تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

منبع: دمکراسی مردم، نشریه حزب کمونیست هند (مارکسیست)
نویسنده: پرابهات پاتنایک
۱۸ مه ۲۰۲۵

زدودن حقیقت شکست نازی‌ها

 

آلمان نازی اساساً توسط اتحاد شوروی شکست خورد. فداکاری مردم شوروی در دفاع از کشورشان در آن جنگ کاملاً غیرقابل تصور بود. با این حال، از همان ابتدا کوششی از سوی قدرت‌های غربی برای زدودن این حقیقت و بجای آن ادعای این‌که شکست آلمان نازی نتیجه تلاش آن‌ها بوده است، وجود داشته است. در ابتدا، رواج این روایتِ جایگزین تنها یک کوشش خاموش بود؛ و بر مردم کشورهای غربی، چه رسد به روشنفکران غربی، که مستقیماً جنگ را تجربه کرده بودند و می‌دانستند چگونه پیش رفته بود، تأثیر زیادی نداشت.

من شخصاً به یاد دارم پروفسور جوآن رابینسون، اقتصاددان مشهور چپ کینزگرا، بیش از یک بار در سمینارهای کمبریج، هر زمان که کسی بیش از حد از اتحاد شوروی انتقاد می‌کرد، می‌گفت: «فراموش نکنید، اما اگر بخاطر اتحاد شوروی نبود، ما امروز این‌طور در  این‌جا نمی‌نشستیم». او دختر یک ژنرال مشهور بریتانیایی بود و به هیچ‌وجه هوادار کمونیست نبود؛ اما این برداشت او بود، برداشتی که در واقع مدت‌ها پس از جنگ عموماً در میان دانشگاهیان غربی نیز مشترک بود. با این وصف، کوشش برای زدودن این حقیقت با گذشت زمان شتاب بیش‌تری گرفت؛ و با ظهور نسل‌های جدیدتری که نه جنگ را دیده بودند و نه اطلاعات زیادی درباره آن داشتند، این کوشش نیز موفقیت بیش‌تری کسب کرد.

هالیوود نیز، شاید ناخواسته، در این زدودن این حقیقت نقش بازی کرد. هالیوود تعدادی فیلم پرفروش از «طولانی‌ترین روز» و «توپ‌های ناوارون» گرفته تا «نجات سرباز رایان» ساخت که اساساً قدرت‌های غربی را در برابر نازی‌ها و پیروزی شجاعانه و موفقیت‌آمیز آن‌ها را نشان می‌دادند. این فیلم‌ها البته برای مخاطبان غربی ساخته شده بودند، که خط داستانی اصلی آن‌ها را توضیح می‌دهد. اما بدون تردید آن‌ها در موفقیت این روایت که جنگ جهانی دوم در درجه اول بین قدرت‌های غربی از یک سو و نازی‌ها و متحدانشان از سوی دیگر بوده است، و این‌که دومی توسط اولی شکست خورده است، نقش داشتند.

این واقعیت که بریتانیا در طول جنگ، قدری کم‌تر از نیم میلیون نفر- هم از نیروهای جنگی و هم از غیرنظامیان- و ایالات متحده قدری کم‌تر از این تعداد را از دست داده بودند، در مقایسه با ۲۷ میلیون نفری که در اتحاد شوروی جان خود را از دست داده بودند، در حافظه عمومی غرب به حاشیه رانده شد. مطمئناً، مقایسه تعداد کشته‌شدگان ناخوشایند است و همه فداکاری‌ها در آن جنگ، هر قدر هم کوچک، باید مورد احترام قرار گیرند؛ اما آن‌چه در این‌جا مورد بحث است، بی‌انصافی حافظه عمومی غرب است که به طور فزاینده‌ای از عظمت فداکاری مردم شوروی  بی‌خبر شد.

این زدودن با هدف جنگ سرد قدرت‌های غربی هم‌خوان بود؛ در واقع، در کنار زدودن نقش اتحاد شوروی در شکست فاشیسم، قدرت‌های غربی دروغ هولناک دیگری را  پخش می‌کردند، این‌را که اتحاد شوروی یک قدرت توسعه‌طلب با طرح‌های تهاجمی نسبت به اروپای غربی بود. این به راحتی فراموش شد که کشوری که ۲۷ میلیون نفر را در جنگی که اخیراً به پایان رسیده بود از دست داده و متحمل ویرانی عظیمی شده بود، نمی‌توانست در پایان آن جنگ هیچ طرح تهاجمی در سر بپروراند. اما تبلیغات غربی، به رهبری اَبر-امپریالیست‌هایی مانند وینستون چرچیل، عامدانه روایتی از خطر شوروی برای اروپا را جعل کردند، تا طبقات حاکمه اروپایی را که هژمونی آن‌ها پس از جنگ مورد تهدید جدی قرار گرفته بود، تقویت کنند، خطری که در امتیازاتی که  مجبور شده بودند بدهند تجلی یافته بود. یکی از امتیازات، تن دادن به ایجاد یک دولت رفاه در داخل بود، در حالی که دیگری اعطای استقلال به متصرفات استعماری آن‌ها در خارج  بود (که چرچیل، یک معمار جنگ سرد، با آن مخالف بود).

اما، در واقع، اتحاد شوروی با دقت زیاد به تفاهم حاصل شده در کنفرانس‌های یالتا و پوتسدامِ قدرت‌های جنگنده ضد-فاشیست پایبند بود، و حتی از آمدن به کمک انقلاب یونان خوداری کرد، که منجر به شکست آن شد. با این وجود، امپریالیسم در راستای کوشش برای جلب حمایت از نظم امپریالیستی که با یک چالش مرگ و زندگی روبه‌رو بود، از ادامه روایت خطر شوروی خود هیچ ابایی نداشت.

اغلب به این نکته توجه نمی‌شود که فداکاریی که به زور از مردم هند استعماری، به ویژه بنگال، گرفته شد، چندین برابر بیش‌تر از فداکاریی بود که خود کشورهای غربی در طول جنگ جهانی دوم مجبور بودند انجام دهند. به عنوان مثال، جنگ بریتانیا در جبهه شرقی علیه ژاپن تا حد زیادی توسط «کسری بودجه» در مقیاس بزرگ توسط دولت استعماری هند تأمین مالی شد. بخشی از کسری بودجه برای تأمین هزینه‌های جنگی خود دولت استعماری بود، زیرا هند بدون هیچ‌گونه مشورتی با مردم خود به عنوان یک جنگنده در جنگ شرکت داده شده بود؛ با این حال، بیش‌تر کسری بودجه که شکل چاپ پول را بخود گرفت، در برابر وام‌های اجباری گرفته شده از هند توسط دولت بریتانیا برای هزینه‌های جنگی نیروهای متفقین در جبهه شرقی بود. گرچه این وام‌ها به عنوان مطالبات هند از بریتانیا، که «موجودی استرلینگ» نامیده می‌شدند، ثبت شدند و به عنوان ذخایری در نظر گرفته می‌شدند که در مقابل آن‌ها پول چاپ می‌شد، اما هیچ بخشی از این «ذخایر» تا مدت‌ها پس از پایان جنگ قابل برداشت نبود. این شکل از تأمین مالی کسری بودجه به افزایش شدید قیمت‌ها، به ویژه غلات انجامید، در غیاب هرگونه جیره‌بندی توزیع غذا در مناطق روستایی، باعث قحطی در بنگال شد که حداقل سه میلیون نفر را (در مقایسه با نیم میلیون نفری که در کل دوره جنگ در خود بریتانیا جان خود را از دست داده بودند) کشت. طنز تلخ این است که حتی «مانده‌های استرلینگ» انباشته‌شده‌ای که بریتانیا باید به هند پرداخت می‌کرد ، بخشی به دلیل تورم شدید جنگ و سال‌های بلافاصله پس از جنگ، و بخشی به دلیل کاهش ارزش پوند استرلینگ در سال ۱۹۴۹، بیش‌تر ارزش خود را از دست داد. سه میلیون کشته در بنگال، علی‌رغم عدم تمایل به شرکت در جنگ، به معنای واقعی کلمه تلفات جنگی بودند.

زدودن نقش اتحاد شوروی با دونالد ترامپ، که نه تنها در به رسمیت شناختن نقش اصلی اتحاد شوروی در مبارزه با آلمان نازی سکوت می‌کند، بلکه آنقدر گستاخ است که ادعا می‌کند این ایالات متحده است که نقش اصلی را در شکست آلمان نازی ایفا کرد، به اوج خود رسیده است. برخی این ادعای خیالی ترامپ را به جهل محض او نسبت داده‌اند. اما او که در سال ۱۹۴۶ متولد شده است، به اندازه کافی مسن است که تجربه مستقیم از پیامدهای جنگ داشته باشد، و دانش کافی از روند توسعه آن را فرا گرفته باشد. ادعای گستاخانه او صرفاً حد نهایی دروغ امپریالیستی غربی است که از زمان پایان جنگ به طرز حیله‌گرانه‌ای تبلیغ می‌شد، و با بی‌شرمی تمام به شیوه‌ای معمولاً ترامپی بیان می‌شود.

تصمیم قدرت‌های غربی برای تحریم جشن هشتادمین سالگرد شکست آلمان نازی در مسکو، اگرچه به عنوان مخالفت با پوتین به خاطر جنگ اوکراین بیان شد، مطمئناً تا حد زیادی مدیون این دروغ است که اکنون رواج یافته است. درست است که پوتین هیچ ارتباطی با اتحاد شوروی ندارد، و جشن سالگرد او به منظور به حاشیه راندن بخشی از عظمت اتحاد شوروی طراحی شده است؛ اما تحریم آن توسط قدرت‌های غربی هرگز توسط آن‌ها با ایجاد تمایز بین اتحاد شوروی و پوتین توجیه نشد.

در این زمینه قابل توجه است که تعداد زیادی از کشورهای جنوب جهانی، نه فقط چین، ویتنام و کوبا، بلکه برزیل، ونزوئلا و بورکینافاسو (که در حال حاضر در تلاش برای رهایی از استعمار نو فرانسوی-آمریکایی است)، حضور در این جشن را ضروری دانستند. همانطور که قابل پیش‌بینی بود، هند غایب بود؛ به هر حال، پیشگامان رهبران کنونی هندوتوا، تحسین‌کنندگان بزرگ موسولینی و هیتلر بودند، و در طول جنگ جهانی دوم در جبهه مخالف اکثریت مردم جهان قرار داشتند.

در این‌جا یک عامل دیگر هم دخیل است. با بازگشت فاشیسم در سراسر کشورهای جهان، حتی جشن گرفتن پیروزی بر فاشیسم در هشت دهه پیش، دیگر برای قدرت‌های غربی اولویت ندارد. اکثر دولت‌های غربی یا خودشان فاشیست هستند یا قصد دارند با احزاب فاشیستی در حال ظهور معامله کنند. دونالد ترامپ به دسته اول تعلق دارد؛ در واقع، همکار و محرم او، ایلان ماسک، علناً حامی «حزب آلترناتیو برای آلمان» آشکارا نئونازی است. رژیم اوکراین، که درگیر جنگ با روسیه است و از حمایت قدرت‌های امپریالیستی برخوردار است، پر از افرادی است که پیروان استپان باندرا، همدست بدنام نازی‌های مهاجم در طول جنگ جهانی دوم می‌باشند.

ولادیمیر پوتین، حتی با فرض این‌که سعی دارد بخشی از عظمت اتحاد شوروی را به حاشیه براند، حداقل می‌توان به خاطر دانستن این‌که عظمت در کجاست به او اعتبار داد؛ این‌را نمی‌توان درباره قدرت‌های امپریالیستی غربی گفت.

https://peoplesdemocracy.in/2025/0518_pd/obliterating-truth-about-nazi-defeat