تارنگاشت عدالت – بایگانی دورۀ دوم

نامه مردم، دورۀ هفتم، سال اول، شمارۀ ۵۳، پنجشنبه ٢۵ مرداد ۱۳۵۸‏

احسان طبری
گزینش و تایپ: ع. سهند

سراسر جهان امروز پر از انواع نمونه‌های تصادمات ملی است، زيرا سرمايه‌داری بر حسب ماهيت خود ناسيوناليست و سيطره‌جو است نه انترناسيوناليست. آنجا که ايدئولوگ‌های بورژوا از به اصطلاح اتحاد خانواده بشری دم می‌زنند، تازه اين مطلب را بر پايه انديشه جهان‌وطنی به ميان می‌کشند. جهان‌وطنی يا کسموپوليتيسم سرمايه‌داری، متضمن نفی شخصيت ملت‌ها و توجيه تبعيت ملل از يک ملت «برتر» و «زبده» است. تنها سوسياليسم می‌تواند پروسه انترناسيوناليزه شدن جامعه بشری را تسريع نمايد.

در باره ملت و مسأله‏ ملی‏

 

مسأله‏ بررسی و روشن ساختن قوانين رشد و تکامل قومی يا يه بيان دقيق‌تر اتنيک جامعه بشری يکی از ‏مسائل مهمی است که تنها مارکسيسم- لنينيسم حق دارد مدعی حل علمی و عملی آن باشد.‏

تحقيقات و تعميمات ايدئولوگ‌های بورژوازی در اين زمينه کم نيست، ولی اين تعميمات سفسطه‌آميز، ‏بلامحتوا و نادرست است و هدف غايی آن توجيه به اصطلاح علمی سياست ستم ملی و نژادی است که ‏بورژوازی در مقياس کشور و جهان دنبال می‌کند و ای چه بسا عوامل ذهنی مانند مذهب يا آگاهی ملی يا ‏خصال به اصطلاح ثابت ملی، معيار تشخيص ملت‌ها قرار داده شده است.‏

مارکسيسم- لنينيسم معتقد است که جامعه بشری، در کنار رشد اجتماعی- اقتصادی (که به صورت تبادل ‏فرماسيون‌ها انجام می‌گيرد)، يک رشد و تکامل اتنيک را نيز می‌گذراند، که البته نسبت به رشد ‏فرماسيون‌ها دارای جنبه فرعی و تبعی است.‏

رشد و تکامل اتنيک جامعه يعنی چه؟ يعنی تکامل جامعه بشری از جهت بررسی اشکال گوناگون آن نوع ‏تجمع انسانی که مبتنی بر يک سلسله وجوه اشتراک پايدار است (مانند وجه اشتراک در سرزمين، زبان، ‏فرهنگ، روحيات و اقتصاد). می‌گوييم وجوه اشتراک پايدار، زيرا اگر وجه اشتراکی ناپايدار (مثلاً در سرزمين) ‏پديد شود، اين به هيچ‌وجه به حساب نمی‌آيد و ای چه بسا اقوام مختلف که در دوران‌های گوناگون تاريخ در ‏سرزمين مشترکی زيسته اند و ای چه بسا ملت‌های گوناگون که زبان واحدی دارند و غيره. در واقع از ‏سرآغاز تاريخ ما با چنين تجمع‌ها، که نام علمی «اشتراک اجتماعی اتنيک» بدان داده شده است، روبه‌رو ‏هستيم. واژه اتنيک را در فارسی نمی‌توان ترجمه کرد، مثلاً، چنان‌که گفتيم، می‌توان آن را قومی ناميد، ‏ولی اين کلمه رسا نيست و توليد ابهام می‌کند و به ناچار بايد لفظ اروپايی را به کار برد.‏

در جامعه کمون اوليه، اشکال عمده اين تجمع اتنيک عبارتست از طوايف و قبايل، که با هم خويشاوندی و ‏پيوند خونی داشته اند و در آخرين مراحل اين جامعه، يعنی در پايان نظام دودمانی حتا اتحاد قبايل پديد ‏شده، که گاه بين آن‌ها خويشاوندی و پيوند خونی نبوده است. خويشاوندی و پيوند خونی تنها برای مرحله ‏معينی از تکامل اتنيک شاخص است. ‏

در جوامع برده‌داری و سپس فئوداليسم، شکل اساسی اين تجمع يا اشتراک اتنيک، قوم است که از قبايل ‏و طوايف خويشاوند و ناخويشاوند پديد می‌آيد.‏

طايفه، قبيله، اتحاد قبايل (که در يونان بدان «فراتری» می‌گفتند) قوم و تجمع اقوام اشترک‌های اتنيک ‏هستند که بين آن‌ها سه وجه مشترک وجود دارد: اشتراک ارضی (يا سرزمين)، اشتراک زبانی و اشتراک ‏فرهنگی و روحی. در اينجا هيچ‌گونه سخنی از اشتراک نژادی نمی‌تواند در ميان باشد. زيرا نژاد از جهت ‏مارکسيستی يک مقوله بيولوژيک است، لذا از جهت علمی دارای معنای جداگانه ايست و ربطی به واحد ‏اتنيک، که يک مقوله اجتماعی است، ندارد.‏

با درآميختن و به هم پيوستن تدريجی بازارهای متفرق محلی به صورت بازار واحد و بزرگ ملی (که به ويژه ‏عامل عمده آن بازرگانان سرمايه‌دار هستند)، و با تبديل تقسيم کار اجتماعی در مقياس يک محل به ‏تقسيم کار اجتماعی در مقياس يک کشور (که در دوران تکامل سرمايه‌داری انجام می‌گيرد) اقوام و قبايل در ‏اين ديگ عظيم اقتصادی می‌جوشند و مجتمع اتنيک بزرگ‌تری به نام ملت پديد می‌شود که دارای چهار وجه ‏مشترک پايدار است، يعنی زمين، زبان، فرهنگ و اقتصاد. بدين ترتيب، چنانکه مارکس و انگلس متذکر ‏می‌گرديدند، سرمايه‌داری به تفرقه قومی خاتمه می‌دهد و اهالی را از نظر اقتصادی به هم پيوسته ‏می‌سازد و تمرکز سياسی ايجاد می‌کند و شرايط پيدايش و قوام ملت‌ها را فراهم می‌کند. مقصود ما از واژه ‏قوم، تکامل يک ملت بر پايه چهار وجه اشتراک پايدار است، که طبيعتاً مدت زمان معينی را در تاريخ اشغال ‏می‌کند. لنين می‌گويد: «ملت محصول ناگزير و شکل ناگزير دوران بورژوازی تکامل اجتماعی است.» (کليات، ‏ج ٢۶، ص. ٧۵). از آنجا که تکامل سرمايه‌داری در عرصه جهانی با ناموزونی و در ازمنه مختلف انجام ‏می‌گيرد، لذا تبديل اقوام به ملت‌ها در جهان هم‌زمان نيست و از آن جمله در آسيا و آفريقا ديرتر از اروپا ‏صورت می‌پذيرد، زيرا استعمار تا حدود زيادی تکامل عادی را در اين نواحی ترمز کرده است. مارکسيسم-  ‏لنينيسم تبعيت پيدايش مقوله ملت از سرمايه‌داری را به عيان نشان داده است و اينجاست که روشن ‏می‌شود تکامل اتنيک جامعه تابعی است از تکامل اقتصادی- اجتماعی آن، نه برعکس.‏‎ ‎

برخی ايدئولوگ‌های بورژوا، با مطلق کردن مقوله ملت و ادعای آن‌که «اتا- ناسيون» ‏‎(Etet –Nation)‎‏ (يعنی ‏ترکيب ارگانيک ملت‌ها و کشورها) يک ترکيب ثابت مدنی و روحی است، می‌خواهند برعکس تکامل اتنيک را ‏مايه تحولات تاريخ جلوه‌گر سازد، چيزی که به کلی خطاست.‏

در اين مجتمع اتنيک تازه، که ملت نام دارد، وجوه اشتراک سه‌گانه قبلی نيز تغيير شکل می‌يابند. مثلاً زبان ‏واحد ملی پديد می‌آيد و ديوار بين زبان محاوره (لفظ عوام) و مکاتبه (لفظ قلم) شکسته می‌شود و فرق بين ‏لهجه‌ها و نيم زبان‌های ولايات و زبان ديوانی مرسوم در پايتخت زدوده می‌گردد و وحدت لغوی و دستوری ‏زبان تعميق می‌يابد.*

يا مثلاً  آگاهی ملی، به مثابه بخشی از حيات و فرهنگ جامعه پديد می‌شود، که احساس و عواطف ‏معينی را در باره ادراک شخصيت اتنيک و حقوق ملی و مبارزه برای رفع ستم ملی و غيره در بر می‌گيرد و ‏نقش اجتماعی بسيار مهم و حساسی را ايفا می‌کند.‏

يا مثلاً وابستگی به سرزمين زاد و بومی، که در فئوداليسم وجود داشت، به وابستگی به سرزمين ‏وسيع‌تری، که وطن ملی است، بدل می‌گردد و غيره.‏

چنانکه لنين يادآور می‌شود، در هر ملت بورژوا عملاً دو ملت و همراه آن دو فرهنگ وجود دارد:‏
يکی متعلق به طبقات حاکمه و ديگری متعلق به طبقات محکوم است، زيرا اشتراک ملی موجب از بين رفتن ‏تضاد طبقاتی نيست و اين عامل دومی است که در تاريخ نقش تعيين‌کننده دارد. لذا دعوی ايدئولوگ‌های ‏رژيم پهلوی که می‌طلبيدند، مسايل بايد در «سطح ملی» و در چارچوب «وحدت ملی» حل شود نه در ‏سطح طبقاتی و در چارچوب مبارزه طبقاتی، دعوی بی‌پايه ايست. همين تقدم برخورد طبقاتی بر برخورد ‏ملی است که در خود مسأله‏ ملی، از جهت اين‌که در جهت منافع کدام طبقه مطرح است، مؤثر واقع ‏می‌شود. همين تقدم برخورد طبقاتی بر برخورد ملی است که موجب می‌شود ما حل مشخص مسايل ‏مربوط به مناسبات ملی را هميشه تابع منافع انقلابی طبقه پرولتاريا می‌سازيم و به آن هرگز برخورد ‏تجريدی نداريم و در اجرای شعار حق ملت‌ها در تعيين سرنوشت خود تا حد جدايی نيز برخورد ما طبقاتی ‏است.‏

لنين می‌گويد:‏
‏«شناختن بلاشرط مبارزه در راه حق تعيين سرنوشت، به هيچ‌وجه ما را ملزم نمی‌کند که هر گونه مطالبه ‏حق تعيين سرنوشت ملی را تأييد کنيم.» (کليات، جلد ۵، صفحه ۳۳٧). و نيز: «منافع سوسياليسم بالاتر از ‏منافع حق ملت‌ها در تعيين سرنوشت است.» (کليات، جلد ٢۳، صفجه ۱۹٨).‏

مقوله اتنيک «ملت»، حتا در سوسياليسم و کمونيسم، منتها با محتوای به کلی نو و با همگونی به مراتب ‏قوی‌تر اجزای خود، باقی می‌ماند. تنها با محو سرمايه‌داری و پيروزی سوسياليسم و کمونيسم در مقياس ‏جهانی و پس از پيدايش اقتصاد واحد جهانی و محو مرزها و حرکت آزادانه ملت‌ها در عرصه جهان و ‏درآميختگی آن‌ها و پيدايش زبان واحد جهانی، مقوله ملت نيز به تدريج محو می‌شود و مقوله «بين‌الملل ‏بشری»، به مثابه واحد نوين اتنيک، جای آن را می‌گيرد، که اين خود منظره‌ايست از جهت تاريخی بسيار ‏دور.‏‎ ‎

لنين می‌گويد: «همان‌طور که بشر تنها از طريق دوران گذار ديکتاتوری طبقات ستمديده می‌تواند به محو ‏طبقات برسد، تنها از طريق دوران گذار آزادی کامل همه ملت‌های ستمديده، يعتی آزادی آن‌ها برای جدا ‏شدن می‌تواند به در آميختگی ناگزير ملل در واحد بشری نايل آيد.» (کليات، جلد ٢٧، صفجه ٢۵۶).‏

در سرمايه‌داری از جهت مسأله‏ ملی دو گرايش ديده می‌شود:‏
‏۱- گرايش بيداری ملی و تشکل ملت‌های جداگانه و دولت‌های جديد. اين گرايش به ويژه در آغاز ‏سرمايه‌داری غلبه دارد و انبوهه‌های ناپايدار قومی قرون وسطايی را در هم می‌شکند و واحدهای نوين ملی ‏پديد می‌آورد. اکنون در آسيا و آفريقا اين پروسه در بسياری از کشورها ديده می‌شود؛
‏٢- گرايش در هم‌آميختگی ملت‌ها در اثر پيدايش اقتصاد جهانی و شکستن جدارهای فاصل بين ملت‌ها، که ‏در دوران امپرياليسم تفوق می‌يابد. اين پروسه نيز در مقياس جهانی ديده می‌شود.‏‎ ‎

ولی سرمايه‌داری نمی‌تواند اين تضاد را حل کند، يعنی اتحاد بين‌المللی ملت‌ها را، در عين حفظ شخصيت ‏مستقل ملی آن‌ها، تأمين نمايد. منظور ما از استقلال، يعنی رهايی يک ملت از تحميل و تبعيض ملت ديگر ‏و امکانش برای تعيين سرنوشت خود بر پايه مصالح تکامل خويش. امپرياليسم با چنين استقلالی داتاً ‏مخالف است و «همکاری و شراکت» (پارتزيسم) با امپرياليسم به معنای استقلال نيست.‏

سراسر جهان امروز پر از انواع نمونه‌های تصادمات ملی است، زيرا سرمايه‌داری بر حسب ماهيت خود ‏ناسيوناليست و سيطره‌جو است نه انترناسيوناليست. آنجا که ايدئولوگ‌های بورژوا از به اصطلاح اتحاد ‏خانواده بشری دم می‌زنند، تازه اين مطلب را بر پايه انديشه جهان‌وطنی به ميان می‌کشند. جهان‌وطنی يا ‏کسموپوليتيسم سرمايه‌داری، متضمن نفی شخصيت ملت‌ها و توجيه تبعيت ملل از يک ملت «برتر» و ‏‏«زبده» است. تنها سوسياليسم می‌تواند پروسه انترناسيوناليزه شدن جامعه بشری را تسريع نمايد. لنين ‏می‌گويد:‏
‏«هدف سوسياليسم نه تنها از ميان بردن هر نوع جدايی ملی، نه تنها نزديکی ملت‌ها، بلکه درآميختگی ‏آن‌هاست.» (کليات، جلد ٢٢، صفحه ۱۳۵).‏

لذا روند استحاله، در هم‌آميختگی و اتحاد ملت‌ها و پيدايش واحدهای بزرگ ملی، اگر طبيعی و مبتنی بر ‏ستم ملی نباشد، روندی مترقی است. مارکسيست‌ها با روند استحاله مصنوعی و اجباری، که بورژوازی ‏ملت حاکم برای محو شخصيت ملی خلق‌های ستمديده به کار می‌برد، مخالفند و با آن مبارزه می‌کنند.‏

اکنون که با مقوله ملت و سير پيدايش آن آشنا شديم، نظری به «مسأله‏ ملی» بيافکنيم.‏

مسأله‏ ملی، مسأله‏ روابط اقتصادی، ارضی، سياسی، دولتی، حقوقی، فرهنگی و زبانی بين ملت‌ها و ‏اقوام در فرماسيون‌های اجتماعی- اقتصادی مختلف است. اين مسأله‏ در همه فرماسيون‌ها وجود داشته، ‏ولی در دوران سرمايه‌داری، به ويژه در دوران امپرياليسم، به حد اعلای حدت و شدت خود می‌رسد.‏

همان‌طور که مارکس و انگلس يادآور می‌شوند (جلد ٢، جلد ۳، ص. ٢۰- ۱۹) مناسبات ملی را به ويژه شيوه ‏توليد، خصلت جامعه و نظام دولتی و تناسب قوای طبقات در درون ملت و سياست ملی طبقات حاکم معين ‏می‌سازد و خود اين مناسبات ملی در جهات مختلف تکامل اجتماعی و از آنجمله در مبارزات طبقاتی تأثير ‏متقابل و متعاکس دارد. توجه به محتوای مسأله‏ ملی و عوامل مؤثر در آن، برای احزاب انقلابی کارگری ‏دارای اهميت اصولی فراوانی است.‏

مبارزه عليه ستم ملی اشکال مختلف به خود می‌گيرد، مانند:‏‎ ‎
‏- مبارزه برای استقلال کامل يا نيل به خودمختاری سياسی و اقتصادی در ميهن موجود،‏
‏- مبارزه برای وحدت سرزمين‌های پراکنده ملی،
‏- مبارزه برای خودمختاری فرهنگی بدون خودمختاری سياسی و اقتصادی و غيره.‏

ستم ملی نيز به اشکال مختلف سياسی، فرهنگی و اقتصادی و غيره از طرف هيأت حاکمه اعمال ‏می‌گردد. اين ستم با ستم طبقاتی در می‌آميزد و منشاء بروز ايدئولوزی‌های ناسيوناليسم (ملت‌گرايی)، ‏شوينيسم (ملت‌گرايی افراطی)، راسيسم (برتری نژادی)، دشمنی‌های مذهبی و غيره است که گاه نيز ‏منجر به تيره شدن آگاهی زحمتکشان و گمراهی آنان و مانع اتحاد آن‌ها عليه دشمن مشترک است. لنين ‏يادآور می‌شود که مسأله‏ ملی به مختصات دوران معين تاريخی و شراطط خاص و مرحله معين تکامل ‏اجتماعی هر ملت بستگی دارد (کليات، جلد ٢۳، صفحه ۵٨). بدين معنی، مسأله‏ ملی در هر مرحله معين ‏تاريخی، دارای محتوای طبقاتی معين است. لذا، چنان‌که يادآور شديم، بايد برای ارزيابی صحيح آن برخورد ‏مشخص تاريخی و طبقاتی داشت.‏

مسأله‏ ملی از جهت مارکسيسم- لنينيسم در دو سطح بررسی می‌شود، يک بار از جهت مبارزه ملت‌های ‏مستعمره و وابسته برای نيل به استقلال سياسی و اقتصادی در قبال امپرياليسم. اين مسأله‏ در ‏مارکسيسم «مسأله‏ ملی و مستعمراتی» نام گرفته، و يک بار ديگر از جهت مبارزه ملت‌ها و اقوام محروم ‏عليه ستم ملی در داخل کشورهای کثيرالملله عليه بورژوازی ملت‌های حاکم.‏

ماهيت هر دو نوع يکی است، ولی نوع دوم در تاريخ معاصر دو بار و با ويژگی‌های معين بروز می‌کند. يک بار ‏در قرن نوزدهم در امپراتوری‌های اطريش- هنگری، در روسيه تزاری و در امپراتوری عثمانی و اينک در قرن ‏بيستم، در کشورهای کثيرالملله آسيايی و آفريقايی، که در آن بورژوازی ملت حاکم استقلال سياسی را به ‏دست آورده است. مثلاً مسأله‏ کرد در عراق و مسأله‏ بنگلادش در پاکستان سابق از اين نوع است.‏

در همين سطح، در کشور کثيرالملله ما، مسأله‏ ملی مطرح است. در کشور ما به جز فارس، که اکثريت و ‏حاکميت با آن‌هاست، خلق‌های ديگری وجود دارند، مانند آذربايجانی‌ها، کردها، بلوچ‌ها، ترکمن‌ها، عرب‌ها. ‏درجه قوام ملی اين خلق‌ها مختلف است. علاوه بر اين‌ها در کشور ما اقليت‌هايی وجود دارند، مانند ‏ارمنی‌ها، آسوری‌ها و يهودی‌ها و نيز واحدهای کوچک ملی در درون سرزمين خلق ديگر، مانند قبايل ترک ‏زبان در فارس، کرد زبان در خراسان و تات‌ها و طالش‌ها در آذربايجان. اين اقوام طی قرون متمادی در کشور ‏ما با هم زيسته و فرهنگ مشترکی را پديد آوردند. ولی وجود ستم ملی و محروميت خلق‌ها و اقليت‌ها و ‏واحدهای ملی از تعيين سرنوشت و داشتن فرهنگ خود، وحدت جامعه کثيرالملله ما را از بين می‌برد. لذا، ‏ما خواستار حل مسأله‏ ملی در چارچوب وطن واحد، يعنی در چارچوب حفظ  تماميت ارضی ‏ايران هستيم.‏

حزب ما در برنامه و اسناد مربوطه، خواست‌های مشخص خود را در اين زمينه بيان کرده است و از اين جهت ‏نخستين نيروی سياسی است که مسأله‏ ملی را بر پايه مارکسيسم- لنينیسم حل کرده و برای حل صحيح ‏آن در ايران مبارزه کرده و می‌کند.‏‎ ‎

 

‏———————————–‏
‏* يکی از مظاهر جالب شکل گرفتن زبان‌های ملی در خاورميانه، عميق‌تر شدن جدايی زبان‌های عربی و ‏فارسی و ترکی از جهت واژه‌های علمی- سياسی است. مثلاً اگر پنجاه سال پيش در ايران و ترکيه و ‏کشورهای عربی اصطلاج تشکيلات مترقی تقريباً مشترک بود، حالا «منظمات تقدميه» در عربی، «ايلرجی ‏ارگوت لر» در ترکی و «سازمان پيشرو» در فارسی، اين وجه اشتراک لغوی را از بين برده است.‏