر این، طبق تصور روشن شما که من مستحق کتک خوردن بودم، اما در نتیجه گذشت شما تقریباً از آن فرار کردم، این اتفافاتِ زیاد فقط حس بزرگی از گناه را انباشت کردند. من از هر نظر به شما مدیون بودم.»

خدا را شکر این نامه به مقصد نرسید. هر پدری نمی‌تواند چنین برخوردی را تحمل کند. دنیای ترسی که پدر شما آفریده است را فقط می‌توان تا این حد به زیر زمین برد.

«(…) افراد خارجی بودند که برای ما کار می‌کردند و به همین دلیل مجبور بودند با ترسی بی پایان از شما زندگی کنند. (…) چون آن‌ها اکثراً بزرگ‌سالانی با اعصاب عالی بودند، توهین‌ها را بدون مشکل نادیده می‌گرفتند، و این در نهایت بیش‌تر از آن‌ها به شما آسیب می‌رساند.»

پس از یک چنین مشاهده یا خاطره‌ مکتوبی، به ویژه اگر پسر شما آن را نوشته باشد، شما با این بند تنها می‌شوید. آیا می‌توانید تصور کنید که پسر باید تحت چه نوع خشونت عاطفی قرار گرفته باشد تا بنویسد: «(…) او حتا اگر کف پای کارگران را لیس بزند، نمی‌تواند سوار شدن ارباب بر گُردۀ آن‌ها را جبران کند»؟

تنها کنجکاوی من، پس از آن‌که نامه کافکا، این اعتراض بزرگ، به دست پدرش نرسید، این است که آیا به او کمک کرد خودش آن‌چه را که سال‌ها نتوانسته بود به پدرش بگوید، درک کند.

«سوء‌ظنی که شما به دیگران دارید حتا از سوء‌‌ظن من به خودم بیش‌تر نیست، شما مرا اینگونه پرورش دادید.»

همه ما در درون خود یک حساب تسویه نشده با پدرمان داریم. ما با پیشی گرفتن از پدرمان بزرگ می‌شویم. ما پسران مادرمان هستیم، اما با پدرمان رقابت می‌کنیم. این امتیاز وقتی که پدران ما دوباره کودک می‌شوند، نرم می‌شوند، کنار گذاشته می‌شود. من آرزو دارم کاش می‌توانستم بدون تأخیر، بیش‌تر از نامه‌های آماده‌ای که او به من می‌داد برای پدرم می‌نوشتم. من هم مانند کافکا تأخیر دارم.

https://haber.sol.org.tr/haber/babalar-ve-ogullar-395917

***

در جستجوی پدر

دلتنگ غروبی خفه بیرون زدم از در
در مُشت گرفته مُچ دست پسرم را

یا رب به چه سنگی زنم از دست غریبی
این کلّه پوک و سر و مغز پکرم را

هم در وطنم بار غریبی به سر دوش
کوهی است که خواهد بشکاند کمرم را

من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز
چون شد که شکستند چنین بال و پرم را

رفتم که به کوی پدر و مسکن مألوف
تسکین دهم آلام دل جان بسرم را

گفتم به سرِ راهِ همان خانه و مکتب
تکرار کنم درس سنین صِغرم را

گر خود نتوانست زدودن غمم از دل
زان منظره باری بنوازد نظرم را

کانون پدر جویم و گهواره مادر
کانِ گهرم یابم و مهد هنرم را

تا قصّه رویین تنی و تیر پرانی است
از قلعه سیمرغ ستانم سپرم را

با یاد طفولیّت و نشخوار جوانی
می‌رفتم و مشغول جویدن جگرم را

پیچیدم از آن کوچه مأنوس که در کام
باز آورد آن لذّت شیر و شکرم را

افسوس که کانون پدر نيز فروکشت
از آتش دل باقی برق و شررم را

چون بقعه اموات فضايی همه خاموش
اخطارکنان منزل خوف و خطرم را

درها همه بسته است و برخ گرد نشسته
يعنی نزنی در که نيابی اثرم را

در گرد و غبار سر آن کوی نخواندم
جز سرزنش عمر هبا و هدرم را

مهدی که نه پاس پدرم داشته زين پيش
کی پاس مرا دارد و زين پس پسرم را

ای داد که از آن همه يار و سر و همسر
يک در نگشايد که بپرسد خبرم را

يک بچه همسايه نديدم به سرکوی
تا شرح دهم قصه سير و سفرم را

اشکم برخ از ديده روان بود وليکن
پنهان که نبيند پسرم چشم ترم را

می‌خواستم اين شيب و شبابم بستانند
طفليم دهند و سر پر شور و شرم را

چشم خردم را ببرند و به من آرند
چشم صِغرم را و نقوش و صُورم را

کم کم همه را در نظر آوردم و ناگاه
ارواح گرفتند همه دور و برم را

گويی پی ديدار عزيزان بگشودند
هم چشم دل کورم و هم گوش کرم را

یک‌جا همه گم‌شدگان يافته بودم
از جمله حبيب و رفقای دگرم را

اين خنده وصلش بلب آن گريه هجران
اين يک سفرم پرسد و آن يک حَضرم را

اين ورد شبم خواهد و ناليدن شبگير
وآن زمزمه صبح و دعای سحرم را

تا خود به تقلا بدر خانه کشاندم
بستند به صد دايره راه گذرم را

يکباره قرار از کف من رفت ونهادم
بر سينه ديوارِ در خانه سرم را

صوت پدرم بود که می‌گفت چه کردی؟
در غيبت من عاله در بدرم را

حرفم بزبان بود ولي سکسکه نگذاشت
تا باز دهم شرح قضا و قَدرم را

فی الجمله شدم ملتمس از در بدعايي
کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را

اشکم بطواف حرم کعبه چنان گرم
کز دل بزدود آن‌همه زنگ و کَدرم را

نا گه پسرم گفت چه می‌خواهی از اين در
گفتم پسرم بوی صفای پدرم را

استاد محمد حسن شهریار