تارنگاشت عدالت- بایگانی دورۀ دوم
برخی بررسیها دربارۀ جهانبینیها و جنبشهای اجتماعی در ایران، چاپ اول، ۱۳۵۸، چاپ آلفا، صفحات ۴۶-۱۷.
احسان طبری
گزینش و تایپ: ع. سهند
سخنان انگلس دربارۀ جوامع خاور زمین
این بررسی بهمناسب ۱۵۰ سالگی میلاد فریدریش انگلس در سپتامبر ۱۹۷۰ نوشته شده.
۱– طرح مسئله
۲۸ سپتامبر ۱۸۲۰ روز تولّد فریدریش انگلس تئوریسین نابغه و پیشوای سترگ زحمتکشان جهان و کسی است که در کنار مارکس، سوسیالیسم علمی را بنیاد نهاده است. ۲۸ سپتامبر سال جاری یک قرن و نیم از این تاریخ میگذرد و بشریت مترقی بهاین مناسبت از شخصیت انگلس که از جهت تبحّر علمی قدرت خلاقه فکری، فعالیت عظیم انقلابی و شخصیت انسانی از نوادر تاریخ است، یاد میکند.
ما در اینجا قصد نداریم از زندگی و آثار انگلس صحبت کنیم زیرا در این زمینه شمارۀ ۵ (۴۷) مجله «مسائل بینالمللی» به اندازه کافی مصالح لازم را نشر میدهد و نیازی به تکرار آنها نیست. هدف ما آن است که کمابیش با نظریّات انگلس درباره تکامل جوامع خاور زمین آشنا شویم و نیز با آنچه که انگلس درباره میهن ما ایران، زبان و ادبیات فارسی گفته است. در ارثیه عظیم و فوقالعاده گرانبهای انگلس که بخش سرشتی مارکسیسم- لنینیسم است، این مطالب نیز، میتواند به ویژه برای ما مارکسیستهای شرق جالب باشد.
مارکس و انگلس به مناسبت فعالیت جدی ژورنالیستی، نه فقط به تعقیب حوادث اروپا پرداختند، بلکه در مواردی ناگزیر شدند به مسائل شرق (هند، ایران، چین، ترکیه، عربستان و غیره ) توجه کنند و این امر از جمله انگیزۀ آنها در مطالعه عمیقتر تاریخ و جامعۀ این کشورها بود.
در فعالیت ژورنالیستی مارکس و انگلس به ویژه از دو دوران میتوان یاد کرد. یکی در سالهای پنجاه و دیگری در سالهای هفتاد قرن گذشته. در سالهای پنجاه مارکس و انگلس برای روزنامه امریکایی «نیویورک دیلی تریبون»۱ مقالاتی تهیه میکردند. مقالات انگلس در آن ایام بیشتر متوجه مسائل نظامی و جنگی بود. مقالات مارکس بیشتر از جهت اقتصادی، سیاسی و تاریخی- اجتماعی مسائل را مورد بررسی قرار میداد و بارها بهعلّت اهمیّتی که روزنامه از جهت عمق تفسیرها برای آنها قائل بود ( و این نکته را یکبار در مقدمه یکی از مقالات مارکس درباره بودجه کابینه انگلستان تصریح کرد) آنها را در سرمقاله روزنامه قرار داد. در این دوران، هم در مقالات انگلس و هم در مقالات مارکس به یک سلسله تفسیرها درباره شرق و از آنجمله ایران برخورد میکنیم. مقالات متعددی از مارکس و یا انگلس در دست است که منحصراً دربارۀ حوادث کشور ما نوشته شده و ما از آنها در جای خود یاد خواهیم کرد.
در سالهای هفتاد انگلس فعالیت ژورنالیستی خود را اینبار نیز به عنوان مفسر نظامی در روزنامه انگلیسی «پلمل گزت»۲ ادامه داد و در این دوران تفسیرهای عمیق و پیشبینیهای دقیق و صائب انگلس چنان نظرگیر بود که گاه مقالات او را روزنامه «تایمز»۳ تجدید چاپ میکرد.
مقصد از یادآوری فعالیت ژورنالیستی مارکس و انگلس بیان آن انگیزۀ مستقیمی است که این دو متفکّر سترگ را با مسائل حاد شرق ارتباط داد. البته تنها علّت این نبود. از سالهای پنجاه مارکس و انگلس بهخصوصیّات تحوّل جوامع شرق توجه خاصی کردند. مارکس بهعلّت مطالعه اشکال ماقبل سرمایهداری تولید، ذیعلاقه بود قانونمندی اجتماعی- اقتصادی رشد جوامع شرقی را بررسی کند. در همین سالها است که در مکاتبات مارکس و انگلس (بین منچستر و لندن) یک سلسله از این مسائل مطرح میگردد.
جالب توجه است که نظریاتی که بعداً مارکس به آنها رسید و عقاید او درباره «شیوۀ تولید آسیایی» تا حدودی ناشی از تأثیر نظریات انگلس است. بهویژه نامه مورخ ۶ ژوئن ۱۸۵۳ انگلس به مارکس یک سند بسیار مهم فکری است و ناشرین کلیّات آثار مارکس و انگلس بهزبان روسی معتقدند که اندیشههای انگلس در نامه مورد بحث در مقاله معروف مارکس «سیطرۀ بریتانیا در هندوستان» مورد استفاده قرار گرفته است. چنانکه میدانیم مقاله نامبردۀ مارکس، یک مقالۀ کلیدی در توضیح نظریات وی در مورد رشد جوامع شرقی است.
نظریات مارکس و انگس دربارۀ جوامع شرق آنطور که در نامههای آنها مربوط به سال ۱۸۵۳ ذکر شده، فقط بخشی و مرحلهای از این نظریّات است. بعدها، چنانکه روشن است در اثر اِتودهای عمیقتر، این نظریّات تکامل یافت و یک سلسله بررسیهای عمیق مارکس در این زمینه تنظیم شد.۴ مطالعه بررسیهای کنکرت جامعهشناسی (به ویژه آثار مُرگان و کُوالُوسکی ) دید و درک مارکس و انگلس را از قانونمندیهای رشد جامعههای غیر اروپایی باز هم عمیقتر و مستندتر ساخت، ولی آنچه که تغییر نکرد آن است که هر دوی آنها بر آن بودند که الگوهای اروپای غربی که مورد بررسی آنها بود عیناً و بهشکل مکانیکی نباید بر جوامع شرقی (و حتّی بر جوامع اروپای شرقی) انطباق یابد و در همۀ موارد برخورد آمپیریک و مشخّص و درک ویژگیها و قانونمندیهای خاص محلی ضرور است.
با آنکه اندیشههای مندرجه در نامههای مربوط به سال ۱۸۵۳ نمودار مرحلهای از تکامل اندیشههای مارکس و انگلس دربارۀ جوامع شرقی است، با اینحال باید گفت مرحله غنی و مهمّی است و بسیاری از این نتیجه گیریها اهمیّت و فعلیّت و اصالت خود را حفظ کرده است و میتواند برای پژوهندگان جامعههای شرقی رهنمای نیکویی باشد.
بههر صورت، پس از این مقدمه کوتاه، وقت آن است که با این نظریات آشنا شویم.
۲– دربارۀ عرب و اسلام
انگلس در نامه ۲۶ مه ۱۸۵۳ خود که از منچستر به مارکس مینویسد یک سلسله مسائل مربوط بهتاریخ کهن اعراب را مطرح میسازد و مینویسد:
«۲- درباره هجوم بزرگ عرب، که ما قبلاً با هم سخن گفتهایم، معلوم میشود اعراب بَدَوی مانند مغولها بهطور ادواری هجوم میکردند و سلطنتهای آسور و بابل را قبایل بدوی در همان نقاطی که بعدها خلافت بغداد پدید شد، بنیاد هشتند. بنیادگذاران سلطنت بابل یعنی کلدۀ امروز نیز در همانجا بههمان نام بنیخالد به زندگی خود ادامه میدهند. پیدایش سریع شهرهای عظیم نینوا و بابِل بههمانسان انجام گرفت که تقریباً سیصد سال پیش شهرهای معتبری مانند اَگرا، دهلی، لاهور، موتان در هند شرقی پدید شد که خود نتیجه هجوم افغانان یا تاتار بود. بدینسان هجوم مسلمانان (یعنی اعراب مسلمان. ا.ط) تا حدود زیادی خصلت یک امر خاص را از دست می دهد.
۳- آنجا که اعراب در شهر و روستا میزیستند، یعنی در جنوب غرب، ظاهراً مانند مصریان و آسوریان و غیره خلقهای متمدّنی بودند. معماریهای آنها دلیل بر این امر است. این نکته نیز توضیح زیادی در مورد هجوم مسلمانان در بر دارد. و امّا آنچه که بهجریان مذهبی مربوط است از کتیبههای کهن عربستان جنوبی که هنوز در آن سنّت باستانی ملی- عربی یکتا خدایی (مانند سرخپوستان آمریکا ) تفوق دارد، و ضمناً یکتا خدایی عربی تنها جزء کوچکی از آن است- آری از این کتیبههای کهن به ظاهر برمیآید که انقلاب مذهبی محمد مانند همه نهضتهای مذهبی به ظاهر واکنش و عودت پنداری به گذشته، و به سادگی بوده است.
اکنون بر من کاملاً روشن است که بهاصطلاح کتاب مقدّس یهود چیزی نیست مگر ثبت سُنن کهن مذهبی و قبیلهای عرب که به برکت جدا شدن یهودان از همسایگان و خویشان خود که قبایل کوچنده بودهاند، در گذشتۀ دور، تغییر شکل یافته است. این کیفیّت که فلسطین از جانب اعراب با بیابان که میهن بدویهاست محصور است، توضیح دهندۀ آن استقلالی است که در بیان مطالب بهکار رفته است. ولی کتیبهها و سُنن باستانی عرب و قرآن و نیز آن سهولتی که با آن، همه شجره نامهها حلّ و کشف میشود و غیره- همه دلیل بر آن است که مضمون اساسی عرب بوده یا به بیان درستتر سامی عام بوده است چنانکه بین ما و ادّا۵ و حماسۀ قهرمانی ژرمنی چنین رابطهایست.»۶
مارکس در تاریخ ۲ ژوئن ۱۸۵۳ بهنامه فوق پاسخ میدهد و با اشاره به مطالب مطروحه در نامه انگلس مینویسد:
«نامه تو را درباره یهودیان و اعراب با رغبت فراوان خواندم. ضمناً باید گفت:
۱- نزد همه قبایل شرق میتوان از همان آغاز تاریخ مناسبت عامی بین ساکن بودن بخشی از آنان و کوچندگی ادامه یابنده بخش دیگر مشاهده کرد.
۲- در دوران محمّد راه بازرگانی از اروپا به آسیا قویاً تغییر یافت و شهرهای عربی که در سابق شرکت بیشتری در تجارت با هند و غیره داشتند از جهت بازرگانی دچار انحطاط شدند و این امر حتماً تکانی به حوادث داد.
۳- و آنچه که مربوط به مذهب است میتوان آنرا به این سؤال عام مبدّل ساخت که آسان میتوان به آن پاسخ داد: برای چه تاریخ شرق چهرۀ تاریخ مذهبی را به خود میگیرد.»۷
سپس انگلس بار دیگر در نامه مورخ ۶ ژوئن ۱۸۵۳ خود به مارکس مطالب را دنبال میکند و پس از بیان اینکه ویرانی شهرهای بزرگ خاورزمین به علّت خشکیدن سیستم آبیاری و ترعه بندیها و سدها در این سرزمین در نتیجه هجومهای ویرانگر خارجی بوده مینویسد:
«به نظر من نابودی بازرگانی جنوب عرب در دوران ماقبل محمّد که تو کاملاً بهحق یکی از نکات مهمّ انقلاب اسلامی میشماری، به این رشته پدیدهها مربوط است. من به اندازۀ کافی با تاریخ بازرگانی شش سدۀ اول مسیحی آشنا نیستم تا بتوانم داوری کنم، بهویژه شرایط عمومی مادّی جهانی تا چه درجهای وادار ساختند راه بازرگانی از طریق ایران به دریای سیاه و از طریق خلیج فارس به سوریه و آسیای میانه، بر راه تجارتی از طریق بحر احمر ترجیح داده شود. ولی به هر جهت این امر که در دوران سلطنت منتظم ساسانیان کاروانها با امنیّت نسبی رفتوآمد میکردند، در حالیکه یمن از سال ۲۰۰ تا ۶۰۰ میلادی تقریباً بهشکل مرتب در قید اسارت حبشیان بود که آنرا متصرف شده و غارت کرده بودند، نقش اندکی بازی نکرد.»۸
انگلس در همین نامه مطلب انحطاط تمدن عرب و دلائل تاریخی بروز نهضت اسلامی را باز هم بهشکل مشخصتری بیان داشته مینویسد:
«شهرهای عربستان جنوبی که در دوران روم رونقی داشت از قرن هفتم، تنها انبوهی از ویرانههای بیابانی بود. بدویان مجاور، طی این پانصد سال، داستانهای کاملاً اسطورهوار و افسانهآمیز دربارۀ منشاء این شهرها درست کردند (به قرآن و به مورخ نوائری عرب (؟) مراجعه شود). الفبایی که با آن کتیبههای این شهرها نگاشته شده بود، تقریباً ناشناس ماند و از آنجا که کتیبههای الفبای دیگری نبود، لذا عملاً هر نوع خطّی فراموش شد. این نوع پدیدهها قرینه بهدست میدهد که نتیجه بگیریم، در کنار آن مشاجرات که تقلّاهای بازرگانی موجود آن بود، تخریب مستقیم قهرآمیز نیز روی میداد که آنرا تنها میتوان با هجوم حبشیان توضیح داد.»۹
سپس انگلس این مطلب را بهبروز نهضت اسلامی مربوط میکند و مینویسد:
«اخراج حبشیان تنها چهل سال قبل از محمّد روی داد. این نخستین محضر عاطفه بیدار شوندۀ ملّی عرب بود. به علاوه آنها از جانب شمال، از طرف ایرانیان که تقریباً تا حدود مکه رسیده بودند، نیز مورد مهاجمه قرارداشتند. به بررسی تاریخ خودِ محمّد، در این روزها دست زدهام و تاکنون به نظرم میرسد که این تاریخ خصلت یک واکنش بدوی علیه اهالی ساکن و فلاّحان شهری است که بهسختی دچار تفرقه مذهبی بودن و مذهب آنها نیز آمیزهای بود از کیش طبیعت با یهودیگری و مسیحیتِ در حال تجزیه و تلاشی.»۱۰
چنانکه خود این اسناد نشان میدهد، مارکس و انگلس با مطالعه تاریخ سیاسی، اقتصادی و مدنی قبایل عرب، میکوشند از آنچه که آنها آنرا «انقلاب محمّدی» یا «انقلاب اسلامی» نامیدهاند بگشایند: انحطاط جادۀ بازرگانی که موجب رشد رباخواری شد، تضاد بین قبایل بدوی بیاباننشینی که در میان آنها سنّت یکتاپرستی وجود داشت با شهرنشینانی که دچار تفرقه مذهبی بودند، تأثیر هجوم ابرهه حبشی و وهرز دیلمی در ایجاد یک نوع بیداری قومی (یا به قول انگلس «ملّی» ؟) در نزد اعراب، واکنش بدویان در مقابل اشراف رباخوار برای بازگشت به نوعی بساطت بدوی… چنین است برخی از این دلایل. مطالعه تاریخ عرب و اسلام صحت این اندیشهها را نشان میدهد و نیز ثابت میکند که مارکس و انگلس حتّی در مسائلی که در آن هنگام چندان درعرصه دید و دسترس علمی آنان نبوده با وجدان پر وسواس علمی به تحقیق میپردازند و با عمق و قدرت منطقی نتیجهگیری میکنند.
۳– دولت، مالکیّت و مسئله آبیاری در شرق
در همین ایّام است که مارکس و انگلس بهیک سلسله نتایج مهم درباره ویژگیهای جامعه شرقی میرسند و همین نتایج است که بعداً اندیشه «شیوۀ تولید آسیایی» را در آثار آنها، بهویژه در آثار مارکس به وجود میآورد و متبلور میکند.
مارکس در نامه دوّم ژوئن ۱۸۵۳ خود خطاب به انگلس، که از آن در فوق یاد کردیم، برای نخستینبار یکی از ویژگیهای مهم جوامع کهن شرقی را که عبارت از فقدان مالکیّت خصوصی، به معنای اروپایی آن، بر زمین است یادآور میشود. مانند همیشه قضاوت مارکس در این زمینه تجریدی و من درآوردی نیست بلکه بر بهرهبرداری منطقی از بررسیهای علمی و معتبر مبتنی است. مارکس در آن هنگام با کتاب مورّخ فرانسوی ف. برنیه آشنا شد. برنیه دو جلد کتاب خود را در پاریس در سال ۱۸۳۰ نشر داده بود و مارکس در سالی که نامه طیّ آن نوشته شده این کتاب را خواند. مارکس مینویسد:
« در مسئله تشکیل شهرهای مشرق زمین چیزی درخشانتر واضحتر و عیانتر از کتاب فرانسوا برنیه نیست (وی مدت نه سال پزشک دربار «اورنگزیب» بود). نام کتاب برنیه چنین است: «سفری در توصیف کشورمغولان بزرگ».۱۱ برنیه کاملاً بهدرستی مینویسد که در پایه کلیه پدیدههای شرقی (و او ترکیه، ایران و هند را در نظر دارد) فقدان مالکیّت خصوصی بر زمین قرار دارد. این است کلید واقعی حتّی برای درک آسمان در شرق.»۱۲
انگلس ضمن پاسخ خود، در نامهای که بدان اشاره شد، این مطلب را دنبال میکند و برای آنکه علّت فقدان مالکیّت خصوصی بر زمین را به شکل مادی و عینی بیابد و این مسئله را حل کند، به نتایج مهمی می رسد که مارکس آنها را می پذیرد و در آثار بعدی خود منعکس میکند.
انگلس مینویسد:
«فقدان مالکیّت خصوصی بر زمین واقعاً کلید درک همه مشرق است.۱۳ در اینجا پایه همه تاریخ سیاسی و مذهبی آن است. اما چرا خلقهای خاور زمین به مالکیّت خصوصی بر زمین حتّی به مالکیّت فئودالی نرسیدند؟ بهنظر من توضیح این امر بهطور عمده مربوط به وضع اقلیمی و شرایط زمین و بهویژه مربوط به نوار عظیم بیابانهایی است که از صحرا از میان عربستان، ایران، هند و تاتار تا مرتفعترین بخش فلات آسیا کشیده میشود. نخستین شرط زراعت در این جا آبیاری مصنوعی است، و این کار یا وظیفه کمونهاست یا وظیفه ولایات و یا دولت مرکزی. دولت در شرق پیوسته دیوان داشته است: دیوان مالیّه (برای غارت کشور خود) دیوان جنگ (برای غارت کشورهای دیگر) و دیوان امور عامّه (برای مواظبت از تجدید تولید).۱۴
انگلس ادامه میدهد:
«دولت بریتانیا در هند دیوانهای شماره یک و دو را سازمان داد و به آن ظاهری فیلیستر مآبانه عطا کرد ولی شماره ۳ را بهکلّی متروک گذاشت که در نتیجه آن زراعت در هند نابود میشود. «رقابت آزاد» در آنجا بهکلّی مفتضح شده است. در شرق حاصلخیزی زمین بهوسائل مصنوعی تأمین میگردید. وقتی سیستم آبیاری دچار تباهی میگردد این حاصلخیزی بلافاصله نابود میشد. این است توضیح آن واقعیّتِ در غیر آنصورت نافهمیده، که مناطق تمام و کمالی که درگذشته بهخوبی زراعت میشده، اکنون متروک و بیابانند (مانند پالمیر، پترا و خرابههای یمن و دیگر نقاط در مصر، ایران و هندوستان). این است توضیح این واقعیت که کافی بود یک جنگ ویرانگر رخ دهد، برای آنکه کشوری خالی السکنه شود و تمدّنش برای صد سال نابود گردد.»۱۵
انگلس درباره اهمیت شبکه ظریف آبیاری در شرق و نقش آن در پیدایش تمدنها و زوال آنها در آثار بعدی خود نیز تصریحاتی دارد. بهویژه انگلس این مسئله را در انتقاد از استعمارطلبان انگلیس ذکر میکند. در بخش دوّم (اقتصاد) اثر معروف انگلس- آنتی دورنیگ- در همین زمینه چنین میخوانیم:
«گرچه در ایران و هند رژیمهای دسپوتیکی بودند که هر چند یکبار به رونق میرسیدند و سپس راه زوال میپیمودند، ولی هر یک از آنان بسیار خوب میدانستند که بهویژه کارفرمای جمعی برای آبیاری جلگهها هستند و بدون آن هر نوع زراعتی محال است. تنها انگلیسیها منوّرالفکر به این وضع آبیاری در هندوستان بیاعتنا ماندند و ترعهها و سدها را متروک گذاشتند و اکنون تنها در سایه قحطیهایی که منظّماً تکرار شده است بالاخره شروع کردند درک کنند که به تنها فعالیّتی که توانسته بود سلطه آنها را بر هند معقول سازد (ولو در آن حدود که سلطه اسلاف آنها معقول بود) بیاعتنا بودهاند.»۱۶
انگلس بررسی قانونمندی جوامع شرقی را در دورانهای بعدی نیز رها نکرد و بهویژه به نقش «اشرافیت اداری» در جوامع شرقی که طبقه عمدۀ استثمارگر بودند توجه خاصی مبذول داشت. وی در سالهای هشتاد می نویسد:
«از ایرلند تا روسیه، از آسیای صغیر تا مصر، همه جا در کشورهای دهقانی، دهقان برای آن میزید که استثمار شود. وضع از دوران سلطنتهای آسور و ایران چنین است. ساتراپ یا به بیان دیگر پاشا چهرۀ مرکزی استثمارگر شرقی است. چنانکه مثلاً بازرگانان و حقوقدانان چهرههای جامعۀ معاصرند.»۱۷
۴– مسئله مالکیّت خصوصی بر زمین در ایران
این نمونههایی است از نظریّات انگلس دربارۀ جامعه شرقی و از آنجمله جامعه میهن ما ایران. نگارنده بهمناسبات صدوپنجاهمین سالگرد تولد کارل مارکس در مقالهای تحت عنوان «کارل مارکس و برخی مسائل تاریخ و جامعه ایران» (مجله «دنیا»، سال نهم شمارۀ ۱) یک سلسله نظریّات مارکس را بهویژه در اثر جالب او «اشکال تولید ماقبل سرمایهداری» بیان شده، نقل کرده است.۱۸
مجموع نظریّات مارکس و انگلس میتواند روشنی فراوانی بر روی ویژگیهای رشد جوامع شرق بیاندازد. تحقیقات پردامنه اخیر بیش از پیش ثابت کرده است که اجتماعات آسیا و آفریقا (و از آن جمله جامعه کشورما) از آن اشکال کلاسیکی که فرماسیونهای «بردگی» و «فئودالیسم» نام دارد، لااقل از لحاظ بسیاری مختصّات و جهات مهم نگذشتهاند و به احتمال قوی شکل جامعه طبقاتی اولیّه (دودمانی) همراه با خطوط و مؤسّساتی از بردگی و فئودالیسم تا مدۀتها در این کشورها باقی بوده است. این امر واقعیتی است، صرف نظر از آنکه ما مجاز باشیم این شکل ویژه را یک فرماسیون مستقل بنامیم یا نه. ولی روشن است که بیانات و تحلیلهای ذیقیمت مارکس و انگلس را باید به شکل خلاّق و نقّادانه بر شرایط ایران انطباق داد. مثلاً مارکس «از فقدان مالکیّت خصوصی بر زمین» در شرق سخن میگوید و این سخن فرانسوا برنیه را برجسته میکند که:
«سلطان یگانه و تنها مالک اراضی و زمینهای کشور است»
و انگلس میگوید:
«فقدان مالکیّت خصوصی بر زمین واقعاً کلید درک همه شرق است.»
دربارۀ فقدان مالکیّت خصوصی بر زمین در شرق، مطلب کاملاً در خور بررسی مشخّص تاریخی است. پژوهشهایی که دربارۀ ایران پیش از اسلام انجام گرفته است نشان میدهد که مارکس و انگلس در مورد وجود مالکیّت وسیع دولتی بر زمین ذیحق بودهاند ولی اگر احیاناً آنرا مطلق می کردهاند و تصّور میکردهاند مالکیّت خصوصی بر زمین (اعم از عمده مالکی یا خرده مالکی) ابداً وجود نداشته و اگر هم وجود داشته تنها تصرف خصوصی از طریق سیستم اقطاع بوده است و نه تملّک خصوصی با تمام خصایص آن (خرید و فروش، ارث و هبه و غیره)، در آنصورت باید گفت این دید با واقعیّت منطبق نیست.
حجم مقاله در اینجا اجازه نمیدهد که ما در این باره وارد بررسی تفصیلی شویم ولی ذکر برخی فاکتهای تاریخی را بیثمر نمیدانیم. دربارۀ جامعه اوستایی، گایگر در «تمدّن ایرانیان شرقی در دوران باستان» مینویسد:
«در دودمان اوستایی بهتدریج که کشاورزی توسعه مییافت و زمینهای بکر بهدست میآمد بعضی خاندانها مقادیر متنابهی از زمینها را به مالکیّت خود در میآوردند.»۱۹
دربارۀ وضع مالکیّت زمین در دوران هخامنشی م.م. دیاکونف مینویسد:
«در نتیجه فتوحات آسوریان، بابلیان و پادشاهان ماد و سپس خود هخامنشیان بخش مهمّی از زمین (بهجُز اراضی متعلق به شهرهای ممتاز، معابد، قبایل نیمهمستقل و شاید ساتراپها و منصبداران بزرگ) به مالکیّت شاه در آمد، بهنحوی که کمونها اکنون دیگر مستقیماً با اراضی شاهی سروکار داشتند.»۲۰
دربارۀ همین دوران گیرشمن موّرخ و باستانشناس فرانسوی مینویسد:
«ملک بزرگ مبنای محصول فلاحتی در عصر هخامنشی بوده است و آن توسّط رعایای وابسته به زمین (که با خود زمین خرید و فروش میشده اند) و همچنین به وسیلۀ غلامانی که بر اثر فتوحات همراه میآوردند، کاشت میشد. ملک کوچک وجود داشت اما محتملاً نسبت به املاک بزرگ که دارای سیاست اقتصادی سختی بودند، کم اهمیت مینمود.»۲۱
گایگر دیاکونف و گیرشمن همگی به وجود املاکی که در تصرف شاه و دولت نبود اشاره می کنند. گیرشمن در مورد دوران سلوکی می نویسد:
«سلوکیان تشکیلات فلاحتی را که در ایران عهد هخامنشی وجود داشت تضعیف کردند. عدّه ای از املاک بزرگ شاهی و خصوصی یا املاک متعلّق به معابد را تقسیم نمودند و آن را هدیه دادند. زمینها را بین مداین و شهرها توزیع کردند و یا در آنها مستعمره نشینان نظامی مستقر ساختند… در املاک دیگر، رعایا نوعی مستأجر به شمار میآمدند اما هر جا که ملک بزرگ تقسیم نشده بود وضع رعایا تابع انتظاماتی بود که تا حدّی سرنوشت آنها را بهتر میکرد. روستاییان وابسته به زمینهای مدینهها به نوبت خویش آزاد گردیدند.»۲۲
در مورد ساسانیان همین مؤلّف مینویسد:
«زارعان وابسته به اراضی و املاک دولت و بزرگان و آتشگاهها بودند. مالکان بزرگ اراضی بیش از پیش مقتدر گردیدند و مالکان کوچک مجبور بودند برای رفع بحران اقتصادی و تعدّیان دولت خود را تحت حمایت مالکان بزرگ قرار دهند. املاک بزرگ بهصورت مؤسّسات محدودی در آمدند و قسمت اعظم آنها به اجاره واگذار میشدند. در این املاک گروهی از روستاییان به کار میپرداختند و هر چه را که در مصرف اعیان و بزرگان بود به عمل می آوردند… مالکان، دیگر در شهرها سکونت نمیکردند، بلکه در املاک خود، در مواضع مستحکم مسکن میگزیدند و از آن جا زراعت املاک خود را بهنحوی معقول و منظم اداره میکردند. کاخهای آنان همهگونه تجمّلاتی که در آن عهد میسّر بود دارا بود و سربازان خاصّ ایشان از آن قصرها دفاع میکردند.»۲۳
توصیف گیرشمن کلّی است و تشبیه غلیظ فئودالیسم ایران به فئودالیسم غربی را شبههناک جلوهگر میسازد. کریستنسن مورخ بزرگ دانمارکی در این باره دقیقتر است. وی در اثر معروف خود «ایران در زمان ساسانیان» جریان مالکیّت زمین را از دوران هخامنشی به بعد اجمالاً مورد بررسی قرار داده مینویسد که در اطراف شاه هخامنشی حلقهای از «گماردگان» (تیولداران) بود و شاه گاه گماردگان جدیدی ایجاد میکرد و بعضی از املاک خود را به صورت موروثی با امتیازات به تملّک آنان میداد. سپس میافزاید:
«قدرت دودمانهای بزرگ در این عهد دیگر منحصر به دهکدههای کوچک (ویس) در پارس که از آن برخاسته بودند بستگی نداشت. بلکه به قطعات بزرگ که اینان در سایر نقاط مملکت به تملّک خویش گرفته بودند نیز مربوط بود. کسانی هم که به دودمان های بزرگ منسوب نبودند (از پارسی و مادی و حتّی یونانیان تبعید شده از وطن) ممکن بود در اثر عطای شاهنشاه صاحب اراضی و عنوان امارت شوند.»۲۴
سپس رشته سخن را به دوران اشکانی کشیده میگوید:
«در این طبقه (یعنی نزد ویسبدان) مرکز ثقل دولت قرار داشت که گماردگان (تیول داران) بزرگ و معتبر شاهنشاه به شمار میآمدند و اتباع خود را برای جنگ با دشمنان شاه و گاهی نز برای در افتادن با خود وی مسلح میساختند… در بین این طبقه بزرگان و طبقه کشاورزان یک صنف دیگر از اصیلزادگان و اساوره موجود بود که آنها را اعیان درجه دوّم باید خواند. این اعیان مقداری زمین مالک بودند و ظاهراً مقصود از «مانبذان» همین طبقه متوسط بود.»۲۵
در مورد آئینگذاری مربوط به مالکیّت در دوران ساسانی مینویسد:
«از «مادیگان هزار داتستان» میتوان مسائل بسیاری را راجع به حقوق مالکیّت استخراج کرد. در این کتاب راجع به عقود شفاهی و اقسام قراردادهای مربوط به هبه و بخشیدن زمین حتّی با استفاده از قنوات و هبههای موقّت و رهن املاک و وقف املاک… مبحث قسم خوردن برای قطع دعوای ملکی، قاعدۀ قرض که به چند نفر بالاشتراک داده شده باشد، و تدابیری که در مورد ضمان و کفالت باید گرفت و امثال اینها مطالبی هست… بهعلاوه «سکاذم نسک» قواعد مبسوطی راجع به مالکیّت و دین و ربح و توقیف چاپاریان و حیوانات اصلی… در بر داشت.»۲۶
وجود مالکیّت خصوصی بر زمین (به معنای تملّک نه به معنای تصرّف ) در دوران پس از اسلام آنهم گاه در مقیاس وسیع امر مسلّم است. در فقه اسلامی (اعم از فقه اهل تسنّن یا تشیّع) مسئلۀ مالکیّت زمین در مباحثی مانند حق مالکیّت و حق انتفاع از زمین «به صورت عُمری و رُقبی و سُکنی و یا اِدرار و مُقاصه» و «حق ارتفاق نسبت به ملک غیر» و همچنین اسباب و علل تملّک (مانند «احیای اراضی موات» و «صیانت اشیاء مباحه» و مسئله انتقال مالکیّت به دیگری (از طریق عقود و تعهّدات یا از راه ارث و رهن و هبه و استفاده از حق شُفعه) و روابط مالک و زارع (مانند مزارعه، مقاسمه، مقاطعه، ضِمان، مُساقاء وغیره) منعکس است به احتمال قوی بسیاری از این قواعد در حکم «تشریع» فقیهانه رسومی است که در جامعه ایرانی معمول بوده است.»۲۷
موافق تحقیقات پژوهندگان شوروی (مانند زاخودر، یاکوبوسکی، پطروشوسکی و دیگران) در دوران پس از اسلام پنج الی شش نوع مالکیّت پیوسته وجود داشته است و آنها عبارتند از:
۱- اراضی یا ملک دولتی یا دیوانی؛
۲- اراضی متعلّق به شاه یا ملک سلطانی یا ملک اینجو یا ملک خاص؛
۳- اراضی متعلّق به مالکان خصوصی که ملک موروث یا «ملک اربابی» (عیناً مانند امروز) نام داشته؛
۴- اراضی متعلّق به مؤسّسات مذهبی یا وقف؛
۵- اراضی متعلق به روستاییان؛
۶- اراضی مشترک فیه بین جماعات روستایی (که زاخودر از آن یاد می کند).
خواجه رشیدالدین فضلالله که خود از اشراف ملّاک بوده است «در مکاتبات رشیدی» از «املاکی که به مال خاص خود خریدیم» صحبت میکند.۲۸
در جای دیگر مینویسد :
«چون اکثر قُرایی که در ولایت مذکور واقع است به قید ملکیّت ما در آمده است، بعضی از آن املاک خریده و بعضی دیگر به کلّی خراب و بایر بود، احیاء ممات کرده و به حسن کفایت ما معمور شده است.»۲۹
وی در مورد اصلاحات زمان خود در «جامع التواریخ» مینویسد:
«فرمود تا تفحّص نموده تمامت املاک اینجو و اوقاف و اربابی که از مدّت سی سال باز، بلامنازع در تصرّف ایشان بوده باشد، مشروح به اسامی متصرّفان بنویسد و در دفاتر قانونی ثبت گردد.»۳۰
دربارۀ فروش «املاک دیوانی» به اربابان خصوصی حمدالله مستوفی در تاریخ گزیده تصریحاتی دارد از جمله مینویسد:
«املاک دیوان به ارباب مناصب فروختن گرفت تا بیش تر روم ، مِلک شد.»۳۱
یا مینویسد:
«هر موضع که به دیوان یا وقف تعلّق دارد، آبادانی آنچه که به ارباب منسوب است، ندارد.»۳۲
حادثه «املاک نازخاتونی» (سال ۷۲۳ هجری قمری) که درجریان آن امیرچوپان به بهانه «وراثت املاک نازخاتون» و به استناد قبالههای مجعول، املاک خصوصی ارباب ملک را ضبط میکرد و درنتیجه آن موجب سقوط قیمت زمین شد در تاریخ ثبت است.
این واقعیات پراکنده تردیدی درباره انواع شکل مالکیّت بر زمین و از آن جمله مالکیّت بزرگ و کوچک خصوصی بر زمین باقی نمیگذارد و لذا قول فرانسوا برنیه که شاه را تنها مالک دانسته و استنتاج مارکس و انگلس که فقدان مالکیّت خصوصی بر زمین را برای جامعۀ شرقی از جمله ایران، حتّی در دوران قرون وسطی شاخص دانستهاند، منطبق با عین واقع نیست. با این حال در سخن مارکس و انگلس نکتۀ مهمّی است که در صحّت آن نمیتوان تردید کرد و آن، این که شاه، خواه از طریق مالکیّت خاص خودخواه از طریق مالکیّت اراضی وسیع متعلّق به دولت که گاه به عنوان «نان پارَک»، «اقطاع»، «سیورغال»، «تیول»، «ادرار و مقاصه» به اشراف و اعیان بزرگ و متوسّط میداد و خراجی که از این بابت میستاند، پایۀ اقتصادی بسیار نیرومندی برای استبداد تئوکراتیک (خداشاهی) خویش به وجود میآورد.
شرایط جغرافیایی شرق و از آن جمله ایران که در آن قبایل کوچنده و شبان همیشه بخش مهمّی از اهالی بوده اند، هجومها و یورشها که پیوسته اراضی وسیع را «مفتوح العنوه» و بدون مالک میساخت، قدرت استبدادی شاه که عملاً هرگونه تضمینی را برای مالکیّت و ثروت از میان میبرد، پایه مالکیّت به طور اعم و از آن جمله مالکیّت بر زمین را سست میکرد. این امر که آبادانی این زمینها به شبکههای آبیاری مربوط بود و این شبکهها پس از هر هجوم متروک میماند، بر ایجاد اراضی موات و مخروب و امکان حاتم بخشیهای شاهانه میافزود. اینها نکاتی است که برای جامعه کشور ما شاخص است و رهنمودهای گرانبهای مارکس و انگلس ما را بدین نتایج میرساند.
برای احتراز از طول کلام در این مبحث به این اندازه بسنده میکنیم.
۵– انگلس و میهن ما ایران
صرفنظر از مطالب پیش گفته دربارۀ مشخّصات سیر تاریخی جوامع شرق (و از آنجمله ایران) انگلس دربارۀ کشور ما مطالب و گاه مقالات مستقلّی نوشته است. در دوران فعالیّت ژورنالیستی مارکس و انگلس در «نیویورک دیلی تریبون» (سال ۱۸۵۷) چند مقاله از مارکس و انگلس دربارۀ وقایع ایران در این روزنامه نشر یافت. از آنجمله است مقاله مارکس تحت عنوان «دورنمای جنگ علیه ایران»۳۳ که در ۱۴ فوریه ۱۸۵۷ در تریبون منتشر شد و سپس مقالات انگلس تحت عنوان «دورنمای جنگ ایران و انگلیس»۳۴ (که در فوریه همان سال در تریبون نشر یافت) و نیز مقاله بسیار جالب «ایران و چین» که در ۵ ژانویه ۱۸۵۷در تریبون چاپ شد.۳۵
دو مقاله اولیه مارکس و انگلس مربوط است به تصرّف هرات از طرف قوای ایران در اوائل سلطنت ناصرالدّین شاه و سپس نیرو پیاده کردن انگلیس به بندر بوشهر و بررسی تضاد امپراطوری انگلیس و تزاریسم روسیه در ایران و افغانستان.
مقاله انگلس تحت عنوان «ایران و چین» مقایسه ایست که بهمناسبات جنگ بوشهر و جنگ دوّم افیون بین ایران و چین از جهت مقاومت در قبال خارجی انجام میگیرد. انگلس شکست سپاه ده هزار نفری ایران را در بوشهر و محمّره در قبال سواره نظام و قوای انگلیسی- هندی (علیرغم مقاومتها و دلاوریهایی که در همین دوران از سپاه ایران دیده شد) بهوجود فساد و انحطاط در داخل دستگاه حکومتی ایران مربوط میکند و می نویسد که در ایران تاکنون سه کشور اروپایی: روسیه، انگلیس و فرانسه، هر یک به نوبه خود کوشیدند سیستم نظامی خویش را در سپاه سنّتی ایران برقرار سازند و یک ارتش معاصر ایجاد کنند ولی مساعی انجام یافته به ثمر نرسید:
«یک سیستم جای سیستم دیگر را گرفت ولی بهعلت حسد، انتریک، جهالت، آزمندی و رشوهخواری آن مردم شرق که این سیستمها میبایست آنها را به افسران و سربازان اروپایی بدل کنند به نتیجه نرسید.»۳۶
بهنظر انگلس تحّول ارتش ایران بهصورت یک ارتش معاصر یک پروسه کوتاه مدت نیست:
«همۀ اینها خواستار یک دوران طولانی است و بهناچار با سختترین موانع به علّت جهالت، فقدان تعادل، خرافات، خاصّه خرجی (فاوریتیسم) و ادبار دائمی سرنوشتها که ویژۀ دربارهای شرقی است برخورد خواهد کرد.»۳۷
انگلس در چین برعکس یک نیروی زنده مقاومت عمومی که او آن را «جنگ خلقی» و «جنگ ملی» مینامد مشاهده میکند. مارکس در مقاله خود برای یافتن علل این انحطاط تاریخ ایران را از آغاز صفوّیه بهبعد مورد بررسی قرار میدهد. بهنظر نگارنده توصیف انگلس از دربارهای ایران و نظر او که فساد دربار علیرغم فداکاریها و دلاوری های سربازان ایرانی ریشه ناکامیهای ایران و موفقیّتهای سیاست استعمارطلبان است کاملاً درست است و واقعیتهای تلخ بسیار گوناگونی آنرا ثابت میکند. انگلس تصریح میکند که وی نمیخواهد «داغ» مختصّات ثابتی را به ملّتی وارد کند ولی بر آن است که رفع وضعی که ناشی از سیر ویژۀ تاریخ است بهگذشت زمان نیاز دارد، اینکه مردم ایران از آغاز قرن بیست دست به مهمترین انقلابات آسیا زدند، حاکی از آن است که برای برآورده شدن آرزوی انگلس که از تبدیل ایران، چنان که او بیان میکرد به «واسال» استعمارطلبان سخت ناخشنود بود، مدّت چندانی نگذشت.
در نامه انگلس به مارکس که ما از آن در این مقاله بخشهایی را ذکر کردیم، به تفصیل از ایران، از زبان پارسی و شعر و نثر فارسی یاد شده است. انگلس در این باره چنین مینویسد:
«… حال که برای چند هفته به این معضلات شرقی گرفتار آمدم، از فرصت استفاده کردم و به زبان فارسی مشغول شدم. از زبان عربی مرا دو چیز میترساند: از سویی بیمیلی فطری من نسبت به السنه سامی و از سوی دیگر این واقعیّت که نمیتوان بدون اتلاف وقت فراوان در این زبان به توفیق کمابیش مشهودی دست یافت، زیرا چنان غنی است که در آن چهار ریشه وجود دارد و مدّت دو الی سه هزار سال از عمر آن گذشته است. اگر این خط ناخجسته عربی که در آن تا شش حرف پیدرپی قیافهای همانند دارند و برای حروف مصوّته نیز علامتی نیست، نمیبود، من میتوانستم سراپای دستور زبان فارسی را در عرض چهلوهشت ساعت حفظ کنم… من برای آموختن زبان فارسی برای خود حداکثر سه هفته وقت گذاشتم… برای وایتلینگ۳۸ یک بدبختی است که فارسی نمیداند (اگر میدانست) آنگاه در این زبان «زبان جهانی» مطلوب خود را بهشکل کامل مییافت، زیرا در این زبان تنازعی بین «بهمن» و «مرا» وجود ندارد و حالات «داتیف» و « اکوزاتیف» در آن یکسان است.۳۹ در هر حال خواندن حافظ قلندر پیر در زبان اصلی که بههیچوجه طنین بدی ندارد بسی مطبوع است… در عوض نثر فارسی کُشنده است. مثلاً «روضه الصفای» جناب «میرخوند» که نثر فارسی را عرضه میدارد خیلی متکلّف و بهکلّی زبان بیمعنایی است. دربارۀ اسکندر کبیر چنین مینویسد: «نام اسکندر در زبان یونانی اکسیدروس است (چنانکه خود نام اسکندر محرّف الکساندر است) و این لفظ یعنی «فیلسوف» که از «سوفا» بهمعنای حکمت میآید. لذا اسکندر یعنی «محبّ حکمت» . دربارۀ پادشاهی که از سلطنت دست کشید مینویسد: «او مضراب عزیمت را بر طبل رحلت کوفت» همچنان که «بابا ویلیش»۴۰ اگر باز هم نبرد قلمی را ادامه دهد بدان دچار خواهد شد. «ویلیش» دچار سرنوشت افراسیاب تورانی نیز خواهد گردید هنگامی که سپاهیانش ترکش گفتند و میرخوند دربارۀ او مینویسد:«ناخن وحشت به دندان حسرت گزیدن گرفت و از انگشتان خجلت خون ندامت جاری ساخت.»۴۱
(ترجمه از نامه انگلس به مارکس. نوشته شده در منچستر در ۶ ژوئن ۱۸۵۳. ترجمه از متن روسی جلد۲۸ کلیّات مارکس و انگلس. صفحات ۲۲۲-۲۲۳)
—————————————
۱- New York Daily Tribune
۲- Pal Mal Gazette
۳- Times
۴- دست نویسهای مارکس متضمن بررسیهای اقتصادی او و بهویژه شیوه های تولید ماقبل سرمایهداری برای نخستین بار در سال ۱۹۳۹ در مسکو به زبان آلمانی نشر یافت و سپس در سال بعد ۱۹۴۰بهزبان روسی ترجمه شده منتشر گردید . این نوشتههای مارکس محتوی تحلیل بسیار عمیق و جالبی از آن شیوه های تولیدی است که برای کشور ما بیشتر نمونهوار است .
۵- ادّا Edda مجموعه داستانهای حماسی و اسطورهای و ترانهای خلق اسکاندیناوی که در ده واریانت مربوط به قرن سیزدهم حفظ شده است و وضع این قبایل را در دوران تجزیه نظام دودمانی و کوچ خلقها بیان می دارد. در آنها چهرهها و سوژههای مربوط به آفرینش خلقی ژرمنهای باستانی دیده می شود.
۶- رجوع شود به کلیات مارکس و انگلس به زبان روسی . جلد ۲۸ صفحات ۲۰۹-۲۱۰.
۷- رجوع شود به کتاب مارکس و انگلس به زبان روسی. چاپ دوم. جلد ۲۸ صفحۀ ۲۱۴.
۸- همانجا صفحات ۲۲۱-۲۲۳.
۹ و ۱۰- همان کتاب. همانجا.
۱۱- Francois Brenier: Voyages Contenant la description des etats du grand mogul, De l’Indoustan, du Royaume de Cachemire etc. Tomes. I-II, Paris 1830.
مارکس سپتاد مفصلی از برنیه میآورد و بهویژه این عبارت را در نقل قول برجسته میکند:
«سلطان یگانه و تنها مالک همۀ اراضی در زمینهای کشور است».
۱۲- کلیّات مارکس و انگلس به زبان روسی جلد ۳۸ صفحۀ ۲۱۵.
۱۳- مارکس در اثر خود «سیطرۀ بریتانیا در هند» (کلیّات مارکس و انگلس به روسی. جلد ۹ صفحات ۱۳۰ تا ۱۳۶) از این احکام انگلس استفاده میکند.
۱۴- این مسئله که دیوانها در شرق به سه دیوان محدود بوده است تنها تسامُحاً قابل قبول است. در واقع در تشکیلات اداری ساسانیان که شاید کاملترین سازمانهای اداری جامعه سنّتی ایران است دیوانهای مختلفی بود که در رأس آنها یک دبیر قرار داشت. بنا بهنقل کریستنسن (ایران در زمان ساسانیان صفحات ۱۵۵-۱۵۶) علاوه بر دبیران مَهِست از دبیران زیرین یاد میشود:
داد دبیر (دادگستری و محاکم )، شهر آمار دبیر (عواید دولت) ، کَدَک آمار دبیر (عایدات دربار)، گنج آمار دبیر (خزانه)، آخور آمار دبیر (اسطبل)، آتش آمار دبیر (مأمور آتشکدهها)، روانگان دبیر (وزیر امور خیریه)، استبد (رئیس تشریفات)، گهبد (رئیس دریافت خراجات). علاوه بر این، سازمان مفصّل و منظّم ارتش وجود داشته است.
پس از اسلام از شیوۀ سازمان اداری دربار ساسانیان تقلید شد و در دستگاه خلافت و دربار سلاطین، شاهان و امراء د یوانهایی ایجاد گردید. موافق منابع متعدّد دوران پس از اسلام در دستگاه خلفاء و سلاطین ایران و دیگر کشورهای اسلامی دیوانهای زیرین وجود داشت (البته اگر نه همه با هم لااقل غالب آنها با هم ):
دیوان جُند (لشکر)، دیوان شرط (نظارت بر آذوقه و حقوق سپاه)، دیوان برید (پست)، دیوان رسائل (دارالانشاء)، دیوان مظالم (رسیدگی به شکایات)، دیوان استیفاء (مالیه)، دیوان محتسب (نظارت بر نرخ بازار و نظم شهر)، دیوان قضا (اجرای احکام شرع)، دیوان البّر (امور موقوفات)، دیوان الضیّاع (املاک خلیفه)، دیوان توقیع (نظارت بر حکام و عمال)، دیوان اِشراف (تفتیش و کارآگاهی و جاسوسی)، دیوان خراج (برای دریافت خراج) و غیره.
انگلس از این دیوانها تنها به دیوان جُند و دیوان استیفاء توجه داشته. آنچه که او دیوان امور عامه نامیده (انگلس عبارت فرانسه Travaux Public را ذکر میکند) مشکل بتوان برای آن معادلی یافت.
دیوانهای مظالم و قضا و توقیع و برّ و بهویژه دیوان محتسب بخشی از این وظایف را انجام میدادند. دیوان «روانگان» دوران ساسانی را هم نمیتوان با دیوان امور عامۀ مورد اشارۀ انگلس یکسان گرفت.
۱۵- کلیّات مارکس و انگلس. جلد ۲۸. صفحات ۲۲۱-۲۲۳.
۱۶- کلیِات مارکس و انگلس. جلد ۲۰. صفحه ۱۸۴.
۱۷- کلیّات مارکس و انگلس. جلد ۳۵. صفحه ۲۹۱. طبیعی است که تلخّص اشرافیّت بغرنج اداری در ایران و دیگر کشورهای شرقی به ساتراپ و پاشا مطلب را خیلی ساده میکند. ولی اصل قضیّه توجّه بسیار بهجای انگلس به نقش مهم این اشرافیّت اداری است که بهرهکشی اقتصادی را تقریباً بهخود مخصوص کرده بود.
۱۸- این اثر نخست به زبان آلمانی در ۱۹۳۹برای اوّلین بار در شوروی چاپ شد و سپس ترجمه روسی آن در سال ۱۹۴۰ انتشار یافت و شایان ذکر است که نگارنده در مقاله مربوط به مارکس از کلیّات آثار بهزبان روسی (چاپ اول) استفاده کرده است و در این مقاله از چاپ اخیر (چاپ دوم) استفاده شده است. مجلّدات چاپ آلمانی عیناً با مجلّدات روسی تطبیق میکند.
۱۹- لمبتون. «مالک و زارع در ایران» ترجمه منوچهر امیری. صفحۀ ۵۰.
۲۰- م.م. دیاکونف. «بررسی تاریخ ایران باستان» (به روسی). چاپ مسکو. ۱۹۶۱ صفحۀ ۱۰۶.
۲۱- گیرشمن «ایران از آغاز تا اسلام» ترجمه دکتر محمد معین. تهران ۱۳۳۶. صفحۀ ۱۷۵.
۲۲- ر. گیرشمن. «ایران از آغاز تا اسلام». صفحۀ ۲۳۷.
۲۳- همانجا. صفحات ۳۴۷-۳۴۶.
۲۴- کریستنسن. «ایران در زمان ساسانیان» ترجمه رشید یاسمی. صفحۀ ۳۰.
۲۵- همان کتاب. صفحه ۳۲.
۲۶- همان کتاب. صفحه ۳۵۸.
۲۷- پژوهنده شوروی پروفسور پطروشوسکی بهحق معتقد است که مقولات فقه همیشه منعکس کنندۀ واقعیّت عینی نیست و گاه تجریدی است. ولی در عینحال تردیدی نیست که قواعد فقهی از زمینه مادّیِ حیات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی جامعههای اسلامی برخاسته است و به هیچوجه ابداع فقها نیست. در این که این قواعد در عینحال منعکس کنندۀ رسمی است که در تاریخ جوامع شرقی مدّتی دراز دوام آورد میتوان تردید نکرد. مقایسه قواعد فقهی که ذکر کردیم با نقل قول کریستنسن از «مادیگان هزار داتستان» و «سکاذم نسک » که در همین جا ذکر شده است صحّت این ادّعا را نشان میدهد.
۲۸- مکاتبات رشیدی. صفحه ۱۴.
۲۹- همانجا. صفحه ۱۸۱.
۳۰- جامع التواریخ رشیدی. صفحۀ ۶۲۵.
۳۱- تاریخ گزیده. صفحه ۴۸۵.
۳۲- همانجا. صفحه ۴۸۶ (نقل قولهای مربوط به «مکاتبات رشیدی» و «جامع التواریخ» و «تاریخ گزیده» از کتاب «مناسبات ارضی در زمان مغول» تألیف پطروشوسکی ترجمه کریم کشاورز اتخاذ شده است).
۳۳- کلیّات. جلد ۱۲. صفحات ۱۲۵-۱۲۰.
۳۴- کلیّات. جلد ۱۲. صفحات ۱۳۱-۱۲۶.
۳۵- کلیّات. جلد ۱۲. صفحات ۲۲۴-۱۲۸.
۳۶- کلیّات. جلد ۱۲. صفحه ۲۱۸.
۳۷- کلیّات. جلذ ۱۲. صفحه ۲۲۰.
۳۸- ویلهلم وایتلینگ (۱۸۷۱-۱۸۰۸) نخستین تئوریسین آلمانی کمونیسم. کمونیست خیالپرداز که در بین کارگران به تبلیغ و ترویج و سازماندهی پرداخت و از اعضاء «اتحادیه عدالت» است و برای آن برنامهای نوشت تحت عنوان «بشریّت چگونه هست و چگونه باید باشد» (۱۸۳۸). شغل وایتلینگ خیّاطی بود
۳۹- مقصود انگلس اثر وایتلینگ بهنام «منطق و دستور عمومی زبان و مختصّات بنیادی یک زبان جهانی برای بشر» است “Allgemeipe Denk- und Sparchlehre nebst Grundzugen einer Universal- Sparche der Menschheit.”
در این اثر در کنار برخی نظریات معقول ظاهراً برخی نظریات ساده لوحانه نیز بوده که انگلس بدانها به شکل طنزآمیز اشاره میکند (از جمله پیشنهاد حذف حالت «داتیف» که وایتلینگ آنرا «اشرافی» میدانست.) مقصود انگلس آن است که در زبان فارسی «حالات» صرف اسم نیست و لذا خاطر وایتلینگ که با برخی از این حالت موافق نیست میتواند از جهت این زبان آسوده باشد.
۴۰- اشاره است به اگوست ویلیش August Willich (۱۸۱۰-۱۸۷۸) یکی از افسران پروس که نخست به اتّحادیه کمونیستها پیوست و سپس راه سکتاریسم ماجراجویانه در پیش گرفت و از این اتّحادیه انشعاب کرد.
۴۱- عبارات «میرخوند» را بهعلّت دسترس نداشتن بهمتن «روضه الصفا» بهطور تحت اللفظی از نقل انگلس ترجمه کردیم. البته جالب است که اصل این عبارات در متن «روضه الصفا» جستوجو شود تا معلوم گردد که مطلب دقیقاً از چه قرار است. دربارۀ قضاوتهای انگلس که در نامه دوستانه و خصوصی و حتّی گاه شوخیآمیزش به دوستش مارکس نوشته شده نمیتوان سخت گیر بود. آنچه که مهم است علاقهایست که انگلس بهزبان و ادبیّات ما نشان داده و قضاوتهای جالب و گاه بسیار صائبی است که طیّ مدّت کوتاه آموزش زبان فارسی بدان رسیده است.
