تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

جمعه، ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
منبع: شبکه همبستگی (SolidNet)
پنج‌شنبه، ۳ مارس ۲۰۲۶

حزب کارگران ایرلند: حاکمیت یا سرسپردگی برای ایران؟

 

تازه‌ترین حمله آمریکا به یک کشور مستقل، در این مورد ایران، اوج یک استراتژی چند دهه‌ای، هم به عنوان یک رکن اساسی استراتژی اسرائیل، و هم به عنوان مقدمه‌ای برای تنگ‌تر کردن حلقه محاصره روسیه و چین، برای تحت سلطه کامل درآوردن خاورمیانه است.

این نشان می‌دهد که تضاد اصلی پیش روی جهان، استراتژی امپریالیستی تهاجمی فزاینده ایالات متحده، به همراه شرکای اسرائیلی آن است، که از هرگونه تظاهر به رهبری نظم جهانی مبتنی بر تبادل متقابل، آزادی یا توسعه فاصله می‌گیرد. از آنجایی که برتری اقتصادی که هم برتری غرب را ممکن و هم مشخص می‌کرد، به دلیل الزامات سرمایه‌داری مالی و ظهور تولید کمونیستی چین، از بین رفته است، توسل به سلطه آشکار امپریالیستی بیش از پیش ضروری شده است.

در واقع، تلاش برای ایجاد یک راه ملی متمایز برای توسعه خارج از کنترل واشنگتن، گناه اصلی مرتکب شده توسط کشورهای مختلفی مانند چین، کوبا، ایران، لیبی، روسیه، سوریه و ونزوئلا است. این کشورها از نظر ساختار و ایدئولوژی متفاوت، برخی کمونیست و آته‌‎ایست، برخی دیگر ملی‌گرا و مذهبی هستند.

اما جسارت آ‌ن‌ها در عدم تسلیم شدن در برابر تل آویو و واشنگتن است که آن‌ها را در معرض تغییر رژیم توسط امپریالیسم غرب قرار می‌دهد. از این میان، به نظر می‌رسد تنها چین و روسیه توانایی مقاومت در سطح فناوری، اقتصادی و فرهنگی را دارند – و حتی روسیه نیز تحت فشار قابل توجهی قرار دارد.

تازه‌ترین و تا به امروز جدی‌ترین تجاوز، علیه ایران، آخرین بخش از تضعیف تمام رقبای بالقوه سلطه آمریکایی-اسرائیلی بر خاورمیانه است. حمله به عراق در سال ۲۰۰۳، نشان‌دهنده و در واقع، آشکارا استراتژی‌ای برای سرنگونی تمام کشورهایی بود که تسلیم نمی‌شدند. بنابراین، تا سال ۲۰۲۶، عراق، لیبی، لبنان و سوریه تا حد زیادی به دست غرب، که اغلب با کمک عوامل محلی مانند القاعده در سوریه انجام می‌شد، افتادند.

ایران به عنوان بزرگ‌ترین کشور سرکش باقی‌مانده در خاورمیانه باقی ایستاد، و حتی خود ایران، یا بخش‌هایی از نخبگان آن، از این ساده‌لوحی رنج بردند که اسرائیل و آمریکا با یک توافق عمل‌گرایانه راضی می‌شوند. از این رو، پیشنهادهای مکرر آن‌ها پیرامون صنعت هسته‌ای ایران مطرح شد. اما امپریالیسم خواهان توافق نیست؛ بلکه خواستار تسلیم است. به همین دلیل است که در حمله و کشتن رهبران ایران یا حزب‌الله در همان لحظه‌ای که آن‌ها برای بحث پیرامون مصالحه ملاقات می‌کنند، هیچ ابایی ندارد، سطحی از وحشیگری که فقط برای جمعیتی که به شدت تحت تأثیر آموزه‌های غربی قرار گرفته‌ است، قابل قبول می‌باشد.

سقوط حکومت ایران تحت حملات اسرائیل و آمریکا به محیطی منجر نخواهد شد که در آن چشم‌اندازهای ایجاد قدرت طبقه کارگر افزایش یابد. در بهترین حالت، یک رژیم اقتدارگرای مطیع تل‌آویو و به احتمال زیاد هرج‌و‌مرج و جنگ داخلی طولانی مدت وجود خواهد داشت، که به هیچ وجه محیطی را برای پیشرفت جنبش سوسیالیستی-کارگری فراهم نمی‌کند. بنابراین، موضوع اصلی ماهیت دولت در ایران (یا روسیه یا کوبا) نیست، بلکه تخریبی است که امپریالیسم بر هر کشوری که سعی در ترسیم مسیر مستقل توسعه دارد، وارد می‌کند. در حالت ایده‌آل، مقاومت در برابر این امپریالیسم توسط جنبش‌های کمونیستی رهبری می‌شود، همانطور که در ویتنام و کره اتفاق افتاد، اما این انتخابی نیست که بتوان خودسرانه انجام داد. در هر کشور باید با نیروهای ضد امپریالیستی که از نظر تاریخی به میدان آمده‌اند، همکاری نمود.

البته امپریالیسم از یک دولت مطیع در تهران که بتواند غارت سیستماتیک کشور را تسهیل کند، همانطور که در دهه ۱۹۹۰در روسیه رخ داد، استقبال می‌کند، اما وضعیت چندپارگی و هرج و مرج برای اهداف آن‌ها بیش از حد کافی خواهد بود. نتیجه در هر دو صورت، یک قطب ضعیف‌تر خواهد بود که خارج از هژمونی اسرائیل-آمریکا قرار دارد. در میان مدت، این امر فضای مانور را برای روسیه و چین محدود می‌کند، به ویژه این‌که مسیر آسیای مرکزی برای دخالت غرب باز می‌شود.

سلاح‌های امپریالیسم که اکنون به‌روزرسانی شده‌اند، و هدف‌گیری هوش مصنوعی و تحلیل نظارت را نیز شامل می‌شوند، فقط برای تنبیه خارجی‌های سرکش در نظر گرفته نشده‌اند؛ آن‌ها می‌توانند برای تنبیه مردم در خود غرب نیز مورد استفاده قرار گیرند، و قرار خواهند گرفت، زیرا طبقه حاکم هیچ نشانه‌ای از آمادگی برای پذیرش تغییرات سیاسی قابل توجه در مورد هیچ موضوع مهمی نشان نمی‌دهد. بنابراین، اگر امپریالیسمِ به راه افتاده در خارج از کشور، تضاد اصلی پیش روی سوسیالیست‌های خارج از غرب بوده است، بیش از پیش آشکار می‌شود که همین ملاحظه در داخل نیز صادق است. همانطور که تحولات انقلابی بزرگ گذشته، از ۱۷۸۹ تا ویتنام، الهام‌بخش جنبش‌هایی در آن سوی مرزها بود، موفقیت تجاوز امپریالیستی در خارج از کشور نیز به همین ترتیب نشان می‌دهد که دوران ارتجاع، محتمل‌ترین گزینه موجود در همه جا است.

در این بستر است که رویکرد دولت ایرلند و کلیشه‌های ضعیف معمول آن در مورد کاهش تنش، که گویی جنگ یک نوع حادثه بوده که طرفین ناخواسته در آن گرفتار شده‌اند، باید در نظر گرفته شود. امتناع دولت از محکوم کردن ایالات متحده و اسرائیل به عنوان محرک، ناشی از ضعف عینی موضع ایرلند به عنوان کشوری وابسته به سرمایه آمریکایی است. بیانیه بزدلانه میشل مارتین، نخست‌وزیر ایرلند، قابل پیش‌بینی بود، اما اکراه رئیس‌جمهور کاترین کانلی در معرفی واضح اسرائیل و ایالات متحده به عنوان محرک، نیاز به توضیح بیش‌تری دارد.

اگرچه وابستگی ایرلند به سرمایه آمریکایی را نمی‌توان یک شبه تغییر داد، اما اظهارات ناامیدکننده و ملایمی که از دفاتر نخست‌وزیر و رئیس‌جمهور منتشر می‌شود، باید نشان‌دهنده لزوم ترسیم مسیری متفاوت در طیف وسیعی از جبهه‌های مختلف باشد، که واضح‌ترین آن مقاومت در برابر کارزار تبلیغاتی کنونی برای پیوستن به ناتو و همچنین توسعه یک الگوی اقتصادی جایگزین مبتنی بر توسعه یک شکل سوسیالیستی از تولید است که می‌تواند زمینه را برای حاکمیت معنادار فراهم کند.

با احترام،

جاشوا بردی-آرنولد
دبیر امور بین‌الملل
حزب کارگران ایرلند

https://www.solidnet.org/article/WP-of-Ireland-Official-Sovereignty-or-subservience-for-Iran/