تارنگاشت عدالت – دورۀ سوم

چهارشنبه، ۲۹ مهر ۱۴۰۵
منبع: دمکراسی مردم
نویسنده: پرابهات پاتنایک
یک‌شنبه، ۳۰ اوت ۲۰۲۶
برگردان: ع. سهند

سرمایه‌داری محتضر

 

 

نشانه‌های زوال و فرسودگیِ سرمایه‌داریِ محتضر، در شرایط کنونی، کاملاً آشکارند. البته این نخستین بار نیست که چنین نشانه‌هایی در این نظام پدیدار می‌شوند؛ سرمایه‌داری در فاصله سال‌های ۱۹۱۴ تا ۱۹۴۵ نیز چنین وضعیتی را از خود نشان داده بود؛ دوره‌ای که درستی پیش‌بینی لنین مبنی بر محتضر بودن این نظام را تأیید می‌کرد. تفاوت میان آن دوره و دوران کنونی، در پاسخ نظام سرمایه‌داری به بحرانی است که آن را دربرگرفته است.

در آن زمان، نظام، خواه از روی برنامه‌ریزی و خواه به اجبار، با «اصلاح» کردن خود در حداقل سه زمینه متمایز پاسخ داد. نخست، از طریق استعمارزدایی سیاسی؛ اقدامی که رهبران بورژوازی، همچون وینستون چرچیل، در آن زمان به‌شدت با آن مخالفت می‌کردند. و از طریق کوشش برای کنترل منابع کشورهای جهان سوم از طریق ایزاهای دیگر؛ دوم، از طریق گسترش فراگیر دموکراسی انتخاباتی مبتنی بر اصل «یک نفر، یک رأی» در کشورهای عمدهه سرمایه‌داری جهان بود؛ و سوم، از طریق اتخاذ سیاست‌های مداخله‌گرانهه دولت با هدف تحریک تقاضای کل و کاهش بیکاری بود: در اروپا، این اقدامات به افزایش هزینه‌های رفاهی دولت انجامید درحالی‌که در ایالات متحده، چنان‌که باران و سوییزی بعدها نشان دادند، آن‌ها به شکل افزایش هزینه‌های نظامی بودند. این آخرین «رفرم» از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود؛ زیرا به نظام اجازه داد با ایستادگی در برابر تهدیدهایی که دو رفرم نخست می‌توانستند متوجه آن کنند، به بقای خود ادامه دهد.

بطور خلاصه، سرمایه‌داری بر بحرانِ موجودیتیِ خود غلبه کرد، در عین حال مدعی شد که نظامی «انسانی‌»تر و «دموکراتیک‌»تر است، نزدیک به اشتغال کامل عمل می‌کند، و از نظر کارنامه حقوق بشری خود، برتر از سوسیالیسم است؛ و علی‌رغم تمام دسیسه‌هایی که در شکل ترور رهبران و مهندسی کودتاها در سراسر جهان سوم اعمال می‌کرد؛ از مصدق و آربنز گرفته تا لومومبا و آلنده، جنگ‌های هولناک در کره و ویتنام به کنار، تا حد زیادی موفق شد جهان را نیز به تصویر جدیدی که از خود ارائه می‌داد، متقاعد سازد.

به بیان دیگر، سرمایه‌داری با ورود به فازی که آغاز آن به «عصر طلایی سرمایه‌داری» معروف شده است، بر بحران موجودیتی خود غلبه کرد؛ و این در مقایسه با گذشته آن، یک فاز نسبتاً نسبتاً جدید و متفاوت بود.

تفاوت کلیدی بین بحران‌های موجودیتیِ آن زمان و اکنون این است که مداخله دولت از طریق مدیریت تقاضا برای غلبه بر بحران رکودِ حاکم بر جهان سرمایه‌داری دیگر ممکن نیست. هر افزایش در مخارج دولت با هدف تقویت تقاضا، اگر قرار باشد مؤثر واقع شود باید یا از طریق کسری بودجه دولت یا وضع مالیات بر ثروتمندان، تأمین مالی شود: مالیات‌گرفتن از زحمتکشان، که به هر حال بخش عمده درآمد خود را مصرف می‌کنند، و سپس خرج کردن درآمدهای حاصل از آن، صرفاً ترکیب تقاضای کل را تغییر می‌دهد و نه میران آن را. در عین حال، سرمایه مالی هم به کسری مالی و هم به مالیات بر ثروتمندان علاقه ندارد (چون صاحبان سرمایه مالی معمولاً خود از ثروتمندترین افراد جامعه‌اند)؛ و چون سرمایه مالی امروز جهانی‌شده است، درحالی‌که دولت همچنان در چارچوب ملت – دولت مانده، عدم علاقه آن تعیین‌کننده می‌شود؛ زیرا نادیده گرفتن آن، خطر فرار فلج‌کننده سرمایه را به همراه دارد.

بنابراین، امروز هیچ گشایشی برای خلاصی از بحران رکودی‌ که سرمایه‌داری نئولیبرال به آن گرفتار شده است، وجود ندارد؛ بحرانی ناشی از افزایش عظیم در نابرابری درآمدی که مشخصه آن است. این بن‌بست سرمایه‌داری نئولیبرال است – که در آن نظام همچنان در رکود مانده است، اما برای غلبه بر آن کار چندانی نمی‌تواند انجام دهد، [بن‌بستی] که ریشه نشانه‌های کنونی زوال آن است؛ این نشانه‌ها دقیقاً آنتی‌تز همان تصویری هستند که سرمایه‌داری پیش از این از خود ارائه می‌داد.

پیش از همه، با یک یورش واقعی به دموکراسی روبه‌رو هستیم. در سراسر جهان سرمایه‌داری، یا رژیم‌های آشکارا نئوفاشیستی بر سر کارند، یا رژیم‌های سرکوبگری که در پسِ ظاهری دموکراتیک عمل می‌کنند، اما ویژگی بارز آن‌ها، به راه انداختن کارزارهای تفتیش عقاید به سبک مک‌کارتی علیه هرگونه تلاش برای ابراز خشم و نارضایتی مردم از سیاست‌های دولت است. در سراسر کشورهای پیشرفتهه سرمایه‌داری، نه‌ فقط حمایت گسترده دولت‌ها از نسل‌کشی اسرائیل علیه فلسطینی‌ها وجود دارد (چند استثنای قابل‌توجه، مانند اسپانیا)، علی‌رغم این‌که اکثریت مردم در همین کشورها آشکارا با این نسل‌کشی مخالفند، بلکه هرگونه ابراز عمومی این مخالفت از سوی مردم را نیز به‌شدت سرکوب می‌کنند.

در انگلستان، کشوری که اغلب به مدارا با دیدگاه‌های مخالف و دگراندیشی خود می‌بالیده است، دانشجویان صرفاً به‌دلیل ایراد سخنرانی در حمایت از فلسطین، با اتهام «تروریسم» محاکمه می‌شوند. افزون بر این، اکثریت کسانی که به‌دلیل ارتکاب چنین «جرایمی» بازداشت می‌شوند، حتی مورد اتهام رسمی قرار نمی‌گیرند، چه رسد به اینکه محاکمه شوند.

و وضعیت در دیگر کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری نیز مشابه است، در اکثر شهرهای آلمان، برگزاری گردهمایی‌ در ابراز همبستگی با فلسطین ممنوع شده است. بدین‌ترتیب، نه‌تنها ادعای سرمایه‌داری مبنی بر دفاع از حقوق بشر، با حمایت آشکار آن از نسل‌کشی زیر سؤال می‌رود، بلکه این حمایت با محدود کردن گستردهٔ دموکراسی نیز همراه شده است؛ محدودیتی که در دوران پس از جنگ جهانی دوم، بی‌سابقه بود.

این بازگشت سرمایه‌داری نولیبرال به سرکوب، همچنین با تلاشی همراه است که دست‌کم تاکنون از سوی ایالات متحده برای استعمار مجدد کشورهای جهان سوم صورت گرفته است. دونالد ترامپ نه‌تنها این دستور کار را صراحتاً اعلام کرده، بلکه در عمل نیز با مداخله نظامی در ونزوئلا، تداوم تجاوز نظامی علیه ایران و طرح‌های احتمالی برای تجاوز به گرینلند و کشورهای دیگر، آن را دنبال کرده است. ایالات متحده در این مانورهای تهاجمی خود خواهان حمایت دیگر کشورهای بزرگ سرمایه‌داری است. در واقع، تاکنون دو گام مهم برای جلب چنین حمایتی برداشته شده است.

گام نحست تسلیح مجدد آلمان و ژاپن است؛ دو کشوری که پس از جنگ جهانی دوم خلع سلاح شده بودند. واکنش این دو کشور به پیشنهاد تسلیح مجدد نیز بسیار مشتاقانه بوده است. این راه دیگر از بازگشت به سرمایه‌داریِ دوران موسوم به ماقبل «عصر طلایی» است. و با ظهور قدرتمند نئوفاشیسم در آلمان، در شکل «آلترناتیو برای آلمان»، پیامدهای به‌شدت خطرناک تسلیح مجدد آن کشور، نیازی به توضیح ندارد.

گام دوم، تصمیم ناتو برای افزایش هزینه‌های نظامی کشورهای عضو به میزان حداکثر ۵ درصد تولید ناخالص داخلی آن‌ها تا سال ۲۰۳۵ است. قرار است ۳٫۵ درصد از این میزان صرف فعالیت‌های نظامی اصلی و ۱٫۵ درصد نیز صرف ایجاد زیرساخت‌های نظامی شود.

این تصمیم افزایشی چشمگیر نسبت به سطح کنونی هزینه‌های نظامی به شمار می‌رود؛ سطحی که در ایالات متحده به ۳٫۴ درصد و در اروپا به‌طور متوسط به ۲٫۵ درصد تولید ناخالص داخلی می‌رسد. همان محدودیت‌هایی که مانع افزایش کسری بودجه و وضع مالیات بر ثروتمندان می‌شوند و در نتیجه، اجرای سیاست‌های کینزی برای تحریک تقاضا را ناکام می‌گذارند، در زمینه افزایش هزینه‌های نظامی نیز اعمال خواهند شد. بنابراین، افزایش بودجه‌های نظامی در کشورهای عضو ناتو ناگزیر باید از طریق محدود کردن هزینه‌های رفاهی تأمین شود؛ هزینه‌هایی که حداقل در اروپا، یکی از ویژگی‌های مهم سرمایه‌داری پس از جنگ جهانی دوم بوده‌اند. بدین‌ترتیب، ما بار دیگر شاهد بازگشت به نظامی‌گری گسترده‌ای هستیم که دقیقاً در نقطه مقابل رویه‌های دوران پس از جنگ قرار دارد.

مبادا افکار بورژوایی در اروپا تحت تأثیر استدلال‌های مبارزات ضداستعماری درباره پیامدهای زیان‌بار استعمار قرار گرفته باشد، مارکو روبیو، وزیر امور خارجه ایالات متحده، اخیراً در کنفرانس امنیتی مونیخ با شور و حرارت از پنج قرن سلطه غرب سخن گفت و بی‌پرده خواستار احیای شکوه گذشته از طریق اقدامی شد که ناظران آشکارا آن را فراخوانی برای استعمار مجدد تلقی کرده‌اند. روبیو به متحدان اروپایی خود اطمینان داد که هیچ دلیلی برای احساس گناه بابت گذشته استعماری‌شان ندارند. مخاطبان او، که تقریباً همه رهبران اروپا را شامل می‌شد، نه‌تنها از سخنان او احساس شرمساری نکردند، بلکه با تشویق‌های پرشور و کف‌زدن‌های ممتد از آن استقبال نمودند.

فاشیسم همواره یک رابطه‌ بسیار نزدیک با استعمار داشته است. البته زمینه‌های ظهور فاشیسم متفاوت بوده‌اند؛ معمولاً بحران اقتصادی شرایطی ایجاد می‌کند که در راستای منافع سرمایه انحصاری، به گفتمانی انحرافی و جایگزین نیاز پیدا می‌شود؛ گفتمانی که فاشیسم آن را فراهم می‌کند. بااین‌حال، روش‌های خشونت‌آمیزی که فاشیسم به کار گرفت، نخست در مستعمرات آزموده شده بودند. برای مثال، رفتار غیرانسانی آلمان با قوم‌های ناما و هِرِرو در نامیبیا، و نسل‌کشی‌ که لئوپولد دوم، پادشاه بلژیک، در کنگو مرتکب شد و به کاهش جمعیت این کشور به میزان ۱۰ میلیون نفر، یعنی حدود یک‌سوم جمعیت آن، انجامید، به‌منزله «الگوهایی» برای جنایاتی عمل کردند که بعدها در اروپا و تحت حاکمیت فاشیسم رخ داد.

بنابراین، گسترش نئوفاشیسم در جهان امروز و نوستالژی نسبت به دوران استعمار، همراه با چشم‌انداز طرحی برای استعمار مجدد، همگی به یکدیگر پیوند خورده‌اند. ما بار دیگر شاهد آن هستیم که سرمایه‌داری دندان‌های برهنه و تیز خود را آشکار می‌کند؛ دندان‌هایی که در دوران پس از جنگ جهانی دوم، جز در مواردی پراکنده، تا حدودی پنهان نگه داشته شده بودند. بااین‌حال، این بازگشت به ماهیت کاملاً بی‌رحمانه سرمایه‌داری، که تمامی تبلیغات مربوط به «سرمایه‌داری رفاه»، «سرمایه‌داری دگرگون‌شده» و «سرمایه‌داری انسانی» را یکسره نفی می‌کند، خود نشانه‌ای از زوال، استیصال و فرسودگی آن است؛ نشانه‌ای از اینکه سرمایه‌داری به بن‌بستی رسیده که هیچ راه خروج آشکاری از آن به چشم نمی‌خورد. به بیان دیگر، این وضعیت نشانه‌ای از سرمایه‌داریِ محتضر است.

بااین‌حال، این بازگشت به سرمایه‌داریِ فوق‌العاده تهاجمی و فوق‌العاده سرکوبگر، نظام را نجات نخواهد داد. سرمایه‌داریِ محتضر نمی‌تواند با توسل به نئوفاشیسم، از میان بردن دموکراسی و استعمار مجدد، خود را از بحران برهاند. آنچه امروز در جریان تجاوز نظامی مشترک آمریکا و اسرائیل علیه ایران رخ می‌دهد، شواهد کافی و روشنی در تأیید این واقعیت به دست می‌دهد.

https://peoplesdemocracy.in/2026/0830_pd/dying-capitalism