تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم
شنبه، ۲۷ دی ۱۴۰۴
منبع: الاخبار
نویسنده: حسن حیدر
شنبه، ۱۷ ژانویه ۲۰۲۶
دگرگونیهای ایران در طول هشت دهه: تکرار «آژاکس» به مثابه یک توهم آمریکایی
تهران از مرحله دفاع از بقای خود به مرحله تحمیل قواعد درگیری رسیده است.
روابط ایران-آمریکا یکی از پیچیدهترین مسائل ژئوپلیتیکی دوران مدرن است. این رابطه با خصومت آغاز نشد، بلکه با یک رسوخ نامحسوس آغاز شد که به تدریج به سلطه مستقیم تبدیل شد، پیش از آنکه به یک گسست استراتژیک کامل بیانجامید. با این حال، درک واقعیت کنونی ایران و محدودیتهای نفوذ آمریکا مستلزم بازگشت به نقطه شروع اولیه است، به زمانی که تهران از پایتخت یک کشور «بیطرف» به عرصهای باز برای تقسیم نفوذ بینالمللی تبدیل شد.
ورود واقعی آمریکا به ایران با شروع جنگ جهانی دوم آغاز شد. علیرغم اعلام بیطرفی ایران در آن زمان، موقعیت جغرافیایی حیاتی آن که اتحاد شوروی، خلیج فارس و هند را به هم متصل میکرد، همراه با ثروت نفتی آن، ایران را به هدف مستقیم قدرتهای بزرگ تبدیل کرد. در سپتامبر ۱۹۴۱، نیروهای انگلیس از جنوب به ایران حمله کردند، در حالی که نیروهای شوروی از شمال وارد شدند و رضاشاه پهلوی را به کنارهگیری به نفع پسرش، محمدرضا پهلوی، مجبور کردند.
با این حال، این حمله از انتخابهای سیاسی رضاشاه جدا نبود. او در طول دهه ۱۹۳۰، هم در تحسین الگوی یک دولت قوی و متمرکز، و هم در گسترش حضور اقتصادی و فناوری آلمان در ایران، در تلاش برای رهایی از هژمونی سنتی انگلیس و شوروی، گرایشهای آشکاری به آلمان نازی نشان داد. این جهتگیری، لندن و مسکو را، که آلمان را یک تهدید استراتژیک مستقیم میدانستند، نگران کرد و در نتیجه پوشش سیاسی برای برکناری رضاشاه فراهم کرد و راه را برای بازسازی قدرت در ایران هموار ساخت.
اوج این نقض حاکمیت ایران در پایان سال ۱۹۴۳، زمانی رخ داد که اجلاس تهران، با حضور جوزف استالین، رهبر شوروی، فرانکلین روزولت، رئیسجمهور آمریکا، و وینستون چرچیل، نخستوزیر انگلیس، بدون اطلاع یا مشارکت فعال شاه جوان برگزار شد. این او را مجبور کرد تا برای دیدار با رهبران به سفارت شوروی برود. این صرفاً یک جزئیات پروتکلی نبود، بلکه اعلام روشنی بود مبنی بر اینکه ایران دیگر یک کشور کاملاً مستقل نیست، بلکه به عرصهای برای تصمیمگیریهای بینالمللی تبدیل شده بود. در این کنفرانس بود که ظهور نفوذ واقعی آمریکا آغاز شد. ایالات متحده به تدریج تحت پرچم «حفاظت از ایران در برابر گسترش شوروی» جایگزین انگلیس شد.
بنابراین، تا پایان دهه ۱۹۴۰ و آغاز دهه ۱۹۵۰، نفوذ آمریکا بیسروصدا تا هسته اصلی حکومت ایران گسترش یافت. واشنگتن به تأمینکننده اصلی بودجه ارتش ایران، ناظر غیرمستقیم دستگاه امنیتی و شریک اقتصادی اصلی در پروژههای زیرساختی تبدیل شد. در همین حال، محمدرضا شاه در ازای تضمین ادامه حکومت خود، به یک «مهره» در استراتژی جنگ سرد آمریکا تبدیل شد. با این حال، این تعادل منافع با ظهور یک پروژه ملی مستقل که یک چالش مستقیم برای این هژمونی ایجاد میکرد، متزلزل شد.
در سال ۱۹۵۱، محمد مصدق، نخستوزیر ایران، نفت ایران را ملی کرد و به دههها کنترل انگلیس بر منابع این کشور پایان داد. لندن که به تنهایی قادر به مهار اوضاع نبود، برای کمک به واشنگتن روی آورد. این به عملیات «آژاکس»، یک عملیات مشترک بین «سیا» و همتای انگلیسی آن، در اوت ۱۹۵۳و سرنگونی دولت بطور دموکراتیک انتخابشده مصدق منجر شد. او متعاقباً در یک دادگاه نظامی محاکمه و در روستای احمدآباد، در غرب تهران، تحت حصر خانگی قرار گرفت. با انجام این کار، واشنگتن شاه را به عنوان حاکم مطلق بازگرداند و عملاً هرگونه امکان گذار دموکراتیک مستقل در ایران را از بین برد.
«شرطبندی آمریکا بر فشار اقتصادی از طریق تحریمها – با وجود واقعگرایی آن – به یک ابزار برای سرنگونی نظام تبدیل نشده است.»
این کودتا یک نقطهعطف در روابط دوجانبه بود؛ در ذهن ایرانیان، ایالات متحده از یک قدرت حامی به یک نیروی استعماری تبدیل شد که آماده بود هر رهبری ملی را که سیاستهایش با منافع آمریکا در تضاد باشد سرنگون کند. با این وجود، بین سالهای ۱۹۵۳ تا ۱۹۷۹، ایران به یک پایگاه عملیاتی خط اول برای پروژه آمریکا در خاورمیانه، به یک ستون کلیدی در مقابله با اتحاد شوروی، بع بزرگترین خریدار تسلیحات آمریکایی خارج از ناتو، و به یک کشور امنیتی نمونه تحت اداره سازمان اطلاعاتی آن، «ساواک»، تبدیل شد.
این حمایت بیقید و شرط، شکاف بین رژیم شاه و جامعه ایران را عمیقتر کرد و خشم عمومی را که با انقلاب اسلامی در فوریه ۱۹۷۹ فوران کرد، شعلهور ساخت. پس از سقوط شاه، واشنگتن تلاش کرد از طریق ابزارهای مختلف، با شرطبندی بر نرمتر شدن موضع ایران، نفوذ خود را بازیابد، پیش از آنکه اولین ضربه خود را با اشغال سفارت آمریکا در تهران و شکست متعاقب عملیات «پنجه عقاب»، که با نام «حادثه طبس» نیز شناخته میشود و با هدف آزادسازی گروگانهای آمریکایی در آوریل ۱۹۸۰ انجام شد، متحمل شود. پس از این، ایالات متحده در طول جنگ ایران و عراق (۱۹۸۰-۱۹۸۸)، از طریق پوشش اطلاعاتی و سیاسی، حمایت گستردهای از عراق ارائه داد، در حالی که استفاده رژیم بعث از سلاحهای شیمیایی را نادیده گرفت. با این حال، این حمایت نتیجه معکوس داد و انسجام رژیم ایران را تقویت کرد و آنرا به سمت خودکفایی نظامی و استراتژیک سوق داد.
پس از این، ایالات متحده به تحریمهای اقتصادی، جنگ روانی و حمایت از جنبشهای جداییطلب متوسل شد. با این حال، این ابزارها نیز در دستیابی به هدف اصلی آن که سرنگونی نظام بود، شکست خوردند. تمام تلاشها در این راستا به سرنوشت یکسانی دچار شدهاند و همواره با موانع متعددی روبرو بودهاند که شاید برجستهترین آنها موارد زیر باشد:
یکم، رژیم ایران هنوز از یک پایگاه مردمی محکم، همراه با یک ساختار نظامی ایدئولوژیک برخوردار است. برخلاف دوران شاه که به یک ارتش کلاسیک وفادار به یک فرد متکی بود، ایران امروز دارای یک ساختار نظامی عمیقاً ریشهدار متشکل از «سپاه پاسداران»، «ارتش» و «بسیج» است. اینها صرفاً ابزارهای امنیتی و نظامی نیستند، بلکه شبکههای اجتماعی و اقتصادی هستند که در استانهای مختلف گسترش یافتهاند، و هرگونه کودتای داخلی یا مداخله نظامی محدود را به یک قمار بیمبالات با عواقب غیرقابل پیشبینی تبدیل میکنند.
دوم، آنچه که به عنوان آگاهی عمومی و ترس از مداخله خارجی توصیف میشود. حتی آن دسته از ایرانیانی که با سیاستهای اقتصادی مخالفند، دارای یک آگاهی تاریخی ریشهدار هستند. آنها وقایع اوکراین و ونزوئلا را مشاهده میکنند و میبینند که چگونه شعارهای دموکراسی به ابزاری برای غارت منابع و فروپاشی دولتها تبدیل شدهاند. بنابراین، بخش وسیعی از جامعه مداخله اجنبی را تحت هر شرایطی رد میکند و به وضوح بین درخواست اصلاحات داخلی و رد سلطه خارجی تمایز قائل میشود.
سوم، قدرت منطقهای و موشکی ایران به عنوان یک عامل بازدارنده در برابر تلاشها برای سرنگونی رژیم عمل میکند. در حالی که ایران در سال ۱۹۵۳ یک کشور منزوی بود، امروز دارای نفوذ منطقهای و قابلیتهای موشکی است که پایگاههای آمریکایی در منطقه را به اهداف بالقوه تبدیل کرده و موانع حمله به اسرائیل (از طریق عملیات وعده صادق ۱ و ۲) را عملاً از بین برده است.
چهارم، شرطبندی آمریکا روی فشار اقتصادی از طریق تحریمها – اگرچه واقعبینانه است – به ابزاری برای تغییر رژیم تبدیل نشده است. مردم ایران خشم خود را متوجه فساد اداری و سوء مدیریت میکنند، در حالی که همزمان میدانند که تحریمهای آمریکا عامل اصلی تشدید بحرانهای اقتصادی است. این مانع از آن میشود که اعتراضات آنها به یک انقلاب رنگی، که واشنگتن ممکن است از آن بهرهبرداری کند، تبدیل شود.
بنابراین، تهران از مرحله دفاع صرف از بقای خود به مرحلهای رسیده است که قواعد درگیری را دیکته میکند. در فاصله بین کنفرانس تهران در سال ۱۹۴۳، کودتای مصدق در سال ۱۹۵۳ و شکست کنونی فشار حداکثری و تهدیدات نظامی، واضح است که هزینه مداخله از هرگونه دستاورد بالقوهای بیشتر شده است و تکرار سناریوی «آژاکس» چیزی جز یک توهم سیاسی در تخیل واشنگتن نیست.
