تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

شنبه، ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
منبع: «چپ» (soL)
نویسنده: ارکان نالچچی
شنبه، ۱۱ آوریل ۲۰۲۶

جنگ ایران چه دستاوردی برای تاریخ بشر دارد؟

 

به عبارت دیگر، آیا جنگ آمریکا-ایران می‌تواند در بحران هژمونی امپریالیستی نقطه‌عطفی باشد که مورخان به دنبال آن هستند؟

ادعای چنین چیزی آسان نیست.

گفته می‌شود که یک واقعه تا زمانی که ۵۰ سال از آن نگذشته باشد، به یک موضوعی تاریخی تبدیل نمی‌شود. این بازه ۵۰ ساله به ما امکان می‌دهد تا گذشته را از نگاهی کل‌نگر بنگریم، و درک نقاط عطف را آسان‌تر می‌کند.

ثانیاً، جنگ هنوز به پایان نرسیده است. این‌که آیا این آتش‌بس – که در حال حاضر به عنوان پیروزی برای ایران تلقی می‌شود – صرفاً برای این داده شده تا به ایالات متحده و اسرائیل (باندِ قاتلان حرفه‌ای که کوچک‌ترین نشانه‌ای از وجدان در آن‌ها دیده نمی‌شود) امکان دهد نفسی تازه کنند و پیش از آغاز مجدد جنگ تجدید قوا نمایند، موضوعی است که باید منتظر ماند و دید.

با این حال، با نگاه به وضعیت کنونی، آشکار است که ایالات متحده در جنگی که بدون اعلام رسمی آغاز کرده بود – جنگی که حتی پیش از آغاز مذاکرات کلید خورد و از طریق ترورها پیش رفت – متحمل شکست سنگینی شده است. ناوهای هواپیمابری که شاهد پیشروی هولناک‌شان بودیم، اکنون برای یافتن پناهگاه به هر سو می‌گریزند. پایگاه‌های نظامی و ایستگاه‌های راداری آمریکا که ایران را محاصره کرده بودند، ویران شده‌اند. هواپیماهای «نامرئی» شناسایی شده‌اند، هواپیماهای «غیرقابل سرنگونی» سرنگون گشته‌اند و بسیاری از اهداف استراتژیک در اسرائیل که پیش‌تر «بمباران‌ناپذیر» تلقی می‌شدند، مورد اصابت قرار گرفته‌اند. مسدود شدن تنگه هرمز ضعفی را در اقتصاد جهانی برانگیخته است که اثرات آن به آسانی برطرف نخواهد شد.

فراتر از همه، میهن‌پرستی مردم ایران نقش اصلی را در این پیروزی ایفا کرد. تجمع‌های صدها هزار نفری در شهرهای بمباران‌شده و تشکیل زنجیره‌های انسانی در اطراف تأسیسات انرژیِ مورد تهدید، صحنه‌هایی تأثربرانگیز و اشک‌آور بود.

علاوه بر این، ثابت شد که سرمایه‌گذاری ایران بر روی فناوری موشک‌های بالستیک، که از سال‌ها پیش آن را پیش‌بینی کرده بود، از نظر استراتژیک کاملاً درست و منطقی بوده است.

از سوی دیگر، به نظر می‌رسد ایران که یکی از اعضای سازمان همکاری شانگهای است، نه تنها از حمایت‌های دیپلماتیک چین و روسیه، بلکه از کمک‌های لجستیکی و اطلاعاتی آن‌ها نیز بهره‌مند شده است. ممکن است زمان ببرد تا ما به طور کامل درک کنیم که این جنگ روانی تا چه حد به واقعیت نزدیک است.

خواه بحث خرید نفت ایران توسط چین از طریق شرکت‌های صوری با وجود تحریم‌های بین‌المللی باشد، خواه تأمین مواد جنگی مورد نیاز، و یا تغذیه ستاد کل نیروهای مسلح ایران با داده‌های سیستم‌های ماهواره‌ای چینی؛ ما در زمان مقتضی بهتر درک خواهیم کرد که چه می‌گذرد.

برای مورخان، سنگ محک بر اساس انتخاب واقعه‌ای تاریخی تعیین می‌شود که در آن، یک تحول کیفی در دلِ روندی که پیش‌تر آغاز شده و تداوم یافته است، به‌وضوح نمایان شود.

به‌عنوان مثال، ورود ایالات متحده به جنگ جهانی اول مسیر جنگ را تغییر داد و نشان داد که انگلستان، کشور سرکرده در نظم امپریالیستی، رو به افول گذاشته بود. در جنگ جهانی دوم، قدرت تولیدی آمریکا، پیروزی‌اش بر ژاپن در جنگ اقیانوس آرام و تولید سلاح‌های هسته‌ای، حفظ هژمونی انگلیس در برابر آمریکا را غیرممکن ساخت. با این حال، اکثر مورخان «جنگ سوئز» در سال ۱۹۵۶ را به عنوان نقطه عطف در توازن هژمونیک در نظر می‌گیرند.

پس از انقلاب مصر، هنگامی که رژیم ناصر درصدد ملی کردن کانال سوئز برآمد، اسرائیل، انگلیس و فرانسه حمله‌ بزدلانه‌ای را علیه مصر آغاز کردند. با ضرب‌الاجل بسیار تند اتحاد شوروی و سکوت ایالات متحده، انگلیس متحمل شکست سنگینی شد. پس از آن، انگلیس دیگر قادر نبود به تنهایی عملیاتی امپریالیستی را پیش ببرد و در برابر اتحاد شوروی، به نقش یک تابع و زیردست برای ایالات متحده تنزل یافت.

به نظر می‌رسد جنگ آمریکا-ایران نیز می‌رود تا جایگاهی مشابه به عنوان یک نقطه عطف تاریخی کسب کند.

چین که در دهه ۱۹۷۰ اصلاحات سرمایه‌داری را پشت سر گذاشته بود، از دهه ۱۹۹۰ به بعد شاهد انباشت عظیم سرمایه بود. این کشور در حال حاضر بزرگ‌ترین ظرفیت تولید صنعتی جهان را داراست و همچنین به یک قدرت مالی بزرگ تبدیل شده است.

ایالات متحده، به‌ویژه پس از فروپاشی مالی سال ۲۰۰۸، ظهور چین را یک تهدید برای هژمونی خود قلمداد کرد. در سال ۲۰۱۱، آمریکا اعلام کرد که تمرکز کامل خود را بر محاصره نظامی چین در اقیانوس آرام معطوف خواهد کرد. در واقع، در حالی که این کشور از تعداد نیروهای پراکنده خود در سراسر جهان می‌کاست، حضور نظامی‌اش را در اقیانوس آرام تقویت کرد. آمریکا تلاش کرد تا با تسلیح کره جنوبی، ژاپن، تایوان و استرالیا، یک پیمان نظامی ایجاد کند. همچنین، جنگ جاری در اوکراین را به راه انداخت تا روسیه را از اقیانوس آرام دور نگه داشته و آن را تضعیف کند.

در مقابل، تا آنجایی که می‌توان از منابع آشکار برداشت کرد، به نظر می‌رسد ایالات متحده اعتماد خود را به توانایی‌اش برای پیروزی در جنگ علیه چین در اقیانوس آرام از دست داده است.

به نظر می‌رسد دوره دوم ریاست‌جمهوری ترامپ، محصول همین استیصال و ناامیدی باشد. آن‌ها به جای رویارویی مستقیم با چین در اقیانوس آرام، استراتژی تحلیل بردن منابع چین و هدایت مجدد آن‌ها به سمت ایالات متحده را دنبال کردند.

ترامپ به محض به قدرت رسیدن، شرکت‌های چینی را از کانال پاناما اخراج کرد. او به دنبال هژمونی بر مسیرهای تجاری قطب شمال، خرید گرینلند و به راه انداختن عملیاتی علیه ونزوئلا – که متحد چین است – برآمد. حمله به ایران نیز هم ضربه‌ای به «ابتکار کمربند و جاده» چین محسوب می‌شد و هم پتانسیل این را داشت که وابستگی چین به نفت خلیج فارس را کاهش دهد.

خیلی پیش از آنکه ترامپ در صحنه ظاهر شود، ما نوشتیم که آنچه در حال رخ دادن است، به دوره پیش از جنگ جهانی اول شباهت دارد. بله، ما با احتمال یک جنگ امپریالیستی برای تقسیم مجدد جهان روبه‌رو بودیم.

طبیعتاً، ما از ویرانی عظیمی که چنین جنگی به بار می‌آورد هراسان بودیم، اما در عین حال گفتیم که این ویرانی، عصر جدیدی را برای زحمتکشان فراهم خواهد کرد تا قدرت را به دست بگیرند و حکمرانان خود را مجازات کنند.

اکنون، اگر جنگ آمریکا-ایران کمابیش به همین شکلی که هست به پایان برسد، پیامدهای بسیار مهمی در پی خواهد داشت.

شکار شده است که ایالات متحده دیگر نمی‌تواند یک جنگ در اقیانوس آرام را تاب بیاورد؛ بنابراین، آنچه ممکن است با آن روبه‌رو شویم، شاید یک جنگ جهانی نباشد.

سایر کشورهای متحد در اقیانوس آرام ممکن است ترجیح دهند از رهبری آمریکا پیروی نکنند و به فکر نجات خود باشند. سفر رهبر حزب مخالف تایوان به چین را می‌توان در همین راستا ارزیابی کرد.

ناتو همچنان ممکن است قصد جنگ با روسیه را داشته باشد، همان‌طور که در حال حاضر خود را برای آن آماده می‌کند؛ باید منتظر ماند و دید.

با این حال، یک بحران مشروعیت بزرگ در ایالات متحده و کشورهای اروپایی، به‌ویژه پس از قتل‌عام در غزه و شکست در ایران، پدیدار شده است. در حالی که ترامپ در حال جنگ با ایران بود، ۹ میلیون آمریکایی در خیابان‌ها در حال اعتراض به این روند بودند.

در همه ملت‌ها، کارگران باید از این بحران مشروعیت و بحران اقتصادیِ ناشی از آن، به عنوان اهرمی در مبارزه خود برای دستیابی به قدرت استفاده کنند.

بخش‌های هوشمندترِ طبقه سرمایه‌دار، همان‌طور که در اسپانیا مشاهده می‌شود، در حال اتخاذ تدابیری برای کاهش این بحران مشروعیت هستند.

اما این تلاش‌ها بیهوده است.

به‌عنوان مثال، سرمایه‌داریِ ترکیه با وارد نشدنِ شتاب‌زده به جنگ با ایران، از خود محافظت کرد؛ اما به نظر نمی‌رسد که آن‌ها در برابر جنگ با روسیه اصلاً مصون باشند.

در این دورانِ تحولات عظیم جهانی، این وظیفه بر عهده مردم زحمتکش این کشور است که تلاش کنند میهن را از یک فاجعه تمام‌عیار دور نگه دارند، و در عین حال به حاکمیت منسوخ طبقه حاکم پایان دهند.

https://haber.sol.org.tr/yazarlar/erhan-nalcaci/iran-savasi-insanlik-tarihine-ne-getiriyor-408334