تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

منبع: سازمان کمونیستی
نویسنده: تاناسیس اسپانیدیس از طرف رهبری مرکزی سازمان کمونیستی
۱۷ دسامبر ۲۰۲۳

۲-شفاف‌سازی اصطلاحات: سرمایه‌داری، امپریالیسم، سوسیالیسم
مسأله ماهیت طبقاتی دولت چین و حزب کمونیست چین، و هم‌چنین توصیف اقتصاد چین، متضمن درک مفاهیم خاصی است که ابتدا باید توضیح داده شوند. این در ارتباط با این پرسش است که شخص چگونه می‌تواند تعیین کند که آیا یک کشور ماهیت سرمایه‌داری، یا سوسیالیستی دارد؟؛ و هنگامی که از امپریالیسم صحبت می‌شود، منظور چیست؟

سرمایه‌داری
کارل مارکس در سه جلد «سرمایه»، قوانین اقتصادی حاکم بر رشد شیوه تولید سرمایه‌داری را آشکار کرد. او نشان می‌دهد که چگونه تمام روابط سرمایه‌داری طبق قانون از شکل کالا، که هم ارزش مصرفی و هم ارزش دارد، رشد می‌یابند. ارزش کالاها، که سطح کَمّی آن‌ها توسط زمان کار اجتمالاً لازم برای تولید آن‌ها تعیین می‌شود، در نهایت روابط مبادله بین کالاها را تعیین می‌کند. مارکس این را قانون ارزش می‌نامد. در شیوه تولید سرمایه‌داری، قانون ارزش نه تنها حرکات قیمت، بلکه توزیع کار اجتماعی بین کالاها و بخش‌های اقتصادی گوناگون و درآمد طبقات اجتماعی گوناگون را نیز تعیین می‌کند.

روابط تولیدی سرمایه‌داری از مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، که در دست یک اقلیت اجتماعی متمرکز شده است، و مارکس آن را بورژوازی یا طبقه سرمایه‌دار می‌نامد، تشکیل می‌شود. در مقابل این طبقه، طبقه کارگر قرار دارد که با کوچک شدن اجتناب‌ناپذیر طبقات میانی (به‌ویژه کشاورزان کوچک و خرده بورژوازی شهری)، به‌طور فزاینده‌ای به اکثریت اجتماعی تبدیل می‌شود. طبقه کارگر هیچ مالکیت خصوصی قابل‌توجهی بر ابزار تولید ندارد، و مجبور است نیروی کار خود را به سرمایه‌داران بفروشد. استثمار نیروی کار نه تنها سرمایه سرمایه‌گذاری شده را بازتولید می‌کند، بلکه ارزش اضافی نیز ایجاد می‌نماید. از آن‌جایی که سرمایه‌داران در رقابت مداوم با یکدیگر هستند، نمی‌توانند تمام ارزش اضافی را خودشان مصرف کنند، بلکه باید بخش قابل‌توجهی از آن را در شیوه‌ها و تکنیک‌های تولید بهتر سرمایه‌گذاری کنند تا نسبت به رقبای خود برتری کسب نمایند. این باعث انباشت سرمایه می‌شود – و هر بنگاه سرمایه‌داری که سرمایه انباشت نکند، به سرعت محکوم به فروپاشی است. تملک و انباشت ارزش اضافی، هدف یگانه و اصلی سرمایه‌داران است، که موفقیت یا شکست آن‌ها را در رقابت سرمایه‌داری تعیین می‌کند. انباشت سرمایه، نه از نظر میزان سرمایه انباشت‌شده، نه از نظر زمان یا مکان، هیچ محدودیتی نمی‌شناسد.

بنابراین، روابط تولیدی سرمایه‌داری را می‌توان به شرح زیر خلاصه کرد: نخست، این روابط شامل ظهور دو طبقه‌ی متضاد است، که یکی مالک ابزار تولید است و دیگری مالک ابزار تولید نیست، و بنابراین باید نیروی کار خود را به طبقه‌ سرمایه‌دار بفروشد. دوم، این روابط شامل این واقعیت است که کارگران و سرمایه‌داران با یکدیگر رقابت می‌کنند زیرا تمام کالاها (از جمله نیروی کار) در بازار معامله می‌شوند. سوم، این به این واقعیت منجر می‌شود که سرمایه‌داران لزوماً باید تمام فعالیت‌های خود را به سمت انباشت نامحدود سرمایه هدایت کنند.

تولید کالایی و شیوه تولیدی سرمایه‌داری مستقیماً همانند نیستند؛ یعنی تولید سرمایه‌داری چیزی بیش از تولید کالاها و توزیع آن‌ها طبق قانون ارزش را در بر می‌گیرد. با این حال، همانطور که مارکس به روشنی بیان می‌کند، یک ارتباط منطقی و تاریخی بسیار نزدیک بین این دو وجود دارد. از نظر مارکس، تقسیم جامعه به طبقه کارگر و بورژوازی به محض این‌که نیروی کار آزادانه توسط خود کارگر به عنوان کالا فروخته شود، «اجتناب‌ناپذیر» می‌شود. اما فقط از آن زمان به بعد است که تولید کالایی عمومیت می‌یابد و به شکل نوعی تولید تبدیل می‌شود؛ فقط از آن زمان به بعد است که هر محصول از ابتدا برای فروش تولید می‌شود و تمام ثروت تولید شده در گردش است. فقط در جایی که کار مزدی پایه خود را دارد، تولید کالایی خود را بر کل جامعه تحمیل می‌کند؛ فقط در آن زمان است که تمام پتانسیل پنهان خود را آشکار می‌سازد. گفتن این‌که دخالت کار مزدی تولید کالایی را تحریف می‌کند، به این معنی است که تولید کالایی، اگر قرار است تحریف نشده باقی بماند، نباید رشد کند. «به همان میزان که طبق قوانین ذاتی خود به تولید سرمایه‌داری تبدیل می‌شود، به همان میزان قوانین مالکیت تولید کالایی به قوانین مالکیت سرمایه‌داری تبدیل می‌شوند.»[۵] برای مارکس، تولید سرمایه‌داری از یک مسیر قانونمند از تمام تولید کالایی و عملکرد قانون ارزش پیروی می‌کند؛ سرمایه‌داری چیزی جز رشد کامل تولید کالایی و قانون ارزش نیست. یک «سوسیالیسم بازار» که در آن تولید و توزیع دائمی کالاها طبق قانون ارزش وجود داشته باشد – چه رسد به مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و استثمار – برای مارکس غیرقابل تصور است.

حاکمیت سیاسی بورژوازی نیز بخشی از صورت‌بندی اجتماعی سرمایه‌داری است. تأمین امنیت روابط مالکیت سرمایه‌داری در برابر هرگونه نقض مالکیت خصوصی، سازماندهی انباشت سرمایه یا ایجاد شرایط مساعد برای آن، اعمال حاکمیت علیه گرایش‌های انقلابی، و تلاش‌های مداوم برای پراکندگی و تضعیف سیاسی طبقه استثمارشونده – همه این‌ها مستلزم دولت بورژوایی است، که حاکمیت سرمایه‌داران را از نظر سیاسی اعمال می‌کند. حاکمیت اقتصادی و سیاسی به طور جدایی‌ناپذیری به هم مرتبط هستند: از یک سو، دولت، به مثابه «سرمایه‌دار جمعی ایده‌آل»، انباشت سرمایه – یعنی ثروتمند شدن طبقه سرمایه‌دار از طریق استثمار طبقه کارگر – را سازماندهی می‌کند. از سوی دیگر، دولت بورژوایی هم‌چنین محل و ابزار اعمال مستقیم حاکمیت توسط سرمایه‌دارانی است که از طریق ارتباطات و اشتراکات بی‌شمار به دستگاه دولتی پیوند خورده‌اند و فقط از طریق دولت خود را به عنوان یک طبقه حاکم سازماندهی می‌کنند.

سوسیالیسم
در مقایسه با سرمایه‌داری، سوسیالیسم چیست؟ در مارکسیسم، یک جامعه سوسیالیستی معمولاً به عنوان جامعه‌ای درک می‌شود که در مرحله اول و هنوز نابالغ رشد روابط تولیدی کمونیستی قرار دارد. مارکس تأکید می‌کند که در چنین جامعه‌ای، بقایا و اثرات شیوه تولید قبلی، یعنی سرمایه‌داری، هنوز تأثیر دارند: «آن‌چه در اینجا باید به آن بپردازیم جامعه‌ای است کمونیستی، نه آن‌گونه که بر بنیادهای خویش تکامل یافته باشد، بلکه برعکس، آن‌گونه که تازه‌ از جامعه‌ سرمایه‌داری ظهور کرده است: به این ترتیب، از هر لحاظ هنوز زادنشانِ جامعه‌ کهنه‌ که از رحم آن جامعه‌ جدید سر بر می‌آورد، بر آن نقش بسته است.»[۶]. با این حال، آن‌چه در این‌جا بسیار مهم است این است که روابط مالکیت و تولید سرمایه‌داری غلبه کرده‌اند و حداکثر در مقیاس کوچکی به وجود خود ادامه می‌دهند، اما روابط تولیدی جدید (سوسیالیستی-کمونیستی) اساساً بر توسعه اقتصادی تسلط دارند.

روابط تولید سوسیالیستی-کمونیستی مبتنی بر مالکیت اجتماعی ابزار تولید است. این بدان معناست که تولید ارزش‌های مصرفی دیگر نمی‌تواند (مانند سرمایه‌داری) از طریق بازار، یعنی عرضه و تقاضا، تنظیم شود و دیگر برای سود تولید نمی‌شود؛ بلکه واحدهای تولیدی منفرد تابع یک برنامه اجتماعی هستند که تعیین می‌کند چه چیزی و به چه مقدار باید تولید کنند. یک مرجع مرکزی باید از قبل نیازهای جامعه را تعیین کند و برنامه‌ای تدوین نماید که مقادیر مواد اولیه، محصولات واسطه‌ای و نیروی کاری را که باید بین بخش‌ها و بنگاه‌های اقتصادی مختلف توزیع شود، تعیین کند، تا نتایج تولیدی مطلوب با بیش‌ترین بهره‌وری ممکن از زمان و منابع حاصل شود. بر این اساس، قانون اساسی شیوه تولیدی سوسیالیستی-کمونیستی، توسعه برنامه‌ریزی‌شده نیروهای مولده به منظور ارضای هرچه بهتر نیازهای جمعیت است.

مارکس این را چنین بیان کرد: «صرفه‌جویی در زمان، و هم‌چنین توزیع برنامه‌ریزی‌شدۀ زمان کار بین شاخه‌های گوناگون تولید، هم‌چنان اولین قانون اقتصادی مبتنی بر تولید اشتراکی است.»[۷] مارکس بر ماهیت برنامه‌ریزی‌شده توزیع زمان کار در سوسیالیسم تأکید می‌کند – اگرچه زمان کار هم‌چنان معیاری است که محصولات با یکدیگر مرتبط می‌شوند، این نه به صورت ناخودآگاه و گذشته‌نگر از طریق بازار، بلکه از پیش بوسیله مقامات برنامه‌ریزی مرکزی اتفاق می‌افتد. مفهوم «سوسیالیسم بازار»، که طبق آن سوسیالیسم دائماً با وجود همیشگی مبادله کالا و قانون ارزش سازگار خواهد بود، اساساً با درک مارکس از سوسیالیسم در تضاد است.

در یک جامعه سوسیالیستی، ممکن است هنوز بقایایی از روابط تولیدی سرمایه‌داری در مراحل اولیه رشد آن وجود داشته باشد، اما اولاً، این روابط دیگر نمی‌توانند نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا کنند (در غیر این صورت جامعه به طور کلی سرمایه‌داری خواهد بود و نه سوسیالیستی) و ثانیاً، هدف طبقه کارگر حاکم باید عقب راندن هرچه بیش‌تر این عناصر باشد: «این سوسیالیسم اعلام دائمی انقلاب، دیکتاتوری طبقاتی پرولتاریا به مثابه یک نقطه گذار ضروری برای الغای اختلافات طبقاتی به طور کلی، برای الغای کلیه روابط تولیدی که این اختلافات بر آن‌ها قرار دارند، برای الغای کلیه روابط اجتماعی که با این روابط تولیدی مرتبط هستند، برای واژگونی کلیه ایده‌هایی است که از این روابط اجتماعی ناشی می‌شوند.»[۸].

همانطور که سرمایه‌داری به معنای حاکمیت سیاسی بورژوازی است، سوسیالیسم نیز حاکمیت طبقه کارگر یا به قول مارکس و انگلس، دیکتاتوری پرولتاریا است. این بدان معناست که در یک دولت سوسیالیستی، طبقه کارگر از طریق نهادهای قدرت خود، مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید را اعمال و از آن دفاع می‌کند، و حزب کمونیست وظیفه پیشبرد توسعه سیستماتیک روابط تولیدی کمونیستی را بر عهده دارد.

امپریالیسم
برخلاف برداشت‌های بورژوایی از امپریالیسم که سیاست و اقتصاد را حوزه‌های جداگانه‌ای می‌دانند، مارکسیسم-لنینیسم مفهومی از امپریالیسم دارد که هم اقتصاد و هم سیاست را در بر می‌گیرد، و قوانین اقتصادی را نیروی محرکه اساسی توسعه اجتماعی می‌داند. لنین درباره مبنای اقتصادی امپریالیسم نوشت: «اگر مختصرترین تعریف ممکن از امپریالیسم لازم باشد، باید گفت که امپریالیسم مرحله انحصاری سرمایه‌داری است.»[۹]. بنابراین، طبق برداشت لنین، امپریالیسم به معنای حاکمیت سرمایه انحصاری است. نتیجتاً، این مرحله با مرحله‌ای از سرمایه‌داری مطابقت دارد که از اواخر قرن نوزدهم – در ابتدا در چند کشور سرمایه‌داری بسیار توسعه‌یافته، اما از آن زمان تقریباً در کل جهان گسترش یافته است – پدیدار شده است.[۱۰] امروزه، شرایط امپریالیستی در سراسر جهان وجود دارد. در حالی که در زمان لنین فقط تعداد نسبتاً کمی از کشورهای امپریالیستی برای تقسیم مجدد جهان رقابت می‌کردند، سرمایه انحصاری، مبنای اقتصادی امپریالیسم، امروزه در اکثر کشورهای جهان، از جمله بسیاری از مستعمرات و نیمه مستعمرات سابق، وجود دارد. نظام استعماری که در آن زمان بر بخش بزرگی از سطح زمین تسلط داشت، تا حد زیادی ناپدید شده است.

بنابراین، از منظر مارکسیستی، امپریالیسم امروز را نباید به عنوان ویژگی چند کشور معدود، بلکه به عنوان یک نظام جهانی با یک ساختار بسیار سلسله مراتبی تحت حاکمیت سرمایه انحصاری درک کرد. برخی از خوانندگان این برداشت را نخواهند داشت. اما حتی اگر امپریالیسم را به عنوان ویژگی تنها تعداد بسیار کمی از کشورها درک کنیم، این پرسش مطرح می‌شود که آیا چین به این گروه از کشورها تعلق دارد، آیا سرمایه انحصاری در چین غالب است، و چین تا چه حد در صادرات جهانی سرمایه مشارکت دارد.

این برای تحقیق چه معنایی دارد؟

این بدان معناست که ما باید اهمیت قانون ارزش و انباشت سرمایه در اقتصاد چین، این‌که آیا روابط مالکیت در درجه اول با مالکیت خصوصی یا اجتماعی مشخص می‌شود، و نقش برنامه‌ریزی مرکزی را بررسی کنیم. ما هم‌چنین باید میزان حاکمیت طبقاتی که توسط دولت در چین نمایندگی می‌شود، و این‌که آیا منعکس کننده منافع پرولتاریا یا بورژوازی است را بررسی نماییم. برای ارزیابی نقش جهانی چین، باید بررسی کنیم که آیا سرمایه انحصاری در چین رشد کرده است است، آیا سرمایه چینی در مقیاس قابل‌توجهی صادر می‌شود، و چین چگونه در نظام جهانی امپریالیستی ادغام شده است.

اما ابتدا، منطقی به نظر می‌رسد که از نظر تاریخی به گذار به سرمایه‌داری در چین نگاه کنیم.

پی‌نویس‌ها:
۵- کارل مارکس: سرمایه، جلد اول، کلیات آثار مارکس و انگلس، جلد ۲۳، صفحه ۶۱۳.

۶- کارل مارکس: نقد برنامه گوتا، کلیات آثار مارکس و انگلس، جلد ۱۹، صفحه ۲۰.

۷- کارل مارکس: گروندریسه نقد اقتصاد سیاسی، کلیات آثار مارکس و انگلس، جلد ۴۲، صفحه ۱۰۵.

۸- مارکس: مبارزات طبقاتی در فرانسه، کلیات آثار مارکس و انگلس، جلد ۷، صفحه ۹۰.

۹- ولادیمیر ایلیچ. لنین: امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله سرمایه‌داری، کلیات آثار، جلد ۲۲، صفحه ۲۷۰.

۱۰- تاناسیس اسپانیادیس ۲۰۲۲: درباره اقتصاد سیاسی امپریالیسم معاصر، آنلاین، ۱۶ آوریل ۲۰۲۲:

https://kommunistischepartei.de/diskussion-imperialismus/zur-verteidigung-der-programmatischen-thesen-der-ko/