تارنگاشت عدالت – بایگانی دورۀ دوم
منبع: دنيا، نشريه سياسی و تئوريک کميته مرکزی حزب تودۀ ايران، سال سوم (دوره سوم)، شماره ۹، آذر ۱۳۵۵،ص. ۴۷-۴۵
احسان طبری
گزینش و تایپ: ع. سهند
مارکسيسم و آزادی

مسئله روش مارکسيستها نسبت به آزادی افراد جامعه، از همان آغاز پيدايش مارکسيسم مورد بحث بود. مارکسيسم از هواداران سرسخت و پيگير آزادی واقعی شخصيت انسانی است و درست بهمين جهت نظريات بورژوائی در باره آزادی را که «آزادیگرائی» يا «ليبراليسم» بورژوائی نام دارد، هميشه مورد افشاء و انتقاد قرار داده است.
ولی سرمايهداری امپرياليستی که در ژرفای دل خود کوچکترين ارادتی هم به «ليبراليسم» ندارد، عرصه تسلط خود را فريبکارانه «جهان آزاد» ناميده و درفش «آزادی» را در مقابل بهاصطلاح او «تامروائی» (توتاليتاريسم) يا «استبداد خودکامه» کمونيستی برافراشته(!) و میخواهد چهره کريه بهرهکش و استعمارطلب و نژادگرا و سودورز و رباخوار و جهالتپرور و ضد بشری خود را در زير نقاب زرين بپوشاند.
اينکه سرمايهداری امپرياليستی درفش کهنه ليبراليستی خود را، که در دل کوچکترين ارادتی بدان ندارد و در عمل آنرا طی تمام تاريخ حيات سرمايهداری، با قساوت و حيلهگری و سالوسی نقض و پايمال ساخته، برنيافرازد، امری طبيعی است. از اين «شيطان زرد» و پرستنده شعبدهباز «گوساله سامری» چه انتظاری جز اين میتوان داشت؟ در قبال تاثير معجزنمون حقيقت مارکسيستی چه کار ديگری جز اين از وی ساخته است؟
ولی تأسف و تعجب موقعی آغاز میشود که برخی از افراد مترقی، گاه در اثر جهالت و يا عدم درک پيگير و ژرف مارکسيسم- لنينيسم، گاه در اثر تمايل به سودگريهای سياسی موقت و پراگماتيک از محيط، گاه تحت تاثير هوچیبازی رسوای دشمنان سوسياليسم و غيره به دعوی و سخنانی میگرايند که در خور آنها نيست و مطلب را لوث و اذهان ساده را مغشوش میکند و اين اغتشاش در اذهان میتواند پیآمدهای ناگوار داشته باشد.
ما مارکسيستهای ايرانی، به پيروی از جهانبينی خود، عطشان روزگاری هستيم که شرايط عينی تأمين آزادی واقعی انسان، و رهائی او از همه قيدها و موانعی که امروز جسماً و روحاً، آشکار و نهان، دربندش نگاه میدارد، تأمين گردد و هم در اين راه میکوشيم، ولی نيک میدانيم که «آزادیگرائی» بورژوائی و «چندگرائی» (پلوراليسم يا تعدد سازمانهای حزبی و غيره) بطور عمده يک «نمای» بی محتوی است و آن اندازه هم که محتوی واقعی در پس اين نمای پر زرق و برق وجود دارد، به برکت فداکاریهای عظيم خلق و عليرغم بورژوازی بدست آمده است. و بورژوازی هر گاه که دستش برسد و بهر نحو که بتواند، گاه صاف و ساده و روشن، گاه با شيوههای ظريف و مستور آنها را نقض میکند و بیاثر میگذارد. به مناسبت همين بحثها سودمند میدانيم بطور کوتاه ولی با ذکر نکات اساسی مسئله آزادی را از نظر مارکسيسم مطرح کنيم.
آزادی از جهت علمی يعنی امکان و توانائی افراد در انتخاب هدفها و وسائل نيل به اين هدفها و همچنين عمل در آن جهت. امکان و توانائی دستزدن به اين عمل بر پايه انتخاب و ترجيح منطقی است. انسانها با آنکه در انتخاب هدفها و وسائل آزادند (زيرا هميشه در جامعه و تاريخ بيش از يک گرايش و امکان وجود دارد)، ولی در انتخاب آن محيط اجتماعی که از نسلهای پيشين بدانها به ارث رسيده است، آزاد نيستند، و بناچار در داخل اين محيط، يعنی در چارچوب يک ضرروت تاريخی معين عمل میکنند. بعلاوه هدفها و وسائل هر قدر با منافع عام جامعه و سمت حرکت آن همسازتر باشد، قابل اجراتر است. بهاصطلاح انگلس در «آنتی دورينگ»، «وقوف بر امر» و مطلع بودن از کم و کيف يک جريان، ما را بر اداره آزادانه آن جريان بسود خود قادرتر میسازد. لذا اينکه انسان در فکر و عمل خود آزاد است، بدان معنی نيست که بوسيله هيچ ضرورتی، اين فکر و عمل مشروط نمیشود. علاوه بر محيط اجتماعی، خود شرايط زندگی فردی و مختصات جسمی و روحی نيز، عوامل مشروط کنندهای را در کار فرد وارد میسازند.
با اينحال، به سخن مارکس خصيصه نوعی مهم انسان آنست که وی موجوی است هدفگزين و هر گام وی بسمت تمدن، گامی است بسمت آزادی و گسترش دائره آزادی. هر فردی از افراد اجتماع شرط مهم گسترش دائره آزادی خود اجتماع است. يا به بيان ديگر هر قدر کميت انسانهائی که در تعيين سرنوشت خويش آزادند، در جامعهای بيشتر باشد، تکامل آن جامعه سريعتر و بيشتر خواهد بود.
ولی حد و درجه عمل آزادانه انسان، عمل آزادانه جامعه، امری ديمی و خودبخودی نيست، بلکه به سطح رشد عمومی جامعه و از آنجمله به سطح رشد و شيوه توليد اجتماعی بستگی دارد. همانطور که سخن مارکس که گفت «رشد آزادانه هر فردی شرط رشد آزادانه همه افراد است» درست است، بهمان ترتيب سخن لنين نيز بمثابه مکمل اين سخن درست است، آنجا که گفت: «در جامعه زيستن ولی خود را از آن فارغ شمردن، روا نيست… آزادی فردی نمیتواند و نبايد در نقطه مقابل آزادی اجتماعی قرار گيرد».
ولی در جامعههای مبتنی بر طبقات ناهمساز (آنتاگونيستی) منافع خاص طبقات بهرهکش (پارتيکولاريسم=خاصگرائی) وجود دارد. خاصگرائی يعنی تبعيت از منافع گروه تنگی از افراد ممتاز عليه اکثريت بزرگ جامعه و منافع آنها. در جامعهای که خاصگرائی بردهداران، ملاکان فئودال، سرمايهداران حکمرواست، آزادی مردم بناچار يا محو و يا مسخ میگردد. آزادی افراد ممتاز در مقابل آزادی جامعه قرار میگيرد. آزادی اين افراد موجب ضرورت و مجبوريت جامعه میشود، يعنی برای آنکه بهرهکش در بهرهکشی آزاد باشد، کارگر به بهرهدهی مجبور است. برای آنکه سلطان مستبد در تحميل اراده شخصی خود آزاد باشد، مردم به قبول اين اراده مجبور میشوند. در جامعه مبتنی بر طبقات ناهمساز (و از آنجمله جامعه سرمايهداری) قشرهای ممتاز نه فقط آزادانه هدفهای خود را انتخاب میکنند، بلکه آنرا به آسانی عملی میسازند، زيرا وسائل اجراء اين هدفها را در دست دارند. مهمترين وسيله پول است که در اين جامعه به حلٌال کل بدل شده يعنی جامعه، جامعه زرفرمانی (پلوتراکسی) است و اين زر که همه جا فرمانرواستخاضعانه به گاو صندوق اقليت ممتاز پناه برده است.
به همين جهت مارکس میگويد در چنين جامعهای آزادی فردی در چارچوب طبقه حاکمه و تا زمانی و تا آنحدی که اين فرد متعلق به طبقه حاکمه است باقی میماند. طبقه حاکمه یه ضرب «قانون» و يا «آداب و رسوم» که قوانين ننوشته و تصويب ناشده است رفتار و عمل و اراده مردم را مطابق منافع خود ميزانبندی (رٍگلٍمانته) میکند. مثلاً «مالکيت خصوصی» سرمايهداران بر وسائل توليد که عين غضب و دزدی است مقدس اعلام میگردد و يا مارکسيستها که به اين غضب و دزدی معترضند و میطلبند که مالکيت اجتماعی شود، چنانکه در کشور ما ايران، مهد ورالدم و کشتنی اعلام میگردند! پايهگزاران ليبراليسم بورژوائی يعنی جان استوارت ميل و بنتام طرفدار قدرت محدود دولت و قدرت عمل نامحدود سرمايهداران بودند. امروز در ظاهر قدرت دولت در کشورهای سرمايهداری وسيع شده است. ولی اين وسعت دامنه قدرت اتفاقاً بخاطر حفظ منافع سرمايهداران، و نه عليه آنها انجام گرفته و با آنکه از ليبراليسم مورد استدلال استوارت ميل و بنتام چيز مهمی بر جای نمانده، ولی در عوض جنجال در باره آن صدها بار گوشخراشتر شده است. ليبرالهای معاصر مانند ليبرالهای آلمان غربی، خود از پاسداران سرمايهداری انحصاری دولتی هستند.
شرط واقعی ايجاد محمل عينی آزادی واقعی انسانی، ايجاد محمل اجتماعی يعنی لغو نظام ناهمساز اجتماعی است. در جامعه بدون طبقات شرايط رشد همهجانبه و هماهنگ شخص پديد میآيد و وی در واقع به اداره کننده سرنوشت خود مبدل میگردد و ميان آزادی او و آزادی جامعه همگونی و همگرائی برقراز میشود. مارکس در سرمايه (جلد۳) میگويد که در اين جامعه «رشد نيروهای انسانی که بخودی خود هدف است آغاز میگردد و عرصه واقعی آزادی انسان بر بنياد زيربنای خود که عرصه جبر بوده و تنها بر آن زيربنا، رشد و گسترش میيابد».
مارکس، انگلس و لنين بر آن بودند و مارکسيستهای پيگير همگی برآنند که در راه پيدايش آنچنان جامعهای، رهبری سياسی و اجتماعی و اقتصادی طبقه کارگر يک پيش شرط ضرور است. بيرون آوردن مسائل از اين چارچوب و افکندن مفهوم آزادی آن در چارچوب ميل فردگرايانه «هر کسی کار خودش بار خودش»- عملاً به توجيه ديکتاتوری مستور سرمايه و ستايش نهادهای سالوسانه جوامع سرمايهداری میکشد و عواقب آن در عمل سنگين خواهد بود و شايد تنها خودپسندی روشنفکران بورژوا و خورده بورژوا را ارضاء کند. تعميم برخی ادوار خاص تکامل جوامع سوسياليستی و معرفی سوسياليسم از اين راه فاقد جنبه جدی است و فقط برای مبلغان سفسطهباز بورژوازی مفيد است.
برای آنکه يک نکته مهم را ناگفته نگذاريم، در پايان بايد به ارزش نسبی که ما برای حقوق و آزاديهای دموکراسی بورژوائی و ضرورت مبارزه در راه آن در رژيمهای استبدادی از نوع رژيم کنونی ايران قائليم، نيز اشاره کنيم. توصيههای متعددی از لنين در اين باره شده است که مطبوعات ما بارها از آن سخن گفتهاند. به همين جهت در برنامه حزب ضرورت احياء آن حقوق و آزاديهای دموکراتيکی که قانون اساسی و منشور حقوق بشر معين کردهاند، تصريح و تاکيد شده است و ما نظريات شاه را که از موضع فاشيستمآبانه، «دموکراسی» و «آزادی» را تخطئه میکند، مردود میشمريم.
لذا بحث ما بين استبداد و آزاديهای بورژوائی نيست، بلکه آزاديهای بورژوائی و آزادی به معنای اصيل و انسانی اين کلمه است. آزاديهای بورژوائی، از آن جهت که به برکت مبارزات طولانی و جانبازانه زحمتکشان و عليرغم صريح تمايلات طبقه بورژوازی و دولتش، از مقداری محتوی انباشته شده، البته صوری صرف نيست، ولی آن آزادی که ما آنرا از سوسياليسم جدا نمیدانيم، با آزادی بورژوازئی که در اثر سيطره طبقاتی بهرهکشان و بويژه انحصارها، فاقد مضمون واقعی و پيگير انسانی است، تفاوت ماهوی دارد
