«سيپوی‌های شورشی در هند به راستی اعمال و گناه‌های واقعاً انزجارآور، کريه، و غيرقابل توصيفی مرتکب ‏شدند- شبیه آن‌چه که فقط در جنگ‌های شورشی، [جنگ] مليت‌ها، نژادها، و بالاتر از همه جنگ‌های مذهبی ‏انتظار آن می‌رود؛ در يک جمله، شبيه آنچه انگليس محترم، زمانی که از سوی وندين‌ها عليه «آبی‌ها»، از طرف ‏چريک‌های اسپانيايی عليه فرانسوی‌های مرتد، از طرف صرب‌ها عليه همسايگان آلمانی و مجار آن‌ها، از طرف ‏کروات‌ها علیه شورشيان ونيسی، از طرف گارد متحرک کاويگناک يا دسامبريست‌های ناپلئون عليه پسران و ‏دختران پرولتاريای فرانسه به کار گرفته شد، آن‏‎ ‎را می‌ستود. با وجود بدنام بودنش، آن رفتار سيپوی‌ها تنها ‏واکنشی است، در شکل متمرکز، به رفتار خود انگليس در هند نه فقط در جريان تأسيس امپراتوری شرقی آن، ‏بلکه حتا در جريان ده سال آخر حکومت از مدت‌ها پیش تثبيت‌شدۀ آن. برای توصيف آن حکومت، کافی است گفته ‏شود که شکنجه یک نهاد ارگانيک سياست مالی آن بود. در تاريخ بشر چيزی به نام کيفر وجود دارد؛ و يک ‏قاعده کيفر تاريخی اين است که ابزار آن نه توسط قربانی، بلکه توسط خود مهاجم آبدیده می‌شود. ‏‏(مارکس، «شورش هند»، در نيويورک ديلی تريبيون، ١۶ سپتامبر ١٨۵٧).‏

http://tinyurl.com/5f93wtew

***

تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

منبع: الاخبار
نویسنده: اسعد ابوخلیل
شنبه، ۲ دسامبر ۲۰۲۳
برگردان فارسی: ع. سهند
دوشنبه، ۲۵ دی‌ماه ۱۴۰۲

«حماس» در مراحل مختلف آن

 

جنبش ملی فلسطین مراحل بسیاری را طی کرد و نوع رهبری آن تغییر نمود. جنبش در دهه ۱۹۳۰بین جناح‌های خاندان الحسینی و خاندان نشاشبی (که نزدیک به هاشمیان بودند) تقسیم می‌شد. طبقه صنعت‌گران و روشنفکران حرفه‌ای از طریق «حزب استقلال فلسطین» کار می کردند. بعدها، مردم فلسطین همه جریان‌های سیاسی را، که آن‌ها را به سمت النکبة سوق دادند، رد نمودند. آن‌ها دوباره احزاب جدیدی را تشکیل دادند، یا به دیگر احزاب موجود – از «حزب بعث» گرفته تا «حزب سوسیال ناسیونالیست سوریه» و «جنبش ملی‌گرایان عرب» پیوستند. سازمان آزادی‌بخش فلسطین (ساف) در ابتدا قادر نبود آن‌ها را جذب کند، زیرا آلت‌دست رژیم‌های عربی بود، و هدف آن آرام نمودن خشم گسترده فلسطینی‌ها بود.

پس از سال ۱۹۶۷، مسیر کار سازماندهی جدید فلسطین آغاز شد؛ سازمان‌هایی که شالوده آن‌ها بر ضرورت مبارزه مسلحانه به عنوان راه اصلی (یا به قول انقلابیون تنها راه) برای آزادی فلسطین قرار داشت. تعداد سازمان‌ها بسیار زیاد بود، و بین آن‌ها هماهنگی وجود نداشت. تمام تلاش‌ها برای متحد کردن نیروها با شکست مواجه شد، و به ابزار «الفتح» تبدیل شد (اما تقصیر به گردن همه سازمان‌ها بود). در سازمان آزادی‌بخش فلسطین یک بخش نظامی وجود داشت (به ریاست زهیر محسن، رهبر سازمان الصاعقه، که توسط دشمن در شهر کان فرانسه کشته شد. مشخص نیست که آیا اقامت وی در کان بخشی از عملیات نظامی فلسطین) و بخش «امنیت واحد» وجود داشت که ابزار الفتح بود. سازمان‌ها بیش از یک‌بار انشعاب کردند.

«جبهه خلق برای آزادی فلسطین» از بطن «جنبش ناسیونالیست‌های عرب» بوجود آمد، و «جبهه دموکراتیک برای آزادی فلسطین»، «جبهه مردمی برای آزادی فلسطین – فرماندهی کل»، «جبهه انقلابی مردمی برای آزادی فلسطین» و دیگران از آن جدا شدند. موضوع در اینجا ارزیابی چیزی نیست که «انقلاب فلسطین» نامیده می‌شود، بلکه توصیف به معنایی استعاری و شاعرانه بود، نه کاربردی. عرفات در سخنان و اظهارات خود بین شعر و گزارش تفاوتی قائل نبود. همه این سازمان‌ها پیش از ترک بیروت در سال ۱۹۸۲ شکست خوردند. این شکست بود که راه را برای ورود دشمن به لبنان و ریشه‌کن کردن این تجربه هموار نمود. «انقلاب» پایگاه مردمی لبنان را از دست داد و از متحدان سودمند خود منزوی شد. من در تحقیرآمیزترین پایان یک جنبش آزادیبخش فلسطین از لبنان تبعید شدم، اگرچه عرفات طبق معمول از پیروزی خیالی، که به دست آورده بود، سخن می‌گفت (عصام السرطاوی که یک سازشکار ساداتی بود، این را به سُخره گرفت و گفت که پیروزی بعدی ما را به جزایر فیجی خواهد برد).

راه اندازی «حماس» نتیجه تبلور یک مرحله نوین از اقدام فلسطین بود. این پاسخ به وسواس سازش مستولی بر یاسر عرفات بود. این درست است که عرفات از خشونت (یا «تروریسم»، همانطور که وزارت امور خارجه آمریکا دیکته کرده بود)، تا زمانی که آمریکا آن را شرط مذاکره با او قرار نداد؛ دست نکشید. عرفات مبارزه مسلحانه را، نه به مثابه راهی برای آزادی فلسطین- آن‌طور که ادبیات «ساف» و «الفتح» می‌گفتند- بلکه تنها به مثابه راهی برای به دست آوردن اهرم مذاکره تلقی می‌کرد. اما همانطور که برژینسکی در سال ۱۹۸۴ در یک مصاحبه با مجله «مطالعات فلسطین» درباره او گفت: «عرفات نه در مبارزه مسلحانه، و نه در دیپلماسی جدی نبود، در نتیجه، او مانند یک بندباز روی طناب بازی می‌کرد.»

«حماس» عنصری از انتفاضه اول بود، اما نه فقط با [پرتاب] سنگ. «حماس» با تعهد به شیوه مبارزه مسلحانه آمد، و این سرآغازی شگفت‌انگیز بود زیرا جنبش‌های اسلامی از زمان النکبة اهل مماشات بودند و پیوندهای قوی با رژیم‌های متحد آمریکا، مانند عربستان سعودی، اردن، امارات و … کویت ایجاد کرده بودند. حتا اسرائيل نيز از حضور جنبش‌های اسلامی كه به دعوت (تبلیغات) و مسائل اجتماعی می‌پرداختند و بجای رهايی و جهاد به افراط‌گری متعهد بودند، بدش نمی‌آمد. جنگ در افغانستان جنبش‌های اسلامی را از خواب غفلت بیدار کرد و روند جدیدی را آغاز نهاد که در آن خشونت با دعوت مرتبط بود. سقوط اتحاد شوروی به جنبش‌های اسلامی اعتماد به نفس مفرطی داد.

راه «حماس» معلوم است و ریشه‌های آن در بستر «اخوان المسلمین» نیز معلوم است. اما «حماس» مانند حزب‌الله تغییر نموده، رشد یافته و از تجربه آموخته است .حزب‌الله در ابتدا مخوف بود: حزب‌الله (یا سازمان‌هایی که بعداً به آن پیوستند) اقدامات مشخصی را برای بیرون راندن اسرائیلی‌ها از لبنان و مبارزه با آمریکایی‌ها مستقر در آن‌جا انجام دادند. مجبور کردن آمریکایی‌ها به ترک لبنان کار آسانی نبود.

جنبش حماس امروز با آنچه در روزهای اولیه خود بود متفاوت است (درست مانند تجربه حزب‌الله). به عنوان مثال، این دو سازمان از خصومت با یهودیان، به عنوان یهودی، دست برداشتند و در آخرین سند سیاسی خود اعلام کردند که دشمنی آن‌ها منحصراً علیه صهیونیسم و اسرائیل است. این دو سازمان در ابتدا دشمنی خود را با یهودیت و حتی مسیحیت اعلام کردند. حسن نصرالله حزب‌الله را لبنانی کرد، و همان‌طور که بشیر ساعده کارشناس امور آن می‌گوید، امروز می‌توان آن را از این منظر که یک حزب کاملاً لبنانی است، درک کرد، و حتا مورد انتقاد قرار داد. از نظر آکادمیک، متدولوژیک و سیاسی، حزب‌الله را می‌توان بیش‌تر به مثابه یک پدیده لبنانی درک کرد تا یک پدیده ادعایی ایرانی. دیدگاه اخیر [درک حزب‌الله به مثابه یک پدیده ایرانی] چیزی است که درک نادرست از حزب و نفوذ آن‌را تعمیم می‌دهد.

«حماس» هم‌چنین شناختن جامعه فلسطین را، که از آغاز جنبش صهیونیسم فرقه‌گرایی را رد کرده بود، آموخت، زیرا می‌دانست که اختلاف افکنی بین مسلمانان و مسیحیان یکی از نقشه‌های مخفیانه‌ای بود که حییم وایزمن پس از سفر خود به فلسطین در سال ۱۹۲۰ تصویب کرده بود، اما راه «حماس» از همان ابتدا با مقامات اسلو تصادم کرد. اعضاء و مقاومت‌ کنندگان جنبش «حماس» از ظلم و ستم مقامات [پیمان] اسلو علیه آن‌ها رنج می‌بردند. مأموریت تشکیلات خودگردان [پیمان] اسلو حفاظت از اسرائیل در برابر مقاومت فلسطینی‌ها به هر قیمتی بود، و هنوز هم هست. خود یاسر عرفات دستور دستگیری و شکنجه رزمندگان مقاومت را صادر کرد. اعضای «حماس» آگاه از ارتباط ارگانیک بین مقامات تشکیلات خودگردان [پیمان] اسلو و مقامات اشغالگر، از تجربه بیرون آمدند. اما چه چیز جنبش «حماس» را از پیشینیان خود در «ساف» متمایز می‌نماید؟

نخست، آموختن از اشتباهات. جنبش پی‌برد که اعمال خشونت‌آمیز پراکنده در انتفاضه دوم حتا در قلب برخی از فلسطینی‌ها و اعراب به واکنش‌های نامطلوبی منجر شد. جنبش مشتاق شنیدن بحث و اتخاذ رویکرد نظامی متفاوتی بود که بر اهداف نظامی متمرکز باشد. حتا در عملیات اخیر، سربازان اشغالگر هدف بودند، اما این عملیات بیش از آن‌چه که جنبش انتظار داشت با موفقیت روبه‌رو شد، زیرا اعضای آن به تعداد زیادی از سربازان حمله کردند، و باز کردن مرزها به اعضای دیگر سازمان‌ها امکان داد تا از اسارت فرار کنند و هر اسرائیلی‌ را که یافتند دستگیر نمایند. هنوز از جزییات آن روز که پایه‌های موجودیت اسرائیل را به لرزه درآورد اطلاعی نداریم.

راه «حماس» معلوم است و ریشه‌های آن در بستر «اخوان المسلمین» نیز معلوم است. اما «حماس» مانند حزب‌الله تغییر نموده، رشد یافته و از تجربه آموخته است.

 

دوم، احساس امنیت. فقدان احساس امنیت چیزی بود که جناح‌های «ساف» را کشت. چگونه وليد قدّوره، یک جاسوس لبنانی (و کسانی هستند که معتقدند او یک جاسوس اسرائیلی بود)، توانست به عضویت در کمیته مرکزی «جبهه خلق برای آزادی فلسطین» برسد؟ او توانست پس از صدور حکم اعدام، به دلیل روابط خانوادگی در جبهه مورد عفو قرار گیرد. رهبری «حماس» و حزب‌الله از احساس امنیت شدیدی برخوردارند، که در برابر نفوذ محافظت می‌کند. مردم فراموش می‌کنند که نصرالله به عنوان مسئول امنیت الضاحيه، نقش امنیتی ایفا می‌کرد، و السنور شخصاً مسئول ردیابی جاسوسان بود. انیس النقاش در آخرین کتاب خود درباره وضعیت امنیت ضعیف و رسوخ آسان، که ویژگی تجربه «ساف» است صحبت می‌کند.

هانی الحسین در کتاب خود درباره «ساف» به هلنا کوبان می‌گوید که چگونه پس از نبرد کرامه، هزاران نفر به «الفتح» پیوستند. درخواست‌های عضویت مشمول هیچ‌گونه تحقیق، بررسی یا پاسخگویی نبود. اسرائیل زندانیان سابق را به آن سوی مرز با لبنان پرتاب می‌کرد، و از آن‌ها استقبال قهرمانانه می‌شد. من همیشه به این فکر می‌کردم که چند نفر از آن‌ها توسط دشمن فرستاده شده‌اند؟ «حماس» و حزب‌الله از خود در برابر نفوذ فاجعه‌بار محافظت کردند. موارد پراکنده جاسوسی موفقیت کلی را نفی نمی‌کنند: ما درباره علنی کردن نفوذ در درون «ساف»چیزی نشنیده‌ایم. شکست دشمن در عملیات اخیر برای رسیدن به رهبری «حماس» به دلیل عدم حضور جاسوسان «الفتح» در عرصه غزه است. رهبران «حماس» و حزب‌الله در اعتقادات مذهبی و سخت و استوار هستند، و انتظار شهادت دارند، یا با اشتیاق به استقال شهادت می‌روند (واکنش محمد رعد به شهادت فرزندش، یک نمونه از این اشتیاق به شهادت است).

سوم، رهبران حزب‌الله و «حماس» بسیار قوی، مصمم و در صورت لزوم سخت‌دل هستند. اگر رصد و تعقیب شدید تعامل‌کنندگان و خودفروخته‌ها نبود، جبهه آزادی‌بخش الجزایر پیروز نمی‌شد. رهبران «ساف» بسیار نرم و ملایم بودند و در معرض فروپاشی سریع قرار داشتند. سقوط ابو ایاد در شهریور سیاه و فروپاشی او در زیر پای ملک حسین را با وضعیت صلابت السنوار، مصطفی الدرانی و عبدالکریم عبید در اسارت اسرائیل مقایسه کنید. سینوار حتا در اسارت از تعامل با اسرائیلی‌ها خودداری کرد. این افراد، به اصطلاح، از جنس کاملاً متفاوتی هستند. آیا می‌توانید تصور کنید که دشمن یک رهبر در حزب‌الله یا «حماس» را در شهری در سواحل فرانسه شکار کند؟

چهارم، حزب‌الله و «حماس» یک الگوی بی‌همتا از مقاومت نظامی ایجاد کردند. بشیر ساعده می‌گوید منصفانه است یادآوری کنیم که «ساف» هیچ تجربه قبلی برای استفاده از آن نداشت. «ساف» از صفر شروع کرد، در حالی‌که «حماس» و حزب‌الله برای ساختن یک تجربه جدید به تجربیات و ناکامی‌های «ساف» متکی بودند. این دو سازمان تجربیات قبلی را مطالعه کردند، و از آن‌ها بسیار آموختند. آن‌ها در مطالعه و شناخت دشمن، هم از نظر نظامی و هم از سیاسی، جدیت بیش‌تری داشتند. محمود عباس مشاور عرفات در امور اسرائیل بود.

پنجم، همکاری بین جنبش‌های مقاومت (متحدان ایران) الگویی نادر در اقدام سیاسی و نظامی در لبنان و فلسطین است. گروه‌های فلسطینی پیوسته در حال جنگ و اختلاف نظر با یکدیگر بودند. «جبهه دموکراتیک برای آزادی فلسطین» و «جبهه مردمی برای آزادی فلسطین – فرماندهی کل»، دشمن یکدیگر بودند. با این حال، «حماس» و حزب‌الله، با وجود اختلافات ایدئولوژیک و فرقه‌ای، تبادل همکاری و تجربیات دارند. این درآمیختگی به رابطه با «انصارالله» در یمن و «الحشد» در عراق منتقل شد، که سازماندهی تجارب نظامی در سطح جهان عرب تشکیل می‌دهد،، و این چیزی است که رهبری عرفات به دنبال ایجاد آن نبود.

ششم، ۷ اکتبر، صرف نظر از ارزیابی، نشان دهنده یک شاهکار نظامی است که دشمن و متحدینش به آن اذعان کرد‌ه‌اند. این فقط نتیجه سهل‌انگاری اسرائیل نبود (برای كاهش پیروزی «حماس» یک تمركز اغراق‌آمیز بر سهل‌انگاری وجود دارد). پیروزی نظامی نتیجه برنامه‌ریزی دقیق، مطالعه دقیق، آمادگی مجدانه و آموزش در مدت حدود یک سال بود. سلول‌ها از یکدیگر جدا شده بودند، و در حالی‌که آماده می‌شدند از ماهیت مأموریت اطلاعی نداشتند. همه این آمادگی‌ها از چشم دشمن یا جاسوسان آن در غزه پنهان نگه داشته شد.

در زمان سازمان آزادیبخش فلسطین در لبنان، ارتش دشمن در مرز منتظر عوامل نفوذی بود که به محص عبور از مرز اطلاعات زیادی در اختیار دشمن قرار می‌دادند. جنبش “حماس» به سطح بالایی از آمادگی رسیده است (به معنای واقعی کلمه، و نه به معنای توخالی که فرمانده ارتش لبنان در سخنرانی‌های مکرر خود استفاده می کند). شما می‌بینید که در اکتبر چه ره داد و از خود می‌پرسید که آیا بین حزب‌الله و جنبش «حماس» رقابتی برای انجام عملیات نظامی خارق‌العاده وجود دارد.

هفتم، «حماس» تصمیم گرفت به هر طریق، از زندان بزرگ خارج شود. حتا چارلز فریمن سفیر سابق ایالات متحده، به تنهایی جرأت داشت عملیات «توفان الاقصی» را به عنوان خروج نظامی از یک زندان بزرگ یا اردوگاه کار اجباری توصیف کند. «حماس» می‌خواست وضعیت غزه را حل کند و ابتکار عمل را به دست بگیرد.

هشتم، «حماس» در ارتباط با حل‌وفصل سیاسی با یک تصمیم سرنوشت‌ساز روبه‌رو است. «حماس» با صلج اسلو بسیار کنار آمد، و با «آقای رئیس‌جمهور محمود عباس» که شیخ کسانی است که با اسرائیل زد و بند دارند دارند و رهبر جاسوسان در عرصه فلسطین است، مغازله کرد. “حماس» باید تصمیم بگیرد: آیا اسلو را می پذیرد یا به طور کامل آن را رد می‌کند؟ انتخابات بر اساس اسلو برگزار شد، و دیدیم که چگونه آمریکا، الفتح و اسرائیل در زمانی که نتایج انتخابات به نفع «حماس» بود به آن احترام نگذاشتند. آیا یک دولت می‌خواهد یا دو دولت؟ قدرت «حماس» باید جدل را به نفع آزادی تمام فلسطین حل کند.

http://tinyurl.com/ys6t5va8